بین دو قفس
یادمانده‌های جمشید سرمستانی از جنجاس (جنگ، جبهه، اسارت)
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
نویسنده: جمشید سرمستانی - ۱۳٩٤/۱/٢۳

تیغ کشی
رخدادهایی را که از این پس می‌آورم، درپی کوبیدن سر حمید قاهری به زمین رخ داد و نام آن را «تیغ‌کشی» نهاده‌ام:
آغاز چالش
فلج شدن یک آزاده براثر درنده‌خویی یک زندانبان برای بچه‌ها بسیار سخت بود.


ادامه مطلب ...
نویسنده: جمشید سرمستانی - ۱۳٩٤/۱/٢۳

رفتن به بلوک ۱
همان‌گونه که پیش از این آوردم، چند روز از رخداد «خدایا تا انقلاب مهدی» گذشته بود که من را به همراه پنج شش تن دیگر از بلوک ۲ به بلوک ۱ بردند. بلوک ۱ با آن‌که در پنجاه قدمی بلوک ما بود و آزادگان آن را می‌دیدیم، هنوز پس از نزدیک به دو سال، به‌علت محدودیت‌های ارتباطی که زندانبانان میان ما گذاشته بودند، برایمان جهانی ناشناخته بود.


ادامه مطلب ...
نویسنده: جمشید سرمستانی - ۱۳٩٤/۱/٢٠

نزدیک به پایان سال ۱۳۶۴ بود که یک روز نابهنگام سوت درون‌باش را زدند و در‌ها را بستند. هر‌گاه سوت درون‌باش نابهنگام زده می‌شد نشانگر این بود که چیز تازه‌ای می‌خواهد رخ دهد. بچه‌‎های آسایشگاه ۲ و ۳ را -که آن‌ها را «آسایشگاه سه‌ای» می‌نامیدیم- از بلوک ۱ و ۲ گرد آورده و به بلوک ما آوردند. ما را نیز که سه آسایشگاه در بلوک ۳ بودیم، به بلوک ۲ (بلوکی که از آن‌جا به بلوک ۳ کوچانده شده بودیم) برگرداندند.


ادامه مطلب ...
نویسنده: جمشید سرمستانی - ۱۳٩٤/۱/٢٠

تشکیل بلوک ۳
یک ساعت بعد، نائب ضابط (سرپرست زندانبانان اردوگاه) با چند سرباز و زندانبان آمد؛ نام من و عبدالصاحب و چند تن دیگر را از آسایشگاه ۱، و نام شماری دیگر را از آسایشگاه‌های دیگر خواندند و گفتند: «وسایلتان را جمع کنید و بیرون بنشینید.» از همهٔ آسایشگاه‌ها، هفتاد هشتاد تن را که گمان می‌کردند عامل درگیری یا شرکت کننده در آن بوده و یا به نظر آن‌ها مزاحم کارشان بودند، جدا کردند و به بلوک ۳ بردند؛ بلوکی تازه ساز بود و هنوز آزاده‌ای در آن زندگی نکرده بود.


ادامه مطلب ...
نویسنده: جمشید سرمستانی - ۱۳٩٤/۱/٢٠

روی کار آمدن سلیمان
پس از رفتن هشت تن از ده تن، اکنون دیگر تنها زندانبانان در برابر ما بودند. برخورد با صدامیان –با همهٔ رفتارهای غیرانسانی آن‌ها- آسان‌تر از برخورد با منافقین و دشمنان ایرانی بود. زیرا دشمن ایرانی به همهٔ اسرار و فوت و فن‌های ما آگاه بود و راه تسلط بر ما را می‌دانست.


ادامه مطلب ...
نویسنده: جمشید سرمستانی - ۱۳٩٤/۱/٢٠

بگیر و ببندهای پس از اعتصاب
 پس از آن‌که اعتصاب شکسته شد، درهای آسایشگاه‌ها را باز کردند، ولی وضعیت اردوگاه یک‌باره به حالت عادی بازنگشت؛ یعنی شمار ساعت‌های بیرون‌باش و اندازهٔ خوراک روزانه هنوز به اندازهٔ پیش از اعتصاب نرسیده بود. هر شب نیز از ساعتی مشخص، باید ساعت‌ها به حالت پنج‌پنج (به ستون پنج) می‌نشستیم تا زندانبانان بیایند، سپس آن‌ها به-همراه شماری سرباز کمکی به بلوک می‌آمدند، از هر آسایشگاه پنج تن را می‌بردند، شکنجه می‌کردند و می‌آوردند.


ادامه مطلب ...
نویسنده: جمشید سرمستانی - ۱۳٩٤/۱/٢٠

فردا صبح هنگام گرفتن صبحانه، بچه‌ها برای نشان دادن اعتراض خود به زندانبانان، آش صبحانه را نگرفتند. هنگام ظهر هم ناهار را نگرفتیم و سربازهای بیرون اردوگاه مانند گربه‌های گرسنه بر سر آن ریختند و چیزی از آن را باقی نگذاشتند.


ادامه مطلب ...
نویسنده: جمشید سرمستانی - ۱۳٩٤/۱/٢٠

در راه اردوگاه رمادی
بامداد سوم اردی‌بهشت سال ۱۳۶۳ از اردوگاه موصل حرکت کردیم از شهرهای موصل، تکریت، سامرا، بغداد، رمادی و شاید چند شهر دیگر گذشتیم. از کنار سامرا که می‌گذشتیم گنبد و مناره‌های مرقد امام حسن عسکری (علیه‌السلام) نمایان بود. در حالی که اتوبوس حرکت می‌کرد، از دور سلامی به آن حضرت دادیم.


ادامه مطلب ...
نویسنده: جمشید سرمستانی - ۱۳٩٤/۱/٢٠

سرانجام در غروب روز هشتم اسفند ۱۳۶۲ سربازان عراقی به بالای سر ما رسیدند و گفتند دست‌ها را پشت گردن بگذارید و سپس شروع به بازرسی بچه‎‌ها و برداشتن ساعت و انگش‌تر آن‌ها کردند. برخی از آن‌ها عکس امام را از روی سینهٔ بچه‎‌ها بر‌می‌داشتند، به آن ناسزا می‌گفتند و به ما نیز دستور می‌دادند که ناسزا بگوییم، اما کسی این کار را نمی‌کرد. ما را بر زمین نشانده بودند و شادی می‌کردند.


ادامه مطلب ...
نویسنده: جمشید سرمستانی - ۱۳٩٤/۱/٢٠

همه چیز رو‌به‌راه بود و هیچ مانعی برای رفتن به جبهه نمانده بود. زمان اعزام اعلام شد و در روز اعلام شده با پدر و مادر و برادران و خواهرم خداحافظی کردم. نخستین بار در زندگی‌ام بود که می‌‌خواستم برای مدتی از خانه دور شوم و تازه معلوم هم نبود که برمی‌گردم یا نه. می‌خواستم حال خود را عادی نشان دهم، برای همین، خیلی تلاش کردم گریه نکنم، ولی تلاشم بی‌فایده بود؛ گریه کردم و پشت سر من هم پدر و مادرم گریه کردند.


ادامه مطلب ...
نویسنده: جمشید سرمستانی - ۱۳٩٤/۱/٢٠

در سال ۱۳۴۶ خورشیدی دیده به جهان گشودم. فرزند چهارم خانه بودم و با چهار برادر و خواهری که تا سال ۱۳۶۳ پس از من به‌دنیا آمدند، چهار برادر و چهار خواهر شدیم. پدرم در بازار ماهی‌فروشان کنارِ اروند در آبادان، یک واحد فروش ماهی داشت. هر روز پس از نماز صبح در تاریکی به بازار می‌رفت، صبح زود ماهی‌ها را می‌خرید و سپس کار خود را آغاز می‌کرد.


ادامه مطلب ...
نویسنده: جمشید سرمستانی - ۱۳٩٤/۱/٢٠

در بهمن سال ۱۳۴۶ به دنیا آمدم. تحصیلات ابتدایی را در آبادان گذراندم. در آغاز سال دوم راه‌نمایی بودم که جنگ آغاز شد. نزدیک به چهل روز در آبادان ماندیم و هنگامی که دیدیم جنگ خیال پایان یافتن ندارد، به بروجرد رفتیم. کلاس دوم را‌ه‌نمایی را در «مدرسهٔ شهید محمد قمی» بروجرد گذراندم. از‌‌ همان روزهای آغاز رفتن به بروجرد، همواره دوست داشتم به جبهه بروم، اما از آن‌جا که سیزده سال بیشتر نداشتم، مرا به جبهه نمی‌فرستادند و باید تا پانزده سالگی صبر می‌کردم.


ادامه مطلب ...
نویسنده: جمشید سرمستانی - ۱۳٩٤/۱/٢٠

در زمستان سال ۱۳۶۹ درست چند ماه پس از بازگشت از اسارت، دست به قلم بردم و شروع به نوشتن یادمانده‌هایم از آن دوران کردم. در آن هنگام، بیشتر رخدادهای دوران اسارت را به‌یاد داشتم؛ آن‌ها را نوشتم و کنار گذاشتم، زیرا برای جبران عقب‌ماندگی‌های درسی باید به تحصیل می‌پرداختم.


ادامه مطلب ...
جمشید سرمستانی
متولد 1346، دانش‌جوی دکتری ادیان و عرفان، ناشر، پژوهشگر، نویسنده، مترجم، سرویراستار، مدرس «زبان انگلیسی» و «ویرایش و نگارش»، مبدع شیوه‌های تازه در ویرایش و نگارش، نخستین برگزار کننده‌ی دوره‌های مجازی ویرایش در کشور، مبدع شیوه‌ی نظام‌مند حفظ قرآن کریم، عضو سرای اهل قلم، مشاور امور تولید و نشر متون.
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :