بین دو قفس
یادمانده‌های جمشید سرمستانی از جنجاس (جنگ، جبهه، اسارت)
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
نویسنده: جمشید سرمستانی - ۱۳٩٤/٢/۱

پس از سال‌ها که از زندگی در اردوگاه تکریت 5 گذشته و بسیاری از خاطرات آن‌جا، ازجمله شمار دقیق آزادگان آن اردوگاه از ذهن‌هایمان پاک شده است، تنها چیزی که موجب شده تا شمار آزادگان آن اردوگاه هیچ‌گاه از یادمان نرود، جمله‌ای بود که بسیاری از آزادگان اردوگاه تکریت 5 بارها از مرحوم «محمود رزمنده»ی عزیز شنیده بودند:

"اگر روزی برگشتیم ایران، یک زمین می‌خرم و «153 درخت» به یاد بچه‌های این اردوگاه توی اون می‌کارم."

البته برادر عزیزم، آقای امیر افشین‌پور، همین تعداد را در کتاب «شن‌های سرخ تکریت» 151 تن آورده است. آن‌چه درپی آورده‌ام، با کوشش دوستان خوبم «امیر افشین‌پور، جلیل حسین‌زاده و علی‌اکبر رفیعی» گرد آمده است:

البته ممکن است در جابه‌جایی‌های بعدی این شمار، کم‌تر یا بیش‌تر شده باشد.


ادامه مطلب ...
نویسنده: جمشید سرمستانی - ۱۳٩٤/٢/۱

شنیدن کی بود مانند دیدن

پیش از اسیر شدن، چیزهایی دربارهٔ رفتار صدامیان با اسیران ایرانی شنیده بودیم. حتی اندک کسانی نیز در جبهه بودند که می‌گفتند: «اگر دیدیم داریم اسیر می‌شویم، با یک تیر، خود را خلاص می‌کنیم.» هنگامی که اسیر شدم از خود می‌پرسیدم: «چه سرنوشتی در انتظار ماست؟» هرچه زندگیمان در اسارت به پیش می‌رفت درمی‌یافتم که آن‌چه می‌بینیم، بسیار بد‌تر از آن یکی دو کلمه‌ای است که دربارهٔ اسارت شنیده بودیم. گاهی از خود می‌پرسیدم: «آیا توان دارم این زندگی را ادامه دهم؟» کسانی نیز درمیانهٔ راه بُریدند: برخی برای رهایی از سختی‌ها پشت به دوستان و رو به دشمن کردند و برخی نیز که نمی‌توانستند داغ ننگ دوستی با دشمن را بر پیشانی خود بزنند، برای رهایی از سختی‌ها دست به خودکشی زدند.


ادامه مطلب ...
نویسنده: جمشید سرمستانی - ۱۳٩٤/٢/۱

رام شدن زندانبانان

حاج‌آقا از یک سو شیوهٔ درست رفتار با زندانبانان را به آزادگان می‌آموخت و از سوی دیگر، با رفتارهای نرم و احترام‌آمیز خود با زندانبانان رفته‌رفته آنان را نرم و رام می‌کرد. پس از چندی زندانبانانی که جز کتک چیزی بلد نبودند، دربرابر رفتار خوب او کم آوردند و چنان شیفتهٔ او شدند که یا او را به اتاق خودشان می‌خواندند یا خود به نزد او می‌رفتند. سخن از ابوترابی به بیرون از اردوگاه هم رفت و گاهی سربازانی که بیرون از اردوگاه بودند نیز برای دیدن او به اردوگاه می‌آمدند.


ادامه مطلب ...
نویسنده: جمشید سرمستانی - ۱۳٩٤/٢/۱

سرانجام به اردوگاه تازه رسیدیم. این اردوگاه که نیم ساعت با شهر فاصله داشت، در پادگانی در میان بیابان بود. در میان راه و هنگام رسیدن به اردوگاه، همواره این پرسش در سرم رفت و آمد می‌کرد که: «اردوگاه تازه چه‌گونه اردوگاهی خواهد بود؟ بهتر از رمادی یا بد‌تر از آن؟» اما هر بار این گونه به خود پاسخ می‌دادم که: «هرچه باشد، مانند اردوگاه رمادی نخواهد بود.»


ادامه مطلب ...
جمشید سرمستانی
متولد 1346، دانش‌جوی دکتری ادیان و عرفان، ناشر، پژوهشگر، نویسنده، مترجم، سرویراستار، مدرس «زبان انگلیسی» و «ویرایش و نگارش»، مبدع شیوه‌های تازه در ویرایش و نگارش، نخستین برگزار کننده‌ی دوره‌های مجازی ویرایش در کشور، مبدع شیوه‌ی نظام‌مند حفظ قرآن کریم، عضو سرای اهل قلم، مشاور امور تولید و نشر متون.
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :