بین دو قفس
یادمانده‌های جمشید سرمستانی از جنجاس (جنگ، جبهه، اسارت)
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
نویسنده: جمشید سرمستانی - ۱۳٩٤/۱/٢٠

در بهمن سال ۱۳۴۶ به دنیا آمدم. تحصیلات ابتدایی را در آبادان گذراندم. در آغاز سال دوم راه‌نمایی بودم که جنگ آغاز شد. نزدیک به چهل روز در آبادان ماندیم و هنگامی که دیدیم جنگ خیال پایان یافتن ندارد، به بروجرد رفتیم. کلاس دوم را‌ه‌نمایی را در «مدرسهٔ شهید محمد قمی» بروجرد گذراندم. از‌‌ همان روزهای آغاز رفتن به بروجرد، همواره دوست داشتم به جبهه بروم، اما از آن‌جا که سیزده سال بیشتر نداشتم، مرا به جبهه نمی‌فرستادند و باید تا پانزده سالگی صبر می‌کردم.


 چهارده ساله که شدم، با شناس‌نامهٔ برادر پانزده‌ساله‌ام به جبهه رفتم. نخستین بار در تابستان سال ۱۳۶۱ پس از بازپس‌گیری خرم‌شهر از دشمنان، دو ماه برای پدافند از شهر به جبههٔ گمرک خرم‌شهر رفتم. دو ماه پس از بازگشت از خرم‌شهر، هوای جبهه دوباره شش ماه مرا به بیابان‌ها کشاند تا در عملیات «والفجر مقدماتی» و سپس در عملیات «والفجر ۱» شرکت کنم. پایان اردی‌بهشت ۱۳۶۲ به خانه برگشتم. چیزهایی دربارهٔ انجام یک عملیات آب- خاکی از دوستم «همایون گوشه‌ای» (دکتر همایون گوشه‌ای) شنیده بودم؛ از آن‌جا که بازگشت به شهر و زندگی روزمره در آن برایم مانند خانه‌نشینی بود، در مهر‌‌ همان سال به «تیپ ۱۵ امام حسن» در آبادان رفتم و با کمک همایون که در آن‌جا بود نام خود را در ستاد تیپ نوشتم و تا پیش از «عملیات خیبر» در آن‌جا ماندم. اسفند سال ۱۳۶۲ در عملیات خیبر، در آن‌سوی «هورالهویزه» شرکت کردم و چهار روز پس از آغاز عملیات در پاتک دشمن در محاصر افتادیم و در حالی که زخمی شده بودم، به اسارت در آمدم.
جنگ همه چیز را از پدرم گرفته بود؛ خانه‌اش ویران، وسایل زندگی‌اش ازدست‌رفته و خودش بیمار شده بود؛ کارش را از دست داده و خانه نشین شده بود؛ اکنون نیز شنیدن خبر اسارت من، تیر خلاص را بر پیکر او وارد و او را زمین‌گیر کرد. مادرم با فرزندی در شکم، در حالی که در @یکی از کلاس‌های مدرسه‌ای در بروجرد زندگی می‌کرد، در شرایطی بسیار دشوار از پدر پرستاری کرد و سرانجام، پدرم پس از گذراندن دوران سخت بیماری در سال ۱۳۶۴، درحالی‌که در پنجاه و چهار سالگی چون پیرمردی ناتوان شده بود، در حسرت دیدار فرزند خود چشم بر این جهان بست.
من نیز که در اردوگاه‌های عراق با شکنجه‌ها و سختی‌های اسارت جان می‌کندم، تا یک سال پس از فوت پدرم، نه از این رخداد آگاه بودم و نه حتی براثر درگیری پیوسته با سختی‌ها، مجال اندیشیدن به خانواده را می‌یافتم.
از کودکی همیشه می‌پنداشتم رخدادهای سخت و بد برای دیگران، یا در فیلم‌ها و داستان‌هاست. می‌پنداشتم آوارگی خانواده، تنهای پاره پاره و بی‌جان، خون و شکنجه و فریاد جان‌خراش مردان را یا باید درکتاب‌ها خواند و یا در فیلم‌ها دید؛ نمی‌دانستم که روزی، خود و خانواده‌ام بازیگری از این فیلم یا شخصیتی از این داستان خواهیم شد.
از اسفند ۱۳۶۲ تا آغاز اردی‌بهشت ۱۳۶۳، نزدیک به دو ماه در «اردوگاه موصل ۲» بودم. از آن‌جا من را به‌همراه نزدیک به ۴۰۰ اسیر نوجوان (۱۵ تا ۱۷ ساله) به «اردوگاه رمادی ۲» (کمپ ۷ یا‌‌ همان بین‌القفسین) بردند. از سوم اردی‌بهشت ۱۳۶۳ تا سیزدهم اردی‌بهشت ۱۳۶۶ در اردوگاه رمادی ۲ بودم. در سال ۱۳۶۶ یکصد و پنجاه و یک اسیر گزینش شده را برای اجرای نقشهٔ کشتار جمعی به «اردوگاه تکریت ۵» (اردوگاه صلاح‌الدین یا کمپ ۵) بردند. این نقشه با تدبیر سید آزادگان حجت‌الاسلام «سید علی‌اکبر ابوترابی» اجرا نشد. من نیز که به‌جرم انجام فعالیت‌های فرهنگی به آن‌جا برده شده بودم، از چهاردهم اردی‌بهشت ۱۳۶۶ تا هشتم شهریور ۱۳۶۹ (هنگام آزادی) در آن اردوگاه به‌سر بردم.
به ایران که بازگشتم، به شهر بروجرد، زادگاه و جای زندگی مادرم رفتم. پس از هفت سال هنگامی که با خانواده‌ام روبه‌رو شدم، هیچ یک از آنان را -در میان جمعی که برای دیدنم آمده بودند- نمی‌شناختم و هر یک از برادران و خواهرانم باید خود را به من می‌شناساندند. هنگامی که اسیر شدم مادرم جوان بود و اکنون انتظار دیدن مادری می‌ان‌سال را داشتم؛ اما هنگامی که با او روبه‌رو شدم، با چهره‌ای پیرشده و قامتی خمیده، همهٔ سختی‌هایی را که در این هفت سال دیده بود، در یک نگاه برایم بازگو کرد. شگفت بود که پس از گذشت چند سال از آزادی من، آشنایان می‌گفتند که او از دورهٔ اسارت من جوان‌تر شده است.
اکنون دیگر دوران سختی‌ها گذشته و دوران تلاش آغاز شده بود؛ تلاش برای بردوش گرفتن هزینه‌های خانواده، جبران عقب‌ماندگی‌های تحصیلی، کار و ازدواج. دو ماه پس از آزادی، پیشنهادی از تهران برای عضویت در سازمانی دریافت کردم. با آن‌که برابر قانون باید تا شش ماه پس از آزادی به استراحت و درمان می‌پرداختم، از آن‌جا که جای درس و کارم باید یک‌جا می‌بود، بی‌درنگ به تهران آمدم، کارهای نام نویسی در مجتمع درسی رزمندگان و استخدام را انجام دادم و زندگی پس از آزادی را آغاز کردم.
چون‌که در دوران اسارت زبان عربی و انگلیسی و کتاب‌های اصلی دورهٔ دبیرستان را به‌خوبی فرا گرفته بودم، در آزمون‌های جهشی «مجتمع رزمندگان ۱۵ خرداد» (در خیابان ۱۷ شهریور) شرکت کردم و در پاییز سال ۱۳۷۰ در رشتهٔ تجربی دیپلم گرفتم. در پاییز ۱۳۷۱ در رشتهٔ کار‌شناسی مترجمی زبان انگلیسی و در سال ۱۳۷۶ در رشتهٔ کار‌شناسی ارشد مدیریت پذیرفته شدم. سپس به تدریس زبان انگلیسی در دانشگاه پرداختم. از سال ۱۳۷۸ بنا به نیاز شغلی به کشف قواعد نوشته‌نشدهٔ «املای فارسی» و «ویرایش و نگارش» پرداختم. این تلاش‌ها تا سال ۱۳۹۱ به نوشتن سه کتاب در این زمینه انجامید. در سال ۱۳۸۷ شروع به تدریس ویرایش و نگارش با شیوه‌های خودساخته، و نوشتن و ترجمهٔ چند کتاب کردم. اکنون نیز در کنار برخی فعالیت‌های کاری، به نوشتن کتاب‌هایی مشغول هستم.

جمشید سرمستانی
متولد 1346، دانش‌جوی دکتری ادیان و عرفان، ناشر، پژوهشگر، نویسنده، مترجم، سرویراستار، مدرس «زبان انگلیسی» و «ویرایش و نگارش»، مبدع شیوه‌های تازه در ویرایش و نگارش، نخستین برگزار کننده‌ی دوره‌های مجازی ویرایش در کشور، مبدع شیوه‌ی نظام‌مند حفظ قرآن کریم، عضو سرای اهل قلم، مشاور امور تولید و نشر متون.
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :