بین دو قفس
یادمانده‌های جمشید سرمستانی از جنجاس (جنگ، جبهه، اسارت)
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
نویسنده: جمشید سرمستانی - ۱۳٩٤/۱/٢٠

در سال ۱۳۴۶ خورشیدی دیده به جهان گشودم. فرزند چهارم خانه بودم و با چهار برادر و خواهری که تا سال ۱۳۶۳ پس از من به‌دنیا آمدند، چهار برادر و چهار خواهر شدیم. پدرم در بازار ماهی‌فروشان کنارِ اروند در آبادان، یک واحد فروش ماهی داشت. هر روز پس از نماز صبح در تاریکی به بازار می‌رفت، صبح زود ماهی‌ها را می‌خرید و سپس کار خود را آغاز می‌کرد.


از هنگامی که به‌یاد داشتم تا سال ۱۳۵۶ در خانهٔ «حسن باوی» در لِین (خیابان) ۱۳ احمدآباد مستأجر بودیم. حسن آقا را هم چند بار بیشتر ندیدم؛ زیرا دریانورد و همیشه در سفر دریا بود. آن هنگام، مستأجر را «خوش‌نشین» می‌گفتند، زیرا مستأجر‌ها بدون آن‌که پولی به‌اندازهٔ خرید یک خانه بپردازند، سال‌ها بدون آن‌که صاحب‌خانه جوابشان کند، در یک خانه زندگی می‌کردند. کلاس اول تا سوم ابتدایی را در «مدرسهٔ کیوان»، در لِین (خیابان) ۱۵ گذراندم.
پیش از انقلاب، سینما‌ها و مشروب‌فروشی‌ها محیط زندگی در شهر آبادان را ناسالم کرده بودند و با همهٔ مراقبت‌های خانواده‌ها پیدا نبود که فرزندان یا حتی بزرگ‌سالان آن‌ها از کدام پرتگاه با سر به زمین فرود می‌آیند. پدر و مادرم اهل نماز و روزه بودند، ولی مانند بیشتر مردم، راهی به مسجد و منبر نداشتند. بااین‌همه، خانواده‌ای سالم و مقید به ادب بودیم.
یک روز در ده‌سالگی، با پسران همسایه به سینما رفتم. چشمتان چیز بد نبیند، ولی آن روز چیزهایی را که نباید می‌دیدم، نه در گوشهٔ خانه، که بر پردهٔ سینما دیدم. از همین رو بود که گفتم سینما‌ها محیط شهر را ناسالم کرده بودند.
در سال ۱۳۵۶ پدرم خانه‌ای در بخش «شِطِیط» آبادان خرید و با گریهٔ صاحب خانه به آن‌جا رفتیم؛ خانه‌ای که هنوز باید کارهایی در آن انجام می‌شد. چهارم ابتدایی را در شطیط به کلاس رفتم. در این سال بود که معلم مدرسه‌ام درِ تازه‌ای به روی زندگی‌ام گشود و مسیر آن را تغییر داد.
خانم... که نامش را به‌یاد ندارم، به بچه‌های کلاس گفت: «تا چهارشنبه همه باید نماز خواندن را یاد گرفته باشید؛ هرکس تا آن روز نماز را یاد نگیرد، امسال او را رفوزه (مردود) می‌کنم.» در آن کلاس، هم‌کلاسی به‌نام «ناصر ثوامریان» داشتم که به مسجد می‌رفت؛ پیش از آن‌که ببینم از چه کسی نمازم را بیاموزم، ناصر به من گفت: «اگه دوست داری بیا با هم بریم مسجد تا نماز رو بهت یاد بدم.» من هم پذیرفتم و از آن روز پایم به مسجد باز شد. با رفتن به مسجد مسیر زندگی‌ام عوض شد.
نمی‌دانم اگر در آن محیط ناسالم به مسجد نمی‌رفتم چه سرنوشتی داشتم؟ خوب یا بدش را نمی‌دانم، ولی می‌دانم که به‌احتمال فراوان به جبهه نمی‌رفتم و اسیر نمی‌شدم؛ زیرا بسیاری از دوستان و هم‌کلاسی‌های غیرمسجدی‌ام به جبهه نرفتند و در آن سو، هیچ یک از بچه‌های مسجد را نمی‌شناسم که به جبهه نرفته باشد. اسارت را با همهٔ آسیب‌هایی که به من و خانواده‌ام وارد کرد، رخدادی خوب نمی‌دانم؛ ولی در اسارت به چیزهایی دست یافتم که در دنیای آزاد دست‌یافتنی نیستند.
در مسجد دوستان خوبی پیدا کردم؛ مانند بیرون مسجد حرف‌های بد نمی‌شنیدم و هر روز چیزهای خوبی می‌آموختم. به همراه ناصر و برخی دیگر از بچه‌ها به باغ آباد پدرِ «یحیی انوری» که از جوانان مسجد بود می‌رفتیم و در آن‌جا آقا یحیی برایمان از کتاب‌های مذهبی چیزهای سودمندی می‌گفت. رفته‌رفته در مسجد سخنرانی‌هایی برگزار کردند که در آن‌ها به وضع موجود اعتراض می‌شد. این سخنرانی‌ها برای «شیخ عباس کوزه‌ساز» امام جماعت نابینای مسجد مشکل‌ساز شد و چند باری به بهانه‌هایی پای او را به پاسگاه ژاندارمری کشاندند.
پیروزی انقلاب اسلامی
در سال ۱۳۵۷ که انقلاب بالا گرفت هر بار که می‌خواستم به تظاهرات بروم، با مخالفت پدرم روبه‌رو می‌شدم، زیرا شرکت در آن را برایم خطرناک می‌دانست. اما پس از آن‌که شاه از ایران رفت و بختیار بر سر کار آمد، اجازه پیدا کردم تا در تظاهرات‌ها شرکت کنم.
بیست و دوم بهمن ماه در مسجد بودیم که پس از خوانده شدن خبری از رادیو، همهٔ بچه‌ها خوش‌حال شدند، یک‌دیگر را در آغوش گرفتند و گفتند: «انقلاب پیروز شد.»
پس از انقلاب بچه‌های مسجد، کارهای فرهنگی خود را در ساختمانی بیرون از مسجد آغاز کردند. بازار بحث با کمونیست‌ها بسیار داغ بود. در هر جای شهر گروهی را گرد هم می‌دیدم که در حال بحث با هم بودند. خیلی‌ها هم کتاب‌هایی دربارهٔ موضوع‌های مورد بحث می‌خواندند تا در بحث کردن کم نیاورند؛ کتاب «اصول دیالکتیک» یکی از آن کتاب‌ها بود که حتی من نیز در دوازده‌سالگی خود را بی‌نیاز از خواندن آن نمی‌دیدم.
چرخ‌های زندگی می‌چرخید و پس از تعطیلی‌ها و اعتصاب‌های انقلاب، همه چیز‌ به‌سوی عادی شدن پیش می‌رفت.
روزهای آغاز جنگ
 پایان شهریور سال ١٣۵٩ بود. تعطیلات تابستان تمام شده بود و کم‌کم برای رفتن به کلاس دوم راه‌نمایی آماده می‌شدم که سر و صداهایی در شهر و اطراف آن شروع شد. بله! صدای خمپارهٔ عراقی‌ها بود. البته پیش از این هم نیروهای عراقی در مرز شلمچه با نیروهای ایرانی درگیر شده بودند و نشانه‌هایی از جنگ نمایان شده بود.
 خمپاره‌باران
آری، جنگ در گرفت و روز به روز پرتاب خمپاره و توپ به سوی شهر بیشتر می‌شد. مردم هم که می‌دیدند جنگ خیال تمام شدن ندارد، کم‌کم برای نجات جان خود شهر را ترک می‌کردند و به شهرهای امن‌تر می‌رفتند. چند روزی را به خانهٔ دایی پدرم -خدا او را رحمت کند- رفتیم تا همگی با هم یک جا باشیم و از حال و روز هم خبر داشته باشیم. اما هر چه جنگ چهرهٔ ترسناک خود را بیشتر نشان می‌داد مردم بیشتر وحشت می‌کردند. در‌‌ همان روزهای زندگی جمعی، و در زیر خمپاره باران دشمن، خبر کشته شدن همسایه‌ها را می‌شنیدیم. پس از چند روز، از خانهٔ دایی پدرم به خانهٔ خودمان برگشتیم و آن‌ها هم به اصفهان رفتند.
گروهک‌ها در جنگ
خرم‌شهر در همسایگی ما در حال مقاومت دربرابر عراقی‌ها بود. با‌آن‌که خرم‌شهر با آبادان چند کیلومتر بیشتر فاصله نداشت، از آن‌جا باخبر نبودیم. صدای مرحوم «آیت‌الله خلخالی» را از رادیو شنیدم که می‌گفت: «ما هنوز درحال مقاومت هستیم و شهر هنوز به‌دست عراقی‌ها نیفتاده است.»
عده‌ای از اعضای گروهک‌ها -که مردم به آن‌ها جوجه کمونیست می‌گفتند- به‌جای آن‌که به خط بروند و جلوی عراقی‌ها را بگیرند، درمحله‌های خود و در جلوی خانه‌هایشان سنگرهایی کنده بودند و دختر و پسر، تفریح‌وار روز‌ها را باهم می‌گذراندند. یک‌روز یکی از بچه‌هایی که از کوران درگیری‌های خرم‌شهر آمده بود، پیش آن‌ها رفته بود و به آن‌ها می‌گفت: «بچه‌ها دارن توی خرم‌شهر تکه‌تکه می‌شن، شما هم این‌جا دِلِتون خوشه که دارید می‌جنگید!؟ خوردن و خوابیدن توی این‌جا که کاری نداره. اگه مردید و راست می‌گید، برید خرم‌شهر؛ برید اون‌جا بجنگید.»
گربه‌های سمج
 زندگی در خانهٔ خودمان، به ویژه شب‌ها، بسیار ترسناک بود. آب و برق شهر قطع شده بود. ابر بسیار سیاه و غلیظی از دود مخزن‌های چندهزار تنی نفت، روی شهر را گرفته بود و مانع تابیدن نور ماه بر شهر می‌شد. هیچ کس از ترس بمب-باران، جرأت حتی روشن کردن یک شمع را هم نداشت. شهر خالی از مردم شده بود و در محلهٔ ما تنها سه چهار خانواده مانده بود؛ برای همین، گربه‌ها که غذایی برای خوردن نداشتند به خانهٔ ما هجوم می‌آوردند تا از پس‌ماندهٔ غذا چیزی بخورند. چون‌که برق قطع شده بود، باقی‌ماندهٔ غذا‌ها را بیرون یخچال و در حیاط نگه می‌داشتیم و برای آن‌که از دست گربه‌ها در امان بماند، بلوک سیمانی ده کیلویی روی در آن می‌گذاشتیم. با این‌حال، گربه‌ها با کمک هم بلوک را برمی‌داشتند و غذا را می‌خوردند. شمار فراوانِ گربه‌های سمجی که در تاریکی مطلق شب‌ها در حیاط خانه جمع می‌شدند و با هیچ وسیله‌ای نمی‌شد آن‌ها را از آن‌جا دور کرد، صحنهٔ ترسناکی ایجاد می‌کرد.
چاقی مشکل‌ساز
خمپاره‌هایی که پیوسته از بالای سرمان می‌گذشتند و با شکافتن هوا زوزه می‌کشیدند و دور و بر خانه می‌افتادند، ترس ما را بیشتر می‌کردند. برای در امان ماندن از خمپاره‌ها، سنگری در جلوی خانه درست کرده بودیم و در هنگام خمپاره باران به درون آن می‌رفتیم. شب‌ها که خمپاره باران شروع می‌شد، خواهرم که در همسایگیمان بود، برای دل‌گرمی ما و برای آن‌که از حالمان خبردار شود، به خانهٔ ما می‌آمد.
یک روز در حال نماز خواندن روی کف حیاط بودم که خمپاره ‌باران عراقی‌ها شروع شد. چنان نمازم را تند خواندم که مهر نماز را شکستم. همگی به‌طرف سنگر دویدیم. خواستیم وارد سنگر شوم که دیدیم زن همسایه -که از چاقی چیزی کم نداشت- هنگام ورود به سنگر ما، توی ورودی سنگر گیر کرده؛ به‌طوری‌که نه درون می‌رفت و نه بیرون...
 ازدواج جنگی
روزهای سخت پشت سر هم می‌گذشت. شاید روز دهم آغاز جنگ بود که یکی از بچه‌های مسجد محله (آقای «قاسم ُطرفی») با خانواده‌ش به خانهٔ ما آمد. بله قضیه، خواستگاری بود. صحبت‌هایی بین بزرگ‌تر‌ها رد و بدل شد. مادر و پدرم -خدا رحمتش کند- از پیش آقای طرفی را می‌شناختند، برای همین، سخت نگرفتند و به این خواستگاری پاسخ مثبت دادند. چیزی نگذشت که دیدیم آقای طرفی که توی خط پدافندی اروند بود، با یک روحانی که او هم در جبهه بود، و چند تن دیگر از هم‌جبهه‌ای‌ها و خانواده‌اش با تفنگ و لباس‌های سپاه و بسیج، به خانهٔ ما آمدند. بله آن روز، روز عقد بود. حاج‌آقا خطبهٔ عقد را خواند و همراهان آقا قاسم (آقای طرفی) هم پس از «بله» ی عروس چند تایی تیر هوایی شلیک کردند. آقا داماد و همراهانِ از جبهه‌آمده‌اش چنان عجله داشتند که به‌سرعت به جاهای خود برگشتند. فکر می‌کنم این ازدواج که از اول تا آخرش، نیم ساعت بیشتر نشد، اولین ازدواج در منطقهٔ جنگی و در فاصلهٔ نزدیک به پانصد متری از خط مقدم جبهه بود.
از این‌جا به‌بعد احساس تنهایی ما کمتر شد، چون‌که گهگاهی آقا قاسم می‌آمد و به ما سری می‌زد.
نخستین تیراندازی
 کم‌کم از خانه بیرون رفتم و به سراغ بچه‌هایی رفتم که در کنار اروند درحال دفاع از شهر بودند. آقا قاسم مسئول مسلح کردن و آموزش دادن مردانی بود که در محله مانده بودند. یک روز چون کسی همراه با کسی دیگر به سرِ کارِ او می‌رود، با او رفتم. هریک از مردان مانده در محله، یک تفنگ برنو به‌دست گرفته بودند. (تفنگی بلند و بدون خشاب، مانند تفنگ شکاری که فقط تک‌تیر شلیک می‌کند.) آقا قاسم آن‌ها را در نخلستان‌های اطراف به‌خط کرد و همگی شروع به تیراندازی به‌سوی هدف کردند. در این‌جا بود که من هم، برای نخستین بار (در سن دوازده سالگی) تفنگ به‌دست گرفتم و تیر‌اندازی کردم.
گردآوری کلکسیون
روزهای اول جنگ هرجا که خمپاره یا بمبی به زمین می‌افتاد، می‌رفتم و از اطراف آن، ترکش جمع می‌کردم. گهگاهی هم موفق می‌شدم پوکهٔ فشنگ جمع کنم. گردآوری کلکسیون پوکه و ترکش هم خودش نوعی سرگرمی بود. اما رفته رفته دیگر جمع‌آوری پوکه‌ و ترکش، تازگی و جذابیت خود را از دست داد؛ تاجایی‌که دیگر می‌پنداشتم این‌ها کارِ آدم‌های ندیدپدید است و چنان این کار را کنار گذاشتم که تا یکی دو سال پیش، برای این‌که به بچه‌هایم نشان بدهم که ترکش چیست، ترکشی در خانه نداشتم؛ تا آن‌که یکی از بچه‌های متولد ۱۳۶۴ به دادم رسید و یک دانه ترکش را که از بازدید جبهه آورده بود به من داد.
جنس بچه‌های جنگ
از آن‌چه در آن دوران دیدم این را دریافتم که گویی لات و لوت‌ها و بسیاری دیگر از جوانان شهر، مسئولیتی دربرابر تجاوز دشمن نداشتند؛ گویی فقط بچه‌های مسجد مسئولیت دفاع از شهر را بر عهده داشتند؛ انگاری که بیشتر بچه‌های جنگ از‌نژاد بچه مسجدی بودند. بچه‌های مسجد محله، در دفاع از شهر بسیار فعال بودند. ‍‍ گهگاهی خبر شهادت آن‌ها به ما می‌رسید: «علی عیسی‌زاده»، «محسن عبودیان» و....
البته این قضاوت، قضاوتی مطلق نیست و نباید واقعیت‌ها را پنهان کرد: یکی از بچه‌های محله، از کسانی بود که با مسجد و بچه‌های مسجدی میانهٔ خوبی نداشت، اما به آبادان برگشت و به جبهه رفت و شهید شد.
 خروج از آبادان
پدرم اهل آبادان بود و مادرم اهل بروجرد. پیش از جنگ، دو سه تابستان، برای رهایی از گرمای آبادان به خانهٔ خاله و دیگر بستگان مادرم به بروجرد رفته بودیم. اما چند سالی بود که به آن‌جا نرفته بودیم و دوست داشتم دوباره به آن‌ شهر بروم. جنگ بهانهٔ خوبی برای مسافرت بود. هر بار که خمپاره‌باران شروع می‌شد فرصت را غنیمت می‌شمردم و نوای «بریم بروجرد» را سر می‌دادم، ولی پاسخ پدر و مادرم این بود که: «ای بابا! کجا بریم. بشینیم سر خونه زندگیمون. چند روزه دیگه جنگ تموم می‌شه.» بچه‌های قدیم هم -برعکس بچه‌های امروز- هیچ وقت روی حرف بزرگ‌تر حرف نمی‌زدند.
حدود سی و پنج روز از آغاز جنگ گذشته بود که یک روز آقا قاسم -داماد جدیدمان- با یک ماشین از جبهه به در خانهٔ ما آمد و گفت: «سوار بشید بریم! دیگه موندن زن و بچه توی این‌جا درست نیست.» به‌هر حال او بهتر از ما به وضعیت آشنا بود و شاید چیزهایی را که ما از آن آگاه نبودیم پیش‌بینی می‌کرد. پدر و مادرم هم مخالفت نکردند؛ فقط شناس‌نامه‌ها و مدارک، و یک چمدان لباس برداشتیم و حرکت کردیم.
صحنه‌های دل‌خراش
 ماشینی که سوار آن شده بودیم، وانتِ حمل نیرو و تدارکات برای جبهه بود. سوار شدیم و راه افتادیم. به ایستگاه ۷ (آغاز جادهٔ آبادان-اهواز و آبادان- ماهشهر) رسیدیم. در دوسوی خیابان‌های منتهی به شهر خاکریزهایی زیگزاگی کشیده بودند تا اگر دشمن وارد شهر شد به اجبار از میان آن‌ها بگذرد، سرعت او گرفته شود و مدافعان شهر، از پشت خاکریز‌ها به او حمله کنند. در خروجی شهر هم مانع‌هایی ابتدایی و دست‌ساز برای جلوگیری از ورود دشمن گذاشته بودند. از مانع‌ها گذشتیم و باید وارد یکی از راه‌های خروج از شهر یعنی جاده‌های آبادان- اهواز یا آبادان- ماهشهر می‌شدیم، اما هر دو جاده در دست عراقی‌ها بود؛ بنابراین به‌اجبار وارد بیابان‌های سمت راست جادهٔ آبادان- ماهشهر شدیم. بیشتر مردم، پیش از افتادن جاده‌ها به دست عراقی‌ها از شهر رفته بودند، اما جامانده‌هایی هم که تازه احساس خطر کرده و به فکر ترک شهر افتاده بودند، کم نبودند. بیشتر جامانده‌ها کسانی بودند که توان خروج از شهر را نداشتند، ولی اکنون دیگر راهی جز خروج نمانده بود. در آن وضعیت بی‌بنزینی، ماشین بنزین‌دار مانند اسب بال‌دار بود و به افسانه می‌ماند تا واقعیت.
وارد بیابان شدیم و به سوی ماهشهر حرکت کردیم. بیشتر مردم مجبور بودند راه نزدیک به یک ساعتهٔ بین دو شهر را با پای پیاده، در نزدیک به بیست ساعت بپیمایند؛ درحالی که این راه، خطرهایی ویژهٔ خود داشت. هرچه پیش می‌رفتیم کسانی به مسافران وانت افزوده می‌شد؛ تاآن‌جاکه دیگر جایی برای سوار کردن کسی باقی نماند. باآن‌که آن هنگام سن و سالی نداشتم و در سن نوجوانی توجه بسیاری به محیط پیرامون خود نمی‌کردم، اما چیزهایی را در راه دیدم که تا امروز هم از یادم نرفته:
دیدم که دشمن، مردم بی‌پناه را در بیابان زیر آتش توپ و خمپاره گرفته و شماری را بر زمین انداخته بود.
 پیرمرد‌ها و پیرزنانی را دیدم که التماس می‌کردند کسی دست آن‌ها را بگیرد و آن‌ها را از آن جهنم برهاند، اما هیچ کس نمی‌توانست کاری برای کسی بکند؛ هر کس تنها می‌توانست خود را برهاند و بس؛ تازه برخی حتی نمی‌توانستند خودشان نیز را برهانند.
کسانی را دیدم که خودروی بنزین تمام کردهٔ خود را‌‌ رها کرده بودند و پیاده راه را ادامه می‌دادند.
نخستین بار در زندگی‌ام سراب را در آن بیابان دیدم، و پیران و جوانانی را دیدم که با دست به آب اشاره می‌کردند، اما آبی در آن بیابان پیدا نمی‌شد.
مردمی را دیدم که از خستگی و تشنگی و ناتوانی بر زمین افتاده بودند و دیگر توان پیمودن راه را نداشتند.
رهایی از آبادان
از آن راه سخت با همهٔ دل‌آزاری‌هایش گذشتیم و به ماهشهر رسیدیم. با‌آن‌که آن‌جا هم نزدیک‌ترین جا به آبادان بود، اما برای ما که از آبادان آمده بودیم، رنگ و بویی از جنگ نداشت. شب نخست را مه‌مان یکی از بستگان دامادمان بودیم و به‌گرمی از ما پذیرایی کردند. فردا صبح از اخبار رادیو شنیدیم که «عراقی‌ها از اروند عبور کرده به «کوی ذوالفقاری» (روبه‌روی خانهٔ ما) آمده و محاصرهٔ شهر را کامل کرده‌اند.» خدا را بسیار شکر کردیم که دیشب در آبادان نبودیم؛ زیرا اگر می‌بودیم معلوم نبود چه بر سرمان می‌آمد. یکی دو شب در ماهشهر بودیم، مقصدمان بروجرد بود، اما از آن‌جا که راه دست‌رسی به اهواز بسته بود مجبور بودیم به بهبهان برویم تا از آن‌جا به شیراز، از شیراز به اصفهان و از آن‌جا به بروجرد برویم.
زندگی در بروجرد
حدود پس از سه‌ شبانه‌روز سفر شهربه‌شهر، سرانجام به بروجرد –زادگاه مادرم- رسیدیم. هنگامی که رسیدیم، پس از نیمهٔ شب بود. نه کسی در خیابان بود تا از او نشانی بپرسیم و نه خودرویی رفت و آمد می‌کرد تا ما را به خانهٔ خاله ببرد. از گرمای خوزستان، بدون تنپوش گرم، به شهری آمده بودیم که در آن ساعت شب مجبور بودیم برای گرم کردن خود آتش روشن کنیم. پس از گذشت ساعتی خودروی گشت سپاه که از آن خیابان می‌گذشت به دادمان رسید و ما را به خانهٔ خاله برد.
روز اول مه‌مان خاله بودیم و سپس به خانهٔ پسرخاله‌ام رفتیم و در آن‌جا ساکن شدیم. بستگان مادرم همگی به دیدنمان آمدند. از همهٔ وسایلی که پدر و مادرم از آغاز زندگی مشترکشان تا امروز گرد آورده بودند، تنها توانسته بودیم یک چمدان لباس، سند خانه و شناس‌نامه‌هایمان را همراه خود ببریم و بس! زندگی تازه‌ای را با هیچ، آغاز کردیم. پدر و مادرم، سیما (هجده‌ساله)، جواد (چهارده‌ساله)، من (سیزده‌ساله)، جمال (نه‌ساله)، می‌نوش (پنج‌ساله) و محمد (دوساله) در یک اتاق از دو اتاق خانهٔ پسرخاله‌ام، «امیرحسین» زندگی می‌کردیم؛ او و خانواده‌اش در یک اتاق، و ما نیز در یک اتاق دیگر.
کودکی و بازی و مشغول بودن با هم، نمی‌گذاشت ما بچه‌ها بدانیم چه بر سرمان آمده؛ اما پدر و مادرم بسیار در فشار بودند. آنان پس از آباد کردن یک خانه، اکنون آن را با همهٔ وسایلش‌‌ رها کرده و در یک اتاق زندگی می‌کردند. پس از یک سال تحمل بی‌آبی و بی‌برقیِ خانهٔ خود، اکنون دوباره در خانه‌ای نوساز زندگی می‌کردند که نه آب داشت و نه برق. محله‌ای که در آن ساکن شده بودیم، بخشی تازه‌ساز از شهر بروجرد بود که هنوز هیچ یک از خانه‌هایش آب و برق نداشت. در هر دو سه کوچه یک شیر آب بود که زنان محله ظرف و رخت خانه را در سرمای زمستان به آن‌جا می‌بردند و به‌نوبت می‌شستند. پدرم نیز یکی از کار‌هایش این شده بود که از کوچهٔ پشتی با دبه آب برایمان بیاورد. او که در این هنگام چهل و نه سال داشت، اکنون شغل و مغازه و خانه و وسایل خانه‌، یعنی همه چیزیش را از دست داده بود؛ بی‌کار و بیمار و رنجور شده بود؛ روزگار را به‌سختی می‌گذراند؛ روز‌هایش را با همدردان کوچ کرده‌اش در پارک نزدیک خانه‌مان می‌گذراند و شب‌ها نیز تا دیرهنگام از فکر و اندوه بیدار می‌ماند.
از خواهرم مینا هم خبری نداشتیم. او پس از آمدن عراقی‌ها به «کوی ذوالفقاری» (در نزدیکی محله‌مان) از آبادان گریخته بود و نمی‌دانستیم که به کدام شهر رفته است. خواهر بزرگ‌ترم سیما نیز که اکنون در عقد آقا قاسم بود، تا یک سال نزد ما زندگی می‌کرد؛ سپس آقا قاسم از جبهه به بروجرد آمد و او را به «آباده‌» ی شیراز برد. در آن‌جا مراسم ازدواجشان را گرفتند و سیما نیز از ما جدا شد.
تا نزدیک یک سال تلویزیون نداشتیم. چون‌که شمارمان کم نبود، خیلی حوصله‌مان سر نمی‌رفت، اما گاهی که دیگر خیلی کم‌حوصله می‌شدیم، کارهایی می‌کردیم که حالمان بهتر شود: نگاتیو فیلم‌ها را بر پنجرهٔ بریده شده بر یک کارتن می‌گذاشتم؛ چراغ‌ها را خاموش می‌کردم؛ از درِ کارتن نور چراغ قوه را بر نگاتیو می‌انداختم؛ سایهٔ عکس‌های نگاتیو همچون عکس بر دیوار می‌افتاد؛ سپس با تکان دادن نگاتیو، عکس‌های تازه‌ای بر دیوار می‌انداختم. گاهی نیز خودمان چند برادر، کارهایی خنده‌دار می‌کردیم: یکی بر زمین می‌خوابید و دیگری دست زیر گردن او می‌گذاشت و چون چوبی خشک او را می‌ایستاند؛ یکی روی شانهٔ دیگری می‌نشست و چادر به‌سر می‌کرد؛ و فیلم و فنرهای دیگری که کمی جای تلویزیون را پر می‌کرد.
در آبادان دوستان فراوانی داشتم، اما این‌جا کسی را نمی‌شناختم و دوستی نداشتم. پس از رفتن به مسجد محل («مسجد مولای متقیان» در محلهٔ «گوشهٔ چهار چنار») کم‌کم دوستان خوبی پیدا کردم و از تنهایی در آمدم: «عبدالحمید و حجت‌ا... غفاری، علی و حسین دالوند، (دکتر) همایون گوشه‌ای، (دکتر ناصر) عزیزی، (دکتر) محسن کوشکی، (دکتر) حسین لری@ محمد نصراللهی، حمید نظری، کریم مَمیوند برادران پارسا» و کسان دیگری که نامشان را به‌یاد ندارم، دوستان خوبی برایم شدند. «حسین دالوند» در‌‌ همان سال نخست آشنایی به جبهه رفت و شهید شد. کسی به او گفته بود: «مگر امام خمینی جبهه رفتن را واجب کرده که به جبهه می‌روی؟» او در پاسخ گفته بود: «وای بر ما اگر به جببه نرویم و کار را به جایی برسانیم که امام مجبور شود جبهه رفتن را واجب کند.»
 چند ماهی از مهرماه گذشته بود که به مدرسه رفتم و در مدرسهٔ «شهید محمد قمی» وارد کلاس دوم راه‌نمایی شدم. در مدرسه کمی پُرکار بودم، در یکی دو مسابقه رتبه آورده بودم، ‌در مراسم صبحگاه هم قرآن را با صوت می‌خواندم و همین‌ها باعث شده بود که در مدرسه شناخته شوم و از میان دانش‌آموزان آن‌جا، برای اردوی بازدید از جبهه که تنها سهم دو تن از دانش‌آموزان می‌شد، من و «ناصر عزیزی» (دکتر عزیزی امروز، بچه زرنگ مدرسه) را برگزینند.
بازدید از جبهه
در دی‌ماه سال۱۳۶۰، پس از آزادشدن برخی از شهر‌ها و مناطق جنوب از دست دشمنان، آموزش و پرورش بروجرد از هر مدرسه دو دانش ‌آموز و دو فرهنگی را برای بازدید از مناطق آزاد شده انتخاب کرد که من هم یکی از برگزیدگان بودم. به‌همراه (دکتر) «ناصر عزیزی»، آقای اسماعیل‌زاده (معلم دینی‌ مدرسه که در اسارت به‌شهادت رسید) و فرهاد اعظمی لرستانی (معاون مدرسه) رهسپار بازدید از جبهه‌ها شدیم. نخست به اهواز رفتیم. در آن هنگام، این شهر هنوز در وضعیت جنگی بود. سپس به شهر «شوش» رفتیم. این شهر هنوز در تیررس دشمن بود. شهر‌های «سوسنگرد» و «بستان» تازه از دست دشمن آزاد شده بودند. (شهر بستان، نزدیک چهل روز پیش آزاد شده بود.) تا مناطق آزاد شدهٔ نزدیک «آبادان» هم رفتیم، اما «خرم‌شهر» هنوز در دست عراقی‌ها بود.
دیدار از جبهه‌ها و رزمندگان سال‌های آغازین جنگ، من را شیفته و بی‌قرار رفتن به جبهه کرد.
طبیعت زیبای بروجرد
یکی از یادمانده‌های خوش من از دو سال زندگی در بروجرد، باغ‌ها، بیشه‌ها و رودخانه‌های بسیار زیبای جنوب این شهر، یعنی پایین‌دستِ «گوشهٔ چهارچنار» و «گوشهٔ گاپله» بود. هنوز هم سنجاقک‌های رنگی روی گیاهان دور و بر رودخانه و آب سرد و پاک آن را به‌یاد دارم. بیشتر روز‌های تابستان با بچه‌های مسجد برای شنا به «گیجِ حاجی» یا «گیجِ اّرُو» می‌رفتیم. هنوز هم نمی‌دانم، ولی معنی «گیج» چیست، ولی شاید در زبان محلی آن‌جا به معنی «رودخانه» یا «باغ» بوده باشد. از کوچه‌باغ‌های شمال بروجرد نیز هنوز تصویرهای زیبایی به‌یاد دارم. جای دِنجی که برای درس خواندن، بسیار آرام و آرامش‌آور بود. افسوس که امروز آن درختان و رودخانه‌ها، سنجاقک‌ها و کوچه‌باغ‌های زیبا جای خود را به خانه‌های ساخته شده در کنار شهر داده‌اند.
درس خواندن روی درخت
در «گوشهٔ چهارچنار» زمین‌های کشاورزی در نزدیکی خانهٔ ما بودند. هنگام آزمون‌های خرداد، نان و لقمه‌ای برمی‌داشتم و برای درس خواندن به آن‌جا می‌رفتم. یک روز که به باغ رفته بودم، به بالای درختی رفتم و همان‌جا مشغول خواندن درس شدم. پس از ساعتی پیرمرد کشاورز هم به سر زمینش آمد و بی‌آن‌که چیزی به من بگوید، شروع به بیل زدنِ زمین کرد. از این‌که پیرمرد چیزی به من نگفت خوش‌حال بودم، که ناگهان دیدم بچه‌ای دیگر نیز درحال بالا آمدن است. من که اکنون می‌دیدم ممکن است پیرمرد به صدا در آید و هر دوی‌ ما را از درخت پایین بیاورد، طوری که بشنود به آن بچه گفتم: «من واسه درس خوندن اوموم بالا! تو دیگه واسه چی داری می‌ای؟» پیرمرد هم همان‌طور که بیل می‌زد گفت:
 «راست می‌گه. اون، معلمِش بهِش گفته حتماً باید بِری بالای درخت درس بخونی! تو دیگه واسه چی داری می‌ری بالا؟!» و دوباره دامه داد.
کارهای دوران کودکی
یکی از چیزهایی که در دوران کودکی ما مایهٔ کوچکی انسان‌ها نبود، «کار کردن» بود؛ چیزی که امروزه تنها گونه‌های ویژه‌ای از آن دلخواه مردم است و کارهای کارگری دیگر طرف‌دار چندانی ندارند. کودکان و نوجوانان در تابستان کار می‌کردند و در پاییز و زمستان درس می‌خواندند. کار کردن آنان نیز تنها از روی نیاز نبود؛ بلکه بیشتر برای این بود که بی‌کاری از‌‌ همان کودکی چیز ناپسندی به‌شمار می‌رفت. از کلاس پنجم ابتدایی تا دوم را‌نمایی، تا پیش از آن‌که به جبهه بروم، در تابستان کارهای زیر را انجام دادم:
در آبادان:
با بچه‌های مسجد باغچه‌ای را در نخلستان‌های شطیط گرفتیم و به کاشت لوبیا و سبزی در آن پرداختیم.
از طرف مسجد محل، همراه با هم‌مسجدی‌ها در جهاد سازندگی، در ساخت خانه برای کم‌دستان کارگری ‌کردیم.
من را به استاد بنایی معرفی کردند و زیر دست او کارگری ‌کردم.
در یک کارگاه بلوک‌زنی با شیلنگ، روی بلوک‌های تازه‌ساز آب می‌ریختم.
در بروجرد:
در کنار کورهٔ آجرپزی خشت درست می‌کردم.
در تعمیرگاه دوچرخه‌سازی شاگردی کردم.
در کنار دست استاد کاشی‌کار کارگری کردم.
مدتی نیز بدون دریافت دستمزد، در دکهٔ کفاشی، تعمیر کفش آموختم.
در آبادان چون‌که همهٔ جاهایی که کار می‌کردم، یا همراه بچه‌های مسجد بودم یا از سوی دوستان مسجد به آن‌جا معرفی شده بودم، محیط‌های کاری سالمی داشتم. اما در بروجرد چنین نبود. در آن‌جا خودم سر کار می‌رفتم و مسجد من را به کار پیوند نداده بود؛ برای همین با آدم‌های خوبی سروکار نداشتم. بااین‌همه، و با سن کمی که داشتم، هیچ کدام تأثیر بدی بر من نگذاشتند و تنها چشمانم را به روی واقعیت‌های آن هنگامِ جامعه باز کرد.
امروز از این‌که بخشی از زندگی‌ام را به کارگری گذراندم، بسیار خوشنودم؛ زیرا با آن‌که هیچ یک از آن کار‌ها به بیش از یک ماه نکشید، اما هم چیزهایی آموختم و هم می‌توانم سختی کار کسان فراوانی از جامعهٔ خود را درک کنم؛ و از این‌که برای گذراندن زندگی، مجبور نیستم کارهای تن‌فرسا بکنم، خدا را شکر می‌کنم.
اثر انگشت شستِ پا
 دیدن حال و هوای رزمندگان و آن مناطق تأثیر عمیقی بر من گذاشت؛ به‌گونه‌ای که پس از بازگشت، دیگر آرام و قرار نداشتم و همیشه در فکر رفتن بودم. هربار که دامادمان –آقا قاسم- به بروجرد می‌آمد، با اصرار از او می‌خواستم که من را با خود به جبهه ببرد، اما هر بار پاسخ او این بود که «فعلاً باید درست را بخوانی.» خودم هم به‌تنهایی مستقل نمی‌توانستم به جبهه بروم، زیرا برای رفتن به جبهه دو چیز کم داشتم: «سنِ پانزده سال» (زیرا چهارده ساله بودم) و «رضایت پدر و مادر»؛ برای همین، باید چاره‌ای برای این دو می‌اندیشیدم.
یک روز رضایت‌نامه‌ای نوشتم و از مادرم خواستم تا آن را امضا کند؛ او نیز پس از کمی اصرار من، آن را امضا کرد. سپس به سراغ پدرم رفتم، اما او خودداری کرد. من هم با شوخی و جدی انگشت شست پایم را جوهری کردم و به زیر رضایت‌نامه زدم (زیرا انگشت شست پای من اندازه‌ی شست دست پدرم بود). پدرم هم پس از آن‌که جدیت من را دید رضایت داد و شرط اول را به‌دست آوردم. اما شرط دوم باقی مانده بود. برای آن هم باید چاره‌ای می‌کردم: شناس‌نامهٔ برادرم جواد -که پانزده سال داشت- را برداشتم و به پایگاه نام نویسی رفتم. با آن‌که باور نمی‌کردم، اما نامم را نوشتند و به آرزویی که در آن هنگام آن را دست‌نیافتنی می‌دانستم، رسیدم.

جمشید سرمستانی
متولد 1346، دانش‌جوی دکتری ادیان و عرفان، ناشر، پژوهشگر، نویسنده، مترجم، سرویراستار، مدرس «زبان انگلیسی» و «ویرایش و نگارش»، مبدع شیوه‌های تازه در ویرایش و نگارش، نخستین برگزار کننده‌ی دوره‌های مجازی ویرایش در کشور، مبدع شیوه‌ی نظام‌مند حفظ قرآن کریم، عضو سرای اهل قلم، مشاور امور تولید و نشر متون.
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :