بین دو قفس
یادمانده‌های جمشید سرمستانی از جنجاس (جنگ، جبهه، اسارت)
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
نویسنده: جمشید سرمستانی - ۱۳٩٤/۱/٢٠

همه چیز رو‌به‌راه بود و هیچ مانعی برای رفتن به جبهه نمانده بود. زمان اعزام اعلام شد و در روز اعلام شده با پدر و مادر و برادران و خواهرم خداحافظی کردم. نخستین بار در زندگی‌ام بود که می‌‌خواستم برای مدتی از خانه دور شوم و تازه معلوم هم نبود که برمی‌گردم یا نه. می‌خواستم حال خود را عادی نشان دهم، برای همین، خیلی تلاش کردم گریه نکنم، ولی تلاشم بی‌فایده بود؛ گریه کردم و پشت سر من هم پدر و مادرم گریه کردند.


 خداحافظی کردم و به بسیج بروجرد رفتم. پس از معرفی خود، نخستین کاری که باید می‌کردیم نوشتن وصیت‌نامه بود. نمی‌دانستم چه باید بنویسم، ولی آن را نوشتم و به‌‌ همان جا تحویل دادم. هنگامی که مشغول نوشتن بودم، خانمی که از کنارم می‌گذشت نگاهی به قد و قواره‌ام کرد و با ناباوری گفت: «بچه آخه تو رو چه به وصیت‌نامه نوشتن.» خودم هم این را می‌دانستم، اما باید می‌نوشتم، چون‌که ممکن بود برنگردم.
 نزدیک صد تن بودیم که با نام «گردان رمضان» به فرمان‌دهی «حمید کوشکی» و معاونت «مجید کاوند» از بروجرد به سوی جبهه راه افتادیم. هنگام حرکت رسید و حرکت کردیم. نخستین جایی که رفتیم، شهر «خرم‌آباد» بود. قرار بود در آن-جا آموزش فشرده‌ای ببینیم و سپس به جبهه برویم. شب را در پادگان امام حسین –ه‌مان جایی که «قلعهٔ فلک الافلاک» در آن است- خوابیدیم. پس از چند روز استقرار و گذراندن دورهٔ آموزش، دوباره راه افتادیم؛ این با به‌سوی «اهواز». مرداد ماه و اوج گرما بود. در میان راه از گرمای فراوان، به رودخانه‌ای پناه بردیم و تنی به آب زدیم. سپس به اهواز و از آن‌جا به «پایگاه شکاری امیدیه» رفتیم.
یکی از هم‌مسجدی‌ها به‌نام «عبدالحمید غفاری» همراهم بود که همه جا باهم بودیم. صبح روز نخست، برای ورزش صبحگاهی بیدار شدیم. هنوز چیزی ندویده بودیم که من و عبدالحمید از گردان جدا شدیم و جایی پیدا کردیم و خواب شیرین صبحگاهیمان را ادامه دادیم. وقتی که از خواب بیدار شدیم، دیدیم خبری از بچه‌ها نیست. یک‌هویی توی دلمان خالی شد، فکر کردیم بچه‌ها به جبهه رفته‌اند و ما جا مانده‌ایم. خیلی ناراحت شدم. با خودم می‌گفتم این همه تلاش کردم که به جبهه بروم، حالا به همین راحتی جا ماندم. اما وقتی که به ساختمان گردان رفتم و بچه‌ها را دیدم جان تازه گرفتم. ده پانزده روز در آن‌جا در انتظار اعزام ماندیم.
بچه‌های حرف گوش‌کن
در آن‌جا با چند تا از هم سن و سالان دیگر هم دوست شدم؛ «@رضا امیرسرداری»، «مجتبی دارابی» و «آیت‌ا... امیدوار» که او را «آیت» صدا می‌کردیم. آیت چهارده پانزده سال داشت و عضو رسمی بسیج بود. چند بار به‌طور قاچاقی به جبهه رفته بود. یک بار هم از بروجرد تا اهواز را در صندوق کوچک پشت می‌نی‌بوس پنهان شده و خود را قاچاقی به جبهه رسانده بود، ولی «حمید خدا‌شناس»، فرماندهٔ بسیج بروجرد، او را به شهر برگردانده بود. پسری بسیار پرانرژی و پرشیطنت‌ بود. یکی از شوخی‌های او این بود که هنگامی ‌که کسی سخنش پایان می‌یافت، بدون این‌که ربطی داشته باشد می‌گفت: «مثل اینه که بخوای یک سوزن رو توی یک انبار کاه پیدا کنی!»
ما چند تا چهارده پانزده ساله، با هم در یک اتاق بودیم و طبیعی بود که چنین اتاقی، اتاق آرامی نباشد. یک روز که در حال کشتی گرفتن و شلوغ بازی در اتاقمان بودیم، خبر آمد که آقا مجید، معاون گردان، دارد به سوی اتاق ما می‌آید. به-خاطر گرمای زیاد مرداد ماه و نبودن وسایل خنک کننده، موقع کشتی گرفتن پیراهن‌های خود را در‌آورده بودیم. در‌‌ همان حال، آیت بی‌هیچ مقدمه‌ای، گویی که رادیویی روشن شده باشد، شروع به خواندن نوحهٔ «با نوای کاروانِ» «صادق آهنگران» کرد و ما هم که تنمان از کشتی گرفتن و گرمای فراوان، سرخ شده بود و حتی فرصت پوشیدن پیراهنمان را نداشتیم، با او هم‌نوا شدیم و سینه زدیم. از اتاق‌های دیگر هم عده‌ای به ما پیوستند و چیزی نگذشت که مجلس کشتی به مجلس نوحه سرایی و اتفاقاً مجلسی باحال تبدیل شد. آقا مجید هم که برای دعوا کردن ما آمده بود، دیگر چیزی نگفت و رفت.
 اما شلوغ بازی‌های اتاق بچه‌ها تمام شدنی نبود. یک روز دیگر که در حال کشتی گرفتن و شلوغ‌کاری بودیم، خبر آمد که «آقا مجید داره می‌اد». این بار دیگر مطمئن بودیم که برای پایان دادن به این وضع، هر یک از ما را به اتاقی جدا می‌برد. میان اتاق ما و اتاق فرمانده چند اتاق بیشتر فاصله نبود و آقا مجید بخشی از راه را آمده بود؛ بنابراین، تنها به اندازهٔ گفتن یکی دو جمله وقت داشتیم. در همین چند روزی که با آقا مجید بودیم، قِلِق او را پیدا کرده بودم: «هر‌گاه می‌دید کسی بر خواستهٔ خود اصرار می‌کند، با او مخالفت می‌کرد.» برای همین، با یکی دو جمله به بچه‌ها رساندم که: عبدالحمید! تو بگو «من از امروز دیگه نمی‌خوام با جمشید و آیت یک‌جا باشم.» @رضا! تو هم بگو: «اتاق من رو از اتاق جمشید و آیت جدا کن.» هنوز هم‌آهنگی‌ها به‌پایان نرسیده بود که آقا مجید رسید. مهلت حرف زدن به او ندادیم و هر کدام چون باد، جمله‌هایمان را گفتیم: «من از امروز دیگه نمی‌خوام با جمشید و آیت یک‌جا باشم.» «اتاق من رو از اتاق جمشید و آیت جدا کن.» من هم پریدم وسط و گفتم: «من هم دیگه اصلاً نمی‌خوام با اینا توی یک اتاق باشم.» آقا مجید هم که حسابی عصبانی شده بود و به دنبال راهی برای تنبیه ما می‌گشت، دید بهترین راه این است که ما را از چیزهایی که بر آن‌ها اصرار می‌کنیم محروم کند؛ برای همین گفت:» بی‌خود گفتید. مگه دست خودتونه! باید همه‌تون همین جا باشید. حرف نباشه! همین که من می‌گم! «ما هم که بچه‌های حرف گوش‌کنی بودیم گفتیم:» چَشم! هرچی شما بگی! «
اخراجی‌ها
 ده پانزده روز در پایگاه شکاری در انتظار اعزام به جبهه ماندیم. نیرو‌های دیگری هم از شهر‌ها و استان‌های دیگر در این پادگان وضعیت ما را داشتند و در این مدت با هم‌دیگر آشنا شدیم. البته نیروهایی هم –هر چند انگشت شمار- در آن‌جا بودند که هر چه بیشتر می‌گذشت‌، احساس دوری و ناآشناییمان با هم‌دیگر بیش‌‌تر می‌شد. گروهی هفت هشت نفره از لات‌ و‌ لوت‌های بروجرد همراه این گردان با ما آمده بودند. حرف‌های آن‌ها تا جایی برای بچه‌ها زشت و ناخوش‌آیند و آذار دهنده بود که ناچار شدم شکایت آن‌ها را پیش فرمانده ببرم. فرمانده هم آن‌ها را تهدید کرد که اگر دست از این حرف-‌ها برندارند آن‌ها را به عقب (به شهر) می‌فرستد. برگشتن به عقب، برای کسانی که مدعی شجاعت و نترسی بودند بسیار سنگین بود؛ برای همین، یکی از آن‌ها که بیشتر از دیگران خشمگین شده بود، آهن‌پاره‌ای از زمین برداشت و درحالی که بر شکم خود می‌کشید، جلوی من و دیگران فریاد ‌زد:» مَ نِمِرِم، مَ نِمِرِم، مَ نِمِرِم «؛ یعنی من نمی‌رم، نمی‌رم، نمی‌رم. سپس شروع به تهدید من کرد و گفت:» سزای این کارت را می‌بینی. «با همهٔ این‌ها، فرمانده فرصتی به آن‌ها داد تا رفتارهای خود را درست کنند.
ورود به خرم‌شهر
سرانجام روزی که در انتظارش بودم، رسید. اتوبوس‌ها آمدند و سوار شدیم. از خوش‌حالی در پوست خود نمی‌گنجیدم. خرم‌شهر در عملیات «بیت‌المقدس» آزاد شده بود و رزمندگان پس از انجام عملیات «رمضان» در حال دست و پنجه نرم کردن با عراقی‌ها بودند. ما را به خرم‌شهر –که اکنون دیگر می‌شد آن را «ویران‌شهر» بنامیم- بردند. نخستین چیزی که چشم هر کس را به خود می‌دوخت، جنگلی بود که عراقی‌ها در ورودی شهر ایجاد کرده بودند؛ جنگلی انبوه و بی‌شاخ و برگ، از می‌له‌ها و خودروهایی که عراقی‌ها برای جلوگیری از فرود چتربازان ایرانی، به‌صورت عمودی در زمین فرو کرده بودند. وارد شهر شدیم. آن‌چه پیش از جنگ دیده بودم با چیزی که اکنون می‌دیدم هیچ همانندی نداشت. هیچ خانهٔ سالمی در شهر دیده نمی‌شد. در برخی محله‌ها، خانه‌های منطقه‌ای به مساحت چند زمین فوتبال را با لودر صاف و آن محله را میدان مین کرده بودند.
جبهه به‌شرط نمُردن
مدت فراوانی از آزاد سازی خرم‌شهر نمی‌گذشت. هنوز پوتین‌های سربازهای عراقی که برای فرار از شهر، از رودخانه گذشته بودند، کنار آب به چشم می‌خورد. جسدهای عراقی‌ها هنوز در سنگر‌ها و گوشه و کنار بر زمین بود. وظیفهٔ ما جلوگیری از ورود دوبارهٔ عراقی‌ها به شهر بود. ما را به چند گروه تقسیم کردند و هر بخش از خط پدافندی را به گروهی سپردند. ما بچه مچه‌ها را به «مهدی ۳» و گروه اخراجی‌ها را به «مهدی ۶» بردند. مهدی ۶، روی اسکلهٔ خرم‌شهر، نزدیک‌ترین بخش خط پدافندی به عراقی‌ها، و خطرناک‌ترین جای آن بود و می‌گفتند که غواص‌های عراقی شبانه به این سوی رودخانه می‌آیند و سر نگهبان‌ها را می‌برند؛ ولی در آن یک هفته چنین چیزی اتفاق نیفتاده بود.
‌ نزدیک یک هفته‌ در آن‌جا بودیم که یک روز دیدیم عده‌ای از دور با فرغون به سوی ما می‌آیند. نزدیک که شدند، دیدیم گروه لات و لوت‌ها هستند. گفتیم:» چی شده؟ «گفتند:» ما حتی یک ساعت دیگه هم اون‌جا نمیمونیم. مگه از جونمون سیر شدیم. عراقی‌یا می‌یان سرمونو می‌بُرن. «برای همین، سلاح‌ها و مهماتشان را در فرغون ریخته و خط را خالی کرده بودند. فرمانده، اول کمی آن‌ها را بازخواست کرد، ولی وقتی که دید ما (بچه‌های مهدی ۳) اصرار می‌کنیم که به جای آن‌ها برویم و آن‌ها هم به‌لحاظ روحی یگر کشش ندارند، پذیرفت که جایمان را با هم عوض کنیم.
 آن‌طور که فهمیدیم، آن‌ها آمادگی کشته شدن را نداشتند و «به‌شرط کشته نشدن» به جبهه آمده بودند؛ درحالی که در هر جای جبهه امکان کشته شدن بود. برای همین، مشکل آن‌ها با تعویض خط حل نشد. یک روز یکی از آن‌ها با دست خونی نزد ما آمد. پرسیدیم:» چی شده؟ «گفت:» بالای خاکریز دستم رو بلند کرده بودم، الله اکبر می‌گفتم که عراقی‌ها با تیر، زدن توی دستم. «اما این‌طور نبود؛ زیرا که، هم او اهل این حرف‌ها نبود، و هم سوختگی باروتِ سر تفنگ، روی دستش مانده بود. چند روزی که گذشت، یکی دیگر آن‌ها با پای تیر خورده – و با‌‌ همان جای سوختگی باروت- آمد. جالب‌تر این‌که تیر را به جایی از دست و پایشان می‌زدند که نه خطری برایشان داشت و نه معلولیتی در آن‌ها پدید می‌آورد.
دل‌خوشی‌های جبهه
رفتیم و در مهدی ۶ مستقر شدیم: من، ۱۴ ساله؛ آیت امیدوار، ۱۴ ساله؛ عبدالحمید غفاری، ۱۶ ساله؛ مجتبی دارابی، ۱۵ ساله؛ محمدرضا بااختیار، ۱۷ ساله (در جبهه‌ای دیگر شهید شد)؛ هادی آل‌بوفراهانی، ۲۰ ساله؛ و مجید کاوند، ۱۸ ساله بچه-های مهدی ۶ بودیم. با هم روزهای خوش و ناخوشی را می‌گذراندیم. مرداد و شهریور ۱۳۶۱ بود. برای فرار از گرما، با همهٔ خطرهایی که داشت، روزی دو بار در زیر اسکله که در دید عراقی‌ها نبود، آب‌تنی می‌کردیم. گاهی در حال شنا بودیم که عراقی‌ها ما را می‌دیدند و به‌سویمان تیراندازی می‌کردند. بیشتر روز‌ها، با تیر انداختن به سوی ماهی‌ها، چند تایی ماهی می‌گرفتیم و می‌خوردیم. شب‌ها برای فرار از نیش پشه‌کوره‌ها، یا مجبور بودیم در سنگرِ همچون تنور بخوابیم، یا دست و پا و صورتمان را پماد مالی کنیم و بیرون سنگر –که بی‌خطر هم نبود- بخوابیم.
کوچک‌تر‌ها تک‌تیرانداز، و بزرگ‌تر‌ها تیربارچی و آرچی‌جی‌زن بودند. یکی از چیزهایی که به آن علاقهٔ زیادی داشتیم، نارنجک تفنگی بود و اگر پیدا می‌کردیم آن را در هفت سوراخ تودرتو پنهان می‌کردیم تا کسی جز خودمان آن را شلیک نکند. یکی از چیزهای کم‌یاب دیگر، آرپی‌جی بود. در شلیک آرپی‌جی رقابت زیادی با «مجتبی دارابی» داشتم و هر آرپی‌جی‌ که شلیک می‌کردم آن را به رخ مجتبی می‌کشیدم و می‌گفتم که تا امروز فلان تعداد آرپی‌جی زده‌ام. سهمیهٔ تیر و مهماتمان را باید از مقر می‌گرفتیم. از آن‌جا که این سهمیه بسیار کم و محدود بود، به فکر افتادیم که خودمان دست به‌کار شویم. من و آیت راه افتادیم و خرابه‌های شهر را گشتیم. به‌ خانه‌ای رسیدیم که برایمان حکم گنج داشت؛ بله، یک انبار کوچک مهمات بود. چیزی که خوش‌حالیمان را بیشتر کرد این بود که تعدادی نارنجک تفنگی هم در آن‌جا پیدا کردیم؛ برای همین، یکی از دل‌خوشی‌های ما در جبههٔ بی‌مهمات، این انبار مهمات بود. برای همین، تا پایان مأموریتمان جای آن را به کسی نگفتیم و هر روز می‌رفتیم مقداری فشنگ و مهمات می‌آوردیم، بر سر عراقی‌ها خالی می‌کردیم و برای گرفتن سهمیه هم، دیگر به مقر نرفتیم.
بمب خنده‌آور
یک روز به سوی یک عراقی در آن سوی اروند تیراندازی کردم. از سنگر بیرون آمدم و دور هم جمع شدیم. گرم صحبت بودیم که عراقی‌ها ما را دیدند و یک آرپی‌جی به‌سویمان شلیک کردند. آرپی‌جی در یک متری ما، روی سقف سنگری که بلندی‌اش تا کمر بچه‌ها بود، منفجر شد. یکی دو تن از بچه‌ها ترکش خوردند و پس از آن همه بی‌اختیار شروع به خندیدن کردیم؛ تا چند دقیقه هم‌دیگر را نگاه می‌کردیم و –بی‌ آن‌که موجی شده باشیم- می‌خندیدیم. بعد هم یکی از ترکش خورده‌ها ‌ (مجید کاوند) رفت و با تیغ اصلاح و موچین، ترکش‌ها را از تن خود بیرون آورد. هنوز هم جز «حس خوشِ در کنار هم» نمی‌توانم علتی برای این رفتار‌ها بیابم.
نصب پرچم
یک روز صبح زود با صروصدای تیراندازی عراقی‌ها از خواب بیدار شدیم. دیدیم که همهٔ تیراندازی‌ها به سوی دکل بلند نورافکن است و کسی هم با شتاب در حال پایین آمدن از آن است. کمی گذشت و آیت از دکل پایین آمد. گفتیم:» پسر! اول صبحی واسه چی خودت رو سیبل عراقی‌‌ها کرده بودی؟ مگه نمی‌دونی کسی که بره اون بالا جلوی چشم عراقی‌ها، آبکشش می‌کنن. «گفت:» اون بالا رو نگاه کنید! «نگاه کردیم، دیدیم جلوی چشم عراقی‌ها پرچم ایران را در بلندیرین جای خط، روی دکل نصب کرده. گفتیم:» پس برای همین بود که هر چی تیر داشتن، به سمت تو خالی کردن. «جالب این بود که این بچهٔ چهارده ساله، با آن‌که می‌توانست شبانه پرچم را نصب کند، برای اینکه روحیهٔ عراقی‌ها را خراب کند و آن‌ها را بچزاند، در روز روشن این کار را کرد.
یکی دیگر از این بی‌کلَه‌ها «شهید محمدرضا بااختیار» بود. محمدرضا یک کار تازه کرد. یک کشتی کنار اسکله بود که فاصلهٔ آن تا عراقی‌ها خیلی کم بود‌. یک روز دیگر دیدیم که عراقی‌ها به‌سوی کشتی تیراندازی می‌کنند. بله این بار نوبت محمدرضا شده بود که روحیهٔ عراقی‌ها را به بازی بگیرد و پرچم ایران را در نزدیک‌ترین جا به عراقی‌ها برافراشته کند.
استراحت در جبهه
معمولاً وقتی کسی در جبهه زخمی می‌شد، او را به بیمارستان می‌فرستادند و پس از انجام درمان‌های اورژانسی باید مدتی در خانه یا بیمارستان استراحت می‌کرد. یک روز پای محمدرضا به‌سختی زخمی شد. او را به بیمارستان فرستادند. هنوز چند روزی نگذشته بود که دیدیم کسی لنگان‌لنگان به سوی ما می‌آید. با دقت که نگاه کردیم، دیدیم محمدرضا است. درست مانند کسی که بود او را از بیمارستان بیرون انداخته‌ باشند و بیرون از بیمارستان هم جایی برای ماندن نداشته باشد. جالب این بود که او هنوز حتی نمی‌توانست درست راه برود و تا یکی دو هفته او را روی گاری جابه‌جا می‌کردیم.
آتش‌بس سه‌روزه
شب‌ها با یکی از بچه‌ها - که او را «علی عرب» می‌نامیدیم- به کنار آب می‌رفتیم و از پشت خاکریز حرف‌هایی را به زبان عربی با عراقی‌ها رد و بدل می‌کردیم. حرف‌های زیادی بین ما رد و بدل شد؛ تا جایی که یک شب از طرف عراقی‌ها به ما پیشنهاد «آتش‌بس» شد. از آن‌جا که محدودهٔ این پیشنهاد، فقط خطِ در دست ما (مهدی ۶) بود، آن را پذیرفتیم و تا سه روز میان ما و عراقی‌ها آتشی رد و بدل نشد. اما شب چهارم هنگامی که در حال صحبت با آن‌ها بودیم، آتش‌بس را با تیراندازی به‌سوی ما شکستند و درپی آن، ما هم به روی آن‌ها آتش ریختیم.
رفتن آیت
هر روز از هفته نوبت یکی بود که کارهای سنگر (مانند گرفتن غذا، انداختن سفره، شستن ظرف‌ها و مانند این‌ها) را انجام بدهد و به کسی که این کار‌ها را انجام می‌داد «شهردار» می‌گفتیم. به کسی هم که هر روز غذا را تقسیم می‌کرد «ننه» می‌گفتیم. یکی از چیزهایی که به آن دقت نمی‌کردیم ولی برایمان کمی پرسش‌دار بود، این بود که هر بار نوبت ظرف شستن به آیت می‌رسید، ظرف‌ها به‌اندازهٔ ظرف نو، تمیز می‌شدند. یک روز ظهر آیت به سر سفرهٔ ناهار نیامد؛ سراغ اورا از هم‌دیگر گرفتیم، اما کسی از او خبری نداشت. گفتیم شاید بدون خبر دادن، به آبادان رفته باشد، برای همین خیلی نگران نشدیم. اما وقتی که غیبت او به روز دوم و سوم کشید، دیگر نگران شدیم و شروع به جست‌و‌جوی شهر و اطراف خط کردیم تا این‌که سرانجام پیکر بی‌جان او را پیدا کردیم. آری، جنگ چهرهٔ خشن خود را نشان داد. تک‌تیر اندازهای عراقی تیری به سر او زده بودند و مغز او از سرش بیرون ریخته بود. در سن چهارده سالگی، نخستین بار در زندگی‌ام بود که صحنه‌ای آن‌گونه به‌چشم می‌دیدم.
حتی پس از شهادت آیت هم، باقی‌مانده‌های شیطنت‌های او، یاد او را برایمان تازه می‌کرد. یک روز که برای شستن ظرف‌ها به کنار آب رفته بودم، چیزی چشمان من را به‌سوی خود کشید. دقت که کردم، دیدم تعدادی ظرف غذا در زیر آب افتاده. آن‌جا بود که راز نو شدن ظرف‌ها را دانستم: هر بار که نوبت شستن ظرف‌ها به آیت می‌رسید، ظرف‌های نشسته را درون آب می‌ریخت و از انبارهای گمرک خرم‌شهر، ظرف نو برایمان می‌آورد. روز دیگری نیز یک نارنجک تفنگی پیدا کردیم که آیت برای این‌که مبادا به دست ما بیفتد، آن را لابه‌لای گونی‌های سنگر پنهان کرده بود.
زخمی شدن عبدالحمید
هوا تازه تاریک شده بود. وضو گرفتم و مشغول نماز مغرب شدم. در خط پدافندی گمرک، قبله به سمت عراق بود. رو به عراقی‌ها در پشت یک کانتینر (اتاق فلزی بزرگ ویژهٔ جابه‌جایی کالا با کشتی) به نماز ایستادم. کانتینر میان ما و عراقی‌ها بود. عبدالحمید غفاری هم در کنار من به نماز ایستاد. من میان نماز بودم و او در حال گفتن اقامه. یک‌باره جرقهٔ قرمزی را از روبه‌رو در دیوار کانتینر دیدم و پس از آن عبدالحمید را دیدم که بر زمین افتاد. بله! تیر به سر عبدالحمید خورده بود. نمی‌دانم نمازم را شکستم یا تمام کردم؛ بچه‌ها را خبر کردم آمدند. هادی فراهانی سر او را سفت بست و او پیوسته اشهد می‌گفت. سپس یک فرغون پیدا کردیم و او را روی فرغون انداختیم و پیاده راه افتادیم تا به آمبولانس رسیدیم. او را سوار آمبولانس کردیم و به «بیمارستان طالقانی» آبادان بردیم. تیر به کنار مغزش خورده و به بخشی از آن آسیب رسانده بود. از آن‌جا که رفت دیگر خبری از زنده یا شهید بودنش نداشتیم. پس از بازگشت از جبهه دانستیم که او تا مدتی هیچ کس، حتی پدر و مادر خود را نمی‌شناخته، و تعادل و توان سخن گفتن را از دست داده بود. ولی پس از مدتی خداوند حافظه و تعادل و گویایی را به او هدیه کرد. او تا امروز از آسیب‌های آن تیر در رنج است و نتوانسته یرای همیشه با بیمارستان خداحافظی کند. تا امروز نیز چند بار، این تیر او را تا آستانهٔ خداحافظی از این جهان برده است.
ریزش‌های جبهه
هنگامی که از شهر به سوی جبهه حرکت کردیم نزدیک صد تن بودیم، و هنگامی که پس از دو ماه به شهر بازگشتیم، شمار کسانی که تا پایان راه ایستادگی کردند و به عقب نرفتند، نزدیک به نصف شمار نیروهای روز نخست بود؛ زیرا هرچه به جبهه نزدیک‌تر می‌شدیم، کسانی که احساس خطر را جدی‌تر از پیش می‌دیدند، از ما جدا می‌شدند و به عقب برمی‌گشتند: شماری در هنگام آموزش؛ شماری در دورهٔ انتظار برای اعزام، در پایگاه شکاری امیدیه؛ و شماری نیز در خود جبهه با بهانه و بی‌بهانه به عقب رفتند. در آن‌ هنگام بود که دانستم برخی از کسانی که به جبهه می‌آیند، با درکی نادرست به راه می‌افتند؛ ولی هنگامی که جبهه رفته‌رفته چهرهٔ واقعی خود را به آن‌ها نشان می‌دهد، آن‌ها از کردهٔ خود پشیمان می‌شوند و به جایی برمی‌گردند که خطری در پیش رویشان نباشد.
 از همین رو، کسانی را اهل جبهه می‌دانم که با دیدن واقعیت‌های جبهه، بار یا بارهای دیگر نیز به جبهه رفتند و چهره-ی خشن جنگ، آن‌ها را از رفتن به جبهه بازنداشت. هرچند تصمیم‌گیری دربارهٔ جان و تن‌درستی هر کس با خود اوست؛ و این دو گوهر آدمی، چنان گران‌بهاست که نمی‌توان به‌آسانی از او انتظار داشت که آن‌ها را برای دیگران از دست بدهد یا به‌خطر اندازد.
جبههٔ دوم
اوایل مهر ۱۳۶۱ بود که مأموریتمان به‌پایان رسید و به بروجرد برگشتیم. اولین کاری که کردیم این بود که همهٔ هم-جبهه‌ای‌ها با هم به «بهشت شهدا» ی بروجرد بر سر مزار آیت رفتیم.
 چیزی از برگشتنمان نگذشته بود که دوباره هوای جبهه به سرمان زد. بهترین جبهه‌ها برای ما جبهه‌ای بود که در آن، عملیات می‌شد؛ و چون شایعه شده بود که عملیات بعدی در جبهه‌های غرب است، چند تن از همرزمان (من، هادی فراهانی، شهید محمدرضا بااختیار و مجتبی دارابی) با هم قرار گذاشتیم که به جبههٔ غرب برویم؛ زیرا کسانی را که در بروجرد نام‌نویسی می‌کردند، به جبههٔ جنوب می‌بردند و کسانی را که در استان همدان نام نویسی می‌کردند، به جبههٔ غرب می‌فرستادند. برای همین، برای نام‌نویسی به «ملایر» رفتیم. اما یک مشکل وجود داشت: نام ما را که ساکن آن شهر نبودیم، نمی‌نوشتند. حتی به دفتر امام جمعهٔ ملایر هم رفتیم تا ما را تأیید کند، ولی از آن راه هم، کاری پیش نبردیم و با ناامیدی به بروجرد برگشتیم.
سرانجام در بروجرد نام نویسی کردیم و دوباره به سوی جبهه روانه شدیم. این بار مدتی را در «مقر شهید مصطفی خمینی» در نزدیکی «اندیمشک»، و مدتی را نیز در «پادگان لشکر ۹۲ زرهی» در اطراف اهواز سپری کردیم. در همهٔ این مدت آموزش‌هایی می‌دیدیم تا برای عملیات آینده آماده شویم: رزم‌های شبانه، پیاده‌روی‌های پرمسافت، پرش از موانع، دو استقامت، حرکت در گل‌ولا و.... زمستان سردی بود و مقرَمان وسایل گرمایی مناسب نداشت، اما گرمای صمیمیت بچه‌ها تاب آوردن دربرابر سرمای زمستان را برایمان ‌آسان می‌کرد.
نماز شب یادماندنی
چیزی که هنوز از آن هنگام در خاطرم می‌درخشد، بزرگی روح یک نوجوان بود که هنگام سحر، پس از بازگشت از رزم شبانه به نماز شب می‌ایستاد و خستگی بی‌هوش کنندهٔ شب، او را از نماز باز نمی‌داشت.
شیرمحمد شصت ساله
 پیرمردی شصت ساله به‌نام «شیرمحمد» همراه‌مان بود که در همهٔ تمرین‌ها و آموزش‌ها از جوان‌تر‌ها کم که نمی‌-آورد، هیچ، حتی اضافه هم می‌آورد. یک روز جوانی به او گفت:» پدرجان! کاش توی این سن و سال تو خونه میموندی و استراحت می‌کردی و جبهه رفتن رو به جَوون‌ترا می‌سپردی. «شیرمحمد که این حرف برایش بسیار سنگین بود، به او گفت:» بیا با هم مسابقهٔ دو بگذاریم تا ببینیم کی کم می‌اره. «تازه شیرمحمد به این هم قانع نشد گفت:» من با تیربار می‌-دوم و تو با دست خالی. «اگر با چشمان خود ندیده بودم باور نمی‌کردم: دویدند و شیرمحمد با تیربار تا پایان رفت ولی مرد جوان با دست خالی نتوانست به پایان برسد.
راه رفتن در خواب
پس از مدتی ما را به منطقهٔ «زلیجان» (جایی در نزدیکی منطقهٔ عملیات) بردند و در آن‌جا به انتظار شب عملیات نشستیم. در آن‌جا تمرین‌های فراوانی برای انجام عملیات کردیم و منطقه‌ای را که باید در آن عملیات می‌کردیم بر روی زمین برایمان ترسیم کردند تا با آن کاملاً آشنا شویم. تلاش‌های بسیاری شده بود تا عملیات و منطقهٔ آن فاش نشود، اما با کمک‌های اطلاعاتی که عراق از آمریکا دریافت می‌کرد، چنین چیزی محال بود. بنابر این، طبیعی بود که تجمع نیرو‌ها در آن منطقه کشف و بمباران شود. نیروهای فراوانی در بمباران‌های دشمن در آن منطقه شهید شدند. یک شب در چادر، خواب بودیم، که با صدای انفجار بلندی از خواب بیدار شدیم. این بار کار به جایی رسیده بود که عراقی‌ها موشک زمین‌به‌زمین به منطقه پرتاب کرده بودند. شبانه همه را به‌صف کردند. وسایل و سلاح‌هایمان را جمع کردیم و به‌راه افتادیم. تا فردا ظهر پیاده راه رفتیم تا از منطقهٔ تجمع دور شویم. یادم می‌آید که از بی‌خواب و خستگی فراوان، در حال راه رفتن خوابم می‌برد و با نفر جلوی خودم برخورد می‌کردم.
عملیات والفجر مقدماتی
آن‌ روز به هر رزمنده مقداری جیرهٔ جنگی شامل خشکبار و شکلات فشرده داده بودند تا پس از عملیات، در هنگامی که به غذا دست‌رسی نداشتیم از آن‌ها استفاده کنیم، اما (شهید) محمدرضا همه را‌‌ همان موقع نوش جان کرد. سرانجام، شبی که در انتظارش بودیم فرا رسید. گردان ما مأموریت پشتیبانی از گردان‌های خط‌ شکن را به‌عهده داشت. سوار بر تانک‌ها شدیم و به راه افتادیم. نیروهای خط‌ شکن، خط عراقی‌ها را یکی پس از دیگری می‌شکستند و ما نیز پشت سر آن‌ها پیش می‌رفتیم. آتش عراقی‌ها خیلی سنگین بود و ما که سوار بر تانک بودیم بیشتر در جلوی تیر و ترکش بودیم. عملیات تا صبح ادامه یافت. صبح که شد، لودر‌ها میان ما و عراقی‌ها خاکریز زدند. پشت خاکریز با تیمم و پوتین به پا، نماز صبح را خواندیم. قرار بود در آن نقطه بمانیم و خط پدافندی برپا کنیم؛ اما ظاهر کار نشان می‌داد که عملیات از پیش، لورفته و ماندن ما در آن‌جا موجب می‌شد که همگی در دامی که عراقی‌ها برایمان گسترده بودند، اسیر یا شهید شویم. برای همین، پس از نماز بی‌درنگ دستور عقب نشینی داده شد و همگی پیاده به سمت ایران حرکت کردیم. آتش عراقی‌ها که از هر طرف ما را در میان خود گرفته بودند، بسیار سنگین بود. در هر گوشه رزمنده‌ای را می‌دیدم که بر زمین می‌افتاد. آرپی‌جی‌های زمانی بالای سرمان در هوا منفجر می‌شد و هیچ راهی برای در امان ماندن از ترکش‌ها و موج انفجار آن‌ها نداشتیم. یکی از هم-گردانی‌ها («غلام‌رضا هواشم»، اهل دزفول) در جلوی من حرکت می‌کرد. به یک کانال رسیدیم؛ او وارد کانال شد و به آن سوی کانال رفت. من هم پشت سر او وارد شدم، اما هنگامی که بیرون آمدم دیدم بر زمین افتاده و خون از دهانش بر زمین جاری شده است. یک آمبولانس پیدا کردم و نشانی او را به آن دادم، ولی آمبولانس چون تنها می‌توانست به جلو برود، و برگشتن به عقب ممکن بود او و زخمی‌های را در دستان عراقی‌ها بیندازد، نتوانست به او نزدیک شود و پیکر او در خاک عراق بر زمین ماند. در آن وضعیت، با خود بردن هر چیزی برای نیروهای خستهٔ شب نخوابیده دشوار شده بود. کسانی را دیدم که حتی پوتین‌ها را از پایشان درآورده بودند تا کمی سبک‌تر شوند و بتوانند به عقب برگردند و اسیر یا شهید نشوند.
در حسرت کمپوت
با هر زحمتی خود را به عقب رساندم. سوار یک تویوتا لندکروز شدم. عقب تویوتا شماری کمپوت بود. در آنجا بود که معنی اصطلاح «از قحطی برگشته» را دانستم. بی‌رمق در میان قوتی‌های کمپوت افتاده بودم، ولی چون دربازکن نداشتم نمی‌توانستم حتی آب آن را هم بخورم. به فکرم رسید که از تیزی سر لولهٔ تفنگم استفاده کنم. با چند ضربه در قوتی را باز کردم و توانستم آب کمپوت را بخورم تا کمی جان بگیرم. پس از آن‌که کمی رمق یافتم‌‌ همان جا روی کف ماشین به‌خواب رفتم، یا بهتر بگویم، ازحال رفتم. تویوتا مرا به «مقر لشکر ۷ ولی‌عصر (عج)» رساند و نیروهای زنده‌مانده از عملیات، یکی‌یکی خود را به آن‌جا رساندند.
جبههٔ سوم
همهٔ هم گردانی‌ها خود را به مقر رساندند و یگان‌ها نیروهای خود را بازیابی کردند. از آن‌جا که نیرو‌ها نزدیک به دو ماه در آماده‌باش بودند و به مرخصی نرفته بودند، پایان مأموریت نیرو‌ها را اعلان کردند تا هر کس که می‌خواهد برود و هر کس که می‌خواهد بماند. بیشتر نیرو‌ها رفتند و مقر‌ها خالی شد. ما که با شرکت در این عملیات، تشنهٔ شرکت در عملیات دیگر شده بودیم، به امید شرکت در عملیات دیگر باقی ماندیم. این بار، من بودم و شهید محمدرضا باختیار، هادی فراهانی، علی‌رضا معظمی، مجتبی دارابی، قدرت‌الله دارابی (برادرِ مجتبی) و چند تن دیگر از بچه‌هایی که به شهر برنگشته بودند.
با هم یک دسته تشکیل دادیم و در «گردان ذوالفقار» از تیپ ۲ لشکر ولی‌عصر (عج) ادغام شدیم. فرمانده گردان ذوالفقار، «شهید عبدالحمید صالحی»، حساب ویژه‌ای روی این دسته باز کرده بود. بچه‌ها هم تلاش ویژه‌ای می‌کردند تا خود را برای عملیات بعدی آماده کنند. هر روزمان به تمرین‌های سخت می‌گذشت، اما در کنار هم روزهای خوشی را می‌گذراندیم.
جبههٔ خانوادگی
از آن‌جا که لشکر ولی عصر (عج)، فرماندهان، مسئولان و بخشی از نیروهای آن از «دزفول» بودند، در این مدت با بچه‌های دزفول خیلی دوست شده بودیم و گاهی نیز به دزفول می‌رفتیم. یک بار که با فرماندهٔ گردانمان از دزفول برمی-گشتیم، چیزی دیدم که برایم جالب بود: خودریی که بر آن سوار بودیم، هنگامی که به منطقه رسید، نخست پدر شهید صالحی را پیاده کرد، سپس به یگانی دیگر رسیدم و برادر او را پیاده کرد و در پایان نیز من و شهید صالحی را به «مقر گردان ذوالفقار» رساند. در آن‌جا دیدم که برخی مردم هستند که به‌صورت خانوادگی بار جنگ را بر دوش گرفته‌اند.
زیر هفده سال ممنوع
شهید صالحی مرا مسؤول پرسنلی گردان کرد. از آن هنگام تا پیش از عملیات در چادر او مستقر بودم و آمارهای روزانه-ی گردان را به لشکر می‌فرستادم. یک روز نامه‌ای از ستاد لشکر دریافت کردم که برپایهٔ آن، باید نام نیروهایی را که کمتر از هفده سال داشتند به ستاد لشکر می‌دادم تا آن‌ها را به شهر باز گردانند. اما چون سن خودم هم زیر هفده سال بود، نامه را پاره کردم و چیزی هم دربارهٔ آن به فرمانده گردان نگفتم.
عملیات والفجر ۱
سرانجام شب «عملیات والفجر ۱» نیز فرا رسید. نیرو‌ها به عملیات رفتند؛ ولی از بخت بد، من را که با پذیرفتن «مسؤولیت پرسنلی گردان» نادانسته خود را به چاه انداخته بودم، به عملیات نبردند و شب عملیات را برای نگهداری آمار نیرو‌ها، به همراه مسؤول پرسنلی یکی از یگان‌های ارتش در عقبهٔ نیرو‌ها گذراندم. فردا صبح با شماری از شهیدان و زخمی‌ها روبه‌رو شدم که از منطقهٔ عملیات به عقب آورده شده بودند. به بیمارستان دزفول رفتم. وضعیت دردآور مجروحان –که برخی از آنان هم‌سن خودم بودند- مرا بسیار آزرده کرد. کمی پس از این، پایان مأموریت اعلان شد و همگی به شهر بازگشتیم.
خواب اسارت
یک روز صبح که از خواب برخاستیم، پس از ورزش صبحگاهی در حال خوردن صبحانه بودیم که مجتبی (مجتبی دارابی) گفت:» بچه‌ها دیشب خوابی برای مسلم دیده‌ام. «سپس شروع به گفتن خواب خود کرد. در میانهٔ گفتن خواب بود که علی‌رضا (علی‌رضا معظمی) گفت:» بگذار باقی آن را من بگویم «سپس باقی خواب مجتبی را‌‌ همان گونه که مجتبی دیده بود، برایمان گفت. مجتبی و علی‌رضا هردو خوابی همانند برای من دیده بودند که خبر از اسیر شدن من در آینده‌ای نزدیک می‌داد. من خود، این خاطره را فراموش کرده بودم ولی آن‌گونه که مجتبی برایم می‌گوید، با آن‌که در جبهه بسیار اهل شیطنت و شلوغ‌کاری بودم، آن روز از شنیدن این خواب بسیار ناراحت و خاموش شدم.
با پایان یافتن عملیات، آن دوره و مأموریت نیز به پایان رسید و همگی به شهر بازگشتیم. اما جبهه ما را چون «کبوتران جَلد» ی کرده بود که به هر جا که می‌رفتیم سرانجام به آن‌جا بازمی‌گشتیم. هنوز یک هفته هم نگذشته بود که هوایی شدم. به خودم هم الهام شده بود که به پایان جبهه رسیده‌ام، اما نمی‌دانستم که این پایان، اسارت است یا شهادت؛ تنها چیزی که می‌دانستم این بود که این بار دیگر برنمی‌گردم. در سن شانزده سالگی از دارایی‌های دنیا چیزی جز کتاب نداشتم. همهٔ کتاب‌هایم (که بیشتر آن‌ها کتاب‌های شهید مطهری و دکتر شریعتی و شماری هم کتاب‌های فلسفهٔ رضا اصفهانی بود) را به مسجد محله هدیه کردم.
جبههٔ چهارم
شاید یک ماه نشده بود، که دوباره زمزمه‌های عملیات به گوشم رسید. این بار از زبان یکی از هم‌مسجدی‌هایم، همایون («دکتر همایون گوشه‌ای») که در آن زمان در «تیپ امام حسن (علیه‌السلام)» بود. هنگامی که به یقین رسیدم خبرهایی هست، این بار بدون اینکه از جایی اعزام شوم، به ستاد تیپ در آبادان رفتم و همان‌جا نام نویسی کردم. تیپ امام حسن (علیه‌السلام) در هتل آبادان مستقر بود. چند روزی را در هتل ماندم و سپس به منطقهٔ «مارد» در پانزده کیلومتری آبادان رفتم. گردان‌های تیپ، طبق برنامه‌هایی مشخص برای آموزش شنا، قایق‌رانی و رزمایش‌های آب-خاکی به آن‌جا می‌آمدند و من هم در این کار به آموزش دهندگان کمک می‌کردم. کار اصلی من راندن قایق‌های بادی به نام «جیمینی» بود. نیرو‌ها حتی در هوای سرد آذر هم برای آموزش شنا به آب می‌افتادند. برخی از آن‌ها را می‌دیدم که بدنشان از سرما می‌لرزیدند و کبود می‌شد. این دوره نزدیک به چهار ماه به درازا کشید و در این مدت همگی در انتطار عملیات بودیم.
بهمن سال ۱۳۶۲ بود که احتمال آغاز عملیات بسیار شد. از آن‌جا که این‌بار دیگر نمی‌خواستم از عملیات جا بمانم، از بخش آموزش تیپ به «گردان عاشورا» که در یکی از مدرسه‌های آبادان مستقر بود، رفتم. در آن‌جا من، «اویسی» و «حسن افتخار» -که هرسه، شانزده ساله بودیم، بی‌سیم‌چی دسته‌های گروهان شدیم. نزدیک به یک ماه آموزش‌های آن‌جا را –که روی زمین بود، نه روی آب- گذراندم و در این دوره، هر روز زبان رمز و زبان‌های «زرگری» و «سوسکی» را تمرین می‌-کردیم. در کنار کار و تمرین، دوستان خوبی برای هم بودیم و این دوره نیز جزوه دوره‌های خوش جبهه‌ام بود. گمانمان این بود که عملیات، با عبور از اروند صورت گیرد، اما همین که زمان عملیات نزدیک شد، ما را به سایت‌های نزدیک اهواز، و از آن‌جا به کنار «هورالهویزه» («هورالعظیم») بردند.
عملیات خیبر
اوایل اسفند ۱۳۶۲ بود، شب را در کیسه‌خواب خوابیدیم و صبح سوار بر قایق‌ها شدیم و به راه افتادیم. عرض مرداب ـ‌برابر آن‌چه آن هنگام به ما گفتندـ چهل کیلومتر بود. از میان نیزار‌ها گذشتیم و هنگام تاریکی به خاک عراق رسیدیم. یکی دو قایق بودیم که قایق‌های دیگر را گم کردیم و از آن‌ها جدا شدیم. به روستایی رسیدیم که رفت‌وآمد مردم در درون آن، از راه آب بود. در روستا مردان مسلحی را می‌دیدیم؛ آن‌ها نیز ما را می‌دیدند ولی در هر قایق یک مجاهد عراقی هم با ما بود که با آن‌ها صحبت می‌کرد و حتی راه را از آن‌ها می‌پرسید و از آن‌جا که آن‌ها می‌پنداشتند ما از خودشان هستیم، با ما درگیر نمی‌شدند. درون عراقی‌ها گرفتار شده بودیم و راه را نیز گم کرده بودیم، همین مسأله فشار روانی فراوانی بر بچه‌ها وارد می‌کرد و آن‌ها نیز ناخواسته این فشار را به بی‌سیم‌چی (من) منتقل می‌کردند، ولی هنگامی که با خون‌نسردی من روبه‌رو می‌شدند، آرام‌تر می‌شدند. رفتار من به‌گونه‌ای بود که گویی در کشور خودمان راه را گم کرده‌ بودیم. البته ناگفته نماند که ـ‌برابر آن‌چه بعد‌ها از بچه‌ها شنیدم‌ـ شمار کمی از بچه‌ها هم بودند از که این خون‌سردی بیشتر عصبی می‌شدند.
 این بار به علت این‌که قایق‌های ما مدت فراوانی را به پیدا کردن راه گذراندند، نتوانستیم‌ با عراقی‌ها درگیر شویم و هنگامی همرزمانمان را یافتیم که صبح شده بود و از محل‌های درگیری به خط‌های پدافندی برمی‌گشتند. بچه‌ها تا رودخانهٔ دجله پیش رفتند و صبح برگشتند. همهٔ این رخداد‌ها بر روی آب بود و تا صبح پایمان به خشکی نخورد. البته یگان‌های دیگر، بر روی خشکی با عراقی‌ها درگیر شدند، که درگیری‌های آن‌ها هم قصه‌ای جدا دارد.
@خاطره عبدالصاحب از پاسگاه
پایان خط
فردا صبح همگی خود را به پشت خاکریزی رساندیم که عراقی‌ها در جلوی هور زده بودند و در همان‌جا سنگر گرفتیم. همهٔ زمینی که در آن جبهه در دست گردان ما بود،‌‌ همان شیب پشت خاکریز تا آب بود. از آن‌جا که همهٔ ما با قایق به آن سوی هور رفته بودیم، سلاح سنگین با خود نبرده بودیم. تنها سلاح به‌اصطلاح سنگین ما یک قبضه توپ ۱۰۶، و سلاح‌های اصلی ما تفنگ و آرپی‌جی بود. در آن سوی خاکریز، عراقی‌ها هرچه سلاح و مهمات بود، در اختیار داشتند: توپ‌خانهٔ سنگین که بی‌وقفه ما را زیر آتش می‌گرفت، انواع خمپاره، تانک‌های بی‌شمار و آتش بی‌امان آن‌ها. از آن‌جا که عراقی‌ها گرای دقیق آنجا را داشتند، شبانه‌روز ما را زیر آتش می‌گرفتند و هر روز شماری از بچه‌ها شهید یا زخمی می‌-شدند. ‌در جای‌جای آن خاکریز پیکر بی‌جان و پاره‌پارهٔ بچه‌ها بر زمین می‌افتاد. در برخی جا‌ها نیز بازماندهٔ اندام‌های پیکر شهیدان و زخمی‌شدگان بر زمین دیده می‌شد. به‌خاطر پاتک‌های پی‌در‌پی دشمن نمی‌توانستیم از سنگرمان دور شویم، ولی یک بار که از سنگرم دور شدم، دستی را دیدم که بر زمین افتاده بود و بار دیگر پیکرهایی پاره‌پاره را. غمبار‌تر از همه‌ پیکر بی‌جان دو برادر بود که دست بر گردن هم داشتند. چون‌که دشمن هر ساعت برای بازپس گرفتن خاکریز پاتک می‌زد، هیچ‌گاه -نه برای خواب (اگر ساعتی می‌خوابیدیم) و نه برای نماز و وضو- نمی‌توانستیم پوتین را از پایمان درآوریم. تیر و مهمات ما بسیار کم بود و باید بسیار بادقت آن‌ها را به‌کار می‌بردیم؛ برای همین، هنگامی که عراقی‌ها پاتک می‌زدند، می‌-گذاشتیم به ما بسیار نزدیک شوند و سپس یک‌باره باهم بلند می‌شدیم و آن‌ها را زیر تیر و آرپی‌جی می‌گرفتیم تا مهماتمان هدر نرود. عراقی‌ها هم تا چندتایی کشته می‌دادند یا تانکی از آن‌ها منهدم می‌شد، عقب می‌رفتند.
چهار روز عراقی‌ها آتش انبوه می‌ریختند و پاتک می‌زدند و ما هم با‌‌ همان شیوه‌ای که گفتم، با کمترین سلاح و مهمات، آن‌ها را به عقب می‌راندیم. تنها راه ارتباط ما با عقب (با ایران)، راهی بود که در میان نیزار‌ها باز کرده بودیم، که آن راه نیز پیوسته در زیر آتش بود و عراقی‌ها نمی‌گذاشتند نیرو، یا سلاح و مهماتی به ما برسد. از صبح روز هشتم اسفند ۱۳۶۲، یعنی روز چهارم عملیات، کار سخت‌تر شد: عراقی‌ها قایق‌ها و محل‌های سوار کردن نیرو و بارگیری مهمات را در آن‌سوی هور بمباران کردند؛ ارتباط ما با عقب به‌طور کامل قطع شد و ما در محاصرهٔ آب و عراقی‌ها افتادیم. آن روز عراقی‌ها از صبح پاتکشان را آغاز کردند و عقب ننشستند، زیرا تیرهایی که به‌سوی آن‌ها شلیک می‌کردیم، هرچند حساب‌شده، اما کم بود.
نزدیک عصر بود که دیدیم عده‌ای از سمت چپ، از روی خاکریز به‌سوی ما می‌آیند. چون‌که آن‌جا در دست نیروهای خودمان بود، به‌سوی آن‌ها تیراندازی نکردیم، زیرا می‌پنداشتیم آن‌ها از خودمان هستند؛ ولی برایمان این پرسش در سرمان بود که چرا نیروهای ما از روی خاکریز می‌آیند، نه از پشت آن. برخی می‌گفتند:» بزنید! عراقی هستند «و برخی دیگر می‌-گفتند:» نزنید! شاید خودی باشند. «نزدیک‌تر که شدند و توانستیم چهره و لباسشان را از نزدیک ببینیم، دانستیم که آن‌ها عراقی هستند. این بار دیگر به دو سمت تیراندازی می‌کردیم: به سمت جلو و به سمت چپ. کمی که گذشت، سمت راستمان هم به دست عراقی‌ها افتاد. «حسن افتخار» (دوست بی‌سیم‌چی‌ام) تیرباری را برداشته بود و با جوش و خروش به سوی آنان شلیک می‌کرد که یک‌باره تیری به سرش خورد و بر زمین افتاد. وضعیت چنان دشوار بود که به‌جز‌‌ همان نگاه، نتوانستم نگاه دیگری به او بیندازم. یک قبضه آرپی‌جی از زمین برداشتم و به بچه‌ها گفتم:» فقط برایم موشک آرپی‌جی پیدا کنید. «بچه‌ها از زیر و روی خاک برایم موشک پیدا می‌کردند و به دستم می‌رساندند و من هم بی‌وقفه به جلو، و چپ و راست شلیک می‌کردم. عراقی‌ها از روبه‌رو خود را به پشت خاکریز رساندند و چون نمی‌توانستند بالا بیایند و تیراندازی کنند، ما را زیر باران نارنجک گرفتند. پیش‌روی آن‌ها در پشت خاکریز متوقف شده بود؛ آن‌ها به این سو و ما به آن سوی خاکریز نارنجک پرتاب می‌کردیم. شلیک‌ها را بر سمت راست خاکریز متمرکز کردم تا شاید بتوانم راهی به آن سو باز کنم و به آن‌جا برویم. یک تانک در ده بیست متری ما از‌‌ همان سوی خاکریز بالا آمد، و تیربارچی آن، بچه‌ها را زیر رگبار گرفت. باید از شر آن‌‌ رها می‌شدیم، در غیر این صورت تیربارچی تانک همهٔ بچه‌ها را بر زمین می‌ریخت. آن را هدف گرفتم. یکی از بچه‌ها گفت:» چه‌کار می‌کنی؟ اون خیلی به ما نزدیکه؛ اگر اونو بزنی ما رو هم باهاش می‌فرستی هوا! «در وضعیت مناسب‌تر که قرار گرفتیم، یک آرپی‌جی به سوی آن زدم؛ موشک آرپی‌جی به برجک آن خورد، کمانه کرد و بر آن اثر نکرد، اما سرنشینان آن ترسیدند و از آن‌جا عقب رفتند. از سه طرف (چپ، راست و جلو) در تیررس مستقیم عراقی‌ها بودیم. همگی (حدود هفتاد هشتاد تن) به سرجای آن تانک فرار کرده رفتیم. بچه‌ها یکی‌یکی بر زمین می‌افتادند. از سه سو در محاصرهٔ دشمن و از پشت سر نیز در محاصرهٔ آب هور بودیم و از هیچ سویی راهی برای رهایی نداشتیم: در پشت سرمان کیلومتر‌ها آب و نیزارهای پر از کمین‌های دشمن بود، و از جلو و راست چپ هم با عراقی‌ها درگیر بودیم. جنگ، جنگی کاملاً نابرابر بود: در این سو نیروهایی که چند شبانه روز خواب و خوراک کافی نداشتند و در آن سو نیروهایی که هر چه نیاز داشتند از زمین و هوای به آن‌ها می‌رسید. در این سو نیروهایی که در زمین و خطی با میانگین سه متر عرض، می‌جنگیدند و هیچ فضایی برای جابه‌جایی و فرار از آتش دشمن و هیچ سنگر سرپوشیده و جان‌پناهی برای در امان ماندن از بمب‌باران هوایی و آتش انبوه توپ‌خانه و خمپاره‌های‌ او نداشتند و هر روز شماری شهید و زخمی می‌دادند و در آن سو نیروهایی که در دشتی باز پراکنده شده بودند و سنگین‌ترین آتشی که نه بر سر آن‌ها، بلکه در زمین آن‌ها می‌ریخت، شمار کمی خمپارهٔ ۶۰ و ۸۰ میلی‌متری بود و هرگاه نیز برای گرفتن خط پدافندی به ما نزدیک می‌شدند تنها با تفنگ و شمار کمی آر پی جی با آن‌ها رویارویی می‌کردیم. با این همه، با روحیه و ایمانی که بچه‌ها داشتند، به‌یقین اگر شرایطمان به-گونه‌ای غیر از این بود، هیچ دشمنی توان غلبه بر ما را نداشت.
هنگامی که همگی در گوشهٔ خاکریز جمع شده بودیم، بمبی در میان ما منفجر شد؛ نمی‌دانم چه بود، خمپاره یا نارنجک یا هرچیز دیگری، اما هر چه بود هیچ کس را سالم باقی نگذاشت: یکی دو تن از بچه‌ها شهید، و ماندگان آن‌ها نیز زخمی شدند: انگشت شست «محمد بریچی» قطع شده بود و به دستش آویزان بود؛ خون از شاهرگ دست «عزیزِ فروشان» مانند فواره به بیرون پرتاب می‌شد؛ تیر از دهان «مصطفی مدهونی» درون رفته بود و از گردنش بیرون زده بود، اما هنوز زنده بود؛ من هم از سر و دست و پا و کمر ترکش خورده بودم. در این هنگام بود که دانستیم به آخر خط رسیده‌ایم و باید ببینیم که خداوند چه برایمان خواسته است. آیا عراقی‌ها ما را به اسارت می‌گیرند یا همگی را به‌شهادت می‌رسانند؟ سلاح-‌هایمان را به درون آب پرتاب کردیم تا به دست دشمن نیفتد؛ کارت‌های شناسایی را پاره کردیم تا پاسدار‌ها را شناسایی نکنند؛ فرکانس بی‌سیم را به‌هم زدم و آن را در آب انداختم.

جمشید سرمستانی
متولد 1346، دانش‌جوی دکتری ادیان و عرفان، ناشر، پژوهشگر، نویسنده، مترجم، سرویراستار، مدرس «زبان انگلیسی» و «ویرایش و نگارش»، مبدع شیوه‌های تازه در ویرایش و نگارش، نخستین برگزار کننده‌ی دوره‌های مجازی ویرایش در کشور، مبدع شیوه‌ی نظام‌مند حفظ قرآن کریم، عضو سرای اهل قلم، مشاور امور تولید و نشر متون.
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :