بین دو قفس
یادمانده‌های جمشید سرمستانی از جنجاس (جنگ، جبهه، اسارت)
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
نویسنده: جمشید سرمستانی - ۱۳٩٤/۱/٢٠

سرانجام در غروب روز هشتم اسفند ۱۳۶۲ سربازان عراقی به بالای سر ما رسیدند و گفتند دست‌ها را پشت گردن بگذارید و سپس شروع به بازرسی بچه‎‌ها و برداشتن ساعت و انگش‌تر آن‌ها کردند. برخی از آن‌ها عکس امام را از روی سینهٔ بچه‎‌ها بر‌می‌داشتند، به آن ناسزا می‌گفتند و به ما نیز دستور می‌دادند که ناسزا بگوییم، اما کسی این کار را نمی‌کرد. ما را بر زمین نشانده بودند و شادی می‌کردند.


 همگی به دنبال غنیمت می‌گشتند؛ از کیسه خواب گرفته تا آذوقهٔ جنگی (آجیل، شکلات مخصوص و بیسکوئیت). در همین حال سربازی آمد و با خشم فراوان تیرباری را به سوی ما گرفت تا ما را تیرباران کند، اما سربازان دیگر جلوی او را گرفتند. گویا دستور داشتند همهٔ آزادگان -حتی کسانی که به‌سختی زخمی شده بودند- را زنده به اردوگاه برسانند. تانکی از روبه‌رو شروع به آمدن به‌سوی ما کرد. گمان کردم می‌خواهد ما را له کند. اشهد خودم را گفتم، اما چنین نشد. پس از تماس‌ بی‌سیمی با فرماندهانشان ما را به‌سوی خط عقب روانه کردند.
 به رودخانهٔ کوچکی رسیدیم. ما را نگه داشتند. افسری با سرنیزه‌ای که خون تازه بر آن بود، به ما نزدیک شد. با خود گفتم: «ای‌کاش همان‌جا با تیربار ما را می‌کشتند، اما سرمان را با سرنیزه زنده زنده جدا نمی‌کردند.» اشهدم را گفتم و خودم را آماده کردم، اما چیزی نشد. دوباره ما را حرکت دادند. چند صد متر جلو‌تر، دوباره ما را به‌صف کردند و سربازان با تفنگ در دو سوی ما صف بستند. با پیشینهٔ بدی که از صدامیان سراغ داشتم، به‌گمانم رسید که می‌خواهند ما را بکشند. باز هم اشهد خود را گفتم، اما این بار نیز چیزی نشد. سپس خودروهای نفربر آمدند، ما را سوار کردند و به خط‌های عقب‌تر بردند. هنگامی که می‌رفتیم پیکرهای پاره‌پارهٔ بچه‎هایی را می‌دیدم که شب عملیات تا پشت خط‌های دشمن آمده و در آن-جا شهید شده بودند.
همین‌که سوار خودرو شدیم، یکی از بچه‌های عرب زبان گردان شروع به بدگویی از نظام و امام خمینی (ره) کرد. گویی می‌خواست با این کار از آنان امان بگیرد و خود را ایمن بدارد.
از هنگامی که به اسارت صدامیان درآمدیم تا هنگامی که به اردوگاه رسیدیم، هفت روز شد. در این مدت همچون کاروان‌هایی که تا رسیدن به مقصد باید از چند منزل بگذرند، ما نیز از منزل‌هایی گذشتیم.
منزل یکم، پشت جبهه
ما را به خط دوم بردند؛ یکی‌یکی از خودرو‌ها پایین آوردند، جیب‌ها و لباس‌هایمان را بازرسی می‌کردند و پلاک‌هایمان را می‌گرفتند. توی جیب‌هایم دست کردم، دیدم چند برگه‌ از رمزهای بی‌سیم در ته جیبم مانده. آن‌ها را درآوردم، تکه‌تکه کردم و آهسته به زمین ریختم. پس از بازرسی، دست‌هایمان را سفت با سیم تلفن بستند و دوباره سوارمان کردند. خودرو‌ها نوار ترانه گذاشته بودند و برای این‌که اسیر گرفته بودند، شادی می‌کردند. ما را به جایی مانند مدرسه، در یکی از شهرهای نزدیک جبهه بردند. همگی را درون اتاقی بردند. نزدیک هفتاد تن بودیم. از سرنوشت بچه‎های دیگرِ تیپ خبری نداشتیم. تا این‌جا گمان می‌کردم که از «تیپ امام حسن (ع)» یا حتی از همهٔ منطقهٔ عملیات، تنها ما اسیر شده‌ایم. چندین دقیقه-ای در اتاق بودیم. چند فرماندهٔ عراقی آمدند، ما را دیدند و دوباره سوار خودرو شدیم.
منزل دوم، ساختمان استخبارات    
هوا تاریک شده بود و بسیار گرسنه و تشتنه بودیم. ما را با اتوبوس به‌سوی بغداد حرکت دادند. به بغداد که رسیدیم ما را به ساختمان استخبارات (اطلاعات نظامی) بردند. این‌جا بد جایی بود؛ هر آزاده‌ای را پیش از رفتن به اردوگاه به این‌جا می‌آوردند. شخصی لباس شخصی ـ که گویی از استخبارات بودـ با تفنگ در جلوی ما حرکت می‌کرد. وارد محوطهٔ بسته‎ای شدیم که چند ساختمان دور آن را بسته بود. ما را وارد اتاقی بزرگ کردند و در را بستند. از این‌جا بود که تازش دردناک کابل‌ها بر تنمان آغاز شد.
صدای تن
تا امروز تنها یک بار صدای برخورد چوب با تن آدم را شنیده بودم، و آن هم در یک درگیری میان دو گروه عشیره‌ای در نزدیکی خانه‌مان در آبادان بود که با چوب و چماق به جان هم افتاده بودند. اما از امروز به بعد صدایی که از خوردن چوب و کابل و آهن بر تن آدم‌ها برمی‌خاست، چون موسیقی متن فیلم زندگیمان، همواره با ما بود. صدایی دل‌خراش و آزاردهنده که حتی تا سال پایانی اسارت چیزی از دل‌خراشی آن کاسته نشد و خواسته یا ناخواسته تا پایان زندگی، بر روح و روان همهٔ آزادگان تأثیرگذار خواهد بود.
عین. ز
فردا صبح در را باز کردند. فاصلهٔ توالت‌ها با اتاق، نزدیک چهل متر بود. در راه میان توالت‌ها تا اتاق خبری نبود، اما همین‌که به پیچ راهروی توالت‌ها رسیدیم و از در وارد شدیم، یک سرباز و یک لباس شخصی به‌گونه‌ای بسیار وحشیانه شروع به زدن ما کردند و این کار هنگام برگشت نیز سخت‌تر از پیش، تکرار شد. لباس شخصی، کسی به‌نام «عین. ز» بود که هنگام رفتنِ قاچاقی به کویت، با هشت تن دیگر دستگیر شده بود و او را به‌ آن‌جا آورده و قاطی اسیران جنگی کرده بودند.
تلاش برای گرفتن اطلاعات
پس از بازگشت، به صف ایستادیم و نام و مشخصات ما را نوشتند. افسری عراقی آمد و برای این‌که بچه‌ها را آزار دهد، از آن‌ها سراغ خوانندگان زنِ زمان شاه را می‌گرفت و می‌گفت: «کدام خواننده را دوست دارید؟ گوگوش یا فلان خواننده را؟» سپس ما را بهترتیب کنار دیوار گذاشتند و برای تشکیل پرونده، با سر و روی خونی از ما عکس گرفتند. پس از آن، ما را در محوطه‌ای کوچک جمع کردند و نشاندند و افسری دیگر شروع به سخن کرد که: «عراق متجاوز نبوده و پس از چندین مورد تجاوز، خراب‌کاری و دخالت در امور درونی عراق از سوی ایران، به ایران حمله کرد.» این در حالی بود که من با شانزده سال سن، به‌روشنی دروغ‌های او را می‌فهمیدم، تا چه رسد به بزرگ‌تر‌ها؛ زیرا هنوز صحنه‌های بمب-گذاری در آبادان و خرم‌شهر از سوی عراقی‌ها را که شمار فراوانی از مردم در آن‌ها تکه‌تکه شده بودند، به‌یاد داشتم؛ ولی آن‌جا، جایی برای پاسخ گفتن نبود، زیرا پاسخ دهنده را به جایی می‌بردند که بازگشتی نداشت.
سپس برای این‌که باب ایجاد ارتباط با بچه‌ها را باز کند، به‌گونه‌ای موذیانه دربارهٔ بها و وضعیت کالا در ایران پرسید و کم‌کم زمینه را برای مطرح کردن پرسش‌های از پیش تعیین شدهٔ دیگر آماده کرد؛ پرسش‌هایی از این ‌دست که: «اردوگاه پناهندگان عراقی کجای اهواز است؟» اما خوش‌بختانه پاسخی دریافت نکرد. سپس گفت: «شما با اسیران ما بدرفتاری می‌-کنید! ولی ما با شما برخورد انسانی داریم!؟» در‌‌ همان هنگام هم برایمان ناهار خوبی آوردند و افسر عراقی گفت: «این غذا‌ها را که می‌بینید برای شماست!» با خودم گفتم: «آزارمان ندهید، غذایتان پیش‌کش خودتان.»
منزل سوم، اتاق سه‌گوشه
 به هر جا که می‌رسیدیم فکر می‌کردم که این‌جا‌‌ همان جایی است که قرار است تا پایان اسارت در آن بمانیم. ما را به اتاقی سه‌گوشه که خیلی کوچک بود، بردند. در این اتاق بسیار کوچک که جای دراز کشیدن نداشت، زخمی‌ها بسیار اذیت می‌شدند. یکی از زخمی‌ها «مصطفی مدهونی» بود که تیر از جلو وارد دهانش شده بود، دندان‌هایش را شکسته و از پشت گردنش بیرون زده بود. او بسیار گرسنه بود و نیاز به خوراک داشت، زیرا از جبهه تا این‌جا چیزی نخورده بود؛ اما برای کسانی که توان خوردن داشتند، خوراکی نبود، تا چه رسد برای او که نیاز به سِرُم یا خوراک ویژه داشت. ناهاری هم که تا امروز خورده بودیم، برای این بود که با خود بگوییم صدامیان آدم‌های بدی نیستند و در دادن اطلاعات با آن‌ها همکاری کنیم.
مصطفی پیش از این، چهره‌ای زیبا داشت، اما اکنون همهٔ تن و صورتش آغشته به خون و دهانش پر خون بود. وضع بچه‌های دیگر هم خوب نبود، زیرا بیشتر آن‌ها زخم‌هایی بر تن داشتند. همهٔ نماز‌هایمان را با تن خونی و تیمم می‌-خواندیم؛ تیممی که خاکش پر از خونِ خشکیده بود.
مصاحبه با آزادگان
مصاحبه‌گر رادیو- تلویزیون بغداد شبانه آمد و سه تن را که وضعیت مرتب‌تری داشتند، جدا کردند. حتی به یکی از آن‌ها لباس تمیز دادند و سپس آن‌ها را برای مصاحبه به رادیو- تلویزیون بردند. فردای آن‌روز مصاحبه‌گر رادیو عراق آمد؛ پیش از مصاحبه به همه گوشزد کرد که: «حرف سیاسی نزنید! بگویید که آتش عراق سنگین است، به جبهه نیایید و خود را به‌کشتن ندهید! لفظ «شهید» را به‌کار نبرید!»
در جایی که همهٔ سخن‌ها باید برابر خواستهٔ صدامیان گفته می‌شد و حتی گاهی خود مصاحبه‌گر هم بچه‎‌ها را کتک می‌زد، جملهٔ «رفتار برادران عراقی با ما خیلی خوب است» که به طنز می‌ماند، یک جملهٔ عادی و از پیش تعیین شده بود. پیش از اسارت، تنها چیزهایی دربارهٔ رفتار صدامیان با آزادگان شنیده بودیم و واقعاً نمی‌دانستیم که رفتار آنان با آزادگان چه‌گونه است. برای همین، با بچه‎های مسجد قرار گذاشته بودم که اگر اسیر شدم و رفتار عراقی‌ها خوب بود، خود را در مصاحبه این گونه معرفی کنم: «من جمشید سرمستانی اهل آبادان»، و اگر رفتار آن‌ها بد بود این گونه بگویم: «من جمشید سرمستانی بچهٔ آبادان، ساکن بروجرد...». برابر آن‌چه را در نوار ضبط‌شدهٔ مصاحبه‌ام هست، جمله‌ای که گفتم، جملهٔ دوم بود. متن مصاحبه را از روی نوار آن، در بند زیر آورده‌ام (این نوار را دوستانم از رادیو عراق ضبط کردند):
مصاحبه با رادیو عراق
 «بسم الله الرحمن الرحیم. من جمشید سرمستانی یا مسلم سرمستانی بچه‌ی آبادان، ساکن بروجرد، در تاریخ ۷/۱۱/۶۲ به اسارت درآمدم، در جبههٔ هورالعظیم یا هورالهویزه. (تاریخ اسارتم ۸/۱۲/۶۲ بود که براثر فشارهای فراوان آن را اشتباهی ۷/۱۱/۶۲ گفتم.) این‌جا برادرانی که با ما اسیر هستند، یکی برادر «ولاتون» اعزامی از خرم‌آباده، (ایشان در اردوگاه موصل براثر انجام نشدن کار درمانی شهید شد.) و برادرانی که شهید شدند یکی «حجت‌الله حیدری» اعزامی از خرم‌آباد و «غلام-رضا حاتمی» بچه‌ی علی‌گودرز. (مصاحبه‌گر حواسش جایی دیگر بود، اگر چنین نبود، به‌کار بردن واژهٔ «شهید» برایم دردسرساز می‌شد) و این‌جا ما در اسارت به سر می‌بریم. اگر کسانی صدای من رو می‌شنون به آدرس... اطلاع بدن و بگن که این‌جا حالم خوبه. در ضمن تکرار می‌کنم خونوادم اینو درنظر داشته باشن اگر اونا ناراحت نباشن ما هم این‌جا ناراحت نیستیم؛ اگر اونا ناراحت بشن ما هم ناراحت می‌شیم. والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته.»
منزل چهارم
ما را به جای دیگری -گویا در بیرون از بغداد- بردند. طبق معمول، بیرون رفتن از جای پیش و وارد شدن به جای تازه با ضربه‌های چوب و کابل همراه بود. همهٔ ما را درون اتاقی کردند و در را بستند. پس از چند ساعت دیدیم که بچه‎های گردان‌های دیگر را هم که می‌پنداشتیم به ایران برگشته‌اند، به آن‌جا آوردند. از یک سو از دیدن آن‌ها خوش‌حال بودم و از سوی دیگر، چون‌که آن‌ها را در آن‌جا می‌دیدم، ناراحت بودم. برای نخستین بار، «آشِ شوربای اسارت» را در این‌جا خوردیم. @مادهٔ اصلی این آش چیزی مانند عدس قرمز یا‌‌ همان «دال عدس»، اما به رنگ سفید بود. نخستین بار، خوردن این آش برایم سخت بود، ولی آن‌قدر گرسنه بودم که هر چیزی را که نام غذا بر آن می‌گذاشتند، می‌خوردم.
در این‌جا پس از چند روز، توانستم خون را از دست و صورتم بشویم. البته این‌جا نیز مانند جاهای دیگر، رفتن به توالت با فریاد و کتک صدامیان همراه بود. هر جا که می‌رفتیم کابل و شیلنگ و چوب را در درست صدامیان می‌دیدیم.
دوباره ما را برای شناسایی و بازجویی آماده کردند. پس از بازجویی ما را به اتاقی دیگر بردند. سپس کمی آب و برنج برایمان آوردند و بچه‎‌ها با دستان خاکی و خونی آن را خوردند.
منزل پنجم
 جای بعدی در کاظمین یا بغداد بود. همین که از اتوبوس‌ها پیاده شدیم، دوباره سربازان کابل به‌دست را دیدیم که آمادهٔ زدن بودند و پس از پیاده شدن دوباره سر و تن ما را زیر ضربه‌های بی‌رحمانهٔ خود گرفتند. از محوطه‌ای گذشتیم و درون راهرویی شدیم که سلول‌هایی در دو سوی آن بود. به سلول آخر -که زندان گروهی بود- رسیدیم و ما را درون آن کردند. هر جا که می‌رفتیم زمین آن بدون زیرانداز بود و در آن زمستان سرد تا صبح بر روی سیمان یا موزائیک می‌-خوابیدیم.
بعد از ظهر یا فردای آن‌روز، در را باز کردند. همه را با ضربه‌های کابل وارد محوطه‌ای بزرگ کردند. هر جا که می‌رفتیم، باید می‌دویدیم تا کمتر کابل بخوریم. البته آن‌ها هم یک جا نمی‌ایستادند و با کابل دنبال بچه‎‌ها می‌دویدند تا هیچ‌کس از ضربه‌هایشان بی‌نصیب نماند. همه را به‌صف کردند و گروه‌گروه در محوطه‌ای بزرگ نشاندند. تقریباً همهٔ آزادگان «عملیات خیبر» را به آن‌جا آورده بودند. کار جاسوس‌ها از این‌جا شدت گرفت. «عین. الف» که از جبهه شروع به بدگویی به امام کرده بود، با یکی دو تا از دوستانش دیگرش بلند شد و بدون این‌که کسی از آن‌ها درخواست کند، پاسداران و فرماندهان خود را لو دادند. صدامیان هم، لورفته‌ها را در یک جا جمع کردند و آن‌ها را زیر کتک گرفتند. حتی به زخمی‌ها هم رحم نمی‌کردند و با کابل بر زخم‌هایشان می‌زدند. پیرمردی بسیجی را آن‌قدر زدند تا شهید شد، سپس پیکرش را درون یک مخزن بزرگ آشغال که با خودرو جابه‌جا می‌شد، انداختند. پیرمردی دیگر را آن‌قدر زدند که بی‌رمق (یا شاید بی‌جان) بر زمین افتاد. او را نیز در آمبولانس انداختند و به جایی –نمی‌دانم به کجا- بردند.
هر جا که می‌رفتیم، تشنگی بی‌داد می‌کرد و آن‌ها هم به کسی آب نمی‌دادند. تازه ما از آزادگان خوش‌شانسی بودیم که در هوای سرد زمستان گرفتار آنان شده بودیم.
 ما را به صف کردند و در محوطه نشاندند. هنگامی که در اتاق‌ها بودیم همه را روی هم ریخته بودند، به‌گونه‌ای که باید به‌صورت نشسته می‌خوابیدیم؛ ولی در این‌جا فاصله‌ی صف‌ها ازهم و بچه‌ها از یک‌دیگر به اندازه‌ای فراوان بود که شمار ما را بیش از آن‌چه بود نشان می‌داد. فیلم‌بردار آمد و از تک‌تک ردیف‌ها فیلم‌برداری کرد. پس از فیلم‌برداری دوباره با چوب و کابل به جان بچه‎‌ها افتادند و تا جایی که توان داشتند زدند. یکی از چیزهایی که صدامیان به‌دنبال آن بودند، شناسایی عرب‌زبان‌ها بود تا بتوانند آن‌ها را مجبور به هم‌کاری با خود کنند. جاسوس‌ها در این‌جا هر عرب‌زبانی را که می‌-شناختند لو دادند؛ ولی برخی از عرب‌ها بسیار محکم بودند و هرچه کتک می‌خوردند، فرماندهان، روحانیان و پاسدارانی را که می‌شناختند لو نمی‌دادند. فریاد «آب، آب» زخمی‌ها جگرمان را سوراخ می‌کرد؛ اما صدامیان –‌ برخلاف هنگام فیلم-برداری که خود را مانند برادری مهربان نشان می‌دادند- نه به آن‌ها و نه به دیگران آبی نمی‌رساندند.
در‌‌ همان جا آزاده‌ای را دیدم که موج انفجار او را از خود بی‌خود نموده و تشنگی چنان او را بی‌رمق و بی‌تاب کرده بود که بی‌آن‌که خاموش شود با التماس درخواست می‌کرد؛ اما صدامیان که دلشان از سنگ هم سخت‌تر بود، در سرمای زمستان، پیکر فلج و سرتاپا گل‌آلود او را لخت مادرزاد بر زمین سرد‌‌ رها کرده بودند، نه تنپوش و آبی به او می‌دادند ونه کاری برایش می‌کردند.
برایمان بسیار دردناک بود که آزردگی و درد کشیدن هم‌دیگر را ببینیم، ولی دربرابر دشمن تفنگ به‌دست، نه توان دفاع از یک‌دیگر را داشته باشیم و نه توان دفاع از خود را. آن‌چه هنوز هم مرا آزار می‌دهد این است که در آن هنگام، رنج انسان‌ها و خاموش شدن شمع زندگیشان را می‌دیدیم، ولی نمی‌توانستیم حتی قطره‌ای آب به آنان برسانیم.
#عکس کاظمین
 سپس همه را در اتوبوس نشاندند و برای چرخاندن در شهر، به شهر بردند. در هنگام جابه‌جایی آزادگان، آن‌ها را در خودرو‌ها روی هم می‌انداختند، ولی اکنون که هنگام نمایش بود، در اتوبوس‌ها هم جای نشستن و هم صندلی‌های خالی داشتیم. آنان چنین می‌کردند تا هنگام حرکت دادن آزادگان در شهر، شمار آنان را تا جایی که می‌توانند بیشتر نشان دهند، روحیهٔ سربازان و مردم خود را بالا ببرند و ما را شکست خورده، و خود را پیروز جنگ نشان دهند.
منزل ششم، مرغدانی
بعد از ظهر آن روز ما را به پادگانی در اطراف بغداد بردند. همین‌که اتوبوس‌ها به پادگان رسیدند دوباره صف بلند سربازان کابل به‌دست را در دو سوی راه، منتظر دیدیم. از اتوبوس‌ها تا سوله‌هایی که قرار بود به آن‌جا برویم، صد تا دویست متر راه بود. سربازان در دو سوی مسیر ایستاده بودند و هر که را از جلوشان می‌گذشت با چوب و کابل می‌زدند. گویی که سرمای اسفند هم یار آنان شده بود و سوزش کابل‌ها را دوچندان می‌کرد. کسانی که چهار طرف برانکارد زخمی‌ها را گرفته بودند، چون که کمتر می‌توانستند از زیر کابل‌ها فرار کنند، کابل بیشتری می‌خوردند. حتی زخمی‌هایی نیز که هر دو دست و پایشان در گچ بود و بر برانکارد بودند، از تازش کابل‌ها بر تن و جای زخمشان بی‌بهره نمی‌ماندند. چهار تن یک برانکارد را با هم بلند کرده بودیم و از میان دالان وحشت (دالان تشکیل شده از سربازان کابل به‌دست) می‌بردیم. صدامیان‌ شروع به زدن ما و آزادهٔ زخمی کردند. برخی زیر کابل‌ها تاب آوردند و برخی دیگر تاب نیاوردند و برانکارد زخمی از دستشان بر زمین افتاد. هنگامی که سربازان از زدن آن زخمی و همراهانش دست کشیدند، پنداشتم که آنان کمی به انسان بودن نزدیک شده‌اند؛ اما چنین نبود، زیرا آن‌ها تنها می‌خواستند بی‌هیچ درنگی همهٔ آزادگان –از جمله زخمی‌ها- را، از محوطه به درون سوله ببرند.
ما را درون سوله‌ای بزرگ کردند و در‌ها را بستند. سرمای زمستان نیازِ رفتن به توالت را دوچندان کرده بود، ولی آنان به کسی چنین اجازه‌ای نمی‌دادند. بچه‎‌ها تا آن‌جا که می‌شد، خود را نگه می‌داشتند. ه ساعتی که می‌گذشت، نشستن و دراز کشیدن بر زمین سرد و بدون زیراندز، این نیاز را بیشتر می‌کرد. در هر سوله نزدیک به هزار تن را جا داده بودند.
بچه‎‌ها نام این سوله‌ها را مرغدانی گذاشته بودند. رفته‌رفته نیاز به بیرون رفتن، به بچه‌ها فشار آورد و آن‌ها یکی‌یکی در گوشهٔ مرغدانی خود را تهی می‌‎کردند. پس از گذشت @یکی‌ دو روز، نزدیک به یک‌سوم از کف سوله به مردابی از پیشاب تبدیل شد. گذشته از بوی بد پیشاب، گاز آن نیز چشم‌هایمان را سخت می‌سوزاند.
روز دوم یا سوم، درِ مرغدانی را باز کردند و یک گونی پر از «سَمون» (نان ساندویچی بیضی شکل عراقی) را کنار در آوردند. گونی را به خودمان ندادند تا آن را به‌گونه‌ای میان خود پخش کنیم؛ درِ آن را باز کردند و از همان‌جا نان‌ها را چندتا چندتا به درون ‎مرغدانی پرتاب می‌کردند. شماری از نان‌ها درون مرداب پیشاب‌ ‌افتاد و شماری نیز به دست بچه‌ها رسید. چون شمار نان‌ها به‌اندازهٔ شمار آزادگان نبود، بچه‌ها هر چه را به درون پیشاب نیفتاده بود، میان هم پخش کردند تا به هر کس تکه‌ای نان برسد. پس از آن، کمی آب آوردند؛ نخست به زخمی‌ها دادیم و سپس به دیگران، اما آب هم به‌اندازهٔ همه نبود. هنگامی که در را بستند، یکی از بچه‌ها برخاست و دربارهٔ رعایت حال دیگران، به‌ویژه دست‌گیری از پیرمرد‌ها و زخمی‌ها سخن گفت. پس از خواندن نماز مغرب هم دعای توسلی به‌یاد ماندنی خواندیم؛ دعایی که حال و هوای آن با دعاهای دیگر بسیار فرق می‌کرد.
در دنیای آزاد، مردم تلاش می‌کنند تا درون‌داشتهٔ (=ذاتِ) بد خود را با رفتارهای نمایشی پنهان کنند، اما سختی‌های اسارت نمی‌گذاشت که کسی بتواند چنین کند، و هر کس هر چه را در درون داشت، از خوب گرفته تا بد، بیرون می‌ریخت. یکی از کسانی که پس از رفتن به اردوگاه، جاسوس صدامیان شد، یک نان از زمین برداشت؛ هرچه به او اصرار کردم که آن را با پیرمردی تقسیم کند، نکرد و چیز ناخوش‌آیندی گفت که بدذاتی او را نمایش داد.
کسانی که در اسارت به دوستان خود پشت و خیانت کردند، کسانی بودند که نتوانسته بودند بدی‌ها را از خود دور، و حس دیگردوستی را در خود زنده و تقویت کنند.
سطح توقع من از زندگی
در این چند روز آن‌قدر سختی کشیده بودیم که بیشترین خواسته و آرزویم این شده بود «ما را به جایی ببرند و تا پایان اسارت هروز تنها یک نان به‌ ما بدهند و یک بار نیز اجازهٔ رفتن به توالت داشته باشیم». این وضعیت، بیشترین خواسته‌ من در آن هنگام بود. درواقع، سطح توقع ما از زندگی، به‌اندازه‌ای کم شده بود که تنها «بتوانیم زنده بمانیم». پیش از اسارت، هنگامی که در منطقه بودیم، بیشتر بچه‌ها پاکیزه، مرتب و معطر به بوی خوش بودند، اما این‌جا هم‌دیگر را با تنپوش‌ها و سر و روی گِلی و خونی می‌دیدیم.
@پس از دو یا سه روز، ما را از مرغدانی بیرون آوردند؛ یکی یکی نام‌هایمان را خواندند و باز با ضربه‌های کابل به درون اتوبوس‌ها رفتیم. خودرو‌ها حرکت کردند؛ ما را در شهر گرداندند و به مردم نشان دادند. سپس از شهر بیرون آمدیم و درون جاده‌ای افتادیم؛ نمی‌دانستیم به کجا می‌رویم و در جای بعدی روزگارمان بهتر خواهد شد یا بد‌تر؟

منزل هفتم، اردوگاه
استقبال در اردوگاه موصل ۲
از جبهه تا اردوگاه هفت روز طول کشید. شب بود که به اردوگاه رسیدیم. همین‌که وارد شدیم طبق معمول، سربازان کابل به‌دست منتظرمان بودند. استقبالی که در این‌جا از ما کردند از جاهای دیگر مفصل‌تر بود. کتک‌هایی که در این‌جا خوردیم از جاهای پیش بسیار سخت‌تر و بیشتر بود. همین‌که پیاده شدیم شروع به کتک زدن بچه‌ها کردند. بچه‌ها را دسته دسته با ضربه‌های کابل به میان محوطه می‌آوردند، سپس در همان‌جا می‌نشاندند و بی‌رحمانه می‌زدند. زخمی و سالم هم برایشان فرقی نمی‌کرد. با پا روی کمر بچه‎‌ها می‌رفتند، روی آن‌ها راه می‌رفتند و می‌زدند. زخمی‌های روی برانکارد را در کنار دروازه نگه می‌داشتند، بی‌رحمانه با ضربه‌های کابل بر همهٔ تن آن‌ها –حتی بر زخم‌هایشان- می‌زدند، سپس آن‌ها را به درون می‌آوردند. پیش از این، گمان می‌کردیم هنگامی که ما را به اردوگاه ببرند، یک زندگی روزمرهٔ بدون درد را در آن‌جا آغاز خواهیم کرد؛ ولی در این‌جا دانستیم که در شناخت صدامیان دچار اشتباه شده‌ایم.
آری این‌جا پایان راه، و جایی بود که دیگر جابه‌جایی نداشتیم؛ روزی دو بار غذای بخور نمی‌ر می‌خوردیم؛ اما دل‌آشوبه، هراس و سرکوب سختی بر این‌جا سایه افکنده بود. سربازان آن، در سنگ‌دلی دست دژخیمان را از پشت بسته بودند؛ حتی چهارده پانزده ساله‌ها را با زیر مشت و لگد و کابل می‌گرفتند. از دروازهٔ اردوگاه تا خود آسایشگاه‌ها زدند و زدند و زدند.

جمشید سرمستانی
متولد 1346، دانش‌جوی دکتری ادیان و عرفان، ناشر، پژوهشگر، نویسنده، مترجم، سرویراستار، مدرس «زبان انگلیسی» و «ویرایش و نگارش»، مبدع شیوه‌های تازه در ویرایش و نگارش، نخستین برگزار کننده‌ی دوره‌های مجازی ویرایش در کشور، مبدع شیوه‌ی نظام‌مند حفظ قرآن کریم، عضو سرای اهل قلم، مشاور امور تولید و نشر متون.
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :