بین دو قفس
یادمانده‌های جمشید سرمستانی از جنجاس (جنگ، جبهه، اسارت)
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
نویسنده: جمشید سرمستانی - ۱۳٩٤/۱/٢٠

در راه اردوگاه رمادی
بامداد سوم اردی‌بهشت سال ۱۳۶۳ از اردوگاه موصل حرکت کردیم از شهرهای موصل، تکریت، سامرا، بغداد، رمادی و شاید چند شهر دیگر گذشتیم. از کنار سامرا که می‌گذشتیم گنبد و مناره‌های مرقد امام حسن عسکری (علیه‌السلام) نمایان بود. در حالی که اتوبوس حرکت می‌کرد، از دور سلامی به آن حضرت دادیم.


در ایران که بودیم، تنها در شهرهایی مانند اندیمشک و اهواز انبوه نظامیان را می‌دیدیم، اما در عراق بیشتر شهر‌ها حتی خود بغداد، مانند اندیمشک و اهواز، چهرهٔ جنگی داشت و ستون‌ها و افراد نظامی در آن‌ها در حال جابه‌جایی بودند و در همهٔ شهر‌ها نظامیان را نیز در میان مردم می‌دیدیم.
بعد از ظهر بود که به مجموعه اردوگاه‌های رمادی رسیدیم. ما را به اردوگاه «رمادی ۲» بردند. «کمپ ۷»، «بین‌القفسین» و «اردوگاه اطفال» نام‌های دیگر این اردوگاه بود. ازاین‌رو آن را «بین‌القفسین» می‌گفتند که بین دو اردوگاه (=قفس) یعنی «رمادی ۱» (یا کمپ ۶) و «انبار» (عنبر یا کمپ ۸) واقع شده بود و نام‌گذاری آن به «اردوگاه اطفال» نیز ازاین‌رو بود که پیش از ما آزادگان نوجوان عملیات‌های پیش (بیت‌المقدس، والفجر، و رمضان) را در بلوک ۱ آنجا داده بودند. همهٔ این اردوگاه‌ها با فاصله‌ای از هم، در پادگانی در بیابانی خشک و بی‌آب و علف بودند.
اردوگاه موصل، با همهٔ سختی‌هایش، باغچه‌هایی داشت که دسترنج آزادگان پیش از ما بود؛ اما این‌جا تنها گیاهی که می‌دیدیم خارهای بیابانی بود. البته درخت و چمن هم به‌چشم می‌دیدیم، اما نه در اردوگاه، بلکه جلوی مقر فرماندهٔ اردوگاه که آن سوی سیم‌های خاردار بود.
ساختمان اردوگاه رمادی
 اردوگاه رمادی ۲، چهار بلوک داشت؛ که هر کدام با سیم خاردار از بلوک‌های دیگر جدا شده بود؛ عراقی‌ها این بلوک‌ها را «قاطع» می‌نامیدند. آزادگان نیز همین نام را به‌کار بردند و می‌برند؛ اما برای آن‌که این نام برای خوانندگان آشنا نیست، از این‌ پس نام «بلوک» را به‌جای «قاطع» به‌کار خواهم برد. ‌هر بلوک ۸ آسایشگاه با ابعاد نزدیک به ۱۵ در ۵ داشت و ابعاد حیاط آن نیز نزدیک به ۷۰ در ۴۰ بود. سیم‌های خاردار حلقه‌ای با پهنای نزدیک به ۲۰ متر و بلندی ۲ م‌تر، بلوک‌های ۱، ۲، ۳ و ۴ را دربر گرفته بود. هر بلوک ۹ توالت و یک حمام عمومی تقریباً ۳ در ۴ با ۵ یا ۶ دوش داشت. ساختمان‌ها دو طبقه بودند و هر طبقه ۴ آسایشگاه داشت.
استقبال با کابل و دسته کلنگ
سربازان عراقی در اردوگاه موصل با کابل و شیلنگ از ما استقبال کرده بودند، اما در این‌جا همین‌که از اتوبوس‌ها پیاده شدیم سربازانی را دیدیم که برای استقبال از ما به‌جز کابل و شیلنگ، دسته کلنگ هم به دست گرفته بودند.
صدامیان طبق معمول، هنگام ورود ما به اردوگاه، همهٔ ۴۰۰ آزاده را در دو آسایشگاه هفتاد هشتاد متری ریختند. پس از گرفتن آمار، از دو آسایشگاه بیرون آمدیم و هر ۵۰ تن را به یک آسایشگاه بردند.
اندازهٔ فشار در رمادی ۲
در این اردوگاه، دیگر کتک زدن، هر دم و دقیقه نبود؛ زندانبانان کابل به‌دست حرکت می‌کردند ولی هر لحظه نمی‌زدند، بلکه زدن‌ها به مواقعی مانند هنگام آمارگیری محدود شده بود. برای مثال، اگر هنگام آمارگیری، کسی پس از سوت آمار از توالت‌ها می‌آمد، یا اگر از کسی دعا یا قلم و کاغذ می‌گرفتند، یا کسی که جاسوس‌ها خبری دربارهٔ او به عراقی می‌دادند و یا اگر از کسی هر بهانهٔ دیگری می‌گرفتند او را سیاه می‌کردند.
مقایسهٔ موصل با رمادی
شکنجه‌ها و آزارهای جسمی در این اردوگاه از لحاظ کمیت از اردوگاه پیش کمتر بود، ولی از لحاظ کیفیت گاهی برابری می‌کرد و گاهی بیشتر بود. هنگام زدن که می‌شد، در زدن کم نمی‌گذاشتند و گاهی از اردوگاه پیش نیز وحشیانه‌تر رفتار می‌کردند. زندانبانان این اردوگاه حتی گاهی با نبشی آهنی و لولهٔ آب هم بچه‌ها را می‌زدند.
 برخلاف اردوگاه پیش که صدامیان تنها از شکنجه‌ بهره می‌بردند، در این اردوگاه برنامه‌ریزی‌های موزیانه، نقشه‌ کشی-های شوم و سیاست‌بازی هم به فشارهای جسمی افزوده شد.
چرایی تشکیل اردوگاه رمادی ۲
علت و اساس تشکیل این اردوگاه، ایجاد زمینه‌ای مناسب برای این بود که آزادگان تا جای ممکن، خودخواسته در جلوی دوربین‌های خبرنگاران ظاهر شوند و مطابق خواستهٔ صدامیان با خبرنگاران عرب و غیرعرب مصاحبه کنند. از آن-جا که این مصاحبه شوندگان کم‌سن نیز بودند، اگر چنین می‌شد، هدف‌های تبلیغاتی آن‌ها بیشتر برآورده می‌شد. درواقع، این اردوگاه یک «اردوگاه تبلیغاتی» بود.
یک سالِ نخست که خبرنگاران بسیاری به اردوگاه رمادی رفت‌وآمد می‌کردند، به پوشاک ما رسیدگی می‌کردند تا مبادا با لباس کهنه جلوی دوربین برویم. برای همین بود که در مدت یک سال و نیم دو بار به ما تنپوش دادند؛ درحالی که تنپوش‌های بچه‌های بلوک کنارمان (بلوک ۱) کهنه و وصله‌دار بود.
آزادگان بلوک ۱
ساکنان بلوک ۱ نیز نزدیک به ۳۵۰ تن از آزادگان ۱۷ تا ۱۹ ساله بودند که از اردوگاه‌ها و عملیات‌های گوناگون در آن‌جا گرد آمده بودند. «مهدی طحانیان» نیز که در سال ۱۳۶۲، با خبرنگار زن هندی به‌شرط رعایت حجاب حاضر به مصاحبه شده بود نیز در این بلوک بود.
رابطهٔ بلوک ۱ و ۲
 با آن‌که فاصلهٔ میان ما و بلوک ۱ تنها سی چهل متر بود، و در ساعت‌های بیرون‌باش هم‌دیگر را در حیاط بلوک‌هایمان می‌دیدیم، هیچ رابطه‌ای با یک‌دیگر نداشتیم و کوچک‌ترین رابطه، حتی به اندازهٔ یک دست تکان دادن برای بلوک همسایه جرم به شمار می‌آمد و پی‌آمدهای سختی درپی داشت.
زندانبانان بلوک ۲#عکس سربازان عراقی
یکی از نگهبانان بلوک ۲ سربازی بود که او را «حسن عراقی» می‌نامیدیم. او شخصی بسیار فریب‌کار بود که باوجود سنگ‌دلی فراوان، همواره تلاش می‌کرد خود را فردی مهربان نشان دهد. روزهای نخست، به آسایشگاه‌مان آمد و با چهره-ای دوست‌نما گفت: «ما مسلمان و با هم برادر هستیم و...» با خودم گفتم: «عجب! آدم خوب هم توی این سرباز‌ها پیدا می‌شد و ما نمی‌دانستیم!؟» اما کمی بعد دانستیم هنگامی که کسی زیر دست او می‌افتد، دیگر نمی‌تواند درون خود را برون ندهد و با سنگ‌دلی بسیار و با چهره‌ای درنده‌خو بچه‌ها را می‌زند.
 «جواد» سرباز دیگری بود که در بی‌رحمی مانند نداشت. در هنگام بیرون‌باش، دسته کلنگ یا چوب را در حیاط بلوک به‌دست می‌گرفت و به‌دنبال بچه‌ها می‌دوید؛ همه باید از او می‌گریختند تا کابل و چوب نخورند، و او هم آن‌قدر می‌دوید کسی را شکار کند. این شیوهٔ کتک زدن، از او گرگی وحشی را به‌نمایش می‌گذاشت که برای دریدن گله‌ای به‌دنبال آن می‌دود.
 «حامد» و «محمود» هم دو سرباز بی‌رحم بودند که به‌سختی می‌توان گفت از دیگران بهتر بودند، یا بد‌تر. سال نخست، در ماه رمضان دیگ ناهار را ظهر با یک وانت به حیاط بلوک می‌آوردند و ما باید آن را‌‌ همان هنگام می‌گرفتیم و برای افطارمان نگه می‌داشتیم. ناهار را که می‌آوردند، حامد درِ دیگ را که نزدیک یک متر قطر داشت، بر زمین می‌گذاشت و یکی دو کفِ بیل برنج و خورش در آن می‌ریخت؛ میان حیاط اردوگاه روی زمین می‌نشست، فانسقه‌اش را باز می‌کرد و جلوی چهارصد آدم روزه‌دار با اشتهای فراوان، با دست نشسته غذا می‌خورد.
 «علی گروهبان دو» نگهبان دیگری بود که نزدیک ۱۲۰ کیلو وزن داشت و درشت‌ترین نگهبان اردوگاه به‌شمار می‌رفت؛ او نیز در هنگام زدن، سنگ‌دلی فروانی از خود نشان می‌داد.
خوراک روزانه
آن‌چه را توصیف می‌کنم، تنها ویژهٔ این اردوگاه است و چیستی خوراک روزانه در اردوگاه‌های دیگر را جداگانه توصیف کرده و خواهم کرد.
‌‌ همان گونه که پیش‌تر نیز آورده‌ام، آن‌چه می‌نویسم، برای بزرگ‌نمایی در بد نشان دادن دشمن، یا برای سیاه‌نمایی شرایط اسارتگاه نیست، بلکه تنها برای ثبت واقعیت‌های اسارت در تاریخ است. حتی اگر بخش‌هایی از این توصیف رنگ «طنز» داشته باشد، نباید گمان کنید که واقعیت ندارد:
صبحانه
صبحانهٔ ما از آغاز تا پایان اسارت «آش شوربا» بود. @شوربا مخلوطی از خرده‌های برنج و نوعی عدس سفید بود. این خوراک با آن‌که هر روز تکرار می‌شد –اگر در آن پودر رخت‌شویی نمی‌ریختند- از آن شکایتی نداشتیم و آن را با اشتهای فراوان می‌خوردیم. تنها شکایتی که از آن داشتیم، اندازهٔ بسیار کم آن بود، که کسی را سیر نمی‌کرد. البته گاهی پس از آن‌که آش و چای همهٔ اردوگاه (سه بلوک) را می‌دادند، آن‌چه را در ته دیگ می‌ماند (چای را هم در دیگ درست می‌کردند)، به‌نوبت به آسایشگاه‌ها می‌دادند و در هر آسایشگاه نیز آن را به‌نوبت در یک یا چند گروه ده دوازده نفری بخش (تقسیم) می‌کردیم.
آشِ صابون
گاهی آش صبحانه را که می‌گرفتیم، چنان کف کرده بود که بچه‌ها پیش از آن‌که آن را به آسایشگاه بیاورند، به مخزن آشغال اردوگاه می‌ریختند.
پس از گذشت نزدیک به دو سال، رائد (=سرگرد) علی، فرماندهٔ عراقی اردوگاه، در سخنانی در جمع آزادگان بلوک ۲ مدعی شد که «رفتار ما با شما بهتر شده است» و برای آن‌که برای این تغییر رفتار زندانبانان را به ما ثابت کند، با منّت‌گذاری بر سر ما، اعتراف کرد که: «ما پیش از این گهگاهی در غذایتان صابون یا پودر رخت‌شویی می‌ریختیم، اما امروزه دیگر این کار‌ها را نمی‌کنیم و شما باید قدر این خوش‌رفتاری‌های ما را بدانید.»
یکی از بچه‎های اردوگاه «انبار» که بعد‌ها در اردوگاه «صلاح‌الدین» با او آشنا شدم می‌گفت: «هنگامی که غذای اردوگاه شما را در آشپزخانهٔ اردوگاه ما می‌پختند، گذشته از آن‌که بار‌ها می‌دیدم که در غذایتان پودر رخت‌شویی می‌ریزند، یک بار با چشم خود دیدم که رائد (=سرگرد) محمود، فرماندهٔ اردوگاه ما، پیشاب (ادرار) خود را در دیگ چای شما ریخت و ما مجبور شدیم پس از رفتن او، دیگ چای خود را به‌جای دیگ شما به اردوگاه‌تان بفرستیم.»
@ناهار
ناهارمان در این اردوگاه، برنج و خورش بود. آن‌چه در سال نخست با برنج به ما می‌دادند، به تنها چیزی که مانند نبود، خورش بود و واژهٔ «خورش» را تنها ازاین‌رو برای آن به‌کار می‌برم که واژهٔ دیگری برای نامیدنش ندارم. چون سهمیهٔ شام نداشتیم، از زندانبانان خواسته بودیم که یک‌سوم خورش ناهار را، همراه با برنج، برای ناهارمان بدهند و دوسوم دیگر را آن برای شاممان بگذارند.
در سال دوم یا سوم، خورش ناهار و شام کمی‌بهتر شد؛ گاهی همراه با برنج، کمی خوراک لوبیا و گاهی خورش دال‌عدس به ما می‌دادند. اما خورش‌های دیگر مزهٔ خوشی نداشت.
شام
@ه‌مان گونه که گفتم، باقی‌ماندهٔ خورش ناهار را برای شام شبمان می‌دادند. مادهٔ اصلی این خورش، آب فراونِ بی‌رنگ بود. هیچ گونه مادهٔ طعم‌دهنده‌ای (مانند رب گوجه، لیمو عمانی، زردچوبه، ادویه، سیر، پیاز سرخ‌کرده و...) در آن نبود.
برای آن‌که بتوانم شام‌های اردوگاه رمادی را توصیف کنم، از خود، نام‌هایی بر آن‌ها نهاده‌ام:
خورش مین دریایی و کُنده‌ بادمجان
شام‌هایی که به ما داده می‌شد بسیار متنوع بود، زیرا موادی که در آب بی‌رنگ و طعم خورش شام ریخته می‌شد، بسیار گوناگون بود:
یک شب، سه تا پنج عدد سیب زمینی؛ یک شب، دو سه عدد گوجه‌ -برای یک آسایشگاه پنجاه شصت نفره- که مانند «می‌ن دریایی» بر آب شناور بودند؛ و شبی دیگر، چند تکهٔ بادمجان بسیار قطور، به‌اندازهٔ قطر قوطی‌های یک کیلویی رب گوجه که مانند بریده‌های کُندهٔ درخت بودند؛ و گاهی نیز یک مشت لوبیا.
 این مواد، چنان کم و در آب، شناور بودند که می‌توانستیم مانند ماهی‌ها‌ی حوض آب، آن‌ها را بشماریم. البته اگر بخواهم بی‌انصافی نکرده باشم، می‌توانم بگویم که آب خورش شام همیشه بی‌رنگ و طعم نبود؛ زیرا گاهی همراه با گوجه-های شناور در آن، اندازهٔ بسیار کمی رب گوجه نیز در آن می‌ریختند.
خورش ضدزنگ
گاهی برای شام خورشی می‌خوردیم که آن را «ضدزنگ» نام نهاده بودیم؛ ازاین‌رو که مواد تشکیل‌دهندهٔ آن فقط آب و نمک و کمی رب گوجه بود. البته اگر بخواهم کمی دقیق‌تر آن را توصیف کنم، می‌توانم آن را در ردهٔ ضدزنگ‌های رقیق بگنجانم، نه ضدزنگ‌های غلیظ.
خورش ساچمه خیار
یکی دیگر از خورش‌هایی که همراه با برنج ناهار به ما می‌دادند، خورش «ساچمه خیار» بود. نام ساچمه خیار را برای این بر آن نهاده‌ام تا بتوانم مادهٔ اصلی آن، یعنی «بامیه» ی آن را توصیف کنم:
بامیهٔ این خورش، از نوعی بود که مصرف خوراکی نداشت و ازهمین‌رو، نمی‌توان آن‌ها را در بازار فروش خوراک آدمیان به چشم دید. آن‌ها –بدون بزرگ‌نمایی- اندازهٔ خیارهایی بزرگ‌تر از «خیار قلمی» و کوچک‌تر از خیار معمولی بودند. البته گاهی اندازه‌ی آن‌ها به خیارهای معمولی هم می‌رسید. با این همه، بسیار خرسند بودیم که خدا این اجازه را به بامیه نداده تا به‌اندازهٔ «خیار سالادی» شود. پوسته‌ و گوشت این بامیه‌ها کمی سخت و مانند لایه‌های نازک چوب بود، درون آن نیز پر از هسته‌هایی ساچمه‌مانند –آن هم نه ساچمه‌های ریز، که درشت- بود.
خوردن این خورش، برای آزادگان نوعی آزار به‌شمار می‌رفت؛ اما ازآن‌جاکه اگر آن را نمی‌خوردیم هیچ جایگزینی برای آن نداشتم مجبور بودیم بخوریم و دم نزنیم. اما گاهی برای آن‌که عقدهٔ دلمان را خالی کنیم و کمی هم بخندیم، همگی در آسایشگاه سرود «مرگ بر آمریکا» را این‌گونه برایش می‌خواندیم:
دشمن اصلی ما، بامیه بامیه
مرگ بر بامیه، مرگ بر بامیه...
گوشت نا‌شناس
یکی از خورراک‌هایی که می‌خوردیم، خورشی بود که هنوز هم گوشت آن برایمان ناشناخته مانده است. این گوشت، از رشته‌های به‌هم چسبیده‌ای -کمی درشت‌تر از کشِ قیطانی- تشکیل شده بود که لایه‌های رویی هر تکهٔ آن، پس از پخت، از لایه‌های زیری جدا و رشته‌رشته می‌شد. استخوان برش‌خوردهٔ آن، آن‌قدر کلفت بود که هیچ همانندی‌یی با استخوان گاو یا ش‌تر نداشت. گاهی بچه‌ها به‌شوخی می‌گفتند: «اگر نسل دایناسور‌ها از بین نرفته بود، تکلیفمان روشن بود و می‌-گفتیم، گوشت دایناسور است.»
شنیده‌ام که در برخی اردوگاه‌ها گوشت اسب می‌پختند. گوشت پختهٔ اسب را ندیده‌ام، ولی آن‌چه برایم روشن می‌کند که این، گوشتِ اسب نبوده، این است که کلفتی استخوان آن از کلفتی استخوان اسب و گاو بیشتر بود. تنها احتمالی که باقی‌ می‌ماند این است که گوشت فیل بوده باشد.
بخش‌هایی از آن به تلخی می‌زد و چنان بدمزه بود که هنگام خوردن آن نزدیک بود بالا بیاورم.
از کودکی شنیده بودم که «آدم گرسنه سنگ را هم می‌خورد»؛ دیگران را به یاد ندارم، ولی خود من، گاهی با آن‌که گرسنه بودم، و چیز دیگری هم برای خوردن نداشتیم، نمی‌توانستم خوراک‌های آن‌جا –به‌ویژه، این خورش‌ها- را بخورم.
میوهٔ قطره‌ای
ه‌مان گونه که در آغاز کتاب آورده‌ام، در جایی از این نوشته چیزی را بزرگ‌تر یا کوچک‌تر از آن‌چه بوده، نشان نداده-ام. بنابراین آن‌چه را نیز دربارهٔ میوه می‌نویسم، بزرگ‌نمایی چیزی نیست.
گهگاهی پیش می‌آمد که به ما میوه هم می‌دادند، اما اندازهٔ آن، چنان کم بود که از خوردن آن حس میوه خوردن به ما دست نمی‌داد. سهم هر آسایشگاه شصت نفری از این میوه، چند خوشهٔ انگور بود. مسئول آسایشگاه چند خوشه را به مسئول تقسیم می‌داد و او نیز آن‌ها را دانه دانه می‌کرد و به هر تن هفت هشت دانه (حبه) انگور می‌داد تا همگی انگور خورده باشند. میوه‌های دیگر نیز –اگر چیزی می‌آودند- در همین اندازه بود. ولی گاهی –بسیار کم- نیز پیش می‌آمد که به هر نفر یک پرتقال می‌دادند.
آزارهای گوارشی
صدامیان از هر راهی درپی آزار آزادگان بودند. یکی از این راه‌ها را که به ناراحتی‌های گوارشی و داخلی در بسیاری از آزادگان انجامید «آزار گوارشی» می‌نامم. آنان ساعت‌های فراوانی آزادگان را از رفتن به توالت بازمی‌داشتند. این ساعت‌ها به‌جز سه چهار ساعت می‌انِ بیرون‌باش صبح و عصر، در روزه‌های معمولی از ساعت ۵ عصر تا ۷ صبح فردا بود و در یک مورد (در یک وضعیت غیرعادی در بلوک ۱) نزدیک به ۱۵ روز به درازا کشید.
گاهی در غذای آزادگان پودر رخت‌شویی می‌رختند و آنان نیز نادانسته آن را می‌خوردند و یک‌باره همگی دچار بیرون روی می‌شدند؛ اما در‌ها بسته بود و در آسایشگاه هم جایی برای این گونهٔ بیرون‌روی نساخته بودند. بنابر این باید پس از به-خود پیچیدن بسیار، به پشت پرده‌ای در گوشهٔ آسایشگاه می‌رفتند و خود را راحت می‌کردند. اما از آن‌جا که در این هنگام‌ها هیچ کس نبود که دچار بیرون‌روی نشود، کسی نمی‌توانست برای بوی بسیار بدی که در آسایشگاه می‌پیچید کسی را سرزنش کند.
بیماری‌ها و آسیب‌های اسارت
بیماری اسهال و اسهال خونی در اردوگاه‌های عراق بیماری‌های رایجی بود که باید خودبه‌خود و بدون دارو درمان می‌-شد. البته گهگاهی –نه همیشه- یک دانه قرص، نه یک ورق یا بسته، به بیمار داده می‌شد که کاری برایش نمی‌کرد. هیچ‌گاه به‌یاد ندارم که حتی پس از روز‌ها بیماری، برای کسی سِرم تزریق کرده باشند. ازهمین‌رو، این بیماری بچه‌ها را –که در سن رشد بودند- بسیار ضعیف و ناتوان کرده بود تاجایی‌که حتی یکی از بچه‌ها درپی بیماری اسهال خونی، بی‌آن‌که کاری درمانی برایش بکنند، درگذشت.
بازداشتن آزادگان از رفتن به توالت بیماری‌های دیگری را برای آنان درپی می‌آورد؛ بیمار‌ی‌هایی مانند: سنگ کلیه، سنگ مثانه، بیماری‌های روده و معده و دیگر بیماری‌های گوارشی.
برخی آزادگان نیز براثر ضربه‌های سیلی دچار پارگی پردهٔ گوش یا گوش‌ سنگینی می‌شدند. شکستگی دندان و استخوان در اسارت یکی از آسیب‌های دیگر بود. قلب برخی نیز براثر شوک‌های الکتریکی دچار نارسایی می‌شد. بیماری گال، گرفتاری شپش، سردردهایی که براثر ضربه به سر وارد می‌شد، افسردگی و آسیب‌های روانی که در موارد اندکی به اقدام‌ برای خودکشی می‌انجامید از دیگر پی‌آمدهای زندگی در اسارت بود.
روی‌هم‌رفته، پیشکش‌های زندان‌های عراق برای آزادگان ایرانی این‌ها بود: زخم معده، ورم معده، ورم روده، درد کلیه، سنگ مثانه، بواسیر، کم‌خونی، زانودرد، کمردرد، یرقان، سل، بی‏خوابی، سینوزیت، دندان درد، قارچهای پوستی، لک و پیس، از دست دادن تدریجی بینایی چشم و زخم زبان و...
سرویس‌های فوق بهداشتی
هر بلوک ۴۰۰ نفری ۹ توالت و یک حمام عمومی ده دوازده متری با ۶ یا ۸ دوش داشت. توالت‌ها و حمام کنار هم بودند و یک اتاق با ۸ یا ۱۰ شیر آب در میان این دو بود که هر روز صبح در هنگام بیرون‌باش می‌توانستیم ظرف‌ها و رخت‌هایمان را در زیر آن‌ها بشوییم. برخی نیز که با یک قوطی دربستهٔ شیر خشک به آن‌جا می‌آمدند کسانی بودند که دیشب به‌علت بیماری رایج اسهال، مجبور شده بودند کارشان را در پشت پردهٔ آسایشگاه در قوطی انجام دهند و صبح آن را به توالت ببرند و خالی کنند و بشویند.
چاه‌های توالت‌ها، مخزن‌هایی بتنی بودند که گنجایش فراوانی نداشتند و به‌علت شمار فراوان استفاده کنندگان از توالت‌ها نیاز بود هفته‌ای یکی دو بار آن‌ها را تُهی کنند.
 آن‌چه توالت‌های اسارت را از دیگر جا‌ها متمایز می‌کرد این بود که زندانبانان گهگاهی به‌عمد، چاه‌ها را تهی نمی‌کردند. در چنین هنگام‌هایی آب و فضولات از چاه به کاسهٔ توالت می‌آمد و از آن‌جا بر زمین توالت‌ها و راهروی میان آن‌ها جاری می‌شد؛ به‌گونه‌ای که استفاده کنندگان از توالت‌ها باید کفش‌ها را از پا درمی‌آوردند، پاچه‌ها را بالا می‌زدند، وارد گنداب می‌شدند و پس از بیرون آمدن پایشان را آب می‌کشیدند. مجبور کردن آزادگان به انجام کارهای چِندش‌آور، یکی از راه‌های آزار دادن آنان بود.
جکوزی سرد!
در اردوگاه رمادی ۲ از آب گرم خبری نبود و آزادگان در زمستان و تابستان باید با آب سرد تنشان را می‌شستند. از آن-جا که رمادی منطقه‌ای گرم بود، تن‌شویی با آب سرد از نیمهٔ بهار تا پایان تابستان برایمان سخت نبود، اما در پاییز و زمستان، سرمای بیابان رمادی کار را بسیار سخت می‌کرد. به‌ویژه این‌که کسانی که شب پیش نیاز به حمام پیدا کرده بودند، برای خواندن نماز ظهر، تنها در هنگام بیرون‌باش صبح می‌توانستند به حمام بروند. و پس از تن‌شستن نیز برای رفتن به آسایشگاه باید از میان حیاط، و گاهی نیز از زیر باران می‌گذشتند.
در محیط‌های همگانی اردوگاه‌ها، آزادگان باید به پاکیزگی خود بسیار اهمیت می‌دادند، اما سرمای زمستان اجازه نمی‌داد بیش از یک بار در هفته به حمام برویم. تازه هنگامی هم که از حمام برمی‌گشتیم باید فاصلهٔ چند ده متری میان حمام تا آسایشگاه را از میان حیاط و گاهی نیز از زیر باران می‌گذشتیم. تازه هنگامی که صبح‌ها اجازهٔ رفتن به درون آسایشگاه را به کسی نمی‌دادند و مجبور می‌شدیم با سر و تن نم‌دار در حیاط بمانیم، کار سخت‌تر می‌شد.
در سرمای زمستان، می‌دیدم هنگامی که بچه‌ها به زیر آب می‌روند، از موی سر تا ناخن پایشان می‌لرزد و لب و چهرهٔ آنان چنان کبود می‌شود که گویی خون در رگ‌های تنشان لخته شده است.
جکوزی گرم!
پس از درخواست‌های فراوان آزادگان برای آب گرم، سرانجام زندانبانان که همواره با پُررویی فراوان ما را مه‌مان خود می‌خواندند، بر آن شدند که ادای انسان‌دوستی درآورند. برای همین، برای هر هفته حمام، به ۴۰۰ آزادهٔ بلوک، یک ظرف نفت به ما می‌دادند تا در آب‌گرمکن حمام بریزیم و همهٔ سختی‌های اسارت را فراموش کنیم. اما اندازهٔ آن چنان کم بود که که حتی نیاز یک آسایشگاه ۶۰ نفری را هم برطرف نمی‌کرد تا چه رسد به ۸ آسایشگاه. از همین رو، آزادگان با عمل به مَثَل «یک دهِ آباد به از صد شهر خراب» تصمیم گرفتند هربار سهمیهٔ بلوک را به یک آسایشگاه بدهند و در‌‌ همان آسایشگاه نیز، برابر نوبت‌بندی، هر بار تنها یکی دو گروه ده نفره می‌توانستند به حمام بروند. برای همین، در سرتاسر زمستان تنها یکی دو بار آن هم با روشی ویژه می‌توانستیم با آب گرم تنمان را بشوییم.
بهره‌وری در اسارت
هنگامی که نوبت حمام آبِ گرم به آسایشگاهی می‌رسید، کمبود نفت بچه‌ها را وامی‌داشت که پیش از تمام شدن نفت و آب گرم، بیشترین و بهترین بهره را از آن ببرند؛ بدین شیوه که:
ده تنی که در حمام بودیم پشت یک دوش صف می‌بستیم؛ در یک نوبت، هریک، چند ثانیه، تنها به اندازه‌ای که سر و تنمان خیس شود به زیر آب می‌رفتیم؛ سپس در کناری می‌ایستادیم و سرمان را صابون می‌زدیم؛ دوباره به صف و نوبت زیر آب می‌رفتیم و سرمان را می‌شستیم؛ پس از آن کنار می‌رفتیم و تنمان را صابون می‌زدیم؛ و در مرحلهٔ پایانی، دوش می‌-گرفتیم و بیرون می‌آمدیم. هر مرحله نیز تنها چند ثانیه در زیر آب می‌ماندیم. سپس تا یکی دو ماه با آب گرم خداحافظی می‌کردیم.
خداحافظ آب خنک!
از کودکی شنیده بودیم که هر کس به زندان می‌رفت می‌گفتند: «رفته آب خنک بخوره» سرچشمهٔ این مَثَل، «زندان قصر» در بیرون شهر تهران قدیم بود که نهری از آب خنک از زیر آن می‌گذشت. اما یکی از سختی‌های زندگی در اسارت، نبودِ آب آشامیدنی خنک در ماه‌های گرم سال بود و در هفت سالی که آن‌جا بودیم به‌جز چند وعده که یخ خریدیم، در هیچ تابستان و بهاری آب خنک نخوردیم.
منطقهٔ رمادی منطقه‌ای گرم با دمای نزدیک به ۵۰ درجه و آب آن نیز در بهار و تابستان بسیار گرم بود. عصر‌ها پیش از آن‌که درِ آسایشگاه‌ها را ببندند، آب آشامیدن و شست‌وشو (برای مسواک و وضو و دست و رو شستن) را با دو سطل پلاستیکی بیست سی لیتری از دست‌شویی‌ها به آسایشگاه می‌بردیم؛ اما از آن‌جا که هوای درون آسایشگاه به‌علت شمار فراوان افراد، نبودِ پنجره در دو ضلع آسایشگاه، و نبودِ وسایل سرماساز، بسیار گرم و آزاردهنده بود، آب درون سطل‌ها نیز گرم و ناگوارا می‌شد. ظرفی بزرگ از جنس کوزه به نام «حُبانه» نیز داشتیم که نزدیک ۲۵ لیتر گنجایش داشت؛ اما در گرمای تابستان، از حبانه هم کاری ساخته نبود.
راه‌های خنک کردن آب
تن‌ها چیزی که می‌توانستیم با آن، آبِ خوردنمان فقط کمی خنک‌تر کنیم، یک شیوهٔ ابتکاری بود:
قسمت پایین ظرف پلاستیکی سِرُم را می‌بریدیم، یکی دو لایه پارچه به دور آن می‌پیچیدیم، پارچه را خیس می‌کردیم، درون ظرف را آب می‌کردیم و از پنجرهٔ آسایشگاه به بیرون آویزان می‌کردیم تا در هوای آزاد بماند و کمی از گرمای آب آن کاسته شود.
گاهی به‌ندرت نیز که از فِلِس‌هایمان (=حقوق ماهیانهٔ آزادگان) چیزی برایمان می‌ماند، با آن یک قالب یخ برای آسایشگاه می‌خریدیم و در حُبّانهٔ آب می‌انداختیم و چند ساعتی را آب خنک می‌خوردیم.
خداحافظ چراغ خواب!
در هفت سال اسارت، حتی یک شب هم نتوانستیم هنگام خواب، چراغ‌های مهتابی آسایشگاه را خاموش کنیم. برای همین، برخی بچه‌ها که نمی‌توانستند زیر چراغ روشن بخوابند، از پارچه‌های اضافهٔ تنپوش‌های کهنه‌شان چشم‌بندهایی می‌دوختند و بر چشم‌هایشان می‌گذاشتند تا بتوانند بهتر بخوابند.
نخستین بازدید صلیب سرخ
یکی دو ماه از آمدنمان به اردوگاه رمادی ۲، و نزدیک چهار ماه از اسیر شدنمان می‌گذشت. یک روز بی‌هنگام سوت درون‌باش زده شد. به آسایشگاه‌ رفتیم و پشت پنجره‌ها چشم به‌در ایستادیم تا ببینیم چه می‌شود. زندانبانان نمی‌گذاشتند پشت پنجره‌ها بیاییم ولی از آن‌جا که زور کنجکاوی بیشتر از زور زندانبانان بود، پشت پنجره آمدیدم و دیدیم آدم‌هایی بور و کیف به دست در پشت سیم‌های خاردار اردوگاه هستند. دانستیم که آن‌ها اعضای هیأت صلیب سرخ جهانی هستند که برای دیدار با آزادگان به این‌جا آمده‌اند. از این‌که داشتیم شناس‌نامه‌دار می‌شدیم بسیار خوش‌حال شدیم؛ زیرا در این صورت، برابر قانون ژنو صدامیان دیگر اجازه نداشتند کسی را بکشند و امیدمان به این‌که چون آب خوردن ما را نمی‌کشند بیشتر شد. ولی دیدیم که صلیبی‌ها را یک‌راست به بلوک ۱ بردند و تا هنگامی هم که در آن‌جا بودند زندانبانان در‌ها را به رویمان باز نکردند تا صلیبی‌ها از بودن ما در بلوک ۲ آگاه نشوند. بااین‌حال، بچه‌های بلوک ۱ به نمایندگان صلیب آگاهی دادند که آزادگانی در بلوک ۲ نگهداری می‌شوند که تنها می‌دانیم از، عملیات خیبر» هستند و ما از کیستی آنان آگاهی نداریم. همین موجب شد تا نمایندگان صلیب برای دیدار با ما به مسئولان عراقی فشار بیاورند.
سرانجام پس از آن‌که شش ماه از اسیر شدنمان گذشته بود، یک روز دیدیم زندانبانان کابل و چوب را کنار گذاشتند. این کارشان برایمان پرسش‌ساز بود، اما چیزی نگذشت که با آمدن هیأت صلیب سرخ به اردوگاه، پاسخ این پرسش را گرفتیم.
آن روز هیأت صلیب سرخ به بلوک ۲ ما آمد. آنان در نخستین دیدار به آسایشگاه‌ها ‌آمدند، نام ما را ‌نوشتند و به هر آزاده‌ یک شمارهٔ اسارت، و سپس یک برگه ‌دادند که تنها باید نام خودمان را در آن می‌نوشتیم تا زنده بودن خود را به خانواده‌هایمان نشان دهیم؛ زیرا باآن‌که در مصاحبهٔ روزهای نخست، اسیر شدن خود را اعلان کرده بودیم، پس از آن، برخی در زیر شکنجه‌ها شهید شده بودند و روشن نبود چه کسانی زنده هستند و چه کسانی نیستند.
تا آن روز هیچ پیوندی از راه صلیب سرخ میان ما و خانواده‌هایمان برپا نشده بود. اگر نبود آن مصاحبه‌ای که عراقی‌ها در روزهای نخست اسارت با ما کرده بودند تا خود را پیروز جنگ نشان دهند، خانواده‌هایمان هیچ نشانه‌ای از زنده بودن یا نبودن ما نداشتند.
هنگامی که نمایندگان صلیب سرخ به اردوگاه ‌آمدند، زندانبانان جاسوسانی مانند جیم و عین را کنار دست آنان می‌گذاشتند تا کسی شکایتی نکند و اگر هم کسی شکایت کرد، پس از رفتن صلیب سرخ تن او را سیاه کنند.
 از آن پس، پای صلیب به بلوک ما باز شد و در بارهای بعدی چشم‌به‌راه بودیم تا نامه‌های خانواده‌هایمان را از ایران برایمان بیاورند. فاصلهٔ میان هر دیدار نمایندگان صلیب سرخ تا دیدار بعدی آن‌ها یک ماه و نیم تا دو ماه بود. هنگام آمدن صلیب سرخ را نمی‌دانستیم، ولی تغییررفتار زندانبانان، بهترین نشانهٔ آمدن آن هیأت به اردوگاه بود؛ زیرا هرگاه هنگام آمدن صلیب سرخ نزدیک می‌شد، زندانبانان کابل‌ها را کنار می‌گذاشتند و گاهی نیز برخی چیزهایی مانند سطل آب و تِی را -که بار‌ها برای آوردن آن‌ها به زندانبانان درخواست داده بودیم ولی پاسخی نداده بودند- برایمان می‌آوردند.
با آن‌که نزدیک به یک هفته پیش از آمدن صلیب سرخ به اردوگاه، زندانبانان، دیگر کسی را نمی‌زدند، اما زخم‌ها، پارگی‌ها، کبودی‌ها و شکستگی‌ها تا هنگام آمدن نمایندگان بر تن آزادگان باقی می‌ماند و آنان را از رفتار صدامیان با آزادگان آگاه می‌ساخت.
خریدهای اسارت
به هر آزاده‌، ماهیانه کالابرگی به ارزش یک دینار و نیم داده می‌شد که ارزش آن سیصد ریال بود. کالاهایی که برای خریدن می‌آوردند تنها به چند قلم محدود بود: شیرهٔ خرما، خرما، بسکوئیت، شکر، شیر خشک، تیغ، مسواک، خمیر دندان، تن ماهی و شاید یکی دو قلم دیگر. از آن‌جا که این کالابرگ ارزش چندانی نداشت تا هر آزاده‌ بتواند به‌تنهایی نیازمندی‌های خود را با آن بخرد، برخی آسایشگاه‌‌ها همهٔ کالابرگ‌های خود را جمع می‌کردند تا بتوانند بخشی از آن را صرف کالاهای عمومی مانند شکر، خرما و خمیر دندان و بخشی را صرف کالاهای شخصی مانند تیغ و مسواک کنند.
در هر آسایشگاه نیز یک تن «مسئول حانوت» (مسئول خرید از فروشگاه) بود که پس از بررسی نیاز بچه‌ها تصمیم می‌-گرفت چه چیزی بخرد و چه‌گونه آن را میان بچه‌ها بخش کند؟
 

 
تصویر کالابرگ‌های عراقی. هر آزاده‌ ماهیانه ۱۵۰۰ فلس یا ۵/۱ دینار حقوق دریافت می‌کرد و باید همهٔ نیازهای زندگی خود غیر از لباس و چای و غذا را از آن تأمین می‌کرد.

کالا‌های یونسکو
یک روز دیدیم که چند کامیون به پشت سیم‌های خاردار اردوگاه آمدند. پس از چند دقیقه سوت درون‌باش زده شد و همگی به آسایشگاه‌ها رفتیم. همه می‌خواستیم بدانیم «چرا بی‌هنگام به درون آسایشگاه‌ها رفته‌ایم و این کامیون‌ها برای چه آمده‌اند؟»
 چیزی نگذشت که دیدیم سربازان بیرون اردوگاه به درون کامیون‌ها رفتند و بخشی از داشته‌های (=محتویات) کامیون-‌ها را برای خود بیرون بردند. از پشت پنجره‌ها نگاه می‌کردیم تا ببینیم چه می‌شود. کامیون‌ها به درون اردوگاه آمدند. سپس نوبت به زندانبانان درون اردوگاه رسید. آن‌ها نیز بخشی از آن را برداشتند. تا این‌جا می‌پنداشتیم که کامیون‌ها جیرهٔ سربازان و زندانبانان عراقی را آورده‌اند؛ اما از این‌جا، چیز دیگری را دانستیم؛ زیرا پس از زندانبانان نوبت به جاسوسان رسید و آن‌ها نیز تا آن‌جا که می‌توانستند، از داشته‌های کامیون برداشتند. در پایان کار، زندانبانان در آسایشگاه‌ها را باز کردند و گفتند: «از هر آسایشگاه دو سه تن بیرون بیایند!» دیدیم که بچه‌ها رفتند و آن‌چه را در کامیون مانده بود میان هفت آسایشگاه بخش (=تقسیم) کردند و به آسایشگاه‌ها آوردند.
آری! قصه این بود که «یونسکو» چند کامیون کالا برای آزادگان ایرانی فرستاده بود که بخشی از آن (به‌گمانم نزدیک به دوسوم آن) به دستمان رسید. این کالا‌ها انواع سیگار، بسکوئیت و شکلات بودند.
خوشی‌های اسارت
مسئول حانوت آسایشگاه ما «سید ابراهیم خلیلی»، از خود نوآوری‌های خوبی نشان می‌می‌داد؛ برای نمونه بسکوئیت را آرد می‌کرد، آن را با شیرهٔ خرما و شکلات (شکلات یونسکو) ترکیب می‌کرد و معجون به‌دست آمده را لای نصف سَمون (=نان ساندوچی عراقی) می‌گذاشت و پیش از آمار صبح، آن را با شیر گرم به بچه‎‌ها می‌داد.
شیر گرم این گونه درست می‌شد: از حانوت (فروشگاه) دو عدد قاشق استیل و شیر خشک می‌خرید. همهٔ قاشق‌ها روحی بود و قاشق استیل در اردوگاه نداشتیم. سیدابراهیم در لیست خریدی که به مسئول عراقی حانوت داده بود دو عدد قاشق هم نوشته بود و اکنون آسایشگاه‌مان دو قاشق استیل داشت که برای زندانبانان جای شگفتی داشت. به دستهٔ دو قاشق -که یک تکه چوب میان آن‌ها گذاشته شده بود تا به هم نخورند- دو تکه سیم وصل می‌کرد و با این کار‌ها، یک «المنت» دست‌ساز درست می‌کرد. المنت را در سطل پلاستیکی آب، و دو سیم را در پریز برق فرو می‌کرد تا آب را گرم کند. سپس شیر خشک و شکر را در آن می‌ریخت. پس از آن‌که شیر را می‌خوردیم، دوباره تکه‌های المنت را از هم باز، و رشته-های سیم را در لولهٔ خرطومی سیم برق پنهان می‌کردیم تا زندانبانان آن را نیابند؛ زیرا اگر آن را می‌یافتند از خوردن شیر گرم محروم می‌شدیم.
آسایشگاه‌های دیگر نیز از همین روش برای گرم کردن آب استفاده کردند.
و گاهی نیز به‌ندرت، بسته به درخواست بچه‌ها، چیزهایی مانند یخ و سبزی خوردن به کالاهایی که از حانوت می‌-خریدیم، افزوده می‌شد. البته چنین چیزی بسیار کم اتفاق افتاد. بیشترین ول‌خرجی و خوشی ما هنگامی بود که با کالابرگ خود، برای ۶۰ تن ساکن در آسایشگاه، ۳۰ «نان حانوتی» یا «نان فلسی» (نان ساندویچی فانتزی یک وجبی) و ۶ کنسرو ۱۵۰ گرمی ماهی می‌خریدیم. نصف قاشق ماهی را در نصف نان می‌گذاشتیم و هنگامی که در‌ها بسته، و کابل خوردن تعطیل بود، آن را می‌‌خوردیم.
شیوهٔ اتو کردن تنپوش‌ها
برخی بچه‌ها بدشان نمی‌آمد که با تنپوش‌های مرتب و اتو کشیده به حیاط اردوگاه بروند؛ اما در جایی که زندانبانان، تنها برای حفظ آبرویشان در جلوی خبرنگاران به ما تنپوش می‌دادند و آزادگان بلوک کِنارمان –که خبرنگاری به آن‌جا نمی‌رفت- تنپوش‌های وصله‌دار به تن داشتند، گرفتن اتو از زندانبانان برابر با مَثَل «ش‌تر در خواب بیند پنبه‌دانه» بود. برای همین، برای اتو کردن تنپوش‌هایمان، آن‌ها را زیر پتوی زیر پایمان می‌گذاشتیم و از شب تا صبح بر آن می‌خوابیدیم، تا صبح با تنپوش اتوکشیده به حیاط برویم.
سالن همایش پشه‌ها
دنیای اسارت، محیطی کوچک و بسیار بسته، با کمترین تنوع‌ها بود. تنها شیوه‌های آزار و کتک زدن بچه‌ها و کابل‌ها و چوب‌های نگهبانان اردوگاه بود که همواه در حال تغییر و به‌روز شدن بود. این یک‌نواختی بچه‌ها را وامی‌داشت تا به چیزهای تازه رو آورند. البته –به‌علت نبود مواد و ابزارها- همیشه هم در پدید آوردن چیزهای تاز پیروز نبودیم. یکی از چیزهایی که دست یافتن به آن را آزمایش کردیم، پختن مربا بود. ساختن مربا به چند چیز نیاز داشت: میوه، شکر، آتش. یک بار که برای هر آسایشگاه دو سه هندوانه آوردند، «سیدابراهیم خلیلی» پوست هندوانه را برداشت، شکر هم بر آن ریخت؛ اما چون آتش نداشتیم، آن‌ها را در ظرفی گذاشت و در گرمای بیش از ۵۰ درجهٔ رمادی، آن‌ها را در گوشه‌ای از حیاط نهاد. ولی پس از چند ساعت که گرمای آفتاب نشست و رفتیم تا ببینیم مربای پوست هندوانه درست شده یا نه، ظرفی پر از گرد و خاک را دیدیم که بیشتر به سالن گردهم‌آیی پشه‌ها می‌مانست تا ظرف مربا!
کنسروِ مالش
کنسرو ماهی‌یی که از حانوت (فروشگاه چندکالایی) می‌خریدیم، بیش از آن‌که مصرف خوراکی داشته باشد، در هنگام ناخوشی‌ها به‌کار می‌رفت: هنگامی که بچه‌ها را از اتاق شکنجه می‌آوردند، خط‌های سیاه خون‌مردگی بر روی تنشان را نرم نرم، با روغن کنسرو ماهی مالش می‌دادیم تا خون‌مردگی و درد آن زود‌تر بهبود یابد.
سیگار، کالای تأثیر گذار
سیگار، یکی از کالاهایی بود که تأثیر نمایانی بر رفتار برخی آزادگان سیگاری داشت؛ تأثیری حتی بیشتر از تأثیر غذا. البته بیشتر از آزادگان سیگاری مانند دیگر آزادگان، سرسختانه دربرابر خواسته‌های خیانت‌خواهانهٔ عراقی‌ها ایستادند؛ اما آزادگانی که وابستگی سختی به سیگار داشتند و پایه‌های ایمان و باور‌هایشان نیز سست بود، برای به‌دست آوردن آن ممکن بود به صدامیان پشت نکنند و به تقاضای همکاری آنان بله بگویند.
یکی از مشکلات مسئول خرید از حانوت (فروشگاه چند کالایی) در خریدن و بخش کردن کالا میان بچه‌ها، مسألهٔ سیگاری‌ها بود که بیشتر یا همهٔ پولشان برای خریدن سیگار خرج می‌شد و از یک و نیم دینار (۳۰۰ ریال) کالابرگ آن‌ها چیزی برای خریدن کالاهای مورد نیازشان باقی نمی‌ماند.
تصمیم گرفته بودیم برای آن‌که سیگاری‌ها برای سیگار به صدامیان نزدیک نشوند، سیگار آن‌ها را برایشان فراهم کنیم. بخشی قابل توجهی از این سیگار از کالاهایی که یونسکو برایمان فرستاده بود فراهم شد. در این کالا‌ها بسته‌های فراوانی از سیگار بود که پس از بخش کردن آن در میان آزادگان هر آسایشگاه، هر یک از بچه‌ها سهم سیگار خود را به مسئول حانوت دادند تا آن‌ها را برای سیگاری‌های آسایشگاه‌شان ذخیره کند. با این تدبیر، سهمیهٔ سیگاری برای هریک از سیگاری‌ها کنار گذاشته شد و روزانه به آن‌ها داده می‌شد. حتی جاسوسان درون آسایشگاه‌ها -که همگی سیگاری بودند- نیز تا پیش از این-که همکاریشان با صدامیان را آشکار کنند، روزانه از این سهمیه استفاده می‌کردند.
زندانِ درون اردوگاه
زندان درون اردوگاه، اتاقی ده دوازده متری بود که هیچ راهی به بیرون نداشت؛ به‌جز یک پنجره که شیشه‌هایش را در آورده بودند و تابستان‌ها آن را با آجر می‌‌بستند و زمستان‌ها آجر‌ها را برمی‌داشتند.
در زندان روزی چند بار زندانی را به‌سختی می‌زدند؛ در زمستان، او را در سرمای فراوان، و در تابستان، در گرمای فراوان، گرسنه و تشنه نگه می‌داشتند و از رفتن به توالت بازمی‌داشتند، به‌گونه‌ای که زندانی را مجبور می‌کرد که در همان‌ جایی که می‌نشیند و می‌خوابد، کارش را بکند. البته گاهی نیز به او اجازهٔ رفتن به توالت داده می‌شد. @
به زندانی پتو و زیراندازی نمی‌دادند و در زمستان‌ باید بر زمین سرد می‌نشست و می‌خوابید. گاهی نیز بسیار کم، پیش می‌آمد که به زندانی پتویی می‌‌دادند. غذای روزانه در آن، نصف نان ساندویچیِ یک وجبی به نام «سَمون» بود که گاهی نیز بیش‌‌تر یا کم‌‌تر از نصف می‌شد. سهمیهٔ آب هم به اندازه‌ای بود که زندانی همیشه تشنه باشد ولی از تشنگی نمی‌رد.
پنجره‌ای که تنها در زمستان‌ها باز بود، در سمتی از زندان بود که آزادگانِ بیرون از زندان به آن دست‌رسی و دید نداشتند و رساندن آب و نان به زندانی از راه پنجره ناممکن بود. اما بچه‌‌ها هرگاه چشم نگهبانان را دور می‌دیدند، با لوله‌ی سِرم از سوراخ جای قفل در به درون زندان آب می‌‌رساندند و از زیر در که یکی دو سانتی متر با زمین فاصله داشت بسکوئیت و چیزهای نازک به درون می‌‌فرستاندند.
وضعیت زندان چنان بد بود که هنگامی که نمایندگان صلیب سرخ به اردوگاه می‌‌آمدند، زندانبانان زندانی را بیرون می‌-‌آوردند و زندان را می‌‌شستند؛ سپس هنگامی که نمایندگان می‌‌رفتند دوباره او را به زندان می‌‌انداختند و‌‌ همان کار‌هایشان را ادامه می‌دادند.
تشکیل گروه
احمدرضا از همهٔ ما کوچک‌تر بود. بچهٔ خیلی خوب و سخت‌اراده‌ای بود. با آن‌که نیازمند آن بودم که کسی از خودم محافظت کند، اما جای او را کنار خودم آوردم تا مواظبش باشم. چند روز که گذشت، با چند تایی دیگر از بچه‎های گردان، در یک‌جا جمع شدیم. از آن‌جا که هر ۱۰ تا ۱۲ تن باید در یک قُصعِه غذا می‌خوردیم، هر ۱۰ تا ۱۲ تن، یک گروه غذایی تشکیل دادیم. (قّصعِه ظرف روحی مستطیل شکل و مانند سینی بود که دورتادور آن لبه‌های ۱۰ سانتی‌متری داشت.) نخستین گروه ما «گروه ۵» نام داشت که @من، «سید ابراهیم خلیلی»، «شاهرخ هرمزی نیا»، «احمدرضا طهماسبی» و «غلام‌حسین محمدی» اعضای آن بودیم؛ چند تن دیگر نیز عضو گروه بودند که از سرآمدان جاسوس‌های بلوک به‌شمار می‌آمدند.
عضو ناخلف گروه
 «جیم» (۱۶ساله اهل آبادان) کسی بود که به‌عنوان مترجم با صدامیان رابطه داشت. او بزرگ‌ترین جاسوسان بلوک و حتی اردوگاه به‌شمار می‌آمد؛ البته آن هنگام هنوز کارش بالا نگرفته بود. او از بچه‌های گردان ما بود و او را از دور می‌شناختم. از آن‌جا که هم‌شهری بودیم، در آشکار، مدعی رفاقت بود و درظاهر آسیبی از او به من نرسید؛ ولی از آن‌جا که فردی بسیار پنهان‌کار بود، مطمئن نیستم که در پنهان هم، برای آسیب رساندن به من کاری نکرده باشد. البته من هم برای آن‌که از آسیب‌رسانی او دور بمانم، برای بدکاری‌هایش برخوردی با او نکرده بودم؛ برای همین، حتی تا هنگامی که کارش خیلی بالا گرفت، دست کم در آشکار، با من درنیفتاد. او و دوستش –که از جنس خودش بود- تا مدتی جزو گروه ما بودند و سپس به آسایشگاه دیگر رفتند و چند تایی از بچه‎‌های خوب بهبهان به‌ نام «عبدالصاحب بخردی» و «احمد دستخوش» (دکتر احمد دستخوش امروز) و یکی دو تن دیگر به‌جای آن‌ها به آسایشگاه ما آمدند.
جعبهٔ آزار
صدامیان در هر آسایشگاه یک بلندگوی مربع‌شکل بر دیوار گذاشته بودند و از صبح تا پایان شب وقت، و بی‌وقت برایمان ترانه‌های فارسی، عربی، ترکی، بندری و انگلیسی پخش می‌کردند. صدای بلندگو‌ها نیز چون قوز بالای قوز، بر مشکلات ما افزوده شده بود. گذشته از آن‌که آزادگان به‌علت باورهای دینی نمی‌خواستند ترانه گوش کنند، خود صدای بلندگو‌ها نیز برایمان آزاردهنده شده و آسایش را از ما گرفته بود. به‌ویژه هنگام نماز و برگزاری دعا، صدای بلندگو‌ها بسیار مزاحم بود.
بچه‌ها برای این مزاحمت چاره‌ای اندیشیدند: در هنگام نماز و برگزاری دعا سوزنی در سیم بلندگو فرو می‌کردند و آن را ازکار می‌انداختند. اما این خوش‌روزی دیری نپایید و زندانبانان ترفند ما را دانستند. آنان که ما را بسیار دوست داشتند و نمی‌خواستند از فیض خواندن خوانندگان محرم شویم، به ما رودست زدند و بلندگو‌ها را از درون آسایشگاه‌ها برداشتند و به روبه‌روی پنجرهٔ هر آسایشگاه در راهروهای جلوی آسایشگاه‌ها بردند تا در هنگام درون‌باش که به بیرون آسایشگاه دست‌رسی نداشتیم، نتوانیم سیم بلندگو‌ها را دست‌کاری کنیم.
سجده در حیاط
صدامیان برای این‌که به ما نشان دهند که کار آن‌ها تنها آزار و شکنجهٔ آزادگان برای خواندن دعا و قرآن و نماز جماعت نیست، و از مسلمانی هم بهره‌ای برده‌اند، در کنار ترانه‌هایی که از بلندگوی اردوگاه پخش می‌کردند، قرآن نیز می‌-گذاشتند. یک روز عصر که بچه‌ها تند تند در حیاط اردوگاه راه می‌رفتند، قاری قرآن آیه‌ای سجده‌دار خواند. در این هنگام تصویری زیبا پدید آمد که نه تا آن هنگام در جایی آن را دیده بودم و نه پس از این خواهم دید: چنان بود که گویی که به همهٔ آن‌ها فرمان «ایست در جای خود» داده باشند؛ یک‌باره همگی در جای خود ایستادند؛ برزمین نشستند و به سوی قبله سر بر خاک نهادند.
قرآن در بلوک ۲
در آغاز تشکیل بلوک ۲ شمار قرآن‌ها در آن‌جا بسیار کم بود، به‌گونه‌ای که هر آسایشگاه نمی‌توانست یک قرآن داشته باشد؛ اما پس از درخواست‌های آزادگان از هیأت صلیب سرخ، رفته‌رفته این شمار بیشتر شد، به‌گونه‌ای که به هر آسایشگاه دو تا سه قرآن رسید. یکی از قرآن‌هایی که به آسایشگاه‌های ما آوردند چاپ پیش از انقلاب بود و در جاهای بسیار کمی از آن، نادرستی‌های املایی دیده می‌شد. برخی از بچه‌ها با دیدن این نادرستی‌ها گفتند: «بیایید هر جا نادرستی املایی پیدا کردیم، درستش را در بالای آن بنویسیم.» اما من که از پی‌آمدهای این کار می‌ترسیدم آن را نپذیرفتم. دوستان گفتند: «وقتی که همه می‌دانند املای این کلمه غلط است، چرا آن را درست نکنیم.» دلیلی که آوردم آنان را قانع کرد و از انجام این کار بازداشت:
 «اگر حرمت این کار شکسته شود، «دست بردن در قرآن» باب می‌شود و فردا هرکسی که احتمال بدهد جایی از قرآن نادرستی املایی دارد، به خود اجازه می‌دهد آن را درست کند؛ درحالی‌که ممکن است این کار به «نادرست کردن واژه‌های درست» بینجامد. تازه، حتی اگر گمان کنیم که کسانی قرآن را نادرست می‌خوانند، شاید چارهٔ دیگری بکنیم؛ اما اکنون چنین نیست، زیرا همهٔ ما این نادرستی‌ها را می‌دانیم.»
احترام نظامی
یکی از قانون‌های اردوگاه این بود که هر سرباز عراقی را که می‌دیدیم، اگر نشسته بودیم، باید از جا برمی‌خاستیم. بچه‌ها با این قانون مشکلی نداشتند. اما یک روز زندانبانان همه را جمع کردند و گفتند: «از امروز هرگاه فرمانده یا معاون اردوگاه به بلوک آمد، هر کس در هر جا هست، باید خبردار بایستد.»
انجام این کار برای همه سنگین بود و بیشتر بچه‌ها به دو علت از انجام آن طفره می‌رفتند:
 یکی این‌که ما بسیجی بودیم و در بسیج هیچ‌گاه ملزم به انجام این کار نبودیم. دوم این‌که ما حتی برای فرماندهان تیپ و لشکر خود که خیلی هم آن‌ها را دوست ‌داشتیم، خبردار نایستاده بودیم، و اکنون از ما می‌خواستند که برای سرگرد و سروان ارتش صدام که یک ریال هم آن‌ها را قبول نداشتیم، این کار را بکنیم.
این سرپیچی موجب کشمکش میان زندانبانان و آزادگان شد. آنان برای زدن و آزار ما نیاز به بهانه نداشتند، اما سرپیچی بچه‌ها از این قانون، علت خوبی برای آزارهای تازه شد. برای همین برخی بچه‌ها که شمارشان هم کم بود، گفتند: «حالا که رعایت احترام نظامی ازسوی ما، نه سودی برای دشمن دارد و نه ضرری برای ما، از آن سرپیچی نکنیم.»
سخت‌های تصمیم‌گیری در اسارت
وجود دید‌ها و نظرهای گوناگون دربارهٔ هر رخداد یا پدیده، و احتمال پی‌آمدهای ناگوار هر تصمیم، موجب دودستگی یا چنددستگی می‌شد. کسانی که در آن محیط نبوده‌اند، گمان کنند که تصمیم‌گیری دربارهٔ نوع رفتار با زندانبانان و هر رخداد تازه، کار سختی نباشد؛ زیرا در تصمیم‌گیره‌ها همه چیز بسته به یک محاسبهٔ سادهٔ عقلی است و احساس‌های آدمی نقش چندانی در آن ندارد. ‌اما برای کسانی که شب و روز با همهٔ هستی خود، با دشمنی سرسخت، کینه‌توز، بددهان و آسیب‌رسان رودررو و درگیر باشند، چنین نیست؛ برای کسانی که در چنین شرایطی بوده‌اند بسیار سخت است که تنها به محاسبه‌های عقلی بسنده کنند و احساس‌های قدرتمندی چون خشم و نفرت ناشی از درد و آزردگی را از سر و دل بیرون کنند. همین چیز‌ها بود که تصمیم‌گیری در آن‌جا را سخت می‌کرد و موجب دودستگی بر سر انجام دادن یا ندادن یک کار می‌شد.
این مشکل درهمهٔ اردوگاه‌ها وجود داشت. در اردوگاه ما نیز که همگی هم‌سن بودند، پی‌روی کردن از کس یا کسانی که برتری عقلی آشکاری بر دیگران نداشتند، بسیار سخت‌تر از اردوگاه‌های دیگر بود؛ اما با این وجود، وضعیت به‌گونه‌ای نبود که بچه‌ها هیچ گونه حرف شنوی از هم نداشته باشند. روی‌هم‌رفته در اردوگاه ما نیز بچه‌ها سرانجام، دربارهٔ هر رخداد، به تصمیمی مشترک دست می‌یافتند.
در برخی اردوگاه‌ها وضعیت کمی بهتر بود؛ در آن‌جا کسانی بودند که به دلایلی مانند روحانی بودن، فرمانده بودن، داشتن دانش و... مورد وثوق دیگران بودند و بیشتر آزادگان آن‌جا از آن‌ها حرف‌شنوی داشتند. اردوگاه‌های موصل و اردوگاه‌هایی که حاج‌آقا ابوترابی در آن‌ها زندگی می‌کرد، نمونه‌هایی آشکار از این وضعیت بودند.
آموزش صف‌جمع
یکی دو ماه از آمدن به اردوگاه رمادی گذشته بود که زندانبانان گفتند: «از فردا صبح هر روز پس از آمار باید صف‌جمع (خبردار، به چپ چپ، به راست راست، عقب‌گرد و...) تمرین کنید!» چنین کاری در هیچ اردوگاهی سابقه نداشت و هدف آن‌ها از این کار را نمی‌دانستیم؛ اما این را می‌دانستیم که صدامیان هیچ کاری را که به سود ما باشد، انجام نمی‌دهند. برخی نیز احتمال می‌دادند که آن‌ها از ما بخواهند، به‌عنوان سربازان گوش به‌فرمان آن‌ها، در جلوی خبرنگاران یا حتی در خیابان-های بغداد، رژه برویم تا تسلط خود بر آزادگان شکست‌خوردهٔ ایرانی را به‌نمایش بگذارند.
برای همین، همگی تصمیم گرفتیم که تن به این کار آن‌ها ندهیم. کار سختی بود: از یک سو، نباید به‌گونهٔ آشکار با این تصمیم آن‌ها مخالفت می‌کردیم، و از سوی دیگر نیز این کار نباید انجام می‌شد. اما بچه‌‌ها با سن کمشان، بسیار هوشمندانه کار می‌کردند. قرار بر این شد که به عراقی‌ها «نه» نگوییم، ولی خواستهٔ آن‌ها را نیز انجام ندهیم.
فردا صبح پس از آمار، همهٔ ما را در حیاط بلوک جمع کردند. زندانبان عراقی با کمک مترجم بلوک، به‌اندازه‌ای روشن و فراوان توضیح داد که همه چیز را فهمیدیم. سپس به زبان عربی شروع به دادن فرمان‌های نظام جمع کرد:
در ارتش عراق، پس از شنیدن فرمان «خبردار» باید دست‌ها را هماهنگ و یک‌باره بر ران پا می‌کوبیدیم تا صدایی یک-باره ایجا شود. با فرمان «اِستَعِد» (=خبردارِ) او، هر کس در زمان دلخواه خود، دستش را بر پا می‌کوبید. این کار بچه‌ها به-جای آن‌که صدایی یک‌نواخت و یک‌باره ایجاد کند، صدایی مانند صدای برخورد پی‌درپی قطره‌های باران با سقف شیروانی ایجاد می‌کرد. با فرمان «اِستَریح» (=آزاد)، همگی خبردار می‌ایستادند؛ با فرمان «الی الیمین دُر» (=به راست، راست) برخی به چپ و برخی به راست، و با فرمان «الی الیسار دُر» (=به چپ، چپ)، هر کس به یک سو می‌چرخید؛ با فرمان «الی الوراء دُر» (=عقب‌ گرد) نیز یکی از سمت راست و یکی از سمت چپ به عقب برمی‌گشت.
این آموزش که نزدیک به یک هفته یا بیشتر به درازا کشید، هر روز با کتک‌زنی و کابل‌ و چوب زنی همراه بود. سرانجام، صدامیان پس از آن‌که دیدند که از هیچ راهی نمی‌توانند ما را مجبور به انجام این کار کنند، از کار خود منصرف شدند.

صف‌جمع و اعتصاب غذا در بلوک ۱
صدامیان هم‌زمان با بلوک ۲، دست به کار آموزش صف‌جمع در بلوک ۱ نیز شده بودند. «حسن (زیدالله) نوری» از آزادگان آن بلوک ۱، پس از نزدیک به سه دهه (در ۵/۱۰/۱۳۹۲) این رخداد را برایم بازگو کرد:
 «صدامیان فشار فراوانی بر آزادگان بلوک ۱ وارد می‌کردند. هر بار شماری از ما را می‌بردند و پس از چند روز شکنجه، نیمه جان آن‌ها را به آسایشگاه می‌آوردند. شکنجه‌ها و آزارهایی را که در آن دوره بر ما وارد می‌کردند، چنان سخت و جان‌فرسا بود که در هیچ دوره‌ای دیگر از اسارت مانند آن را به چشم ندیده بودیم.
قضیهٔ آموزش صف‌جمع نیز چون قوزی بالای قوز پیش شد. هر روز با کتک و آزار ما را مجبور به این کار می‌-کردند. «علی عبدالخانی» از بچه‌های عرب زبان و بسیار خوب خوزستان که توانسته بود اعتماد صدامیان را برباید، از آنان شنیده بود که می‌خواهند ما را برای رژه به بغداد ببرند. این خبر بچه‌ها را مصمم کرده بود تا تن به خواستهٔ آنان ندهند. برای همین یک روز قرار گذاشتیم فردا اولِ صبح که همه را از آسایشگاه بیرون بردند؛ پس از شنیدن صدای سوت زندانبان، به‌جای رفتن به آموزش صف‌جمع، برای نشان دادن اعتراض، همگی به آسایشگاه برگردیم.
فردا صبح که بیرون رفتیم برخلاف روزهای پیش پس از پایان آمار، زندانبانان سوت بیرون‌باش را نزدند. از آن‌جا که برنامه داشت ناهماهنگ می‌شد، یک نفر به بچه‌ها بلند گفت:» بروید داخل «. همگی به درون آسایشگاه رفتیم و زندانبانان به سراغمان آمدند. آنان هرچه تلاش کردند بدانند چه کسی بچه‌ها را به درون فرستاده، نتوانستند؛ برای همین، درپی یافتن او بودند و فریاد می‌کشیدند:» چه کسی در صف آمار صحبت کرده؟ «امیر شاه‌پسندی که پیش از این در صف آمار اعتراض‌های بچه‌ها را برای زندانبانان بازگو کرده بود، به گمان اینکه آنان می‌پرسند «چه کسی اعتراض آزادگان را برایمان گفته بود؟» برخاست و گفت:» من بودم. «زندانبانان امیر را گرفتند و هنگامی که می‌-خواستند او را ببرند کشمکشی میان آنان و بچه‌ها رخ داد. هر کدام امیر را به‌سوی خود می‌کشید تا سرانجام با ضربه-های کابل بچه‌ها را از امیر جدا کردند و او را بردند.
او را به همراه چند تن دیگر به زندان انداختند؛ جایی که خانهٔ مرگ بود. با افزوده شدن فشار‌ها، بچه‌ها برای آن‌که اعتراض خود را به زندانبانان برسانند، دست به اعتصاب غذا زدند و از گرفتن آن خودداری کردند؛ صدامیان نیز درهای آسایشگاه‌ها را بر ما بستند. در گرمای تابستان رمادی آب را نیز بر ما بستند و سه روز گرسنگی و تشنگی رمق بچه‌ها را گرفت و شمار فراوانی از آن‌ها را بی‌جان کرد. از آن‌جا که همهٔ آزادگان آن بلوک پروندهٔ صلیب سرخ داشتند، دیدن تنهای بی‌رمق آنان و ترس سرگرد علی از مرگ آنان، او را واداشت تا به هر بهایی تن به خواستهٔ ما بدهد.
گرد هم آوردن بچه‌ها
 اعتصاب در روز سوم بود و کار داشت به جای باریک کشیده می‌شد. برای همین بچه‌ها را جمع کردند تا خواسته-‌هایشان را بگویند و مجبورشان کنند که اعتصاب را بشکنند. بچه‌ها که هنوز نمی‌دانستند زندانبانان چه بلایی بر سر امیر شاه‌پسندی آورده‌اند، آزادی زندانیان را پیش‌شرط گذاشتند و گفتند تا زندانیان را آزاد نکنید، اعتصاب را نمی‌شکنیم؛ اما سرگرد علی که می‌ترسید بچه‌ها با دیدن وضعیت امیر اعتصابشان را نشکنند، گفت: «حکم زندان از بالا آمده و من نمی‌توانم آن را لغو کنم ولی خواسته‌های دیگرتان را بگویید.» خواستهٔ اصلی بچه‌ها تنها کم کردن شکنجه‌ها بود. اما هنگامی که دیدند تنور داغ و موقعیت مناسب است، تصمیم گرفتند خواسته‌های دیگری را نیز بگویند؛ خواسته‌هایی مانند خواندن نماز جماعت و دعای کمیل. فرمانده اردوگاه نیز که می‌دید هر لحظه ممکن است عده‌ای ازبین بروند و دچار دردسر شود، هرچه را بچه‌ها می‌گفتند، می‌پذیرفت. «احمد یوسف‌زاده» و «مجید ضیغمی» و کسان دیگری که نامشان را به‌یاد ندارم خواسته‌ها را گفتند.
پاهای سوخته
 پس از چند روز امیر و زندانیان دیگر آزاد شدند؛ اما آزادی آنان دردی بزرگ بر دل آزادگان بر جا گذاشت، زیرا امیر را با تنی لاغر و پاهایی سوخته به بچه‌ها تحویل دادند و یک ‌راست او را به بیمارخانهٔ بلوک فرستادند.»
 «احمد یوسف‌زاده» این رخداد تلخ را در وبگاه خود (جماعت خمسین به‌نشانی: khamseen. blogfa. com) این گونه نقل کرده است:
 «وقتی رائدعلی خواسته‌های ما را پذیرفت و اردوگاه به حالت عادی برگشت، امیر به بهداری (بیمارخانهٔ بلوک) منتقل شد و حالا من رفته بودم اتفاق ناگواری که آن شب برای امیر افتاده بود را از زبان خودش بشنوم. امیر با پاهای باند پیچی شده و بدن کبود خوابیده بود روی تخت. سرم را چسباندم به توری پنجره و گفتم: «خوبی امیر؟» همین یکی دو روز حسابی لاغر و استخوانی شده بود. هر چند قبل از آن هم جسم و جانی نداشت؛ گفت:» الهی شکر «گفتم:» چه به روزت آوردن امیر؟ «لبخندی زد و گفت:» با اتوی داغ پاهامو سوزوندن! «
امیر قصهٔ آن بعد از ظهر هولناک را از اول تا آخر برایم تعریف کرد.
از قرار، وقتی عراقی‌ها او را به زور از چنگ ما بیرون کشیدند، منتقلش می‌کنند به طبقهٔ همکف. سروان محمد (معاون سرگرد علی) اول خودش با کابل می‌افتد به جانش و تا وقتی که نفس دارد می‌زند؛ خسته که می‌شود نوبت می‌رسد به سرباز‌ها. بیش از ۲۰۰ ضربه کابل هم آن‌ها به پا‌ها و بدن امیر می‌زنند. بعد او را می‌برند به سالنی وسیع و خالی در مقر فرماندهی. از او می‌خواهند دور تا دور سالن را با پاهایی که از ضربات کابل کبود شده‌ بدود. وقت دویدن هم چند سرباز با فرود آوردن ضربات کابل به پا‌ها و کمرش می‌خواهند که تند و تند‌تر بدود. چند دور که می‌زند، چشمانش سیاهی می‌رود و به زمین می‌افتد و از هوش می‌رود. سرباز‌ها پارچ آبی خالی می‌کنند روی سر و صورتش؛ چشم که باز می‌کند، کتک‌ها شروع می‌شود و مجبورش می‌کنند باز هم بدود و بدود. برای بار دوم بی‌هوش می‌شود. دوباره پارچ آب و دوباره چشم‌هایش باز می‌شود. سروان محمد می‌آید بالای سرش می‌‌پرسد: «نقشهٔ اعتراض عمومی را کی طرح کرده بود؟ کی به شما خط می‌دهد که دست به اعتراض جمعی بزنید؟» امیر اظهار بی‌اطلاعی می‌کند. سروان محمد تهدیدش می‌کند اگر عوامل اصلی اعتراض را معرفی نکند او را شکنجه سختی خواهد کرد. امیر حاضر نمی‌شود اسم کسی را بیاورد. سروان محمد هر چه تلاش می‌کند که لااقل یک اسم از زبان او بیرون بکشد نمی‌تواند؛ دیوانه می‌شود، مردک بعثی به امیر می‌گوید «اگر نگویی، پا‌هایت را می‌سوزانم.» امیر همچنان سکوت می‌کند. سروان به یکی از نگهبان‌ها می‌گوید: «اتو را بیاور!» نگهبان اتویی را می‌آورد و دوشاخه‌اش را به برق می‌زند. می‌شود داغ داغ. سروان برای آخرین بار به امیر می‌گوید: «اعتراف می‌کنی؟ می‌گویی چه کسی بزرگ‌تر شماست؟» امیر همچنان سکوت می‌کند. سروان دیوانه‌وار فریاد می‌کشد و اتوی سرخ شده را می‌گذارد کف پاهای امیر که با جثهٔ کوچکش توی دستان قدرتمند چند سرباز تنومند عراقی گرفتار است. بوی گوشت سوخته می‌پیچد توی هوا. امیر برای فرار از شکنجه تقلا می‌کند، نتیجه‌اش این می‌شود که نوک تیز و داغ اتو با گوشت زیر قوزک پایش برخورد می‌کند و تکه‌ای از گوشت پایش جدا می‌شود. امیر برای سومین بار بی‌هوش می‌شود. ساعتی بعد که به هوش می‌آید سروان محمد مجبورش می‌کند با‌‌ همان پاهای بریان شده روی سنگریزه‌ها، تا اتاق زندان پا برهنه راه برود.
قصهٔ امیر را که شنیدم دلم داشت از غصه می‌ترکید. دهانم وا مانده بود از این همه شجاعتی که امیر نشان داده بود و از آن همه صبر و استقامتی که کرده بود. به راستی اگر امیر زیر شکنجه فقط اسم یک نفر از مسئولین درونی اردوگاه که میان اسرا از نفوذ بیشتری برخوردار بود را آورده بود سروان محمد بدون شک آن آزاده‌ را زیر شکنجه می‌کشت.
حالا از پشت توری پنجرهٔ بهداری، امیر را مثل یک قهرمان بزرگ می‌دیدم با همه دردی که می‌کشید لبخند می‌زد.»
 حسن (زیدالله) نوری می‌گوید:
 «بعد‌ها شنیدم وقتی پای امیر را با اتو سوزانده بود و امیر به حرف در نیامده بود که کسی را لو بدهد سروان محمد سیگاری آتش زده و گفته بود: «این انسان نیست مافوق انسان است.»»
 «...} پس از این اعتصاب {«ولی‌پور»، «حاجیان»، «حمید رضایی»، «جمشیدیان»، «مجید هرندی» و چند تن دیگر ارشد (مسئول) آسایشگاه‌ها بودند که از آن پس با موافقت عراقی‌ها زمام امور را در دست گرفتند و در اولین اقدام «رضا ترک» بچهٔ محلات -که برخلاف اسمش اصلا ترک نبود- را به ریاست قاطع و «علی عبدالخانی» شوشی را به عنوان مترجم برگزیدند.» (وبگاه آزادگان موصل یک و سایر اردوگاه‌ها به نشانی: zaid۱۳۴۵. blogfa. com)
آغاز فعالیت‌ها در بلوک ۲
کم‌کم آسایشگاه ما کار‌ها و برنامه‌های کوچکی را آغاز کرد. با آن‌که «جیم» پدر جاسوس‌ها در آسایشگاه ما بود، اما با به-کار گرفتن او در برنامه‌هایمان نمی‌توانست آن‌ها را لو بدهد، زیرا در آن صورت، خود او هم نزد عراقی‌ها گناه‌کار به‌شمار می‌رفت. برای نمونه از آن‌جا که او عاشق بازی کردن بود، در تئا‌تر نقشی به او می‌دادیم و همین موجب می‌شد تا کارگردان و بازیگران را لو ندهد. البته او هیچ‌گاه آشکار جاسوسی نمی‌کرد، زیرا نمی‌خواست چهرهٔ خود را در نزد بچه‎‌ها بد کند.
در این دوره، چون بچه‎های آسایشگاه‌ها هم‌دیگر را نمی‌شناختند، آسایشگاه‌ها رابطهٔ سازمان‌دهی شده‌ای با یک‌دیگر نداشتند، هر آسایشگاه برنامه‌هایش از آسایشگاه‌های دیگر جدا بود و برای رعایت امنیت نیز، از برنامه‌های یک‌دیگر آگاهی نداشتیم.
پردهٔ دومنظوره
رفته‌رفته بازی تئا‌تر، یکی از برنامه‌های هر از چند گاهی شب‌های آسایشگاه‌مان شد. اما این برنامه همواره با دل‌واپسی و زحمت همراه بود؛ زیرا هرگاه که نگهبانان از جلوی پنجره می‌گذشتند، مجبور بودیم برای اینکه کارمان لو نرود، بند پرده را ببُریم و همهٔ وسایل بازی را پنهان کنیم. برای همین، به فکر افتادیم تا کاری کنیم که برای هر بار تئا‌تر بازی کردن مجبور نباشیم پرده‌ای بگذاریم و با آمدن نگهبان عراقی بند آن را ببُریم.
یک روز به زندانبانان گفتیم برای این‌که به آسایشگاه ظاهر بهتر و مرتب‌تری بدهیم و خرت ‌و پرت‌هایمان در دید نباشد، می‌خواهیم پرده‌ای در ته آسایشگاه بزنیم و وسایل عمومی آسایشگاه را پشت آن بگذاریم. این حرف ما چون تیری بود که با ناباوری بر هدف نشست. پس از این، زحمت و دلهر‌ی ما نیز از این بابت از میان رفت. در هنگام بازی تئا‌تر، بازیگران به پشت پرده می‌رفتند و هر‌گاه نگهبان آسایشگاه هشدار می‌داد که زندانبان آمد، وسایل خود را پشت پرده می‌-گذاشتند و به این سوی پرده می‌آمدند و دیگر نیازی نیز به انداختن پرده نبود.
تقلّا برای تنوع
گاهی کارهایی می‌کردیم تا زندگی را از یک‌نواختی برهانیم و تنوعی در میان بچه‌ها ایجاد کرده باشیم. برای نمونه من با دسته‌ای از دوستانم یک طرف آسایشگاه می‌ایستادم و «رحیم معین» (دکتر معین امروز) با دوستانش در سوی دیگر، و بسیار جدی نقش دو گروه را بازی می‌کردیم که به جان هم افتاده‌اند و می‌خواهند هم‌دیگر را کتک کاری کنند. بچه‌ها که انتظار چنین کاری را از من و او نداشتند، می‌آمدند می‌انجی‌گری می‌کردند که: «آقا! حالا مگه چی شده که این طوری به جون هم افتادید. باباجون، صلوات بفرستید، بگذرید دیگه!» سپس من خیلی جدی و بدون آن‌که حتی نیشخندی بزنم می‌-گفتم: «بهش بگید پوست شکلات منو بده! پوست شکلات منو برداشته بهم نمی‌ده.»
رحیم هم خیلی جدی‌تر می‌گفت: «دروغ می‌گه! پوست شکلاتش تو جیبشه» بچه‌ها هم بعد از آن‌که می‌دیدند نیم ساعت حسابی سر کار رفته‌اند، می‌زدند زیر خنده و آن روزمان یک روز متفاوت می‌شد!
مورچه‌ای در آسایشگاه
توالت آسایشگاه در یک گوشهٔ آن بود؛ به‌جای دیوار، یک گونی دور آن بود و برای آن‌که ناپاکی آن به زمین دور و بَر آن نرود، با سیمان، یک ردیف آجر دور آن کشیده بودیم.
یک روز دیدیم یکی از بچه‌ها از جایش پرید و چون موشک به‌سوی توالت دوید و چیزی را از زمین دور آن برداشت. رفتیم و دورش جمع شدیم تا ببینیم چه شده! دیدیم مورچه‌ای را در دست دارد. گفت: «اگه دیر رسیده بودم، زندگی‌مون رو به گند می‌کشید.» دور مورچهٔ بی‌چاره را گرفتیم و چون شوخیمان گُل کرده بود هر کس چیزی می‌گفت. یکی ‌می‌گفت: «بچه‌ها این بی‌چاره که فارسی نمی‌دونه، عربی بهش بگید واسه چی دستگیرش کردید.» آخرش گفتیم: «خوب حالا می‌خوای چه‌کارش کنی؟» گفت: «هیچی! می‌شورم و از پنجره می‌ذارمش بیرون!» سپس او را شست و بی‌آن‌که آسیبی به او برساند، با حترام از پنجره بیرونش کرد.
مسئولان آشکار و پنهان
از آن‌جا که مسئول آسایشگاه باید هم زندانبانان و هم بچه‌ها را خوشنود نگه می‌داشت، کار او نیازمند تدبیر، شجاعت، زیرکی، بیان رسا و بردباری فراوان بود. از یک سو، بچه‎‌ها خواستار برگزاری جلسات دعا و مراسمی مذهبی و فرهنگی بودند تا روح خود را با آن تغذیه و به‌اصطلاح، «شارژ» کنند؛ زیرا آنان جز با این کار نمی‌توانستند در زیر تبلیغات سنگین‌ و شبانه‌روزی دشمن، که از راه رادیو، تلویزیون و روزنامه‌های عراق و منافقین (سازمان مجاهدین خلق) منتشر می‌شد، روحیهٔ انقلابی و معنوی خود را زنده نگه دارند. این در حالی بود که جاسوسان، ریز و درشت کارهای آسایشگاه را لو می‌دادند و عراقی‌ها هم از آن‌ها پشتیبانی می‌کردند و اگر کسی در برابر آن‌ها ایستادگی می‌کرد به اتاق شکنجه می‌رفت. از سوی دیگر نیز، اگر زندانبانان به‌هررو، با مسئول آسایشگاهی بد می‌شدند، آسایشگاه او را زیر فشار می‌گذاشتند. مسئول آسایشگاه نخستین کسی بود که باید در برابر هر کاری –کوچک یا بزرگ- به زندانبانان حساب پس می‌داد و در موارد بسیاری نیز باید همراه با حساب پس دادن، شکنجه هم می‌شد؛ زیرا زندانبانان اردوگاه بدون اغراق، مانند سگان درنده‌ای بودند که در دسترس‌ترین کسان را زود‌تر و بیشتر می‌دریدند و کمتر کسی به نزد آنان می‌رفت و بی‌کتک و شکنجه به نزد دیگران بازمی‌گشت.
در برخی اردوگاه‌ها و نیز در بلوک ۱ اردوگاه، هر آسایشگاه دو مسئول داشت: مسئول رسمی آسایشگاه که از سوی زندانبانان یا بچه‌ها برگزیده می‌شد؛ او رابط میان آنان و بچه‌ها بود؛ ابلاغیه‌های آن‌ها را به بچه‎‌ها می‌رساند و مسئول نظم و نظافت و آرامش آسایشگاه بود و برای هر کاری باید به آن‌ها حساب پس می‌داد. مسئول درونی نیز -که مسئولیتش باید از دید زندانبانان پنهان می‌ماند- مسئولیت کارهای درونی ازجمله کارهای فرهنگی، مراسم معنوی و برنامه ریزی‌های آسایشگاه را برعهده داشت. بدین‌سان، سنگینی کار بر دوش دو مسئول درونی و بیرونی می‌افتاد.
اما در بلوک ما مسئول آسایشگاه باید کار هر دو مسئول را انجام می‌داد. البته کسانی هم بودند که در کارهای درون و بیرون آسایشگاه با او هم‌فکری می‌کردند و به او یاری می‌رساندند؛ اما به‌هررو، مسئولیت اصلی بر دوش او بود و او بود که باید برای هر کاری با زندانبانان روبه‌رو می‌شد. می‌توان گفت بیشترین بارِ اسارت بر دوش مسئولان بود؛ از مسئول آشکار و رسمی آسایشگاه، بلوک و اردوگاه تا مسئولان و راهبران پنهان و غیررسمی.
عبدالرسول قدوسی
یکی از این مسئولان، مسئول آسایشگاه ۲ «عبدالرسول قدوسی» اهل نجف‌آباد بود. او دوره‌ای بلند مسئولیت آسایشگاه را برعهده داشت و پس از رفتن به بلوک‌های دیگر، در آن‌جا نیز در سخت‌ترین دوره‌ها مسئولیت آسایشگاه را برعهده گرفت.
بار‌ها رسول را بردند و زدند اما هنگاهی که به آسایشگاه می‌آمد، به هیچ کس چیزی نمی‌گفت تا کسی را ناراحت نکند.
جاسوس نمی‌شوم!
محمد بریچی، ۱۶ ساله، عرب زبان و اهل اهواز، بچه‌ای ساده، کم‌سواد (در آن هنگام) و بی‌آلایش بود؛ در ارتباط ‌گیری با آزادگان دیگر نیز بسیار پرکار نبود و دوستان فراوانی نداشت. زندانبانان از‌‌ همان نخستین روزهای آمدن ما به اردوگاه رمادی چراغ سبزهایی به محمد نشان دادند که: «تو عرب و از ما هستی. به سمت ما بیا و اخبار آسایشگاه و اردوگاه را به ما برسان!» اما او به خواست آنان اعتنایی نمی‌کرد. هنگامی که دیدند از راه دوستی نمی‌توانند او را به‌سوی خود بکشند، از در تهدید وارد شدند؛ ولی هیچ یک از تهدید‌ها کارساز نشد. کار به جایی کشید که به هر بهانه‌ای او را می‌زدند؛ اما تنها چیزی که از محمد به آنان می‌رسید نگاه‌های بدون ترس و غضب‌آلود او به زندانبانان بود. او با کمی سن و سواد، آن‌قدر دربرابر فشار‌ها و آزارهای صدامیان مردانگی و ایستادگی کرد که پس از نزدیک به دو سال آنان را از خود ناامید کرد و سرانجام زندانبانان دست از سر او برداشتند و مانند آزادگان دیگر با او رفتار کردند.
درجایی که از هیچ کس -به‌ویژه از کسانی که زندانبانان بر جذب آنان اصرار داشتند- دور از انتظار نبود که برای کاستن آزار‌ها و فشارهای زندانبانان، به سوی آنان برود، این ایستادگی کاری اسطوره‌ای و شایستهٔ درج در تاریخ ایستادگی آزادگان دربرابر فشارهای صدامیان است.
آزادگان قدیمی
 یک روز هنگامی که همه درون آسایشگاه بودیم، کسانی –نزدیک به ۶۰ تن- را از بلوک ۱ به بلوک ما آوردند. آزادگان بلوک ما تا آن هنگام تنها دو سه ماه از اسارت را پشت سر گذاشته بودند و هنوز سختی‌های محیط اسارت چهرهٔ آن‌ها را بسیار تغییر نداده بود؛ اما اینان آزادگانی بودند با صورت‌های سیاه‌شده، لباس‌های کهنه و وصله‌دار، و خِرت ‌و پِرت‌هایی که نشان از قدیمی (شش‌ماهه تا یک‌ساله) بودن آن‌ها داشت.
هر ۵ تا ۶ تن را به یک آسایشگاه آوردند. روزهای نخست، آن‌ها را نمی‌شناختیم، به آن‌ها اطمینان نداشتیم و نمی‌دانستیم که در میان آنان جاسوس هست یا نه. اما رفته‌رفته آنان اطمینان ما را به‌دست آوردند و ما نیز برای آن‌که آن‌ها بیشتر از ما تجربه داشتند، همهٔ کارهای اصلی و مهم بلوک ازجمله مسئولیت و معاونت آسایشگاه‌ها را به آن‌ها سپردیم. آمدن آن‌ها برای ما سودمند بود. البته شرایط اسارت و درافتادن با صدامیان از آنان آزادگانی سرسخت ساخته بود که راهبردشان جبهه-گیری دربرابر زندانبانان و مخالفت و سرسختی کردن با آنان بود. این راهبرد، هرچند در دنیای اسارت پی‌آمدهای خوبی به‌دنبال نداشت، اما برای ما سودمند بود؛ زیرا آنان هنگامی به بلوک ما آمدند که زندانبانان اردوگاه تلاش می‌کردند هرکس را که می‌توانند به سوی خود بکشند و او را به جاسوسی و گم‌راهی بکشانند. برای همین، گسترش روحیات آن‌ها در میان ما از کشیده شدن بچه‎‌ها به‌سوی صدامیان جلوگیری می‌کرد. از این‌ها گذشته، مقبولیت آنان موجب شد تا بچه‌ها با پذیرفتن رهبری آن‌ها، انسجام بیشتری پیدا کنند.
 قدیمی‌ها کم‌کم کار‌های گوناگونی مانند برگزاری کلاس‌های احکام و جز این‌ها را آغاز کردند. نیاز ما به آنان تا اندازه-ی فراوانی ما را به آن‌ها وابسته کرده بود. چندی نکشید که زندانبانان آنان را از میان ما جدا کردند و بردند. رفتن قدیمی‌ها برای ما سخت بود؛ اما پس از رفتن آن‌ها بچه‎‌ها بر پای خود ایستادند و دوباره کار‌ها را آغاز کردند.
سین
آزادگان قدیمی را از بلوک ما بردند، اما بد کسی از آنان در آن‌جا به‌جا ماند. عراقی‌ها «سین» را با آن‌ها نبردند؛ او در بلوک ما ماند و به بلوک ۱ برنگشت. سینِ شانزده هفده ساله، از غیرنظامی‌هایی بود که در کردستان اسیر شده بود. هیچ کس به‌درستی نمی‌دانست که او در کجای کردستان و چه‌گونه اسیر شده و آیا اهل کردستان ایران است یا عراق؛ زیرا داستان اسارت خود را برای هرکس، به‌گونه‌ای گفته بود. بچه‌ها سین را به دروغ‌گویی می‌شناختند و می‌گفتند که «حتی یک رگ راست در بدن او پیدا نمی‌شود.» او که در جاسوسی دست «جیم» را از پشت می‌بست، بار‌ها توبه کرده، اما باز هم به‌سوی صدامیان رفته بود و حضور او در هر اردوگاهی برای آزادگان دردسر درست می‌کرد. جایی از دستش نبود که اثر سوختگی برآن نباشد؛ زیرا او برای نشان دادن جان‌سختی خود، ته سیگار خود را بر زمین نمی‌انداخت و آن را بر روی دستانش خاموش می‌کرد. حتی نقش‌ها و نوشته‌هایی نیز با آتش سیگار بر بدن خودش پدید آورده بود. نمی‌دانم؛ شاید این کار‌ها براثر آن بود که دستانش حس درد نداشت. یک روز توبه می‌کرد و نماز دست و پا شکسته‌ای می‌خواند و ده روز با نماز خداحافظی می‌کرد. گاهی به شیوهٔ اهل سنت نماز می‌خواند و می‌گفت «من سنی هستم» و گاهی مانند شیعیان.
یک روز سین نزد من آمد و گفت: «من توبه کرده‌ام؛ دیگر می‌خواهم آدم خوبی باشم؛ نماز خواندنِ درست و قرآن خواندن را به من یاد بده.» من خیلی خوش‌حال شدم، چون نخستین بار بود که چنین چیزی از او می‌شنیدم؛ اما احمدرضا طهماسبی گفت: «دلت را خوش نکن! او تا امروز بار‌ها توبه کرده، ولی رفتارش تغییری نکرده است. توبهٔ گرگ مرگ است.» کوتاه اینکه او هر روز به‌یک رنگ بود؛ اما شیوهٔ غالب او‌‌ همان سرسپردگی و خبررسانی آشکار به دشمن، و آزاررسانی به آزادگان بود.
نقشهٔ کشتن سین
سین در خیانت به همبندان خود تا جایی پیش رفت که به هر آسایشگاهی می‌رفت، برنامه‌های آن آسایشگاه تعطیل می‌شد و آزادگان نمی‌توانستند آزادانه کار‌هایشان را انجام بدهند. هرچند برنامه‌های ما همگی کارهایی برای گذراندن بهتر زندگی مادی و معنوی اسارت بودند؛ و نه آسیبی به زندانبانان می‌رساندند، نه به کشور یا دولت عراق. هیچ یک از آزادگان از جاسوسی‌های او در امان نبود و زندگی را نه تنها به هم‌آسایشگاهی‌ها، که به بلوک هم سخت کرده بود. بچه‌ها همهٔ راه‌ها را برای تغییر رفتار او آزموده بودند؛ از پند دادن گرفته تا محبت کردن و سیگار خریدن و کتک زدن و هر کار دیگری که می‌پنداشتند او را از کار‌هایش بازدارد یا به سوی ما باز گرداند؛ اما هیچ کدام سودی نداشت. برای همین بود که برخی به فکر ازمیان بردن او افتادند.
یک روز «ح» که تصمیم خود را برای کشتن او گرفته بود نزد من آمد؛ از من برای شرکت در کشتن او کمک خواست و نقشهٔ خود را چنین برایم گفت:
 «امروز هنگامی که سوت درون‌باش را زدند، من و تو او را به درون توالت‌‌ها می‌بریم، کارش را تمام می‌کنیم و پیش از رسیدن زندانبانان به آسایشگاه، به آسایشگاه برمی‌گردیم.»
واقعیت این بود که با رفتن سین بچه‌ها از آسیب‌های او در امان می‌ماندند، و در جایی که هیچ راهی جز مرگ نمی‌توانست آزادگان را از آسیب‌های آدمی چون او برهاند، تنها راهی که می‌ماند «کشتن» بود. اما هیچ یک از این دلایل نمی‌توانست مرا برای کشتن او قانع کند. برای همین در پاسخ به این درخواست گفتم:
 «سین آدم بسیار بد و آسیب‌رسانی است، ولی ما درس قضاوت نخوانده‌ایم که بدانیم سزای شرعی و قانونی کارهای او چیست. از کجا می‌دانی که سزای کارهای او مرگ است؟»
صدامیان آزادگان را بی‌هیچ گناهی شکنجه می‌کردند و اگر کسی چنین کاری می‌کرد، باید خود را برای مرگی سخت در زیر شکنجه‌های صدامیان آماده می‌کرد؛ اما «ح» نیز با آن‌که سن کمی داشت در کارش جدی بود و پی‌آمدهای کارش را به جان می‌خرید. بااین‌همه، آن‌چه به «ح» گفتم، او را از کشتن سین بازداشت.
گوش‌مالی جاسوسان
پس از رفتن قدیمی‌ها فعالیت بچه‎های دست‌اندرکار برنامه‌های پنهانی آسایشگاه‌ها بیشتر شد. با رسیدن ماه محرم در نشست شورای اردوگاه برنامه‌هایی برای برگزاری مراسم سوگواری ریخته می‌شد. گهگاهی نیز خبرِ گوش‌مالی جاسوسان از برخی آسایشگاه‌ها می‌رسید. یک شب در آسایشگاه خودمان، «عبدالصاحب بخردی» از یکی از جاسوسان که برای بچه‌ها مشکل‌ساز شده بود، بهانه‌ای پیدا کرد و ضربه شست سختی به او نشان داد تا حساب کار دستش بیاید.
تاوان یک ناپختگی
 روزی دو تن از جاسوسان که خودشان خبرهای آسایشگاه را برای زندانبانان می‌بردند، نزد یکی از بچه‌های آسایشگاه رفتند و گفتند: «چند بار «حمزه» را دیده‌ایم که برای عراقی‌ها خبر برده است.» چند هفته‌ای بود بچه‌ها از این‌که خبر‌هایشان به بیرون درز می‌کرد بسیار ناراحت بودند و چنان در تنگنا افتاده بودند که برای یافتن جاسوس و گوش‌مالی او دست از پا نمی‌شناختند؛ برای همین، یکی از بچه‌ها با شنیدن این خبر بی‌آن‌که پرس‌وجوی بیشتری بکند حمزه را کتک زد. این مسأله موجب رنجش و بریدن حمزه از بچه‌ها شد و پس از آن، از بچه‌ها قهر کرد و به آسایشگاه ۳ و سپس به بلوک ۳ رفت و تا یک ماه مانده به آزادی در همان‌جا ماند.
تا هنگامی که در عراق بودیم، خود من هم می‌پنداشتم که حمزه به‌حق کتک خورده؛ اما هنگامی که این یادمانده‌ها را در وبگاهم به‌نمایش گذاشتم (در اردی‌بهشت ۱۳۹۳)، حمزه با من تماس گرفت و پرده از روی حقیقت برداشت و گفت: «این کار، توطئهٔ دو جاسوس آسایشگاه بود.»
آگاه شدن از پشت پردهٔ این رخداد و مرا بسیار ناراحت کرد. زیرا هرچند از کسانی که در دورهٔ نوجوانی‌ هستند، به‌ویژه در شرایط پرفشار و دشوار اسارت، نمی‌توان انتظار تدبیر و پختگی مردان سرد و گرم کشیده را داشت، اما اگر به این آیه از قرآن رفتار می‌کردیم، چنان نمی‌شد:
 «یا ای‌ها الذین امنوا ان جائکم فاسقٌ بنبأٍ فتبیّنوا أن تصیبوا قوماً بجهالةٍ فتصبحوا علی ما فعلتم نادمین» (سورهٔ حجرات، آیهٔ ۶)
 «ای کسانی که ایمان آورده‌اید! اگر فاسقی خبری برایتان آورد، دربارهٔ آن تحقیق کنید؛ تا مبادا از روی نادانی به عده‌ای آسیب رسانید و سپس از آن‌چه کرده‌اید پشیمان شوید.»
نشست‌های شورای راه‌بری
 رفته‌رفته برنامه‌ریزی‌ها گسترده‌تر شد و از آسایشگاه به گسترهٔ اردوگاه راه یافت. از هر آسایشگاهی نماینده‌ای غیر از مسئول آن، در جلسه‌های «شورای راه‌بری اردوگاه» شرکت می‌کرد. از برخی آسایشگاه‌ها نیز مسئول آن به جلسه می‌آمد. جلسه‌‌ها بسیار پنهانی و با تدبیر‌ها و کارهای امنیتی دقیق برگزار می‌شد؛ زیرا آگاه شدن جاسوسان یا زندانبانان از آن، پی-آمدهای بسیار سخت و ناگواری برای اعضای آن داشت. برای همین، نشست اعضای شورا در آسایشگاه ۸، یعنی آخرین آسایشگاه طبقهٔ دوم بلوک برگزار می‌شد؛ جایی که در گوشه قرار گرفته بود و رفت و آمد زندانبانان به آن در ساعت‌های بیرون‌باش، کمتر از جاهای دیگر بود.
اعضای این شورا، حسن رستمی (دکتر رستمی امروز) از آسایشگاه ۱، من از آسایشگاه ۲، جلیل هاشمی از آسایشگاه ۵؛ یاور عبدی و رضا حائری از آسایشگاه ۶، سید مصطفی می‌رشجاع از آسایشگاه ۷، عباس پناه‌آبادی و حسین‌علی آقابابایی (دکتر آقابابایی امروز) از آسایشگاه ۸ بودند. آسایشگاه ۴ که بیمارخانه بود، نماینده‌ای نداشت و نام نمایندهٔ آسایشگاه ۳ را نیز به‌یاد ندارم.
یکی از چیزهایی که در شورا مطرح شد، شیوهٔ رفتار با خبرنگاران و چیزهایی بود که باید پشت دوربین می‌گفتیم. شیوهٔ برخورد با زندانبانان دربارهٔ تلویزیون، شیوهٔ رفتار با ‌جاسوسان، شیوهٔ سوگواری در ماه محرم و مسائلی از این دست نیز از چیزهایی بود که در شورا مطرح می‌شد.
توطئه یا توهم
دو نگاه در میان بچه‌ها دربارهٔ پندار‌ها و رفتارهای پنهان گردانندگان عراقی اردوگاه وجود داشت:
برخی بر این باور بودند که آن‌ها تنها می‌زنند، شکنجه می‌کنند، ناسزا می‌گویند، روان ما را می‌آزارند و روی هم رفته، اهل وحشی‌گری هستند؛ هرچه هستند همین است که می‌بینیم و هیچ‌گاه گمان نمی‌رود که بخواهند برایمان نقشه و برنامه‌ای بریزند.
برخی دیگر نیز با یافته‌ها و دیده‌های خود به این رسیده بودند که گردانندگان اردوگاه دو دسته‌اند: دستهٔ نخست همان‌هایی هستند که وصفشان گفته شد، و دستهٔ دوم که بیشترشان بیرون از اردوگاه هستند، کسانی هستند که پیوسته رفتار‌ها و رخدادهای اردوگاه را زیر نگاه دارند و بسته به هر پیش‌آمدی، برنامه و نقشهٔ تازه‌ای می‌ریزند و آن‌ها را به-دست عاملان (جاسوسان) خود و زندانبانان اردوگاه اجرا می‌کنند.
گذشت زمان و رفتارهای گوناگون صدامیان، درستی دیدگاه دوم را به همه نشان داد.
دیدگاه‌های برخورد با صدامیان
دربارهٔ رفتار با صدامیان و شیوهٔ گذراندن دوران اسارت نیز دو دیدگاه وجود داشت که هر کدام تأثیری مستقیم بر شیوهٔ رفتار آزادگان با صدامیان داشت:
یک دیدگاه بر این پایه بود که: ما جنگ را آغاز نکردیم، دولت و ارتش عراق جنگ را آغاز کردند؛ سرزمین‌های ما را گرفتند؛ مردمِ آن‌ها را آواره و خانه‌هایشان را ویران و شهر‌هایمان را بمباران و موشک‌باران کردند؛ شمار فراوانی از بهترین مردم کشورمان را شهید و زخمی کردند؛ و امروز نیز با ما که برای پاسخ دادن به این بدکاری‌ها و تنبیه آنان به جبهه آمده و اسیر شده‌ایم، با بد‌ترین شیوه‌ها رفتار می‌کنند؛ به‌گونه‌ای که هر لحظه مرگ را چون سایه‌ در کنار خود می‌بینیم. سزای چنین کسانی رفتاری درخور خودشان است. بنابراین، این‌جا نیز جبهه‌ای دیگر است، باید هنوز جنگیدن با آنان را به‌اندازهٔ توان کنونی خود پیش ببریم و هیچ گونه نرمش و فرمان‌برداری از آنان سزاوار نیست.
دسته‌ای دیگر بر این باور بودند که: آن‌چه از بدکاری حزب بعث و ارتش عراق می‌دانیم تنها باید موجب آن شود که دشمنی آنان با خودمان را فراموش نکنیم و اگر دست دوستی به سویمان دراز کردند بدانیم که هدف آن‌ها دوستی نیست، آن‌ها از این راه می‌خواهند به خواست خود برسند؛ بدانیم که آنان در اردوگاه‌ها نیز از دو راه با ما می‌جنگند: «از راه آسیب رساندن به تن و روانمان» و از راه «دور ساختن ما از دین و باور‌هایمان». نباید بگذاریم به خواسته‌هایشان برسند؛ اما از راه دفاع، نه از راه جنگیدن. این‌جا جای جنگیدن نیست، جای دفاع است. بنابراین، تنها باید فرمان‌هایی از آنان را بپذیریم که تن و دینمان را سالم نگه دارد و از رفتارهایی که موجب درگیر شدن ما با آنان می‌شود، بپرهیزیم. بر همین پایه، باید فرمان-هایی را که تنها برای نظم و انضباط است بپذیریم، ولی فرمان‌هایی را که به دینمان آسیب می‌رساند (مانند نگاه کردن به فیلم‌های بد را) اجرا نکنیم.
باور این دسته‌‌ همان چیزی بود که حاج‌آقا ابوترابی در اردوگاه‌ها آزادگان را به آن سفارش می‌کرد.
ترانه‌های درخواستی
بخش فارسی رادیو عراق برنامه‌ای به نام «ترانه‌های درخواستی» داشت که برای مخاطبان خود ترانه‌های پیش از انقلاب را می‌گذاشت؛ ترانه‌هایی که بسیاری از آن‌ها مضمون خوبی نداشتند. برخی از آزادگان که در اردوگاه خود نزد بچه‌ها از جایگاه خوبی برخوردار بودند و بچه‌ها از آنان حرف‌شنوی داشتند، گاهی آماج این رادیو می‌شدند تا به جایگاه و آبروی آنان در میان آزادگان آسیب برسانند؛ بدین‌سان که از رادیو اعلام می‌شد: «اکنون ترانهٔ درخواستی فلان را برای آقای فلانی از اردوگاه فلان پخش می‌کنیم.»
عباس پارسایی (پناه‌آبادی)
 «عباس پناه آبادی» («عباس پارسایی» امروز) با نزدیک ۴۰۰ رأی، یعنی رأی همهٔ بچه‎های بلوک ۲ از سوی آن‌ها به مسئولیت بلوک برگزیده شد و جیم که مسئول نصب شده از سوی عراقی‌ها بود کنار گذاشته شد. زندانبانان چند بار عباس را در حال سخنرانی در آسایشگاه گرفته بودند و خبرهای دیگری به آنان رسانده بودند که «او رهبری بلوک را به‌عهده دارد.» یک‌ بار نیز هنگامی که در آسایشگاه خودش (آسایشگاه ۸) در حال سخنرانی بود، «رحیم» (زندانبان عراقی) از پشت پنجره، پنهانی سخنرانی او را دیده و شنیده بود. زندانبانان منتظر بودند تا پروندهٔ او را کامل‌تر کنند و سپس بلایی بر سرش بیاورند که تا آن روز بر سر کسی نیاورده بودند.
رأی بچه‌ها به عباس، برای زندانبانان بسیار سنگین بود. نفرت بیهودهٔ صدامیان از آزادگان و دشمنی آنان با ما به‌اندازه-ای بود که به‌هیچ‌رو نمی‌توانستند آن را پنهان کنند؛ اکنون آن‌ها برای این دشمنی خود علتی یافته بودند: رأی دادن آزادگان ایرانی و توجه آنان به کسی که حاضر به برآورده کردن بی‌چون و چرای خواسته‌های صدامیان نبود.
ساعتی در فاضلاب
آن‌ها برای فرو نشاندن کینهٔ خود از هیچ کاری برای فرود آوردن جایگاه عباس در میان بچه‌ها دریغ نمی‌ورزیدند. کوتاه‌اندیشان می‌پنداشتند اگر رفتار خوارکننده‌ای با او کنند او را در چشم ما خوار می‌سازند. برای همین بود که «علی گروهبان ۲» –زندانبان بلوک ۲- بدون هیچ بهانه‌ای عباس را به پشت حیاط بلوک برد و او را در چاه توالت‌ها فرو کرد؛ او حتی به این کار هم بسنده نکرد و لولهٔ تانکر فاضلاب را بر سر او گرفت و آن را باز کرد؛ سپس پوتین خود را بر سر عباس گذاشت و سر او را به زیر گنداب فرو برد.
هنگامی که عباس سرش را از زیر گنداب بیرون آورد. علی گروهبان با طعنه و ریشخند گفت: «عباس چه‌طوری؟» او رو به آسمان کرد و گفت: «الحمدلله»
عباس می‌گوید: «هنگامی که سر تا پایم زیر فاضلاب فرو رفته بود، حس تازه و شگفت‌انگیزی یافتم که نه تا آن هنگام و نه پس از آن، آن را در خود نیافتم. چنان سبک شدم که احساس می‌کردم تن ندارم و چون پری هستم که به نسیمی از زمین بلند می‌شود.»
به‌ گفته خود عباس ۲۸ بار به او برق وصل کرده بودند تا تنها بگوید که دوستش کیست، ولی او لب نگشوده بود. آن-قدر به او برق وصل کرده بودند که در سن ۱۸ سالگی به بیماری‌های گوناگونی چون @بیماری قلب و اختلال در کار برخی اندام‌ها‌ گرفتار شده بود.
پس از آن‌که زندانبانان دانستند عباس در میان آزادگان بلوک ۲ نقشی برجسته دارد، او را به بهانه‌ای به زندان انداختند و در آن‌جا شکنجه‌اش کردند.
یار دبستانی من
یکی دیگر از راه‌هایی که صدامیان می‌پنداشتند با دست یازیدن به آن، ما را خوار می‌کنند، وادار کردن ما به خواندن ترانه دربرابر دوستانمان بود. اکنون عباس در چشم صدامیان نامزد بسیار خوبی برای آزمودن این کار شده بود. هفده تموز سالروز کودتای حزب بعث در عراق بود. همهٔ آزادگان بلوک ۲ را در زیر آفتاب بیابان رمادی در حیاط گرد آوردند. رائد (سرگرد) علی –فرماندهٔ اردوگاه وارد شد. صندلی و جایگاهی برای او دربرابر آزادگان نهادند و چند سرباز عراقی نیز در کنارش ایستادند.
دو سینی پر از سیگار سومر به میان بچه‌ها آوردند. یکی از سربازان کنار رائد علی به زبان عربی به او گفت: «قربان. سیگار سومره؛ حیفه» رائد علی گفت: «اشکال نداره. بگذار تا دلشون می‌خواد بکشن. دوست دارم همشون سیگاری بشن.» یکی از بچه‌ها که عربی می‌دانست این حرف رائد علی را به کنار دستی‌هایش گفت؛ این حرف دهان به دهان در میان همه چرخید و هیچ کس –حتی سیگاری‌ها- از سینی‌ها سیگار برنداشت.
 او سخنان بیهوده‌ای بر زبان راند و گفت: «ما نمی‌گذاریم شما جمهوری اسلامی دیگری در این‌جا درست کنید» سپس آزادگان را تهدید کرد و پس از آن ادامه داد: «از امروز به‌خاطر هفده تموز صفحهٔ سفیدی در پروندهٔ شما باز می‌کنیم و مهلتی دیگر به شما می‌دهیم تا مطابق خواست ما رفتار کنید.» سپس عباس را آوردند. او چند روزی را در زندان سپری کرده بود و تا آن روز، نمی‌دانستیم چه بر سر او آورده‌اند. سرگرد علی رو به عباس کرد و گفت: «عباس برایمان ترانه بخوان! «گوگوش» بلدی؟ گوگوش بخوان»
عباس که پسری زیرک بود و به‌خوبی می‌دانست چه‌گونه دشمن خود را از دست‌یابی به خواسته‌اش محروم کند، گفت:
-از حافظ می‌خونم.
-حافظ کیه؟
-یک شاعر ایرانی قدیم.
 -بخون! هر چی می‌خونی بخون!
 «مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک/ چند روزی قفسی ساخته‌ام از بدنم
در پس آینه طوطی صفتم پنداشتند/ آن‌چه استاد ازل گفت بگو می‌گویم»
او می‌خواند و عراقی‌ها هم –با آن‌که «جیم» (جاسوس اردوگاه) برایشان ترجمه می‌کرد- نمی‌دانستد چه می‌گوید، و برای او «ای‌وَل ای‌وَل» می‌کردند و می‌گفتند: «انت خوش مغنی» (یعنی تو خوانندهٔ خوبی هستی.)
 سپس عباس ساز دهانش را کوک کرد و خواند:
 «یار دبستانی من/ با من و همراه منی
چوب الف بر سر من/ بغض من و آه منی
حک شده اسم من و تو/ رو تن این تخته سیاه...»
و در همین حال رو به سرگرد علی کرد و در حالی که پشتش به ما بود، تنپوش را از کمرش بالا زد و خواند:
 «ترکهٔ بی‌داد ستم/ مانده هنوز بر تن ما...»
در این هنگام، بچه‌ها با دیدن خطوط کبود درهم رفته بر کمر او، دانستند چند روزی که عباس را به زندان انداخته‌اند، چه بر سر او آورده‌اند و در سرودن «ترانهٔ بی‌داد» با او همراه شدند. این‌جا بود که صدامیان تازه فهمیدند که عباس بر گُردهٔ آنان سوار شده و پایین نمی‌آید. آنان که دیدند همهٔ بلوک در قالب این ترانه در حال ناسزاگویی به آنان است، شروع به زدن بچه‌ها کردند و همه را به درون آسایشگاه‌ها فرستادند و در‌ها را به رویمان بستند.
گریز از مصاحبه
یکی از چالش‌هایی که آزادگان بلوک ما با آن دست به گریبان بودند، «مصاحبه» بود. صدامیان همواره خبرنگاران عرب و غیرعرب را به اردوگاه‌مان می‌آوردند و از ما می‌خواستند که جلوی دوربین برویم و برابر خواست آنان سخن بگوییم. اگر کسی سخنی جز این می‌‌گفت، پس از مصاحبه یک‌راست او را به اتاق شکنجه می‌بردند. برای همین، برخی از بچه‌ها با بهانه‌هایی از مصاحبه می‌گریختند. یک بار بچه‌ها با بهانه کردن یکی از رفتارهای ناجوان‌مردانهٔ زندانبانان، از آن علیه خودشان استفاده کردند.
داستان این گونه بود که یکی از روز‌ها زندانبانان، مانند پیش، در آسایشگاه را باز کردند تا چند تن را به مصاحبه ببرند. چند تن از بچه‌های آسایشگاه که از پیش با هم هماهنگ شده بودند گفتند: «ما می‌آییم.» آنان را به مقر فرماندهٔ اردوگاه در بیرون اردوگاه بردند؛ جایی که چند درخت و یک تاب داشت. هر آزاده‌ای را که برای مصاحبه می‌بردند روی تاب می‌نشاندند تا او را در خوشی و آسایش نشان دهند. در جایی که روزگارمان را ناخوش کرده بودند، این دروغ و نامردی روشن آنان برایمان بسیار سنگین بود و ما را آزرده می‌کرد.
دوربین‌ها را روشن و مصاحبه را آغاز کردند. همین که می‌خواستند فیلم بگیرند، هر یک از بچه‌ها نقش از پیش هماهنگ شدهٔ خود را شروع کردد. همگی دست بر دل خود گذاشتند و به خود پیچیدند. خبرنگاران پرسیدند: «چه شده؟»
- چیزی نشده دل‌پیچه داریم.
- برای چه؟
- دل‌پیچه و اسهال بیماری رایج اردوگاه ماست.
- چرا بیماری رایج؟
- آخه این‌ها توی غذای ما پودر رخت‌شویی یا چیزهای بیمارکننده می‌ریزند.
- یعنی حالا نمی‌تونید مصاحبه کنید؟
- فکر می‌کنید با این وضع می‌شه مصاحبه کرد؟
- نه! ببریدشون به اردوگاه!
 زندانبانان هم که خودشان می‌دانستند چه بر سر آزادگان می‌‌‌‌آورند، تا این وضع را دیدند همه را به اردوگاه برگرداندند. بچه‌ها با این نمایش، هم مصاحبه نکردند و هم به خبرنگار‌ها گفتند که زندانبانان چه بر سرمان می‌آورند.
 [امام] خمینی شما را نمی‌خواهد!
صدامیان دو گروه را زیر نظر داشتند. یکی کسانی که سن کمتری داشتند و دیگری کسانی که اسارت تاب و توانی برای آن‌ها نگذاشته بود و دیگر نمی‌توانستند تاب سختی‌ها را بیاورند. این گروه که شمار بسیار کمی از آزادگان بودند، ممکن بود آن‌چه را که عراقی‌ها از آن‌ها درخواست کنند، انجام دهند؛ اما کم سن و سالان که روح بزرگی داشتند هیچ‌گاه خواسته-ها‌ی آنان را برآورده نمی‌کردند و «مصاحبهٔ صدام‌پسند» را برای آنان، آرزویی دست‌نیافتنی کرده بودند.
احمدرضا طهماسبی یکی از همین بچه‌های کم‌سن بود که بار‌ها او را برای مصاحبه و کار تبلیغاتی بردند. هر بار هم پیش از آن‌که او را ببرند با او اتمام حجت می‌کردند که باید چنین و چنان بگویی و اگر نگویی چنین و چنان می‌کنیم؛ ولی از آن‌جا که حتی یک بار هم برابر خواست آنان مصاحبه نکرد و سخن خیانت‌آمیز بر زبان نیاورد، هرگاه که از مصاحبه برمی‌گشت، یک‌راست او را به اتاق شکنجه می‌بردند.
واقعیت این بود که عراق در جنگ روانی و تبلیغاتی بسیار پرکار‌تر از ایران بود. کافی بود احمدرضا چیزی علیه امام و کشور خود و به‌سود صدام و ارتش عراق بر زبان آورد تا با کمک دوستانشان ده‌ها بار آن را بر آنتن‌های جهان ببرند.
شیوه‌های پاسخ گفتن این نوجوان پانزده ساله چنان حساب شده و هوشمندانه بود که حتی برجسته‌ترین سیاست‌مداران هم در آن موقعیت نمی‌توانستند آن گونه پاسخ دهند. او به‌گونه‌ای سنجیده پاسخ می‌داد که هم خواستهٔ آنان را برآورده نکند و هم کمترین شکنجه را به تن بخرد.
یک بار، مانند پیش، احمدرضا را برای مصاحبه بردند. خبرنگار به او گفت:
 «ما از ایران درخواست کرده‌ایم اسرای کم سن و سال را پس بگیرد؛ اما [امام] خمینی [ره)] موافقت نکرده است.»
 آن‌ها با این ادعایشان دو هدف را دنبال می‌کردند: یکی این‌که می‌خواستند این پندار را به سر آزادگان فرو کنند که «امام خمینی آن‌قدر به فکر شما نیست که حتی وجود شما را در جنگ انکار می‌کند» تا توی دل آزادگان را خالی کنند و روحیهٔ ایستادگی آنان را بشکنند؛ و دوم این‌که می‌خواستند به جهانیان بفهمانند که «دولت ایران رزمندگان کم سن و سال را به زور به میدان جنگ کشانده است.»
احمدرضا در موقعیت بسیار دشواری قرار گرفته بود: از یک سو غیرتش اجازه نمی‌داد که برابر خواست صدامیان حرف بزند و گفته‌های نادرست آنان را جلوی دوربین تأیید کند و از سوی دیگر اگر کوچک‌ترین چیزی می‌گفت که بوی عشق به امام و میهن‌دوستی می‌داد، باید پس از مصاحبه به شکنجه‌گاه می‌رفت.
او با آن‌که فقط چهارده سال داشت، در پاسخ به این ادعای مصاحبه‌گر عراقی گفت:
 «اگر امام این را گفته، فکر می‌کنم درست باشد؛ زیرا حضور افراد کم‌سن در جبهه ممنوع است و از آن‌جا که آمدن ما به جبهه پنهانی و غیرقانونی بوده، ایشان از آمدن ما به جبهه و اسیر شدنمان اطلاع ندارد.»
 او با این پاسخ هوشمندانه دو چیز را بیان کرد: یک، «امام هرچه بگوید درست است»؛ و دو، «ما به‌خواست خود به جبهه آمدیم نه به اجبار».
واقعیت هم همین بود؛ هنگامی که عراقی‌ها در خاک ایران بودند، حداقل سن قانونی برای اعزام به جبهه پانزده سال بود؛ ولی هنگامی که آن‌ها را از خاکمان بیرون کردیم، این سن به هفده سال افزایش یافت.
بعد از این مصاحبه احمدرضا را بردند و آن‌قدر با کابل زدند که همهٔ بدنش را سیاه کردند.
کلید بهشت
یک روز خبرنگاری اردنی به مقر فرماندهٔ اردوگاه آمد. باز هم احمدرضا را بردند. خبرنگار، سروان جمال -معاون سنگدل فرماندهٔ اردوگاه- و احمدرضا آن‌جا بودند. خبرنگار پرسش‌هایش را آغاز کرد، ولی هر چه می‌پرسید، سروان جمال پاسخ می‌داد:
خبرنگار: چندسال داری؟
سروان جمال: نُه سالِشه
خبرنگار: چرا به جبهه آمدی؟
سروان جمال: به این‌ها گفتند هر کس به جبهه برود، کلید بهشت را به او می‌دهیم. این کلید‌ها از جنس پلاستیک و ساخت اسرائیل هستند و با آن، نوجوانان و جوانان ایرانی را به امید رفتن به بهشت فریب می‌دهند.
پرسش‌های خبرنگار و پاسخ‌های سروان جمال هم‌چنان پیش می‌رفت که احمد رضا گفت:
چرا از خودم نمی‌پرسید؟
سروان جمال: بله درست می‌گه. از خودش بپرسید؛ ولی هر چی که بپرسید، اون هم همین چیز‌ها رو بهتون می‌گه.
احمدرضا:
 من نُه ساله نیستم، پانزده سال دارم. عراق به کشور ما حمله کرد و ما کوچک و بزرگ، برای دفاع از کشورمان به جبهه آمدیم، نه برای کلید بهشت. کلید بهشتی هم که ایشون این‌طوری در موردش صحبت کرد، این‌طوری که می‌گن نیست! ما کتابی داریم به نام «مفاتیح‌الجنان» که معنی فارسی اون، «کلیدهای بهشته». رزمندگان ما در جبهه‌ها با این کتاب خیلی انس داشتند و در همه‌ جای جبهه هم این کتاب پیدا می‌شد. ولی نه کلید پلاستیکی به کسی دادند، و نه آن کلید از اسرائیل بود و نه ما با اسرائیل رابطه‌ای داریم؛ چون ما اسرائیل را دشمن خود و مسلمانان می‌دانیم.
خبرنگار اردنی حرف‌های احمدرضا را که موجب خشم سروان جمال شده بود، تأیید کرد و پس از بازگشت به اردوگاه احمدرضا را یک‌راست به اتاق شکنجه بردند.
هیأت حقیقت‌یاب سازمان ملل
در سال ۱۳۶۴ درپی شورش اسیران عراقی در اردوگاه ناهارخوران گرگان و کشته شدن چند تن از آنان، دولت عراق از سازمان ملل درخواست کرد که هیأتی برای بررسی وضعیت آنان به ایران برود. دولت ایران نیز این درخواست را غنیمت شمرد و با این شرط آن را پذیرفت که «هیأت، هم‌زمان با اسیران دو کشور دیدار کند.» عراق نیز با آن‌که میل نداشت این هیأت از اردوگاه‌هایش دیدن کند، اما چون‌که خودش این پیشنهاد را داده بود دربرابر کار انجام شده قرار گرفت و چاره‌ای جز پذیرفتن این شرط نداشت. در همین راستا هیأتی از سازمان ملل به اردوگاه‌های عراق آمد.
 از آن‌جا که صدامیان جنایت‌های فراوانی در حق آزادگان ایرانی کرده بودند، از آمدن این هیأت بسیار نگران بودند. آنان برای این‌که هیچ اطلاعاتی از اردوگاه‌ها درز نکند، همهٔ تلاش خود را کردند تا از هم‌سخن شدن آزادگان با آنان جلوگیری کنند؛ یا اگر هم نتوانستند، با حضور خود یا آدم‌هایشان در جلوی آزادگان، آن‌ها را بترسانند و از دادن اطلاعات ناخوش‌آیند منع کنند.
 در اردوگاه رمادی ۲، گروهی که به بلوک ۲ آمدند در هنگام درون‌باش به بلوک آورده شدند و زندانبانان برنامه را به‌گونه‌ای چیدند که تنها از یک آسایشگاه (آسایشگاه ۱) دیدن کنند تا بتوانند وضعیت را به دلخواه خود مدیریت کنند. برای همین، هیچ یک از آزادگان آسایشگاه‌های دیگر نتوانستند با این گروه سخن بگویند و بچه‌های آسایشگاه ۱ هم به‌سختی زیر نگاه زندانبانان بودند تا سخنی با هیأت نگویند.
حسن رستمی (دکتر رستمی امروز) مسئول آن هنگام آسایشگاه ۱ این رخداد را این‌گونه بیان می‌کند:
 «اخبار شورش آزادگان عراقی در اردوگاه ناهارخوران گرگان را از روزنامهٔ «الثوره» پی‌گیری می‌کردم که خواندم قرار است هیأتی از سازمان ملل از اردوگاه‌های دو کشور بازدید کند. به فکر افتادم که گزارشی از آن‌چه صدامیان بر سرمان آورده‌اند بنویسم تا اگر هیأتی آمد، به آن‌ها بدهم. چون که مسئول آسایشگاه بودم خودکار و کاغذ داشتم. خلاصه‌ای از رفتارهای زندانبانان را بر پشت و روی یک کاغذ نوشتم و نگه داشتم. البته این را هم می‌دانستم که اگر این کاغذ در بازرسی‌های دوره‌ای به دست زندانبانان بیفتد، بلای سختی بر سرم می‌آورند. برای همین آن را در جایی پنهان کردم که نتوانند آن را پیدا کنند.
سرانجام روزی که انتظارش را می‌کشیدم رسید. گروهی از آن هیأت وارد آسایشگاه شد؛ نامه را آماده کرده بودم اما دیدم که زندانبانان چنان دور و بر آنان را گرفته‌اند که نمی‌توانم نامه را به دست آنان بدهم. یکی از اعضای هیأت، اهل افغانستان و فارسی زبان بود. با اشاره به او فهماندم که نامه دارم، او هم با اشاره به من گفت: «بگذار توی جیبم.» کنار او رفتم، با سرعت نامه را در جیبش گذاشتم و از او دور شدم.»
اردوگاه‌های دیگر نیز هر یک به شیوه‌ای گزارش خود را به دست هیأت رساندند. «حسین رستمی» نیز که از اردوگاه موصل به نزد برادرش حسن آورده شد گفت:
 «بچه‌های اردوگاه ما هم گزارش کاملی بر روی ورق‌های پاکت سیمان نوشتند و به اعضای هیأت تحویل دادند. پس از تحویل این گزارش به هیأت سازمان ملل، بخشی از شکنجه‌ها و فشارهای صدامیان در اردوگاه موصل کاسته شد.»
فرماندهٔ ولخرج
یک روز رائد (سرگرد) علی، فرماندهٔ اردوگاه به همراه سربازانش به بلوک ما آمد. احمدرضا را خواست و کمی با او حرف زد. سپس دیدیم چیزی به دست او داد. احمدرضا که به نزد ما آمد با کنجکاوی فراوان از او پرسیدیم «چی بهت داد؟» هنگامی که دستش را باز کرد، همگی از دست و دل بازی و ول‌خرجی سرگرد شگفت‌زده شدیم: او یک دانه هِل به احمدرضا داده و گفته بود «این را بگیر، بریز توی چای و بخور.»
خبرنگاران دردسرساز
اردوگاه ما جولانگاه خبرنگارانی شده بود که عراقی‌ها از آنان می‌خواستند دانسته یا نادانسته شب تاریک ما را چون روزی خوش و روشن به تصویر بکشند. این کار برای ما بسیار دردآور و تلخ بود؛ به‌ویژه این‌که گاهی صدامیان از ما می‌-خواستند دربرابر دوربین‌های آنان به امام توهین کنیم.
یک روز خبرنگاران با فرماندهٔ عراقی اردوگاه –رائد (سرگرد) علی- وارد اردوگاه شدند. خبرنگاران دوربین را به سوی بچه‎‌ها می‌گرفتند، اما بچه‌ها روی خود را به‌سوی دیگر می‌چرخاندند. عباس نیز که باید با آنان همکاری می‌کرد تا کارشان را به‌خوبی و آسانی انجام دهند، با دیدن این صحنه‌ها نتوانست خود را نگه دارد و فریاد زد: «بِرید توی آسایشگاه‌ها!» بچه‎‌ها به آسایشگاه‌ها رفتند و خبرنگاران نیز که دیدند بچه‌ها خواهان همکاری با آن‌ها نیستند، از اردوگاه اردوگاه رفتند. همین که خبرنگاران رفتند، معاون رائد (سرگرد) علی، نقیب (سروان) محمد، به بلوک آمد و عباس را بردند و پس از چند ساعتی او را به زندان بلوک برگرداندند.
نقیب محمد بسیار بی‌رحم بود و تنها خدا می‌دانست که چه به سر عباس می‌آورد. بچه‎‌ها خودشان عباس را برگزیده بودند و اکنون نیز نباید او را تنها می‌گذاشتند.
اعتراف گیری از جاسوسان
صبح همین روز یا روز پیش بود که «جیم» و «عین» به مقر فرماندهٔ اردوگاه رفته بودند و بسیار گمان می‌کردیم هنگامی که درآن‌جا بودند نام چند تن از بچه‌ها را به عراقی‌ها داده باشند. برای همین، باید درمی‌یافتیم که جاسوسان، پس از عباس نام چه کسانی را در فهرست سیاه عراقی‌ها گنجانده‌اند؛ زیرا برایمان مهم بود که بدانیم چه کسانی لو رفته و چه کسانی لو نرفته‌اند.
 «سید نصرتی@» و «صمد چمنی» دو تن از آزادگان هفده هجده سالهٔ «لشکر عاشورا» ی تبریز بودند که هم در میان آذری‌های اردوگاه دارای نفوذ بودند و هم برای ما مُشتِ آهنی به‌شمار می‌آمدند. رابطهٔ خوبی با آن‌ها داشتم و جاسوسان هم از آن‌ها ترس داشتند؛ زیرا آن‌ها با جاسوسان مدارا نمی‌کردند.
به صمد گفتم: «دیروز «جیم» و «عین» به مقر رائد (سرگرد) علی رفته‌اند. برو ببین نام چه کسانی را لو داده‌اند.» سید نصرتی و صمد و چندتایی از دوستان آن‌ها جیم و عین را به آسایشگاه ۸ بردند. این آسایشگاه در طبقهٔ دوم و در گوشهٔ بلوک بود و برای همین، در هنگام بیرون‌باش که نگهبانان عراقی در بلوک در رفت‌وآمد بودند، جای مناسبی برای انجام کارهایی بود که باید از چشم آن‌ها دور می‌ماند. نشست‌های شورای اردوگاه نیز در ساعت‌های بیرون‌باش، در همین آسایشگاه برگزار می‌شد. از یک سو، جاسوسان نباید به رابطهٔ من با سید نصرتی و صمد پی می‌بردند، و از سوی دیگر، باید خودم نتیجهٔ اعتراف را می‌دیدم؛ برای همین، به آن‌جا رفتم، ولی نه به‌عنوان فرد دست‌اندرکار، بلکه به‌عنوان تماشاچی و کسی که می‌خواهد ببیند چه خبر شده است!
سید نصرتی و صمد کار خود را شروع کردند و چنان وانمود کردند که «اگر نام‌ لورفته‌ها را نگویید، زنده نخواهید ماند». آنان به جاسوسان گفتند: «ما می‌دانیم شما به مقر رائد علی رفته‌اید. بگویید نام چه کسانی را به او داده‌اید.» اما از آن-جا که زبان خوش کارساز نشد، مجبور شدند با زور از آنان اعتراف بگیرند. با این حال، آن‌ها به‌آسانی نام‌ها را نمی‌گفتند، بلکه پس از هر چند ضربه، نامی را به‌زبان می‌آوردند. آن‌چه سرانجام از دهان آنان بیرون آمد، نام «عباس پناه آبادی»، «مصطفی می‌رشجاع» و «رضا حائری» بود.
در میان این چند کس، عباس پیشینهٔ خوبی نزد عراقی‌ها نداشت، و چند بار دیگر نیز او را به زندان انداخته بودند. پیش از این، یک بار دیگر هم او را @به بهانهٔ فرستادن به بیمارستان، به استخبارات بغداد برده و چنان شکنجه کرده بودند که مجبور شدند چند روزی در بیمارستان بستری‌اش کنند. برای همین، می‌دانستیم که اگر این بار او را ببرند، دیگر او را برنمی‌گردانند.

جمشید سرمستانی
متولد 1346، دانش‌جوی دکتری ادیان و عرفان، ناشر، پژوهشگر، نویسنده، مترجم، سرویراستار، مدرس «زبان انگلیسی» و «ویرایش و نگارش»، مبدع شیوه‌های تازه در ویرایش و نگارش، نخستین برگزار کننده‌ی دوره‌های مجازی ویرایش در کشور، مبدع شیوه‌ی نظام‌مند حفظ قرآن کریم، عضو سرای اهل قلم، مشاور امور تولید و نشر متون.
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :