بین دو قفس
یادمانده‌های جمشید سرمستانی از جنجاس (جنگ، جبهه، اسارت)
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
نویسنده: جمشید سرمستانی - ۱۳٩٤/۱/٢٠

فردا صبح هنگام گرفتن صبحانه، بچه‌ها برای نشان دادن اعتراض خود به زندانبانان، آش صبحانه را نگرفتند. هنگام ظهر هم ناهار را نگرفتیم و سربازهای بیرون اردوگاه مانند گربه‌های گرسنه بر سر آن ریختند و چیزی از آن را باقی نگذاشتند.


 اوضاع اردوگاه به سوی بحرانی شدن می‌رفت. هنگامی که برای زندانبانان روشن شد بچه‌ها قصد بیرون آمدن از آسایشگاه‌ها را ندارند، سوت درون‌باش را پیش از هنگام زدند تا در‌ها را شبانه‌روزی به روی بچه‌ها ببندند. می‌دانستم که حرکت بعدی این بازی این است که زندانبانان ما را جمع می‌کنند و برای شکستن اعتصاب غذا، خواسته‌هایمان را می‌-پرسند. خواستهٔ اصلی ما «آزادی عباس از زندان»، و برخی دیگر از خواسته‌هایمان برداشته شدن شکنجه و آزار، به ویژه از روی «احمدرضا» بود که هر از چند گاهی پس از مصاحبه‌ با خبرنگاران عرب و غیر عرب، باید آن را به تن می‌خرید. اما می‌خواستیم اکنون که بهانه‌ای برای اعتصاب غذا یافته‌ایم و این راه را پیش گرفته‌ایم، بیشترین بهره را از آن ببریم. برای همین لازم بود خواسته‌های خود را با عباس هماهنگ کنیم تا او یک چیز، و ما چیز دیگری نگوییم. تا پیش از بسته شدن در‌ها باید با ترفندی خود را به عباس می‌رساندم تا از او کسب تکلیف و برای انجام کارهای بعدی با او مشورت کنم؛ زیرا برای انجام کارهای بعدی باید با خود او هماهنگی می‌کردیم. اما سربازان در راه بودند تا پس از گرفتن آمار در‌ها را ببندند و در چنین صورتی بی‌آن‌که از نظر عباس آگاه شویم، رابطهٔ ما با او قطع می‌شد.
بی‌هوشی مصلحتی
زمان بسیاری برای یافتن ترفند مناسب نداشتم. با شتاب به آسایشگاه آمدم. بچه‌ها پنج پنج (به ستون پنج) سر صف آمار نشسته و منتظر آمدن نگهبان آمارگیر بودند. بی‌درنگ به جلوی صف رفتم و بی‌هیچ توضیحی تنها به بچه‎‌ها گفتم: «من را به بیمارخانه (به آسایشگاه ۴ بلوک، که بیماران را در آن نگهداری می‌کردند تا خودشان درمان شوند) ببرید!» سپس خود را به بی‌هوشی زدم و به زمین انداختم. بچه‎‌ها نیز بی‌آن‌که از قصد من آگاه باشند، چند نفری من را از زمین بلند کردند و دوان‌دوان به بیمارخانه بردند.
صمد نیز که آسایشگاهش روبه‌روی آسایشگاه ما بود، با دیدن من از قصدم آگاه شد و با فاصله‌ای کوتاه، او نیز خود را به بی‌هوشی زد. البته او پیش از این نیز چند باری خود را به بی‌هوشی زده بود و زندانبانان او را به‌عنوانی کسی می‌شناختند که هر لحظه ممکن است غش کند. او را نیز به بیمارخانه آوردند.
نقشهٔ ما تماس و گفت‌وگو با عباس بود؛ زیرا درِ زندان، روبه‌روی در بیمارخانه بود. اما هنگامی که به آن‌جا رفتیم، دیدیم که یک سرباز میان در زندان و بیمارخانه نشسته تا مانع تماس بیمارخانه با زندان شود؛ برای همین نقشهٔ ما نگرفت و نتوانستیم با عباس حرف بزنیم.
نشانهٔ پرسش
 «حسن عراقی» -زندانبان بلوک- که بی‌هوش شدن من برایش پرسشی بزرگ شده بود، به بیمارخانه آمد و آمیخته‌ای از ‌فارسی و عربی از من پرسید: «چه‌طور می‌شود یک نفر سالم و سر حال باشد، ولی یک مرتبه غش کند و بر زمین بیفتد؟» به‌یاد ندارم که چه پاسخی به او دادم؛ ولی می‌دانم که به شکلی او را پیچاندم که دیگر چیزی نگفت.
محاصرهٔ اردوگاه
در‌‌ همان هنگام که در بیمارخانه بودم درهای آسایشگاه‌ها قفل و اعتصاب غذا به‌صورتی جدی‌تر شروع شد. چندی پس از بسته شدن در‌ها، همهٔ بچه‌های بلوک ۲ یک‌باره و با هم به پشت پنجره‌ها آمدند و فریاد الله اکبر سردادند. الله اکبر بچه‌ها مانند صدای تکبیری بود که در شب‌های عملیات، در هنگام شکستن خط دشمن سر می‌دادند. صدای تکبیر آن‌ها چنان بلند بود که سربازان و تانک‌هایی که نزدیک اردوگاه بودند با شنیدن آن، اردوگاه را محاصره کردند. یک‌باره دورتادور اردوگاه پر از سربازان تفنگ به‌دست شد و همهٔ آن‌ها تفنگ‌های خود را به‌سوی اردوگاه گرفتند. تانک‌های ضدشورش هم در پشت سیم‌های خاردار مستقر شدند؛ و خدمهٔ آن‌ها تیربار و توپ تانک را به‌سوی پنجره‌های آسایشگاه‌ها نشانه گرفتند و درپوش برزنتی روی لولهٔ توپ را برداشتند تا نشان دهند که تانک‌ها را آمادهٔ شلیک کرده‌اند.
نوار بندری
بچه‎‌ها با دیدن این کار صدامیان نترسیدند و عقب ننشستند، بلکه صدایشان را بلند‌تر کردند. صدای الله اکبر آن‌ها به-راستی لرزه بر تن آدم می‌انداخت؛ حتی بر تن من که صدای آنان را از بیرون آن‌ها می‌شنیدم. این‌جا بود که تأثیر الله اکبر بچه‌ها بر روان صدامیان را با همهٔ جان دریافتم. آنان که نمی‌خواستند صدای ما به سربازان بیرون از اردوگاه و به اردوگاه-های دو سویمان (به رمادی ۱ و انبار) برسد، بلندگوهای درون و بیرون اردوگاه را روشن کردند، موسیقی بندری بسیار تندی پخش کردند و صدایش را تا ته، بالا بردند. بچه‎‌ها بدون توجه به تهدیدهای صدامیان، پس از ده دقیقه، خودشان تکبیر گفتن را پایان دادند.
شیوهٔ پیغام‌رسانی در اعتصاب
سه آسایشگاه در طبقهٔ پایین و چهار آسایشگاه در طبقهٔ بالا بود. با آن‌که در‌ها بسته بود، همهٔ آسایشگاه‌ها با هم در ارتباط بودند و کارهای خود را با یک‌دیگر هماهنگ می‌کردند؛ به این شیوه که هریک از آسایشگاه‌های ۱ تا ۳ که در طبقه-ی پایین بودند، از راه پنجره، پیغام خود را به آسایشگاه کنار خود می‌رساندند؛ یکی از آن‌ها‌‌ همان پیغام را به آسایشگاه بالای سر خود می‌رساند، و آن آسایشگاه نیز مانند آسایشگاه‌های طبقهٔ پایین، پیغام را به آسایشگاه‌های کنار خود می‌رساند.
هنگام اعتصاب غذا که در‌ها بسته بود و رفت و آمدی میان آسایشگاه‌ها نبود، برخی از کارهایی که در آسایشگاه‌ها انجام می‌شد (مانند سخنرانی و راه‌بری آزادگان) باید از دید زندانبانان پنهان می‌ماند؛ اما از آن‌جا که برخی آسایشگاه‌ها نمی‌-توانستند آمدن نگهبانان را از پنجره‌ ببینند، آسایشگاه‌هایی که آمدن آن‌ها را می‌دیدند، باید بی‌درنگ به آسایشگاه‌های دیگر خبر می‌دادند تا کار خود را تعطیل کنند.
یکی دیگر از شیوه‌های ارتباط و فرستادن پیغام به آسایشگاه‌ها در این هنگام این گونه بود که هر آسایشگاهی که زندانبانی را در حیاط بلوک می‌دید، بی‌درنگ بر دیوار آسایشگاه کنار یا با دسته جارو به سقف آسایشگاه بالای سر خود می‌-کوبید. آسایشگاه کنار یا بالا نیز با شنیدن ضربه، بی‌درنگ کار خود را تعطیل می‌کرد؛ زیرا گرفتن کسی در هنگام اجرای برنامه یا انجام سخنرانی پی‌آمدهای سختی برای او و آسایشگاهش داشت.
مذاکره‌ با آزادگان
یک روز پیش از تاسوعا، رائد (سرگرد) علی -فرماندهٔ اردوگاه- با چندین سرباز محافظ به بلوک آمد؛ نخست به آسایشگاه ۱ رفتند. از بچه‎‌ها پرسیدند: «چه می‌خواهید؟» بچه‌ها گفتند: «تا عباس را از زندان آزاد نکنید و همهٔ ما را در یک جا جمع نکنید، خواسته‌هایمان را نمی‌گوییم.» بچه‌ها با گذاشتن این دو پیش‌شرط برای مذاکره، دو هدف را دنبال می‌کردند: یکم این‌که از وضعیت پیش آمده به سود آزادی عباس بهره‌برداری کنند؛ دوم این‌که با جمع شدن در یک جا، روند بیان خواسته‌های خود را مدیریت، و آن‌ها را هماهنگ کنند، و خواسته‌های ناهمانندی را بیان نکنند. ولی رائد علی که از گرد هم آودن بچه‎‌ها در یک جا هراس داشت، این خواسته را نپذیرفت.
تهدید آزادگان
هنگامی که صدامیان دریافتند که نمی‌توانند از راه گفت‌وگو -آن هم با شیوهٔ خود- به اعتصاب پایان دهند، راه تهدید را پیش گرفتند. برای همین، یکی از بچه‎‌ها را بیرون کشیدند و گفتند: «اگر به اعتصاب خود پایان ندهید او را می‌کشیم.» بچه‎‌ها هم که بار‌ها تا نزدیکی مرگ رفته بودند و وضعیت موجود را از مرگ سخت‌تر می‌دیدند، همگی جلو رفتند و گفتند: «ما را از کشتن نترسانید، ما همه آمادهٔ کشته شدن هستیم. همهٔ ما را ببرید.» نمی‌دانم صدامیان چه اندازه در گفتهٔ خود جدی بودند؛ ولی بچه‌ها کاملاً با جدیت این حرف را گفتند و آن‌ها هم می‌‌دانستند که این گفتهٔ بچه‌ها بلوف نیست؛ برای همین، آزاده‌ای را که برای کشتن بیرون کشیده بودند، برگرداند و در را بستند و به آسایشگاه ۲ (آسایشگاه ما) آمدند.
هنگامی که در آسایشگاه ۱ از شیوهٔ «مشت آهنین» به نتیجه‌ای نرسیدند، در آسایشگاه ۲ از در «نصیحت و خیرخواهی» وارد شدند. رائد علی از در نصیحت وارد شد و گفت: «اگر غذا نخورید، خودتان گرسنه می‌مانید، نه ما...» سپس پرسید: «خواستهٔ شما چیست؟» بچه‎‌ها همگی با هم،‌‌ همان حرف‌های آسایشگاه ۱ را تکرار کردند. در همین هنگام به ذهنم آمد که «اکنون بهترین فرصت برای گرفتن چیزهایی است که گرفتن آن‌ها هیچ‌گاه شدنی نیست»؛ چیرهایی مانند آزاد شدن نماز جماعت، سوگواری برای امام حسین (علیه‌السلام)، مراسم دعا و مانند این‌ها. برای همین از جایم بلند شدم تا آزاد شدن این‌ها را به‌عنوان خواستهٔ بچه‌ها بیان کنم. اما از یک سوی احتمال دادم که تأکید بر این خواسته‌ها موجب آن شود که آنان برای آزردن بیشتر ما، دست روی همین نیاز‌ها بگذارند، و تا جایی پیش بروند که حتی جلوی خواندن نمازهای روزانه‌مان را نیز بگیرند؛ از سوی دیگر هم، بچه‎‌ها بسیار اصرار داشتند که تا پیش از آزاد کردن عباس، هیچ خواسته‌ای بیان نشود. برای همین فقط گفتم «باید عباس را آزاد کنید تا خواسته‌هایمان را بگوییم» و بی‌آن‌که چیز دیگری بگویم، بر جایم نشستم.
بعد‌ها دانستم که اگر آن هنگام، این خواسته‌ها را بیان می‌کردم، به احتمال فراوان، زندانبانان برای این‌که بتوانند با دادن امتیاز به ما، اعتصاب را بخوابانند، خواسته‌هایمان را می‌پذیرفتند؛ زیرا پیش از آن، آزادگان بلوک ۱ نیز دست به اعتصاب غذا زده بودند و پس از بیان همین خواسته‌ها توانسته بودند نماز جماعت و دعا، و سوگواری و خواندن قرآن پیش از اذان را آزاد کنند. چیزی که در هیچ یک از اردوگاه‌های عراق مانندی نداشت. حتی خود ما نیز تا هنگامی که بعد‌ها با چشم خود همهٔ این‌ها را ندیدیم، باور نکردیم.
چرا اصرار بر نماز و دعا؟
شاید کسانی که امروز این رخداد‌ها را بخوانند بپرسند که «آیا دست زدن به اعتصاب غذایی که ممکن بود پی‌آمدهای ناگواری داشته باشد، ارزش آزاد شدن نماز جماعت و دعا را داشت؟»
در پاسخ باید بگویم، نخست این‌که اعتصاب ما نه ازپیش برنامه‌ریزی شده بود و نه هنگامی که آغاز شد، هدف از آن آزاد شدن این برنامه‌ها (نماز جماعت، دعا، قرآن و سوگواری) بود؛ زیرا هدف اصلی اعتصاب ما برداشته شدن فشار‌ها و شکنجه‌ها بود. دوم نیز این‌که شاید در دنیای آزاد، به این برنامه‌ها تنها از دید کارهای مستحب و افزونِ بر لازم نگریسته شود؛ ولی در دنیای اسارت، ما برای این‌که بتوانیم خود را تن‌درست و حتی زنده نگه داریم، به چنین برنامه‌هایی نیاز فراوان داشتیم. درواقع «ما در کنار خوراک تن، به خوراک روح نیز نیاز داشتیم». آن‌چه می‌گویم یک نظر یا تحلیل شخصی نیست؛ چیزی است که بیشتر آزادگان، آن را در آن فضا دریافته بودند: آزادگان ایرانی به‌علت آن‌که با فشارهای جسمی و روحی فراوانی درگیر بودند، باید روح خود را قوی و پذیرندهٔ سختی‌ها می‌کردند؛ زیرا آن‌چه دیده بودیم نشان‌دهندهٔ این بود که «تن سالم و قوی برای تحمل سختی‌ها لازم است، ولی کافی نیست». کسانی را در جبهه و اسارت دیده بودیم که تن سالم و قوی داشتند، اما از روح توانمند بی‌بهره بودند و برای همین، در سختی‌ها می‌بُریدند. برعکس، کسان بسیاری نیز بودند که تنی توانمند نداشتند، اما در هنگام سختی‌ها شکست نمی‌خوردند، برای این‌که از روح توانمند برخوردار بودند. به زبان ساده‌تر، «روح قوی، تن را -‌ چه قوی باشد چه ضعیف- درپی خود می‌کشاند؛ اما روح ضعیف، نه تن قوی را درپی خود می‌کشد و نه تن ضعیف را».
دو نمونه‌ای که درپی می‌آورم، این گفته را روشن‌تر می‌کند:
در عملیات والفجر مقدماتی در گردانمان دو بسیجی داشتیم؛ یکی نوجوانی چهارده ساله به نام «فرج» با تنی لاغر و ضعیف، اما برخوردار از روحیه‌ای قوی، و دیگری جوانی بلند قامت بود که به‌خاطر قد بلندش، به‌شوخی او را «فرید کوچولو» می‌نامیدیم. روحیهٔ فرید مانند روحیهٔ فرج نبود و برای همین، هنگامی که مجبور به عقب‌نشینی شدیم، فرج با وجود خستگی فراوان، با همهٔ تجهیزاتش به عقب بازگشت؛ ولی فرید از بسیاریِ خستگی، همهٔ تجهیزاتش را در خاک عراق بر زمین انداخت و تنها توانست خودش را به عقب بازگرداند.
در دوران اسارت نیز نمونه‌های فراوانی از افراد ضعیف‌تن داشتیم که به‌واسطهٔ روح قوی در برابر صدامیان و سختی-های اسارت ایستادگی کردند، و افراد تن‌درشتی نیز بودند که چون از روحی قوی برخوردار نبودند، برای فرار از سختی‌ها با صدامیان همکاری کردند، یا این‌که همکاری نکردند ولی سختی‌های اسارت روان آنان را بیمار کرد.
رساندن خبر اعتصاب به بلوک ۱
زندانبانان از آسایشگاه ما هم بیرون رفتند و چون دیدند که حرف دو آسایشگاه یک چیز است، دانستند که حرف همهٔ ما یکی است؛ برای همین، به آسایشگاه‌های دیگر نرفتند و از اردوگاه بیرون رفتند. بی‌نتیجه ماندن مذاکره به معنی آغاز رسمی اعتصاب غذا بود.
نخستین روز از اعتصاب، در‌ها را برای خالی کردن سطل‌های پیشاب (ادرار) باز کردند. آسایشگاه‌ها باید سطل‌هایشان را در چاه‌های توالت که میان دو بلوک ۱ و ۲ بود، خالی می‌کردند. من و عبدالصاحب دو دستهٔ سطل را گرفتیم و بردیم. همین که به میان دو بلوک رسیدیم، برای آن‌که حرکت مشکوکی به سربازان پشت سیم‌های خاردار در بیرون اردوگاه نشان ندهیم، بی‌آن‌که رویمان را به سوی بلوک ۱ کنیم، سر‌ها را به زیر انداختیم، به سوی چاه‌ها رفتیم و در‌‌ همان حال، به گونه-ای که آزادگان بلوک ۱ بشنوند، فریاد کشیدیم: «ما اعتصاب غذا کرده‌ایم.» البته آن‌ها صدای تکبیر ما را شنیده بودند، ولی نمی‌دانستند که این تکبیر‌ها برای چیست.
آن‌چه زندانبانان می‌دیدند، این بود که بچه‎‌ها غذا نمی‌خورند؛ این درست بود، ولی بچه‎‌ها همیشه ازپیش چیزهایی مانند نان خشک، شیر خشک، شکر و بخشی از کالاهایی را که یونسکو برایشان فرستاده بود، برای روز مبادا اندوخته بودند. حتی یک سطل پر از آب را نیز در فرو رفتگی ته آسایشگاه، در پشت پتو گذاشته بودیم.
نخستین سوگواری محرم
عباس پارسایی (عباس پناه‌آبادی) پیش از رسیدن ماه محرم به زندانبانان گفته بود:
 «ماه محرم که می‌شود، اگر جلوی سوگواری این بچه‌ها را بگیرید، آن‌ها بی‌اختیار دیوانه می‌شوند؛ هیچ چیز نمی‌تواند جلوی سوگواری آن‌ها را بگیرد و من نمی‌توانم برای شما تضمین کنم که بتوانم آن‌ها را مهار کنم.»
اکنون محرم رسیده بود. از فرصت پیش آمده و بسته بودن در‌ها بیشترین بهره را بردیم و تا جایی که می‌توانستیم بدون توجه به ممنوعیت‌ها سوگواری کردیم. بچه‌ها به سیم آخر زده بودند و می‌گفتند: «هرچه می‌شود، بشود! ما سوگواریمان را می‌کنیم.» بچه‌ها روز و شب سوگواری می‌کردند و زندانبانان هم در‌ها را بسته بودند و به درون آسایشگاه-‌ها نمی‌آمدند. درواقع، صدامیان مجبور بودند که ما را آزاد بگذارند؛ زیرا شکنجه و آزار ما در آن هنگام، کار را برای آن‌ها سخت‌تر می‌کرد. چند روز بی‌آن‌که کسی جلویمان را بگیرد و شکنجه شویم، سوگواری کردیم. اما آنان این کار ما را اعلان جنگ علیه خود می‌دانستند. مراسم این محرم آمیخته‌ای از «سوگواری» و «جنگ با دشمن، در زیرِ دستان او» بود.
فیلم و فنر
اندوخته‌های خوراکی را جیره‌بندی کرده بودیم و هر روز مقدار کمی از آن را می‌خوردیم. روزهای دوم و سوم اعتصاب، بچه‌ها خود را به ضعف و غش می‌زدند تا به عراقی‌ها نشان دهند که اعتصاب ممکن است جان برخی از آزادگان را بگیرد. البته این فیلم و فنر‌ها چندان هم غیرواقعی نبود، زیرا باآن‌که بچه‌ها در مصرف اندوخته‌ها خیلی صرفه‌جویی می‌-کردند، اندوخته‌ها کم‌کم رو به پایان بود و بچه‌ها روز به روز ضعیف‌تر می‌شدند.
تازه برخی از آسایشگاه‌ها نه آبی کنار گذاشته بودند و نه از کالاهای یونسکو چیزی اندوخته بودند؛ برای همین وضعیت در آن آسایشگاه‌ها بسیار بد بود؛ تا جایی که آن‌ها از تشنگی فراوان، مجبور شده بودند آبی را بخورند که معمولاً در کنار توالت آسایشگاه بر زمین جمع می‌شد و آلوده به چیزهای کف توالت بود.
درگذشت شهید اسدی
صدامیان در وضعیت عادی اردوگاه، کار چندانی برای درمان بیماران نمی‌کردند و اکنون که ما را برای اعتصاب غذایمان، در جنگ با خود می‌دیدند، روشن بود که اگر کسی بیمار شود چه سرنوشت دردناکی را در پایان دفتر زندگی‌اش می‌نویسند. برای همین، شهید «اسدی» از بچه‌های خوب خراسان براثر بی‌اعتنایی زندانبانان، در برابر چشمان دوستانش در آسایشگاه ۱ نه از بیماری سرطان، که از بیماری اسهال خونی جان داد.
آمدن ده تن
روز دوم یا سوم اعتصاب بود که از پنجره‌ها دیدیم ده تن را به اردوگاه و سپس به بلوک ما آوردند. ریخت و قیافهٔ آن‌ها بسیار دل‌ننشین، و بدکاری و شرارت در چهرهٔ آن‌‌ها نمایان بود. نام این ده تن -که در اردوگاه رمادی ۲، آنان را «ده نفر» می‌نامیدند- «@رضا زاغی، یحیی مرادپور، محسن (مشهور به محسن آمریکایی)، مرتضی عبدال یا عبدول، اصغر زنگنه، نصرالله، سعید، اسرافیل، صمد و سلیمان» بود.
 امروز، بیشتر آزادگان یا همهٔ آن‌ها نام «محسن آمریکایی» و «رضا زاغی» را شنیده یا آن‌ها را می‌شناسند.
محسن آمریکایی کسی بود که حتی به «حاج‌آقا ابوترابی» (حجت‌الاسلام «سید علی‌اکبر ابوترابی» رهبر آزادگان ایرانی در عراق) هم رحم نکرد و به گفتهٔ برخی، نخستین کسی بود که او را لو داد.
 «رضا کدخدایی» مشهور به «رضا زاغی» هم یکی از شهروندان دزد و معتاد خرم‌شهر بود که پس از اسیر شدن او، عراقی‌ها می‌گفتند که بزرگ‌ترین دزد خودرو‌های خرم‌شهر را اسیر کرده‌ایم. تا آن هنگام هیچ یک از ما آن ده تن را نمی‌شناختیم، ولی قیافه‌های آن‌ها مانند آدم‌های خوب نبود. از میان آن‌ها تنها رضا زاغی را از آن رو می‌شناختیم که مصاحبه‌ای بسیار خیانت‌کارانه با رادیو و تلویزیون عراق کرده بود که پر از ناسزاگویی به «امام خمینی» و تعریف دروغین از خوش-رفتاری‌های صدامیان بود، که برای همین، هر آزاده‌ای آرزو داشت روزی با او روبه‌رو شود تا حقش را کف دستش بگذارد. خود او هم که این را می‌دانست، تا چند روز نخست، از ترس جانش وارد بلوک نمی‌شد.
سخن بی‌ بسم‌الله
رئیس آن‌ها -یحیی مرادپور- در هنگام اعتصاب که در‌ها بسته بود به آسایشگاه ما آمد و بی‌آن‌که «بسم‌الله» بگوید، شروع به سخن گفتن کرد. هنوز چیزی از آغاز سخن او نگذشته بود که یکی از بچه‎های نجف آباد از گوشهٔ آسایشگاه گفت: «بسم‌الله الرحمن الرحیم»؛ یعنی که چرا بی‌«بسم‌الله» سخن آغاز کردی. یحیی به سخن خود ادامه داد و گفت: «ما هم در آغاز اسارتمان سرمان بوی قورمه سبزی می‌داد (کنایه از این‌که بسیار تندرو و پرشور بودیم) و با عراقی‌ها درگیر می‌شدیم؛ ولی اکنون یاد گرفته‌ایم که نباید با آن‌ها درگیر شویم و مخالفت کنیم... اگر می‌خواهید بدانید برای چه به این‌جا آمده‌ایم، ما را فقط برای این به اردوگاه شما آورده‌اند که آشپزخانهٔ اردوگاه را راه‌اندازی کنیم...» (تا آن هنگام اردوگاه ما آشپزخانه نداشت و غذای ما را از اردوگاه انبار -که در نزدیکی اردوگاه ما بود- می‌آوردند.) همهٔ تلاش او و هدفش از این سخنان دو چیز بود: یکی این‌که می‌خواست ما را از ادامهٔ اعتصاب بازدارد؛ و دوم این‌که می‌خواست برای آمدنشان به اردوگاه ما علتی سرِهم کند. البته با همهٔ زیرکی‌اش، نتوانست این پرسش را از سر بچه‌ها بیرون کند که «چرا صدامیان این هنگامِ بسیار نابسامان را برای آوردن آن‌ها برگزیده‌اند؟»
شکستن اعتصاب
شب شام غریبان محرم ۱۳۶۳بود. مصطفی (مصطفی می‌رشجاع) را از آسایشگاه بیرون آوردند. گویا او توانسته بود از راهی با عباس –که هنوز در زندان بود- تماس برقرار کند و عباس هم به او گفته بود که «اعتصاب را بشکنید.» از کنار پنجرهٔ هر آسایشگاه که می‌گذشت، آهسته می‌گفت: «بچه‎‌ها شما را به خدا اعتصاب را بشکنید.» این حرف مصطفی بچه‌ها را دودل کرد. نمی‌دانستیم چه بکنیم؟ و کارِ درست چیست؟ به اعتصاب ادامه بدهیم یا به آن پایان دهیم؟ سود اعتصاب بیشتر است یا زیانش؟ به «استخاره» متوسل شدیم. یکی از بچه‎‌ها به‌نام «سید ابراهیم خلیلی» استخاره‌ای گرفت؛ آیه‌ای که آمد این بود: «یا ایهاالذین امنوا کلوا من طیبات ما رزقناکم...» در‌‌ همان هنگام نیز زندانبانان چند تا نان از پنجره به درون آسایشگاه انداختند و پس از این استخاره بچه‌ها نان‌ها را خوردند و به اعتصاب پایان دادند.
منشأ اعتصاب غذا
اعتصاب غذا رخدادی خودجوش بود و ازپیش برنامه‌ریزی‌یی برای آن نشده نبود؛ زیرا اگر چنین بود، برنامه‌ریزی آن باید در شورای اردوگاه انجام یا حتی مطرح می‌شد. در حالی که چنین چیزی در آن‌جا حتی مطرح نیز نشده بود. هرچند امروز برخی براین باورند که برای این کار، برنامه و قصد قبلی وجود داشته است.

جمشید سرمستانی
متولد 1346، دانش‌جوی دکتری ادیان و عرفان، ناشر، پژوهشگر، نویسنده، مترجم، سرویراستار، مدرس «زبان انگلیسی» و «ویرایش و نگارش»، مبدع شیوه‌های تازه در ویرایش و نگارش، نخستین برگزار کننده‌ی دوره‌های مجازی ویرایش در کشور، مبدع شیوه‌ی نظام‌مند حفظ قرآن کریم، عضو سرای اهل قلم، مشاور امور تولید و نشر متون.
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :