بین دو قفس
یادمانده‌های جمشید سرمستانی از جنجاس (جنگ، جبهه، اسارت)
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
نویسنده: جمشید سرمستانی - ۱۳٩٤/۱/٢٠

بگیر و ببندهای پس از اعتصاب
 پس از آن‌که اعتصاب شکسته شد، درهای آسایشگاه‌ها را باز کردند، ولی وضعیت اردوگاه یک‌باره به حالت عادی بازنگشت؛ یعنی شمار ساعت‌های بیرون‌باش و اندازهٔ خوراک روزانه هنوز به اندازهٔ پیش از اعتصاب نرسیده بود. هر شب نیز از ساعتی مشخص، باید ساعت‌ها به حالت پنج‌پنج (به ستون پنج) می‌نشستیم تا زندانبانان بیایند، سپس آن‌ها به-همراه شماری سرباز کمکی به بلوک می‌آمدند، از هر آسایشگاه پنج تن را می‌بردند، شکنجه می‌کردند و می‌آوردند.


 از آن‌جا که هم در آسایشگاه با کابل بر کمر بچه‌ها می‌کوبیدند و هم در شکنجه‌گاه بر همه جای تنمان ضربه می‌زدند، بچه‌ها در گرمای تابستان، هر لباسی را که در کیسهٔ وسایل شخصی خود داشتند- از زیرپیراهن و زیرشلوار گرفته تا پیراهن خواب- بیرون می‌آوردند و در زیر تنپوش‌های اسارت می‌پوشیدند تا کمی از سوزش و درد ضربه‌ها بکاهند. اما از آن سو، صدامیان‌ هم نمی‌گذاشتند که ضربه‌هایشان بیهوده هدر برود؛ هر کس را که می‌بردند، به‌جز شورت، همهٔ لباس‌هایش را در می‌آوردند، چند دقیقه او را زیر دوش حمام می‌-بردند و سپس با مشت و کابل و هر چه داشتند، بر تن لخت و خیس او می‌زدند؛ به‌طوری که وقتی برمی‌گشتند، نمی‌شد جایی را در تنشان یافت که سیاه و خون‌مرده نباشد.
زندانبان صد و بیست کیلویی
یکی از زندانبانان اردوگاه که او را «علی گروهبان دو» می‌نامیدیم، سربازی درشت‌تن با وزنی نزدیک به صد و بیست کیلو بود که گویی خمیر دو آدم را در کالبد او چپانده بودند. بچه‌های ما نیز گذشته از آن‌که نوجوان بودند، به‌ علت کمبود خورد و خوراک، بیماری‌های پی‌درپی، و ‌ شکنجه‌های روحی و جسمی، همگی ضعیف و لاغر بودند. او «سید هادی حسینی» را که شانزده سال بیشتر نداشت، پس از زدن با مشت و کابل، بر کمر خواباند و با دو پا بر سینه‌اش ایستاد. سید هادی هنگامی که به آسایشگاه آمد، دیگر نمی‌توانست به‌آسانی نفس بکشد و دچار خفگی می‌-شد؛ او تا مدت‌ها از این شکنجه در رنج بود و @امروز نیز از این ناراحتی رنج می‌برد.
تصمیمِ حمله به ده تن
صمد چمنی و سید @نصرتی حکم «نیروی ضربت» و «مشت آهنین» را برای بلوک داشتند. آن‌ها کارهایی را انجام می‌دادند که پذیرش انجام آن-‌ها پی‌آمدهای ناگواری داشت. سید نصرتی بسیار نترس بود و ضربه شست‌ها و شکنجه‌های زندانبانان نتوانسته بود او را سر جایش بنشاند. باآن‌که دنیای اسارت جایی نبود که کسی در آن دربرابر زندانبانان بایستد و ابرازِ هستی کند، اما او حتی جلوی خشن‌ترین نگهبان اردوگاه یعنی «علی گروهبان دو» هم می‌ایستاد و حرفش را می‌زد.
روزهای نخستِ آمدن ده تن بود که به سید و صمد گفتم: «بیایید تا هنوز این ده تن مسلط نشده‌اند، ضربه شستی به آن‌ها نشان دهیم.» به یاد ندارم که آیا آنان با این تصمیم موافقت کردند یا نه؛ ولی چون تا هنگامی که صمد در اردوگاه بود، زمینه‌های اجرای این تصمیم فراهم نشد، پس از رفتن او نیز نتوانستیم این تصمیم را عملی کنیم.
تبعید سران بلوک ۲
آن‌ها پس از شکسته شدن اعتصاب، بی‌درنگ عباس پارسایی (پناه آبادی)، و پس از چندی، مصطفی می‌رشجاع، جلیل هاشمی، یاور عبدی، رضا حائری و صمد چمنی را به استخبارات (سازمان اطلاعات عراق) در بغداد بردند و پس از مدتی آن‌ها را به اردوگاه «انبار» تبعید کردند.
عباس پارسایی داستان رفتن به استخبارات را این‌گونه برایم بازگو کرده است:
 «ما را به استخبارات بغداد بردند. در آن‌جا نخستین کسی را که دیدیم «صارم» از سپاه پاسداران ایلام و از فرماندهان سپاه بود که با لباس پاسداری اسیر شده بود. او را بسیار شکنجه کرده بودند. «علی‌رضا عباسی» و «علی‌رضا پارسا» هم به جرم فرار از اردوگاه در آن‌جا بودند. آن‌ها را هم بسیار شکنجه و از پا به پنکه آویزان کرده و چرخانده بودند.
 قرار بود ما را به جرم تحریک آزادگان به اعتصاب محاکمه کنند. هنوز چیزی از رفتن ما به آن‌جا نگذشته بود که دیدیم آمدند و کابل‌ و چوب‌ها، و ابزارهای شکنجه را برداشتند و بردند. این کار آنان برایمان بسیار پرسش‌دار بود. ساعتی بعد مترجم آمد و گفت: «خیلی شانس آوردید. رئیس القاعد (یعنی صدام) شما را عفو کرده است.» این حرف آن‌ها از کار قبلیشان برایمان شگفت‌آور‌تر بود. سپس ما را به «اتاق سه‌گوش» معروف بردند. (این اتاق از آن رو معروف است که همهٔ آزادگان را پیش از بردن به اردوگاه به آن‌جا برده‌اند.) صارم نیز در آن‌جا بود. کمی بعد نیز ما را از آن‌جا به «اردوگاه انبار» (عنبر) بردند. سپس دانستیم که همهٔ این رفتارهای انسان‌مانند آن‌ها برای این بوده است که هیأتی از سازمان ملل در راه بوده تا از آن‌جا بازدید کند. بسیار خوش‌شانس بودیم که رفتنمان به بغداد با آمدن آن هیأت هم‌زمان شده بود؛ زیرا در غیر این صورت، پیدا نبود که چه بر سرمان می‌آوردند.»
مارمولک بازی
روزهای نخست، ده تن در اتاقی بیرون از بلوک زندگی می‌کردند و جرأت آمدن به میان بچه‌ها را نداشتند. آن‌ها بسیار با ترس، گام‌به‌گام و فریب‌کارانه پا به اردوگاه می‌گذاشتند. «رضا زاغی» که حتی جهت قبله را نمی‌دانست، برای حفظ ظاهر و فریب بچه‎‌ها نماز می‌خواند. یحیی «مرادپور» و «محسن آمریکایی» که نه خدا را می‌شناختند و نه پیغمبر او را، در مجلس ختم «شهید اسدی» شرکت کردند، با بچه‌ها قرآن خواندند، ابراز همدردی دوستانشان را نیز به بچه‌ها رساندند و سپس همراه با بچه‌ها، به دعا برای تن‌درستی «امام خمینی» و نابودی صدام آمین گفتند تا اطمینان بچه‎‌ها را به‌دست آورند. این درحالی بود که کارهای آنان در اردوگاه، دشمنی آنان با «امام» و دوستیشان با «صدام» را برای بچه‌ها روشن کرد.
گرفتن مسئولیت‌ها
پس از چندی، عراقی‌ها همهٔ مسئولیت‌های اردوگاه -مسئولیت بلوک ۱ و ۲، و مسئولیت حانوت (فروشگاه چندکالایی) و آشپزخانه- را به ده تن دادند و خودشان نیز با جدیت شروع به پشتیبانی از آنان کردند؛ هرکس کوچک‌ترین مخالفتی با آن‌ها می‌کرد، سر و کارش با عراقی‌ها بود و هیچ کس حق نداشت به آن‌ها بگوید «بالای چشمتان ابروست». یحیی مسئول اردوگاه، اسرافیل مسئول بلوک ۲، صمد -@یا شاید نصرالله- مسئول بلوک ۱، سعید مسئول آشپزخانه و سلیمان مسئول کارهای ساختمانی اردوگاه شد. «جیم» و دار و دسته‌اش هم تا امروز کمک‌کار صدامیان بودند، از این پس دستیار آن‌ها شدند.
آغاز حکومت ده تن و جاسوسان
صدامیان پس از آن‌که چندین روز و شب به‌سختی بچه‌ها را زدند و شکنجه کردند، دنبالهٔ کار را که‌‌ همان شناسایی عوامل اعتصاب، و سرکوب بیشتر آن‌ها بود، به ده تن سپردند؛ سپس خودشان را کنار کشیدند و در جایگاه پشتیبان ده تن، دورادور گزارش پیشرفت کار را از آن‌ها می‌گرفتند تا صاحبان نام‌هایی را که ده تن به آنان می‌‎دادند، از زنده بودن پشیمان کنند. در دوران حکومت ده تن، زندانبانان را تنها هنگام گرفتن آمار گرفتن و برای برخی کارهای انگشت‌شمار می‌دیدیم و همهٔ کارهایی که پیش از این به دست زندانبانان انجام می‌شد، به‌ویژه کتک و شکنجه، از این پس به دست ده تن داده شد.
جداسازی جاسوسان
جاسوسان اردوگاه تا پیش از این در آسایشگاه‌ها و در میان بچه‌ها زندگی می‌کردند، ولی چند هفته پس از آمدن ده تن، «جیم» و دوستانش را به اتاقی کوچک در گوشهٔ بلوک بردند. جدا شدن جاسوسان از بچه‌ها درظاهر به‌سود ما بود، ولی ده تن کسانی نبودند که به سود ما کار کنند؛ آن‌ها طبق طرحی از پیش تعیین شده، این کار را برای این انجام دادند تا جاسوسان بتوانند کسانی را که گرایشی به آن‌ها دارند، از آسایشگاه‌ها به نزد خود ببرند و بدون مزاحمت و نصیحت دیگران، آن‌ها را مانند خودشان کنند. در واقع ده تن با این کار می‌خواستند زمینه‌ای برای یارگیری جاسوسان فراهم کنند.
یارگیری جاسوسان
نخستین ساکنان اتاق جاسوسان، «جیم»، «عین»، «سین»، «هـ» و یکی دو تن دیگر بودند که برخی از آن‌ها –نمی‌دانم کدام یک- بعد‌ها به منافقین پناهنده شدند. اینان به دستور ده تن، بی‌درنگ به سراغ کسانی رفتند که احتمال می‌دادند به آن‌ها بپیوندند.
هم‌سیگاری‌ها
نخستین گروهی که جاسوسان احتمال پیوستن آن‌ها به خود را می‌دادند، «هم‌سیگاری‌ها» بودند. هم‌سیگاری‌ها کسانی بودند که نقطهٔ پیوند آن‌ها با جاسوسان، «سیگار» بود. آن‌ها در آسایشگاه‌ها برای کشیدن سیگار با جاسوسان هم‌نشینی و دوستی داشتند و جاسوسان نیز ازهمین‌رو نخست به سراغ آنان رفتند و بسیاری از آنان نیز این دعوت را پذیرفتند.
دادن سیگار به سیگاری‌ها
این در حالی بود که بچه‌ها هوای سیگاری‌ها را داشتند و سیگار آنان را از سهمیهٔ یک و نیم دیناری خود (که در آن هنگام نزدیک سیصد ریال بود) فراهم می‌کردند تا مبادا آنان برای فراهم کردن سیگار خود به زندانبانان و جاسوسان نزدیک شوند.
چرایی جاسوسی
جاسوسان به چند علت برای زندانبانان جاسوسی می‌کردند:
برای رهایی از کتک‌ها و شکنجه‌ها و کاستن از سختی‌های اسارت.
برای رهایی از دل‌پریشانی و احساس امنیت کردن.
برای برخورداری از مزایای ناچیزی که برای آنان اهمیت داشت؛ مزایایی مانند: ساعات بیرون‌باش بیشتر، سهمیهٔ خوراک بیشتر.
برای پشت کردن به ارزش‌های گذشته؛ لج‌بازی با دوستان پیش و برای انتقام گرفتن از کسانی که امروز دیگر هم‌باور آنان نبودند.
برای این‌که امیدی به برگشتن به ایران و ترس از مجازات نداشتند؛ مانند کسانی که ایمان خود به آخرت و ترس از مجازات را ازدست داده‌اند.
درمواردی نیز به‌علت طرد شدن از سوی دوستان.
تشکیل آسایشگاه ۳
کم‌کم، شمار پیوستگان به جاسوسان بیشتر شد و زندانبانان برای آن‌که بتوانند آن‌ها را در یک‌جا بگنجانند، ساکنان پیشین آسایشگاه ۳ را در میان آسایشگاه‌های دیگر پخش کردند و جاسوسان و دوستانشان را به آن‌جا بردند. سپس دوستان جاسوسان نیز دوستان خود را به آن آسایشگاه بردند.
 سرانجام، تا هنگامی که ساکنان این آسایشگاه به بلوک ۳ رفتند، می‌شد آن‌ها را به شش دسته تقسیم کرد: جاسوسان، دوستان جاسوسان، بریدگان، شُل‌پیچ‌ها، کوچاندگان و خودرفتگان.
جاسوسان
شمار جاسوسان آسایشگاه ۳ از انگشتان دو دست بیشتر نبود. برخی از آنان از‌‌ همان روزهای نخست، و برخی دیگر پس از آمدن ده تن، به همکاری با صدامیان و لو دادن آزادگان دست‌اندرکار برنامه‌های بلوک پرداختند.
دوستان جاسوسان
دوستان جاسوسان کسانی بودند که در هنگام سکونت جاسوسان در آسایشگاه‌ها با آنان دوستی و نشست و برخاست داشتند و هنگامی که جاسوسان به آسایشگاه ۳ رفتند، پس از چندی آنان را به نزد خود بردند.
بُریدگان
بریدگان کسانی بودند که سختی‌های اسارت آنان را خسته کرده بود و به‌دنبال جایی بودند که زندگی اسارت بر آنان کمی آسان‌تر بگذرد. برخی از آنان از روزگار، و برخی دیگر، از دوستان خود بریده بودند.
شُل‌پیچ‌ها
دستهٔ دیگری از بُرده‌شدگان به آسایشگاه ۳، کسانی بودند که پیچشان شُل بود و ممکن بود در دست‌انداز‌ها پیچشان باز شود. آنان رفتارشان مانند جاسوسان و دوستان آن‌ها نبود، ولی ده تن امیدوار بودند که با آمدن به آن آسایشگاه رفته‌رفته مانند آنان شوند. این گمان آنان چندان هم بیهوده نبود؛ زیرا برخی از آنان از‌‌ همان روزهای نخست، پیچشان باز می‌شد؛ نماز را کنار می‌گذاشتند و تلویزیون عراق را –که در آن هنگام ناسالم بود- تماشا می‌کردند پاسور بازی می‌کردند.
کوچاندگان (تبعیدشدگان)
برخی دیگر، هیچ همانندی‌یی با جاسوسان و دوستان آن‌ها نداشتند و ده تن، آن‌ها را برای این به آسایشگاه ۳ برده بودند که آنان را شبانه-روزی زیر نگاه داشته باشند تا نتوانند کاری برخلاف خواستهٔ آنان و صدامیان انجام دهند.
خودرفتگان
برخی دیگر نیز به خواست خود و با این قصد به آسایشگاه ۳ می‌رفتند تا شمار بچه‌های خوب را در آن‌جا بیشتر کنند، اما از آن‌جا که برخی از اینان از بن‌مایه و ارادهٔ خوبی برخوردار نبودند، پس از چندی، جوِ غالب آن‌جا، آنان را نیز همرنگ خود می‌کرد.
هدف از تشکیل آسایشگاه ۳
هدف اصلی صدامیان و ده تن، پرورش جاسوس نبود، زیرا نیاز آن‌ها با‌‌ همان جاسوسان برآورده می‌شد؛ هدف اصلی آن‌ها جدا کردن بچه‌ها از دین و باور‌هایشان بود. با آن‌که دینِ شناس‌نامه‌ای صدامیان و ده تن «اسلام» بود، اما می‌خواستند همهٔ ما را به کسانی تبدیل کنند که در پندار و رفتار از دین بریده باشیم. این‌که این چه سودی برای آنان داشت، خود جای بررسی دارد.
 آنان پس از این نیز از پا ننشستند و برای گسترده‌تر کردن آسایشگاه ۳ و تبدیل آسایشگاه‌های دیگر به این آسایشگاه، حتی در بلوک ۱ برنامه‌ریزی و تلاش بسیار کردند.
امر به‌معروف ممنوع!
بچه‌ها کسانی را که به آسایشگاه ۳ رفته بودند، به حال خودشان‌‌ رها نکردند و پیوسته آن‌ها را نصیحت می‌کردند. نصیحت‌های بچه‌ها بر ساکنان آسایشگاه ۳ بی‌تأثیر نبود و گاهی، به درخواست آنان برای بیرون رفتن از آن آسایشگاه می‌انجامید؛ برای همین، زندانبانان و ده تن راهی را برای رویارویی با آن پیش گرفتند: «هر کس کسی را امر به‌معروف می‌کرد، او را به سخت‌ترین شکل شکنجه می‌کردند.»
پیام فضیلت (حسین پوره)
 یکی از کسانی که به آسایشگاه ۳ کوچانده (=تبعید) شده بود تا زندگی را بر او سخت کنند، نزدیک‌ترین دوست من، «پیام فضیلت» (حسین پوره) بود که در آن هنگام پانزده سال داشت. حسین با آن‌که کم‌سال و یک سال کوچک‌تر از من بود، بهرهٔ فراوانی از خرد برده بود. او که آدمی بی‌باک بود، حتی با اسرافیل –که از شکنجه‌گران ده تن بود- رودررو شد و برای همین کارش، علی گروهبان دو و اسرافیل به ‌سختی او را زدند. او که در ورزش رزمی تکواندو هم مهارت داشت، یک شب سین -جاسوس بزرگ بلوک ۲- را در آسایشگاه، در جلوی چشم جاسوسان دیگر، همچون کیسه بوکس باشگاه، زیر ضربه‌های خود گذاشت و فردای آن، ده تن، پاسخ کار او را در اتاق شکنجه دادند.
گاهی در حیاط بلوک با حسین قدم می‌زدم و او از وضعیت بد آسایشگاه ۳ برایم می‌گفت. جاسوسان نیز تهدید می‌کردند که اگر می‌خواهید سروکارتان با ده تن نیفتد، با آن‌چه در آسایشگاه ۳ می‌گذرد، کاری نداشته باشید.
حسین از بودن در آن‌جا بسیار در رنج بود و درخواست‌های پی‌درپی او برای بیرون رفتن از آ‌ن آسایشگاه همواره با مخالفت ده تن روبه‌رو می‌شد، زیرا هدف آنان از بردن حسین به آن‌جا آزردن و زیر نگاه گذاشتن او بود. اما از سویی نیز بودن او در آن‌جا مایهٔ امید و دل‌گرمی برای کسانی بود که یا هنوز گمراه نشده بودند و یا پس از گذراندن دورهٔ گمراهی، به خود آمده و چون نمی‌توانستند خود را از آن‌جا برهانند، درپی یافتن دوستانی نزدیک به خود برآمده بودند. ده تن پس از آن‌که دیدند او روی شماری از بچه‌های آسایشگاه ۳ تأثیر گذاشته و دوباره آنان را نمازخوان کرده، تصمیم گرفتند او را از آن‌جا بیرون کنند.
آزادی از تبعیدگاه
 پایان پاییز سال ۱۳۶۳ بود که ده پانزده تن از بچه‌‎هایی را که به آسایشگاه ۳ کوچانده شده بودند، پس از آن‌که از ایجاد تغییر در آن‌ها ناامید شدند، از آن‌جا به آسایشگاه‌های دیگر برگرداندند. آن‌ها برای این‌که این ناخرسندی خود از بودند در آن‌جا را در عمل نیز به ده تن نشان دهند، مجبور شدند تا با جاسوسان آسایشگاه ۳ –که طرف‌دار ده تن بودند- درگیر شوند. آنان پس از رهایی از آسایشگاه ۳ چنان خوش‌حالی می‌کردند که گویی از اسارت به ایران بازگشته‌اند. حسین نیز که در میان آنان و سردستهٔ آن‌ها بود، به آسایشگاه ما آمد.
شکل‌گیری شبکه‌های جاسوسی
جاسوس‌های بلوک با پشتیبانی ده تن و به‌کار گیری خرده جاسوسان، با تشکیل دادن شبکه‌های جاسوسی کوچکی که همگی از آسایشگاه ۳ هدایت می‌شدند، همهٔ اوضاع را زیر نظر داشتند و حتی کوچک‌ترین خبر‌ها را به ده تن می‌رساندند. ده تن نیز برخی خبر‌ها را به صدامیان می‌-دادند و چون صدامیان به آن‌ها وکالت کتک و شکنجه داده بودند، برای برخی خبر‌ها، خودشان اقدام می‌کردند.
انتقام گیری
اکنون دیگر ده تن کاملاً بر اردوگاه مسلط شده بودند؛ زیرا به‌علت پراکنده شدن دست‌نشاندگان آن‌ها در آسایشگاه‌ها، سازمان و ارتباط‌های درونی بلوک از کار افتاده بود و راه‌بری سازمان‌یافته‌ای در بلوک وجود نداشت. آن‌ها هر روز کسانی را که در هنگام اعتصاب یا پیش از آن در اردوگاه فعالیت می‌کردند، می‌بردند و زیر کتک، سیاه‌شان می‌کردند: آن کس که روزی در آسایشگاه برای بچه‌ها دعا خوانده بود، کسی که با جاسوس‌ها بگو مگو کرده بود، آنکه در قنوت نمازش امام را دعا کرده بود، و کسی که بچه‎‌ها تا اندازه‌ای از او سخن‌شنوی داشتند و... همگی در لیست انتقام ده تن رفتند و هر روز یکی را می‌بردند، و سرو صورتش را با مشت و سیلی و کابل، سیاه و کبود می‌کردند. یک روز «محمودرضا محسنی‌فر» (دکتر محسنی‌فر امروز) را بردند؛ هنگامی که برگشت، چهره‌اش چنان کبود و باد کرده و ترسناک شده بود که به‌سختی می‌شد او را شناخت. آن‌چه نوشته‌ام نمی‌تواند آن‌چه را آنان بر سر ما آوردند بیان کند.
دشمنی با هم‌وطن
از این در شگفت بودم که «کسانی که تا پیش از این نه ما را دیده بودند و می‌شناختند و نه بدی و آزاری از ما به آن‌ها رسیده بود، چرا و چه‌گونه می‌‌توانستند تا این اندازه در دشمنی و آزاررسانی به ما، از دشمن پیشی بگیرند؟»
پاسخ این پرسش در این واقعیت نهفته که «دشمنی آنان با باورهای ما، آنان را از ما دور، و به دشمن نزدیک و چنین سنگدل کرده بود»؛ خطری که همواره در کمین صاحبان باورهای خدایی بوده و هست. دشمنانِ باور‌ها –نه مخالفان باورها- هرگاه زمینه و توانی برای دشمنی بیابند، مهارت خود در دشمنی را این گونه نشان می‌دهند.

مسئولان جدید آسایشگاه‌ها
زندانبانان حتی اختیارِ برداشتن و گماشتن (=عزل و نصب) مسئولان آسایشگاه‌ها را نیز به ده تن سپردند و آن‌ها نیز مسئولان برگزیدهٔ بچه‌ها را یکی‌یکی بر‌داشتند و جاسوس‌های بلوک و دست‌نشاندگان خود را به‌جای آن‌ها ‌گماشتند. اکنون دیگر آسایشگاه‌ها نیاز به جاسوس نداشتند، زیرا مسئول و معاون هر آسایشگاه، به‌طور آشکار و رسمی، فرمان‌بر، دست‌نشانده و جاسوس ده تن و زندانبانان بودند و دیگر کسی نمی‌توانست کوچک‌ترین کاری را دور از چشم ده تن و زندانبانان انجام دهد. حتی ارتباط و سازمانی که پیش از این در میان آسایشگاه‌ها بود نیز از میان برداشته شد.
 «اسرافیل، مسئول آسایشگاه ما - «عبدالرسول قدوسی» - را برداشت؛ «علی» و «امیر» را از آسایشگاه دیگر به آسایشگاه ۲ آورد و علی را مسئول و امیر را معاون آسایشگاه کرد. (نام خانوادگی این دو را به‌عمد ننوشته‌ام.)
علی و امیر با بی‌شرمی به من و عبدالصاحب گفتند: «ما برای این به آسایشگاه شما آمده‌ایم که شما را زیر نگاه داشته باشیم.» برای همین، جای من و عبدالصاحب را به کنار خود بردند تا بتوانند حتی حرف‌هایمان را نیز بشنوند.
تا پیش از این، هنگامی که زندانبانان پس از آمار عصر از بلوک بیرون می‌رفتند، می‌توانستیم کارهایی انجام بدهیم؛ اما اکنون دیگر کار‌ها و حتی سخنان ما شب و روز دیده و شنیده می‌شد. آن‌ها مأموریت داشتند تا کارهایی که عراقی‌ها ممنوع کرده بودند (مانند: خواندن دعا، نماز جماعت، برگزاری مناسبت‌های مذهبی و انقلابی مانند دهه‌ی فجر و جز این‌ها) در آسایشگاه‌ها انجام نشود و اگر کوچک‌ترین کاری در این راستا می‌کردیم، فردا در اتاق شکنجه مه‌مان اسرافیل و یحیی بودیم.
همدلی ممنوع!
ماهیانه کالا برگی به ارزش یک و نیم دینار (برابر سیصد ریال) به هر آزاده‌ داده می‌شد که باید با آن، چیزهایی مانند مسواک، خمیر دندان، تیغ، شکر و خرما می‌خریدیم. از آن‌جا که خریدن همهٔ این کالا‌ها با کالابرگ یک تن ممکن نبود، باید چند تن پولمان را روی هم می‌گذاشتیم و از برخی کالاهای غیرشخصی (مانند شکر، خرما و خمیر دندان) به‌صورت گروهی استفاده می‌کردیم. آسایشگاه ما پا را از این نیز فرا‌تر نهاده و کالابرگ‌های همهٔ آسایشگاه را روی هم گذاشته بود و چون این کار نتیجهٔ خوبی هم داده بود، برخی آسایشگاه‌های دیگر نیز همین الگو را کردند. اما اجرای این الگو نیازمند دوستی، همدلی و هماهنگی همه‌ی اعضای یک آسایشگاه بود. این دوستی و همدلی در آسایشگاه بچه‌های حزب‌اللهی ایجاد شده بود، ولی در آسایشگاه جاسوسان حتی احتمال پدید آمدن آن هم وجود نداشت.
اما ده تن سبک‌هایی از زندگی را که نیازمند یا ایجادکنندهٔ همدلی و دوستی و اتحاد بچه‌ها بود، برنمی‌تابیدند. برای همین ما را مجبور کردند تا هر کس به‌تنهایی خرید خود را انجام دهد. و آن‌چه را به‌صورت گروهی و آسایشگاهی مصرف می‌کردیم میان همهٔ آسایشگاه بخش (=تقسیم) کردند.
دوره، دورهٔ ماست
یک شب «امیر»، معاون آسایشگاه و مهرهٔ اسرافیل بلند شد و گفت: «حالا که قدرت در دست ماست، چون عقاب بر سر شما می‌چرخیم. (کنایه از این‌که همهٔ کار‌هایتان را زیر دید خود داریم و اگر دست از پا خطا کنید سر و کارتان با ده تن است.) هر وقت که قدرت به دست شما افتاد یا به ایران برگشتیم، هر کاری که خواستید، بکنید.»
آن‌ها بدون آن‌که از جاسوسی خود برای ده وطن‌فروش ایرانی شرم کنند، آشکارا اینجاسوسی را به‌زبان می‌آوردند. این دورهٔ اختناق که هیچ هنگام دیگری در اسارت مانند آن را به چشم ندیدیم، نزدیک شش ماه به درازا کشید.
شکلات زادروز صدام
صدامیان برای نخستین بار در دوران اسارت ما دست به‌جیب شدند و با گشاده‌دستی خود شق‌القمر کردند: زادروز صدام که فرا رسید، از بیرون اردوگاه پلاستیکِ شکلاتی با وزن نزدیک نیم کیلو آوردند؛ به آسایشگاه دادند و گفتند: «این شیرینی زادروز رئیس‌القاعد، صدام حسین است.» آن را به مسئول آسایشگاه دادند تا در میان ما بخش (=تقسیم) کند؛ هر آزاده‌ یک شکلات. پس از آن‌که شکلات‌ها تمام شد، با ناباوری دیدیم که به هر تن یک شکلات رسید، اما یکی کم آمد. یک شکلات ارزشی نداشت، ولی گویی شمار شکلات‌ها را به‌گونه‌ای تنظیم کرده بودند که یک تن بی-شکلات بماند!
حتی امروز هم هرچه می‌خواهم دلیلی برای خود جور کنم تا این کار آن‌ها را بی‌ قصد و مرض بدانم، نمی‌توانم؛ زیرا افزودن یک شکلات بی‌ب‌ها به نیم کیلو شکلات برای آن‌ها هیچ کاری نداشت. شاید آن‌ها می‌پنداشتند با این کارشان، می‌توانند ما را از هم ناخرسند کنند. اما این رفتار آنان نمی‌-توانست برای ما که حتی از جانمان نیز برای یک‌دیگر مایه می‌گذاشتیم، مشکلی درست کند. ما در میان خود، به‌گونه‌ای با هم کنار می‌آمدیم؛ ولی این کار نشانگر آن بود که آنان حتی هنگامی که می‌خواهند خود را آدم نشان دهند و ادای انسان‌دوستی درآورند هم نمی‌توانند بددرونی (=بدذاتی) و دشمنی خود را پنهان کنند.
مرگ بر صدام
یک روز هنگام بیرون‌باش صبح، در حیاط بودیم که پیش از پایان وقت، سوت درون‌باش را زدند. به آسایشگاه‌ها رفتیم و در‌ها را بستند. دانستیم که باید خبر تازه‌ای شده باشد، ولی نمی‌دانستیم چه شده است. یحیی، اسرافیل، محسن آمریکایی و دار و دسته‌شان آمدند، یکی یکی درِ آسایشگاه‌‌ها را باز کردند و از هر آسایشگاه نام چند تن را ‌خواندند و به بیرون بردند. از آسایشگاه ما نیز، من و یکی دو تن دیگر را بیرون بردند و رفتند تا کسان دیگری را هم از آسایشگاه‌های دیگر بیاورند. همهٔ گمان‌رفتگان (=مظنونان) را گرد هم آوردند و به اتاق زندانبانان بردند. محسن آمریکایی گفت: «هر چه می‌کشید از دست خودتان می‌کشید. «از ماست که برماست.»» سپس رائد (سرگرد) علی آمد و تازه دانستیم که چه شده است. یک تن –که ما احتمال می‌دادیم از دست‌نشاندگان ده تن باشد- روی در یکی از توالت‌ها «مرگ بر صدام» نوشته بود. خبرش را به گوش صدامیان رسانده بودند و می‌خواستند بدانند کار چه کسی بوده است. ما را یکی‌یکی به اتاق می‌بردند. رائد علی و سربازانش در آن‌جا ایستاده بودند؛ زندانبانان چیزی در دست نداشتند، اما رضا زاغی کابلی بزرگ و کلفت در دست گرفته بود و بچه‌ها را می‌زد تا نویسنده را پیدا کند. چند تن را زد ولی هیچ کس این کار را به گردن نگرفت. پس از آن‌که دانستند این کار، کار هیچ یک از ما نبوده، گفتند: «ما می‌دانیم که یکی از شما‌ها این شعار را نوشته است. فعلاً ر‌هایتان می‌کنیم، اما این را بدانید که از حالا به بعد هر اتفاقی در بلوک بیفتد، نخست به سراغ شما می‌آییم.» دست آخر هم برای آن‌که این کارشان بیهوده نمانده باشد و کسی را به‌عنوان گناه‌کار به رائد علی تحویل داده باشند، یکی از بچه‌های آذربایجان به نام «ایاز@» را از می‌انمان بیرون کشیدند؛ یک ماه در بد‌ترین شرایط او را به زندان بلوک انداختند و هر روز چند بار او را به زیر مشت و کابل و چوب می‌گرفتند.
تلاش برای بی‌دین کردن آزادگان
در آغاز اسارت می‌پنداشتیم که صدامیان تنها درپی آزار و شکنجهٔ روحی و جسمی و توهین کردن به آزادگان هستند؛ ولی رفته‌رفته دریافتیم که آن‌ها دو دسته‌اند: زندانبانانی که در درون اردوگاه، آزادگان را شکنجه می‌کنند، و کسانی که بیرون از اردوگاه برای ایجاد تغییر در باور‌ها و رفتارهای آزادگان نقشه می‌کشند.
آنان می‌خواستند به جهانیان و دولت و ملت ایران بگویند که «شما برحق نبودید و با دست یازیدن به دروغ، رزمندگانتان را به جبهه فرستاده‌اید؛ برای همین، هنگامی که واقعیت‌ها در دسترس آزادگان ایرانی گذاشته شد، از باورهای خود دست کشیدند.» نتیجهٔ این ادعا این می‌شد که رزمندگان در حقانیت دفاع از کشور خود دچار تردید شوند و به جبهه نیایند تا درپی خالی شدن جبهه‌ها نیز عراق پیروز جنگ شود.
آن‌ها هنگامی می‌توانستند به دست‌یابی به این هدف پلید امیدوار شوند که آزادگان ایرانی بدون هیچ گونه فشار و شکنجه‌ای حاضر شوند علیه نظام جمهوری اسلامی مصاحبه کنند، به امام و مسئولان کشورشان توهین کنند، و به مردم سفارش کنند تا به جبهه نیایند. اما برای رسیدن به این هدف‌ها یک مانع بزرگ داشتند: باورهای انقلابی آزادگان ایرانی که از باورهای دینی سرچشمه می‌گرفت.
بنابراین، آنان برای این‌که باورهای انقلابی ما را سست یا نابود کنند باید نخست باورهای مذهبی ما را نیست می‌کردند. برای همین، برنامه‌ها و نقشه‌های فراوانی اجرا می‌کردند تا آزادگان را به سوی بی‌دینی سوق دهند و در نتیجه، آنان را از نظام روی‌گردان کنند تا به خواسته‌های صدامیان تن دهند.
به زبان دیگر همهٔ رزمندگانی که باورهای دینی استواری داشتند، برای دفاع از اسلام راهی جز دفاع از انقلاب، امام و نظام اسلامی نداشتند؛ بنابراین صدامیان باید مانع بزرگِ باورمندی (=اعتقاد) آزادگان به آموزه‌های دینی را از سر راه خود برمی‌داشتند.
نمود‌ها و مصداق‌های باورمندی آزادگان به آموزه‌های دینی در نزد صدامیان، برگزاری نماز جماعت، سوگواری، برنامه‌هایی برای جشن‌ها و مناسبت‌های انقلابی و مذهبی، اذان گفتن، قرائت قرآن برای دیگران، خواندن نماز شب، و حتی برخی اردوگاه‌‌ها خواندن نماز بود.
ابزارهایی که برای دست‌یابی به این هدف به‌کار می‌گرفتند: پخش فیلم‌های بد، پخش ترانه (که کارکرد آزاررسانی هم داشت)، دادن ابزارهای قمار (پاسور و تخته نرد)، ترویج اخبار دروغی مبنی بر انجام کار ناشایست، برای ازبین بردن زشتی کارهای بد و عادی نشان دادن آن در میان آزادگان، ممنوع کردن امر به‌معروف و و نهی از منکر و تنبیه کسانی که دیگران را امر به معروف یا نهی از منکر می‌کردند و یا آنان را از پیوستن به صدامیان بازمی‌داشتند.
اگر آزادگان ایرانی تن به خواست صدامیان می‌دادند، آنان با بهره‌گیری از رسانه‌های تبلیغاتی، از آزادگان استفادهٔ بد می‌کردند و با آوردن آنان در تلویزیون عراق و اظهار پشیمانی، مردم و رزمندگان ایران را در مقاومتشان سست می‌کردند. اما آزادگان اجازه ندادند چنین شود. البته ریزش‌هایی هم داشتیم، اما بسیار اندک بود و نتیجه و سرانجام اسارت؛ استقامت، بردباری آزادگان و پیروزی ملت ایران بود.
صدامیان برای دست‌یابی به هدف‌هایشان، در بیرون از اردوگاه نقشه‌هایی برای آزادگان می‌ریختند و سپس آن‌ها را به‌دست زندانبانان می‌سپردند تا با نرمی‌ نیرنگ‌آمیز یا با زور، آن‌ها را اجرا کنند.
یکی از راه‌های آنان برای دور کردن آزادگان از دین، نشاندن آنان پای تلویزیون بود. آنان برای عملی کردن نقشهٔ خود دست به کار شدند.
تلویزیون ناخواسته
صدامیان که حتی حاضر نبودند برای آسایش آزادگان یک سطل پلاستیکی به آنان بدهند، اصرار فراوانی بر این داشتند که به هر آسایشگاه یک تلویزیون بدهند.
نخست، یک تلویزیون به آسایشگاه ۳ (آسایشگاه بریدگان) دادند. چون بیشتر بچه‌های آسایشگاه ۳ با تلویزیون مشکلی نداشتند، آن را پذیرفتند. اما مشکلی که پیش آمد این بود که هر چند گاهی یک بار همهٔ ما را به آسایشگاه ۳ می‌بردند؛ همگی مجبور بودیم به آن‌جا برویم و تلویزیون تماشا کنیم؛ در غیر این صورت، باید تن‌هایمان را برای فرود کابل‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ و دسته کلنگ آماده می‌کردیم. البته آنان با همهٔ ددمنشی و گاونمایی، به‌گونه‌ای رفتار می‌کردند که تا جایی که می‌شود، با مقاومتی ازسوی آزادگان روبه‌رو نشوند. برای همین، نقشهٔ خود را گام‌به‌گام و خزنده پیش بردند:
هفتهٔ نخست، فیلم «محمد رسول‌الله» را برایمان به نمایش گذاشتند.
هفتهٔ دوم، فیلم «عمر مختار» را آوردند.
هفتهٔ سوم، فیلم «حسن کچل» را گذاشتند.
و سرانجام، در هفته‌ی‌ چهارم یک نمایش رقص و آواز عربی آوردند.
اگر کسی سرش را به زیر می‌انداخت یا از تلویزیون می‌چرخاند، سروکارش با صدامیان می‌افتاد. همه را کف آسایشگاه، و بچه‌هایی را که می‌خواستند زیر نگاه بگیرند، در ردیف جلو نشاندند. همین که فیلم را گذاشتند، «احمدرضا طهماسبی» در ردیف جلو، بلندبلند شروع به خواندن «دعای فرج» کرد و دیگران نیز با او هم‌نوا شدند. صدامیان که کارشان نگرفته بود، با کتک و ناسزا گفتند:
 «می‌خواسیتم کمی بهتون خوش بگذره. ولی شما لیاقت خوش بودن را ندارید!»
پس از این رخداد، آنان دانستند که نمی‌توانند با این روش ما را پای تلویریون بنشانند، اما چون‌که هر طور شده باید این کار را می‌کردند، روش دیگری را برگزیدند.
جعبهٔ دردسرساز
آنان تلویزیون دیگری آوردند و قرار شد که به‌صورت چرخشی، هر شب آن را به یک آسایشگاه ببرند؛ مسئولیت نگهداری از آن نیز در هر شب به ‌عهدهٔ مسئول‌‌ همان آسایشگاه بود. در آسایشگاه‌هایی که دعا و مناجات شبانهٔ بچه‌ها روح معنوی خوبی پدید آورده بود، از تلویزیون عراق برنامه‌هایی پخش می‌شد تا این جو را از میان بردارد. برنامه‌هایی مانند فیلم‌ها وترانه‌های بد ایرانی و عراقی در دو بخش فارسی و عربی. در واقع نقشی را که امروز شبکه‌های ماهواره‌ای برای از میان بردن معنویت و اخلاق برعهده گرفته‌اند در آن‌جا بر عهدهٔ تلویزیون بود. اصرار و درخواست‌های پی‌درپی ما نیز برای بردن تلویزیون هیچ سودی نداشت. این کار صدامیان که از روی برنامه و آگاهانه بود، بسیار موجب آزردگی بچه‌ها شده بود.
یکی از شب‌ها که زندانبانان تلویزیون را به آسایشگاه ۶ برده بودند، یکی از بچه‌‎‌ها به‌نام «حمید نیکرو» (اهل خراسان) نیمهٔ شب برخاست و دوستش «رضا عباسی» را نگهبان گذاشت؛ سپس پشت تلویزیون را باز کرد و همهٔ چیزهای درون آن را از جا کند و دوباره در آن را بست. صبح که آمدند تا آن را بگیرند، دیدند تلویزیون ازکار افتاده! به محض آن‌که زندانبانان پرسیدند: «چه کسی این کار را کرده؟» حمید و رضا برای آن‌که کسی را اذیت نکنند، گفتند: «کارِ ماست.» آن‌ها را به زندان انداختند و چنان بلایی به سرشان آوردند که دل همه به درد آمد.
 آب و نان را تنها تا اندازه‌ای که نمی‌رند به آنان می‌دادند. هر روز، هنوز کبودی و زخم کابل‌های دیروز خوب نشده بود، دوباره بدنشان را زیر کابل می‌گرفتند. آن دو نزدیک به یک ماه این وضع را تحمل کردند و ازخود گذشتگی آنان به این انجامید که از آن پس، دیگر هیچ‌گاه تلویزیون را به آسایشگاه‌ها نبردند و پروندهٔ تلویزیون برای همیشه در بلوک ما بسته شد؛ زیرا صدامیان دانستند که اگر دوباره با زور، تلویزیون را به آسایشگاه‌ها ببرند، سرانجامِ آن چنین خواهد شد.
کابوس بغداد
بزرگ‌ترین تهدید زندانبانان و ده تن «فرستادن به بغداد» بود؛ زیرا تهدید به مرگ به معنی رهایی از سخت‌ها بود و هیچ تأتیری نداشت. اما زندگی در زندان‌های بغداد به معنی یک جان کندن سخت و دراز بود؛ برای همین، این تهدید، ترس را در دل تهدید شونده می‌کاشت.
تفاوت بغداد با اردوگاه، ابزارهای شکنجهٔ ویژه و زندانبانانی بود که آموزشهای ویژه‌ای را برای شکنجه دادن گذرانده بودند. کسانی که به آن‌جا برده شده بودند بخشی از چیستی آن‌جا را این‌گونه بیان کردند:
 «همه چیز و همه‌ی مدت زندگی در آن‌جا با شکنجه همراه است: در و دیوار زندان رنگ قرمز تیره دارد تا روح و روان زندانی را در دوره‌ای کوتاه نابود کند. شیر آبی در سلول گذاشته شده که آب آن در زمستان سرد، و در تابستان جوش است. یکی از شکنجههای آن‌جا جلوگیری از خوابیدن زندانی در دوره‌ای محدود است؛ بدین شیوه که در هنگام خوابیدن زندانی ترانه‌ها و صداهای ناهنجاری از بلندگو پخش می‌کنند تا مانع خوابیدن او شوند و اگر زندانی از بسیاری بی‌خوابی بی‌هوش می‌شد، با پوتین به سر و صورت او می‌کوبیدند تا به‌هوش آید. این کار آن‌ها تاثیر بسیار بدی بر تن و روان زندانی داشت و او را فرسوده و ناتوان و ناخوش‌روان می‌کرد.»
یکی دیگر از شیوه‌های شکنجه -که در میان زندانیان سیاسی عراق شنیده شد- این بود که غذای بسیار شوری به زندانی می‌دادند و او را مدتی تشنه نگه می‌داشتند؛ سپس آب فراوانی به خورد او می‌دادند و محل خروج آن را می‌بستند. هنگامی که آب در مثانهٔ او جمع، و مثانه‌اش متورم می‌شد سیخی در مثانهٔ او فرو می‌کردند و آب و خون فراوانی از او بیرون می‌آمد و به مرگ او می‌انجامید.
آمادگی برای بغداد
پس از بردن شش تن به بغداد، یکی از بچه‎هایی که از اخبار جاسوس-‌ها آگاهی داشت، پس از آنکه من را قسم داد که سُخنش را برای کسی نگویم، گفت: «جاسوسان نام تو و عبدالصاحب و چند تن دیگر را تحویل به رائد (سرگرد) علی داده‌اند و قرار است شما را نیز به بغداد ببرند.» پس از شنیدن این خبر، خود را آمادهٔ رفتن کردم: کوله‌ام را سبک، و وسایلم را از دوستانم جدا کردم. با آن‌که چنین خبری عملی نشد، اما پس از آن، تا هنگامی که من را از آن‌جا به بلوک ۱ بردند، همیشه دل‌پریشان و منتظر رفتن به بغداد بودم.
مدرسهٔ تبلیغات
یکی دیگر از رخدادهای دورهٔ ده تن «راه‌اندازی مدرسه» بود. نام مدرسه، نامی خوش‌آیند، و خودش نیز چیزی سودمند است؛ اما هیچ کاری در اسارت برای خوش‌آمد و سود بردن ما انجام نمی‌شد.
پس از آمدن ده تن، محسن آمریکایی که به زبان انگلیسی آشنا بود، در آسایشگاه ۳ شروع به آموزش زبان انگلیسی کرد. این نخستین بار بود که در اردوگاه‌های عراق کسی به طور آشکار و بدون پنهان کردن از زندانبانان، چیزی را آموزش می‌داد. در واقع او با برنامه‌ریزی ازپیش و آگاهی زندانبانان، مأموریتی را آغاز کرده بود.
از آن‌جا که تا آن هنگام در بلوک ما کسی نبود که بتواند انگلیسی را آموزش دهد، بچه‌های آسایشگاه‌های دیگر نیز بسیار خواستار بودند که آن‌ها هم بتوانند انگلیسی یا هر چیز سودمند دیگری را بیاموزند؛ زیرا پس از مدت فراوانی که محیط اسارت تنها آکنده از سوزش و سیاهی کابل و فریادهای خشونت‌بار و تنش‌های درست‌شده به‌دست زندانبانان بود، وضع پیش آمده می‌توانست کمی زندگی اسارت را خوش‌آیند‌تر کند. گذشته از این‌ها، تشنگی و پذیرش فراوانی برای کسب دانش در بچه‌ها پدید آمده بود که این انتظار را در آن‌ها ایجاد نموده بود که «ای کاش کلاسی هم برای ما گذاشته شود.» بچه‎‌ها چنان خواستار فراگیری زبان بودند که جزوههای آن را از بچه‎های آسایشگاه ۳ می‌گرفتند و می‌خواندند.
یک روز محسن آمریکایی به آسایشگاه ما پیشنهاد آموختن زبان را داد و بچه‎‌ها نیز بی‌درنگ پذیرفتند. درواقع، او با این پیشنهاد، کلنگ پروژه‌ای را زد که از بیرون اردوگاه تصویب شده بود و او و دوستانش مجری آن بودند. فردای آن روز کلاس زبان با حضور همهٔ بچه‌های آسایشگاه آزادانه آغاز شد. در پایان کلاسِ آن روز محسن آمریکایی گفت:
 «این‌طور بدون تابلو نمی‌شود درس داد. از فردا به زندانبانان می‌گوییم که بلوک ۴ را که خالی است، برای این کار بگذارند تا بتوانید در آن‌جا راحت درس بخوانید. کسانی که می‌خواهند در این کلاس شرکت کنند نام خود را بنویسند.»
تا این‌جا کسی از نقشه‌های آن‌ها خبر نداشت و بیشترِ آسایشگاه ما و شمار فراوانی از بچه‌های آسایشگاه‌های دیگر برای شرکت در کلاسی که قرار بود در بلوک ۴ برگزار شود، نام نویسی کردند. اما از‌‌ همان روزِ نخست که به بلوک ۴ رفتیم دانستیم که چه کلاه گشادی بر سرمان گذاشته‌اند. تابلویی با نام «مدرسه‌ اسری الاطفال الایرانی» (=مدرسهٔ کودکان اسیر ایرانی) بر ورودی آن‌جا زدند و یک‌باره نزدیک هشتاد خبرنگار داخلی و خارجی وارد آن‌جا شدند. با دیدن این نمایش، نزدیک بود‌‌ همان جا از ناراحتی گریه کنم. با این حال، گذشته از مصاحبهٔ یکی دو تن از جاسوسان که برای ما ناراحت کننده و برای صدامیان خوش‌حال کننده بود؛ آن‌ها تنها توانستند این را به بینندگان آن گزارش القا کنند که «دولت عراق با آزادگان ایرانی آن‌قدر خوب و انسانی برخورد می‌کند که حتی در اسارتگاه هم امکانات آموزش برای آن‌ها فراهم کرده‌ است»؛ اما نه تنها در گرفتن مصاحبه‌های بیشتر ناموفق ماندند، بلکه مصاحبهٔ بسیار هوشمندانهٔ «احمدرضا طهماسبی» که از خاطر کمیِ سن، بسیار مورد نظر خبرنگاران بود، آنان را بسیار ناخرسند و خشمگین کرد. با این حال پس از نام نویسی برای این کلاس‌ها هرچه تلاش کردیم که به «مدرسهٔ تبلیغات» نرویم، دیگر نتوانستیم؛ زیرا هر کس که غایب می‌شد سر و کارش به‌جای ناظم با زندانبانان بود و به‌جای دفتر، به اتاق شکنجه می‌رفت.
تازه اگر صدامیان دربرابر این استفادهٔ تبلیغاتی چیزی به ما می‌آموختند، کمی جانب انصاف را رعایت کرده بودند؛ ولی بی‌انصاف‌ها در جایی که نام «مدرسه» بر آن نهاده بودند هیچ چیزی به ما یاد نمی‌دادند.
 با مراسمی که صدامیان در روز گشایش مدرسه برگزار کردند، و با آن همه خبرنگار و کبکبه و دبدبه، هر بیننده‌ای گمان می‌کرد که این‌جا قرار است دانشگاه علوم پزشکی شود. صحنهٔ نمایش صدامیان با مهارت ویژه‌ای طراحی شده بود: دو تن با لباس پزشکی به آن‌جا آورده، و چندتایی آدمک‌ آزمایشگاهی نیز در جلوی دید گذاشته بودند. محسن آمریکایی هم با آب و تاب درس زبان انگلیسی را بلغور می‌کرد. سه تن دیگر هم که لباس نظامی بدون درجه داشتند و فارسی سخن می‌گفتند، عربی درس می‌-دادند؛ البته چیزی به نام درس، نه خود درس.
بعد‌ها فهمیدیم این سه تن پناهندگان ایرانی هستند. پرویز -معروف به «پرویز خالکوب» - هم که با صدامیان همکاری، و نقاشی تصویر صدام را در پیشینهٔ کاری خود داشت، نقاشی را آموزش می‌‌داد.
 از آن‌جا که این مدرسه برای تبلیغات پایه‌ریزی شده بود، نه برای آموختن، در دوره‌ای که در آن‌جا بودیم چیزی یادمان ندادند؛ زیرا صدامیان از پایه با پیشرفت ما –در هر زمینه‌ای- مخالف بودند. تنها چیزی که در این دوره توانستیم یاد بگیریم، از شخصی آلمانی به‌نام آقای «بن هاوزن» بود که به‌ظاهر برای آموزش دادن زبان انگلیسی به آزادگان ایرانی به عراق آمده بود.
نخستین دورهٔ این مدرسه تا ماه رمضان سال۱۳۶۴ به درازا کشید و در همهٔ این دوره جز احساس زیان و وقت‌گذرانی احساس دیگری نداشتیم. اما در دورهٔ دوم که دست آن‌ها برایمان رو شده بود، هیچ یک از بچه‌‎های حزب‌اللهی حاضر به نام نویسی نشدند و و تنها بچه‌‎های آسایشگاه ۳ از بلوک ۱ و ۲ به‌عنوان سیاهی لشکر و برپا دارندهٔ مدرسه حاضر به رفتن شدند. البته از آن‌جا که مدرسه در این دوره، تنها نقطهٔ پیوند دو بلوک را فراهم کرده بود، برخی از بچه‌های ما نیز برای ارتباط گیری با بلوک ۱ به آن‌جا می‌رفتند. مدرسه تا هنگامی که ما در آن اردوگاه بودیم (تا سال ۱۳۶۶) برپا بود، ولی هر سال از شمار اعضای آن کم می‌شد. پس از رفتن ما نیز مدرسه تعطیل شد.
تن‌ها خوبی مدرسه این بود که به بهانهٔ آن، کاغذ و قلم آزاد شد و ما در این دوره توانستیم با استفاده از آن، پیشرفت خوبی در فراگیری دانش از یک‌دیگر بکنیم.
آموزش در آسایشگاه‌ها
 بچه‎‌ها پس از بیرون آمدن از مدرسه، با بهره‌گیری از کاغذ و قلم، پنهان از چشم عراقی‌ها شروع به برپایی کلاس‌هایی در آسایشگاه‌‌ها کردند و پیشرفت آنان نیز بسیار چشم‌گیر بود. هر کس هر چیزی را که می‌دانست به دیگری یاد می‌‌داد. برخی نیز خودشان به‌تنهایی آن‌قدر با کتاب‌های آموزش انگلیسی و فرانسوی -که نمایندگان صلیب سرخ می‌آوردند- سر و کله می‌‌زدند که با زحمت و صرف وقت فراوان موفق به یادگیری آن می‌شدند و پس از یادگیری آن، در جایگاه استاد،‌‌ همان درس را به دیگران می‌آموختند. این شیوه تا پایان اسارت در همهٔ اردوگاه‌ها رواج داشت.
کاغذ و قلم
در اردوگاه‌های عراق، داشتن و نگهداری هرگونه کاغذ و قلم ممنوع بود و اگر چنین چیزهایی را از کسی می‌گرفتند، او را به‌سختی می‌زدند. با همهٔ این سخت‌گیری‌ها، هیچ دوره‌ای از اسارت نبود که در آن، آزادگان به قلم و کاغذ نیاز نداشته باشند.
از آن‌جا که –در اردوگاه‌هایی که من بودم- به‌جز دو دوره، همیشه داشتن قلم و کاغذ جرم به‌شمار می‌آمد، آزادگان از چیزهای زیر به‌جای کاغذ بهره می‌بردند:
 لایه‌های کاغذی پاکت سیمان؛ لایه‌های مقوای پودر لباس‌شویی؛ کاغذ سیگار (کاغذی بسیار نازک و مستطیلی که توتون را در آن می‌رختند، آن را به‌شکل سیگار می‌پیچیدند و به‌عنوان نوعی سیگار مصرف می‌کردند.)؛ و هر چیز دیگری که می‌شد بر آن نوشت.
از آن‌جا که هیچ‌گاه خودکار به‌صورت آزادانه به آزادگان داده نمی‌شد، مجبور بودیم خودکار خود را از راه «بگیر و نده» به‌دست آوریم؛ به این صورت که هنگامی که نمایندگان صلیب سرخ به اردوگاه می‌آمدند، چند خودکار به ما می‌دادند تا نامه بنویسیم، در این هنگام از هر چند خودکار که می‌گرفتیم یکی را پس نمی‌دادیم. سپس برای آن‌که زندانبانان نتوانند در بازرسی‌های دوره‌ای خودکار را به‌آسانی بیابند، لولهٔ آن را دور می‌انداختیم و مغز درون آن را در جایی پنهان می‌کردیم.
تَبلت اسارتی!
از «فن‌آوری تبلت»، پیش از آن‌که به‌شکل امروزی استفاده شود، به‌شکل «تبلت انسان‌های اولیه» در اسارت استفاده می‌شد. این تبلت‌ها که آن‌ها را «تابلوی چرب» می‌نامیدیم، به‌صورت زیر ساخته و استفاده می‌شدند:
یک تکه مقوار را به‌صورت مربع یا مستطیل می‌بریدیم. پارچه‌ای تیره روی آن می‌دوختیم. یک روی آن را با روغنی که از روی غذا برمی‌داشتیم چرب می‌کردیم و یک تکه پلاستیک بر‌‌ همان روی تابلو می‌کشیدیم و آن را از بالا به تابلو می‌دوختیم.
برای استفاده از تابلو، با تکه‌ای چوب بر روی پلاستیک می‌نوشتیم. اثر برجا مانده از چوب، مانند نوشته‌ای بر چربیِ زیر پلاستیک نقش می‌بست. هنگامی که پلاستیک روی تابلو را از روی سطح آن برمی‌داشتیم و دوباره بر آن می‌گذاشتیم، نوشتهٔ پیش پاک می‌شد. تا هنگامی که سطح تابلو چرب بود، می‌توانستیم چیزهای تازه‌ای بر آن بنویسیم.
برپایی مجلس رقص
چند روزی بود که ده تن در محوطهٔ میان چهار بلوک مشغول کار بودند. آهن آوردند و به هم جوش دادند و با گذاشتن تخته و گونی بر آن، یک جایگاه (چیزی مانند صحنه یا سنِ تئا‌تر) درست کردند. سپس باآن‌که می‌دانستند کار آنان موجب آزردن ما می‌شود، به‌اجبار همهٔ بچه‎‌ها را برای تماشای برنامهٔ خود به آن‌جا بردند. فرمانده و زندانبانان اردوگاه هم به آن‌جا آمدند و ده تن در جلوی همه رقص و آواز به راه انداختند.
گذشته از حرام بودن رقص مرد در برابر دیگران، این کار آنان چنان زشت و چندش آور بود که نشستن در آن‌جا را برایمان سخت می‌کرد.
 این روز یکی از روزهای بسیار سخت اسارت بود. هرچند شکنجه شدن به‌دست آن‌ها نیز برایمان سخت بود، ولی سخت‌تر از آن این بود که آنان – برای آن‌که ‌‌نهایت چیرگی و سلطهٔ خود را به رُخمان بکشند- ما را به کاری مجبور کردند که آن را دوست نداشتیم و ما را می‌آزرد.
شربت دردآور
در ۲۲ بهمن سال ۱۳۶۳ شماری از بچه‌ها با آب و شکر شربتی درست کردند و به مناسبت آن روز، پنهانی شربت خوردند. فردای آن روز آن‌ها را بردند و به جرم «خوردن شربت»، همگی را سخت زدند.
شعار برای صدام
روزی شماری از نظامیان را که در جبههٔ غرب اسیر شده بودند، نزد صدام بردند. صدام نیز برای آن‌که آن‌ها مخالفت خود با نظام جمهوری اسلامی را به او نشان داده بودند، به آن‌‌ها وعدهٔ آزادی داد. سپس همگی را به‌جای ایران، به اردوگاه ما آوردند! در آن‌جا نیز سخنان چرت و پرتی گفتند و سپس با همراهی ده تن و برخی بچه‎‌های آسایشگاه ۳ شعارهایی ضد «امام خمینی» سر دادند.
رفتن ده تن
پایان زمستان بود که یکی دو تن از ده تن با نمایندگان صلیب سرخ درگیر شدند. از آن‌جا که آنان می‌دانستد که اینان آزادگان بریده از ایرانیان و پیوسته به صدامیان هستند، با همهٔ خدماتی که به صدامیان کرده بودند، این کار آن‌ را به حساب برخورد غیرمستقیم دولت عراق با خود گذاشتند و همین، جایگاه آنان را در میان صدامیان پایین آورد کرد. بچه‌ها نیز از همین فرصت استفاده و تلاش کردند تا آن‌ها را مایهٔ ناآرامی، تهدیدی برای آرامش اردوگاه و موجب شورش دوبارهٔ آزادگان نشان دهند. برای همین، بچه‎های بلوک ۱ تیغی به گردن یحیی مرادپور –سرکردهٔ آنان- کشیدند و با یکی دو تن دیگر آن‌ها هم درگیر شدند.
حسن رستمی، (دکتر رستمی امروز) مسئول آسایشگاه ۱ هم پیش از این، نامه‌ای به فرماندهٔ اردوگاه نوشته، و با واسطهٔ افسر توجیه سیاسی اردوگاه آن را به دست او رسانده بود. او در این نامه نوشته بود:
 «... کسانی که شما به آن‌ها اختیار و نمایندگی کامل داده‌اید، با کارهایی که می‌کنند، اردوگاه را به سمت انفجار پیش می‌برند. اگر نمی‌خواهید اردوگاه دوباره به‌هم بریزد، هر چه زود‌تر آن‌ها را از این‌جا ببرید...»
زندانبانان نیز که دیدند ماندن این ده تن در اردوگاه موجب شورش و هرج و مرج می‌شود، یکی دو روز بعد، همهٔ آن‌ها -به‌جز سلیمان، و سعید را که در آشپزخانه کار می‌‌کرد- از اردوگاه بردند و دروهٔ سلطهٔ گروه منافقین بدکار بر آزادگان پایان یافت.
کارنامهٔ ده تن
ده تن، در شش ماهی که در اردوگاه ما (اردوگاه رمادی ۲ یا بین‌القفسین) بودند، جرم‌ها و جنایت‌های بسیاری کردند:
ترغیب آزادگان به خیانت
بزرگ‌‌ترین جرم آن‌‌ها تلاش برای گمراه ساختن آزادگان به منظور بریدن آن‌ها از همرزمان خود و پیوند دادن آنان به صدامیان بود. شماری کمی از آزادگان پس از گمراهی و پیوستن به آن‌ها چنان در خیانت‌کاری پیش رفتند که هنگام بازگشت آزادگان به ایران، برای ترس از پیشینهٔ بد خود به منافقین پناهنده شدند و به ایران باز نگشتند.
تلاش برای گستراندن فساد
یکی دیگر از کارهای آن‌ها تلاش بسیار و فراهم کردن زمینه‌ برای ترویج فساد در میان آزادگان و جدا کردن آن‌ها از دین و باورهای مذهبی بود. البته این بدان معنا نیست که زندانبانان از این کار آنان ناآگاه بودند؛ زیرا آن‌ها این کار را نیز به نمایندگی از صدامیان و با فرمان آنان انجام می‌دادند. آنان محیطی فراهم کردند، آزادگانی را به آن‌جا بردند و با حاکم کردن جو بی‌نمازی و روزه‌خواری و گستراندن بساط قمار و نمایش فیلم-های بد، تلاش می‌کردند تا هر که را به آن‌جا می‌برند، رفته‎رفته او را مانند‌‌ همان جمع کنند. اگر کسی از آزادگان با زبان یا رفتار خود چیزی را به آنان گوشزد می‌کرد، چنان شکنجه‌اش می‌کردند که دیگران را از این کار پشیمان کنند.
یکی از راه‌های آنان برای گستراندن فساد، عادی کردن آن و کم‌رنگ کردن زشتی آن بود؛ آنان برای رسیدن به این خواستهٔ خود، تهمت‌های ناروایی را به بچه‌های خوب می‌زدند و با کمک دست‌نشاندگان خود، آن را پخش می‌کردند تا با تکرار این کار آن را عادی جلوه دهند.
آزار و شکنجهٔ آزادگان
آزار و شکنجهٔ آزادگان به‌نمایندگی از صدامیان کار نابخشودنی آنان بود. صدامیان با سپردن کار شکنجه به آنان، می‌دانستند که روح ما را نیز می‌آزارند و درد ما دوچندان خواهد شد؛ زیرا هیچ کس توقع شکنجه از هم‌وطن خود را ندارد. آنان با این کار، این پیام شوم و ناخوش‌آیند را به ما می‌دادند که «تا خیانت‌کارانی در میان شما هست، نیازی نیست که ما شما را شکنجه کنیم.»
دزدی از سهمیهٔ آزادگان
یکی دیگر از کارهای زشت آنان دزدی از سهمیهٔ روزانهٔ بچه‎‌ها بود. هنگامی که زندانبانان آن‌ها را از اردوگاه می‌بردند، مقدار فراوانی از کالاهای مصرفی بچه‌ها –از کفش گرفته تا کالابرگ‌های فروشگاه- را در اتاق آن‌ها یافتند.

جمشید سرمستانی
متولد 1346، دانش‌جوی دکتری ادیان و عرفان، ناشر، پژوهشگر، نویسنده، مترجم، سرویراستار، مدرس «زبان انگلیسی» و «ویرایش و نگارش»، مبدع شیوه‌های تازه در ویرایش و نگارش، نخستین برگزار کننده‌ی دوره‌های مجازی ویرایش در کشور، مبدع شیوه‌ی نظام‌مند حفظ قرآن کریم، عضو سرای اهل قلم، مشاور امور تولید و نشر متون.
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :