بین دو قفس
یادمانده‌های جمشید سرمستانی از جنجاس (جنگ، جبهه، اسارت)
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
نویسنده: جمشید سرمستانی - ۱۳٩٤/۱/٢٠

روی کار آمدن سلیمان
پس از رفتن هشت تن از ده تن، اکنون دیگر تنها زندانبانان در برابر ما بودند. برخورد با صدامیان –با همهٔ رفتارهای غیرانسانی آن‌ها- آسان‌تر از برخورد با منافقین و دشمنان ایرانی بود. زیرا دشمن ایرانی به همهٔ اسرار و فوت و فن‌های ما آگاه بود و راه تسلط بر ما را می‌دانست.


 پس از رفتن یحیی و دار و دسته‌اش اردوگاه بدون مسئول مانده بود و یکی دو روز بعد نوبت به برگزیدن مسئول اردوگاه رسید. دو تن نامزد مسئولیت اردوگاه بودند: «سلیمان» که از ده تن به‌جا مانده و «علی عبدالخانی» از بچه‌های خوب و حزب‌اللهی که مسئول بلوک ۱ بود، ولی چون‌که ما با آن‌ها ارتباطی نداشتیم، او را نمی‌شناختیم. نائب ضابط (ارشد زندانبانان اردوگاه) همراه با سلیمان به آسایشگاه ما آمد و با فریب‌کاری و دروغ گفت: «بچه‌های بلوک ۱ همه به سلیمان رأی داده‌اند و شما چه به او رأی بدهید، چه ندهید، او مسئول اردوگاه می‌شود. حالا بگویید رأیتان چیست؟» بچه‌‎‌ها بین دوراهی گیر کردند: از یک سو، علی عبدالخانی را نمی‌شناختیم و می‌ترسیدیم که اگر به او رأی دهیم، از سلیمان هم بد‌تر باشد؛ از سوی دیگر، با خود می‌پنداشتیم که شاید سرگذشت یحیی و دار و دسته‌اش برای سلیمان عبرت شده باشد و دیگر کارهای آن‌ها را دنبال نکند. برای همین، همگی تصمیم گرفتند به سلیمان رأی بدهند، زیرا گزینهٔ دیگری که او را بشناسیم نداشتیم. در آسایشگاه‌های دیگر نیز همین کلک را زدند و با فریب دادن بچه‌ها سلیمان را مسئول اردوگاه کردند.
سال ۱۳۶۴
سیاست جابه‌جایی
کسانی که به هر شیوه‌ای می‌توانستند بر شیوهٔ زندگی آزادگان و رابطهٔ آن‌ها با صدامیان تأثیر بگذارند، صدامیان آن-‌ها از راه جاسوسان یا راه‌های دیگر شناسایی می‌کردند و به آسایشگاه، بلوک یا اردوگاهی دیگر می‌بردند تا تا با اینجابه‌جایی، آن‌ها را از تأثیرگذاری خوب باز دارند. زیرا روشن بود که آزادگانِ هر جا، از کسی پی‌روی و سخن‌شنوی دارند که او را بشناسند و تا هنگامی که آن کس در جای جدید شناخته نمی‌شد و گاهی حتی پس از آن‌که شناخته می‌شد، تأثیری بر دیگران نداشت. این کار حتی در هنگام‌هایی موجب می‌شد تا به سازمان درونی آزادگان آسیب وارد شود.
در روز ۱۲ یا ۱۳ فروردین ۱۳۶۴، شانزده تن از بچه‌های بلوک ۲ و نزدیک ۳۵ تن از بلوک ۱ را به اردوگاه موصل ۲ بردند که «پیام فضیلت» (حسین پوره) و «سید نصرتی» هم جزو آن‌ها بودند. اگرچه از هر آسایشگاه یکی دو تن بیشتر را نبرده بودند، اما آن شب خاموشی تلخی همهٔ آسایشگاه‌ها را فرا گرفت. همه چون ماتم‌زدگان در گوشه‌ای نشست بودن و کسی با دیگری سخن نمی‌گفت.
بی‌اعتنایی به عاطفهٔ انسان‌ها
آزادگان هر اردوگاه، سال‌ها حتی بدون یک روز غیبت، با هم در یک جا بودند، و آزادگان هر آسایشگاه نیز به صورت شبانه روزی با هم زندگی می‌کردند. دوستی‌هایی که در این محیط برقرار می‌شد دوستی‌هایی بسیار ژرف و پایدار بود و به علت بسیاریِ مدتِ با هم بودن، نوعی دل‌بستگی و وابستگی در دو طرف ایجاد می‌کرد که جدایی دو دوست را بسیار سخت و موجب آسیب‌دیدگی روحی آن‌ دو می‌کرد. جدایی از دوستان بسیار سخت بود، ولی سخت‌تر از آن این بود که در هنگام بردن آزاده‌ای به بلوک یا اردوگاه دیگر، به او اجازهٔ خداحافظی حتی با نزدیک‌ترین دوست خود در آسایشگاه دیگر را نیز نمی‌دادند. این کار صدامیان موجب آزردگی و آسیب‌دیدگی فراوان روانی در بچه‌‌ها می‌شد. حال آن‌که صدامیان به‌خوبی از دوستی‌ها و پیوندهای ما آگاه بودند و خداحافظی ما با هم نیز هیچ ضرری برای آنان نداشت.
تهدید خوش‌آیند
درست یک روز پس از بردن ۳۵ تن از بچه‌های بلوک ۲ به اردوگاه موصل، درحالی‌که پاچه‌هایم را بالا زده بودم و با شوخی و شلوغ‌کاری و شیطنت نوجوانی سرگرم تِی کشیدن جلوی آسایشگاه بودم، «حسن عراقی» -زندانبان بلوک ۲- مرا دید؛ نزدیک شد و مرا این‌گونه صدا کرد:
 «جمشید کاظم حسن سرمستانی ۷۹۹۴!»
 او با گفتن نام، نام پدر و پدربزرگ، و نام خانوادگی و شمارهٔ اسارتم، می‌خواست به من بفهماند که از همهٔ جیک و پیک من آگاهی دارد و می‌داند در آسایشگاه چه‌کار می‌کنم. سپس گفت:
 «انت اکبر کِلُوچی» یعنی تو بزرگ‌ترین کلک‌باز [بلوک] هستی.
او با این سخن می‌خواست بگوید که «تو دور از چشمان ما کارهایی می‌کنی که از نظر ما جرم است، ولی در جلوی چشمان ما با فریب‌کاری چنین رفتار می‌کنی تا ما را گمراه کنی و دُم به تَله ندهی!»
درواقع او خیلی هم نادرست نمی‌گفت؛ زیرا اگرچه نقش مدیریتی یا راه‌بری برجسته‌ و مهمی در آسایشگاه و بلوک نداشتم، اما همیشه مواظب بودم که‌‌ همان کارهای ناچیزی را که می‌کردم، لو نرود، یا اگر احتمال لو رفتن آن‌ها بود، مانند دیگران، اصول پنهان‌کاری را رعایت می‌کردم تا زندانبانان را به خود حساس نکنم و در لیست سیاه آنان گنجانده نشوم. همین اندازه نیز که بر من حساس شده بودند، براثر گزارش‌های بی‌ارزشی بود که نمی‌توانستند به آن اهمیت بدهند؛ زیرا اگر غیر از این بود، مرا نیز همراه به‌عنوان آزاده‌ای تأثیرگذار و برجسته، از آن‌جا به اردوگاه‌های دیگر می‌فرستادند.
سپس پس از کمی تهدید و خط و نشان کشیدن گفت:
 «مواظب کار‌هایت باش! دست از پا خطا نکن! می‌خواستم تو را هم با آن‌ها بفرستم، اما به تو رحم کردم...»
 هر چه کردم نتوانستم معنی «به تو رحم کردم» را از آن زندانبان بی‌رحم بدانم. اما در دلم آرزو کردم که «ای کاش هنگام دیگری را برای درآوردن ادای انسان‌ها انتخاب می‌کرد»، زیرا چون از کسانی که از موصل آمده بودند شنیده بودم که جو معنوی آن‌جا بسیار خوب شده است، اکنون یکی از آرزوهای من، رفتن به اردوگاه موصل بود.
جماعت عبدالصاحب
چند روز دیگر، حسن عراقی؛ عبدالصاحب، من و هفت هشت تن دیگر را –که عراقی‌ها آن‌ها را «جماعت عبدالصاحب»، یعنی «گروه عبدالصاحب» می‌نامیدند- از آسایشگاه ۲ به آسایشگاه ۱ برد. بیشتر بچه‌های آسایشگاه ۱ از روستاهای استان خراسان و بچه‎هایی ساده و بی‌آلایش بودند. آن‌ها از ما انتظار داشتند که در آسایشگاه‌شان دگرگونی ایجاد کنیم و کارهای سودمندی برایشان انجام دهیم. گمان نمی‌کنم که توانسته باشیم انتظارهای آنان را به گونهٔ شایسته برآورده کنیم، ولی توانستیم تا اندازه‌ای در زندگی آن‌ها تازگی درست کنیم و برای مدت کوتاهی آن‌ها را از یک‌نواختی و یکسانی آن‌چه می‌دیدند رهایی بخشیم. آن‌ها -شاید- برای نخستین بار، برنامه‌های تئا‌تر، دعا و سخنرانی را به‌چشم می‌دیدند. کار دیگری که می‌توانست تازگی سودمندی در زندگی آنان درست کند، ایجاد تغییر در شکل ظاهری آسایشگاه بود؛ برای همین، کمی ظاهر آسایشگاه را تغییر دادیم و مرتب کردیم و ظاهر خوش‌آیندتری به آن دادیم. همین تغییرات ناچیز، در آن محیط یک‌نواخت، تأثیر خوب خود را بر روحیه‌ی آنان نشان داد.
نخستین رمضان در اسارت
ماه رمضان سال ۱۳۶۴ را در آسایشگاه ۱ بلوک ۲ گذراندیم. در ماه رمضان، هر روز آمار بیماران را به آشپزخانه می‌دادیم و به تعداد آن‌ها ناهار می‌گرفتیم. روزه گرفتن در اسارت با مشکلاتی همراه بود که باید خودمان را با هر یک به‌گونه‌ای سازگار می‌کردیم:
‌خوراک سحر و افطار روزه‌دار‌ها را نزدیک ساعت پنج عصر در یک نوبت به آسایشگاه‌ها می‌دادند. از آن هنگام تا افطار، نزدیک چهار ساعت و تا سحر نزدیک ده ساعت فاصله بود. این زمان موجب می‌شد که خوراکمان سرد شود، درحال‌که هیچ وسیلهٔ گرم‌کننده‌ای نداشتیم.
چای و آش را، هر کدام در یک سطل پلاستیکی، و برنج و خورش ناهار را در قُصعه (ظرف‌های روحی مستطیلی دوربلند و ده‌نفره) می‌ریختیم. سپس آن‌ها را در میان چند پتو می‌پیچاندیم که تا هنگام افطار کمی گرم بمانند. برای سحر نیز، بچه‌های مسئول گرم کردن غذا دو ساعت زود‌تر از خواب برمی‌خاستند، یک سطل پلاستیکی را پر از آب می‌کردند و اِلِمنتی دست‌ساز را در آن می‌گذاشتند تا داغ شود، سپس ظرف غذا را بر آن می‌گذاشتند تا با بخار آب گرم شود. چای را هم دو بخش می‌کردند: بخشی برای افطار و بخشی برای سحر؛ و هر بخش را پیش از خوردن، با استفاده از المنت، با آب گرم مخلوط می‌کردند و به بچه‌ها می‌دادند.
 مشکل دیگری هم که همیشگی بود، ولی در ماه رمضان بیشتر می‌شد، مشکل توالت بود. در آسایشگاه‌ها فقط سطلی برای پیشاب وجود داشت؛ و آزادگان مجبور بودند از حدود ساعت پنج عصر و پس از خوردن دو وعده خوراک افطار و سحر، تا ساعت هشت صبح روز بعد خودنگهداری کنند. گاهی نیز به علت‌هایی در‌ها را دیر‌تر باز می‌کردند.
زدن سلیمان
بچه‎‌ها به دنبال فرصت مناسبی بودند تا از شرّ سلیمان هم‌‌ رها شوند؛ زیرا از یک سو، او به نمایندگی از ما وضعیتمان را برابر خواست صدامیان و نه برپایهٔ آن‌چه که بود برای خبرنگاران توصیف می‌کرد و از سوی دیگر او تنها بازماندهٔ ده تنی بود که ستم‌ها و شکنجه‌های فراوانی را در حق آزادگان روا داشته بودند و ماندن او در اردوگاه آسایش روانی بچه‌ها را دچار نابسامانی می‌کرد.
@به یاد ندارم سلیمان چه‌کار کرد؛ ولی کاری کرد که بچه‌ها آن را فرصتی مناسب دانستند و مسئولان آسایشگاه‌ها نزد عراقی‌ها رفتند و گفتند: «بچه‎‌ها از این کار سلیمان بسیار ناراحتند و قصد جان او را کرده‌اند. اگر او را از این‌جا نبرید، هر بلایی که بر سر او بیاید ما مسئول نیستیم. ما نمی‌توانیم جلوی آن‌ها را بگیریم و تنها کاری که از دست ما برمی‌آمد همین بود که شما را از قصد بچه‌ها آگاه کنیم.»
ه‌مان گونه که انتظار می‌رفت، زندانبانان پاسخ مناسبی به این گفتهٔ مسئولان آسایشگاه‌ها ندادند؛ آن‌ها که گمان می‌-کردند این سخنان یک تهدید توخالی بیشتر نیست، گفتند: «بروید و تا ‌جایی که می‌توانید بتازید.» با این همه، هنگامی که سلیمان از اتاق زندانبانان بیرون آمد، یکی دو سرباز برای احتیاط، پشت سر او آمدند. اما همین‌که سلیمان جلوی آسایشگاه ۱ رسید، «ابراهیم می‌مکی» (سربازی که در میمک اسیر شده بود) مانند کشتی‌گیران، او را به زمین زد و بچه‌های دیگر هم ریختند و تا جایی که می‌توانستند او را زدند. ضربه‌های وارد شده به سلیمان ضربه‌های کشنده‌ای نبود و فقط ترسی به جان او انداخت. زندانبانان هم که آمادهٔ چنین وضعی بودند، بر سر بچه‌ها ریختند و حسابی آن‌ها را کتک زدند. سپس سوت درون‌باش را زدند و هر کسی را که بیرون مانده بود، حسابی زدند. یکی از بچه‎‌ها که به شکمش ضربه زده بودند، از شدت درد، بالا می‌آورد. در این هنگام، جاسوس‌ها هم از آسایشگاه‌ها بیرون آمده بودند و کمک زندانبانان بچه‎‌ها را می‌زدند. به‌یاد دارم که یکی از آن‌ها با چکش به جان بچه‌ها افتاده بود.
زدن سلیمان هم، کاری خودجوش بود و بچه‌ها برای انجام آن از کسی یا جایی هدایت نمی‌شدند. از آن‌جا که نمی‌-توانستم پی‌آمدهای این کار را پیش‌بینی کنم و نمی‌دانستم که سرانجامِ آن، به سود بچه‌ها خواهد بود یا نه، با انجام آن موافق نبودم و با بچه‌ها نیز همراه نشدم. اما کار چنان زود انجام شد که خود ما هم گمانش را نمی‌کردیم.

جمشید سرمستانی
متولد 1346، دانش‌جوی دکتری ادیان و عرفان، ناشر، پژوهشگر، نویسنده، مترجم، سرویراستار، مدرس «زبان انگلیسی» و «ویرایش و نگارش»، مبدع شیوه‌های تازه در ویرایش و نگارش، نخستین برگزار کننده‌ی دوره‌های مجازی ویرایش در کشور، مبدع شیوه‌ی نظام‌مند حفظ قرآن کریم، عضو سرای اهل قلم، مشاور امور تولید و نشر متون.
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :