بین دو قفس
یادمانده‌های جمشید سرمستانی از جنجاس (جنگ، جبهه، اسارت)
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
نویسنده: جمشید سرمستانی - ۱۳٩٤/۱/٢٠

تشکیل بلوک ۳
یک ساعت بعد، نائب ضابط (سرپرست زندانبانان اردوگاه) با چند سرباز و زندانبان آمد؛ نام من و عبدالصاحب و چند تن دیگر را از آسایشگاه ۱، و نام شماری دیگر را از آسایشگاه‌های دیگر خواندند و گفتند: «وسایلتان را جمع کنید و بیرون بنشینید.» از همهٔ آسایشگاه‌ها، هفتاد هشتاد تن را که گمان می‌کردند عامل درگیری یا شرکت کننده در آن بوده و یا به نظر آن‌ها مزاحم کارشان بودند، جدا کردند و به بلوک ۳ بردند؛ بلوکی تازه ساز بود و هنوز آزاده‌ای در آن زندگی نکرده بود.


یکی دو روز بعد هم، حدود سی چهل تن دیگر را به آن‌جا آوردند و گمان می‌کردند که با جدا کردن این کسان از بلوک ۲، آزادگان این بلوک آزادگانی گوش به فرمان خواهند شد و همهٔ نقشه‌هایشان را در آن‌جا اجرا خواهند کرد؛ اما هنوز یکی دو روز نگذشته بود که بچه‎های بلوک ۲ با یکی دیگر از جاسوس‌های آسایشگاه ۳ درگیر شدند و او را زخمی کردند.
پس از این کارِ بچه‌ها، زندانبانان دانستند که این کار‌ها با هدایت و تحریک کسی صورت نگرفته و ریشهٔ آن، خشم و نفرت خود بچه‎‌ها از رفتارهای جاسوسان بوده است.
زندانبانان ما را با وضعی بد و زیر کتک به بلوک ۳ بردند و آزارهای آنان در آن‌جا چندبرابر شد. سپس درحالی که همهٔ ما در پشت درهای بسته بودیم، سلیمان را آوردند تا از پشت پنجره سیر دلش به ما ناسزا بگوید.
ریشه‌های خشونت
شاید کسانی که این نوشته را می‌خوانند این گونه برخورد‌ها و خشونت‌ها نپسندند و آن را کاری نادرست بدانند؛ اما برای درک درست هر رفتار باید همهٔ ابعاد، عوامل و ریشه‌های آن را آن گونه که هست، بشناسیم.
در جایی که دشمنانی بدخواه و آزاررسان بر عده‌ای مسلط هستند، فشار جسمی و روحی فراوانی بر آنان وارد می‌کنند، فریادهای دادخواهی به جایی نمی‌رسد و هیچ کسی نیست که به داد آنان برسد، هر گونه فشار دیگری، به‌ویژه اگر ازسوی خودی‌ها باشد، موجب سرریز شدن خویشتن‌داری آنان می‌شود و در این هنگام هرگونه رفتاری برای رهایی از فشارهای بیشتر، محتمل و ممکن است.
جاسوسان در خیانت به هم‌وطنان خود و در همراهی با صدامیان و منافقین، چیزی کم نگذاشتند و تا آن‌جا پیش رفتند که گذشته از جاسوسی برای دشمن، نشریههایی را بر دیوار اردوگاه می‌زدند که سرتاسر آن ستایش سازمان منافقین (مجاهدین خلق) و بعثی‌ها و اهانت به کشور خود بود. آنان خود را سینه‌چاک «مسعود و مریم رجوی» می‌خواندند.
بردن سلیمان به اردوگاه انبار
 سلیمان دیگر در هیچ جای اردوگاه امنیت جانی نداشت و تنها هنگامی می‌توانست در حیاط اردوگاه آفتابی شود که بچه‌ها در آسایشگاه‌ها بودند. هنگامی که زندانبانان دریافتند بچه‎‌ها به‌طور جدی با سلیمان درافتاده‌اند و قصد جان وی را کرده‌اند، مجبور شدند او را هم با خفت و خواری از اردوگاه بین‌القفسین به بلوک ۱ اردوگاه انبار (عنبر) ببرند و بدین ترتیب پروندهٔ آخرین بازماندهٔ ده تن خیانت‌کار در اردوگاه بسته شد.
زندانی کردن درگیرشدگان
 بچه‎هایی را که در درگیری با سلیمان شناسایی و دستگیر شده بودند، به زندان بلوک ۲ انداختند. زندان بلوک ۲ به‌جز سوراخ کلید و شکاف زیر در هیچ راهی برای رفت و آمد هوا نداشت و در هوای بسیار داغ و بیابانی تابستان عراق زندگی برای شمار فراوانی از بچه‎‌ها در یک اتاق کوچک، بسیار سخت و زجرآور بود. حتی هوای کافی برای نفس کشیدن هم وجود نداشت.
منطقهٔ رمادی منطقه‌ای خشک و بیابانی با زمستان‌های سرد و تابستان‌های بسیار گرم بود. یک شب هوای درون زندان چنان گرم شده بود که عرق بدن بچه‌‎‌ها زمین را خیس کرد و موجب اتصال برق دیوار با زمین زندان شد و چند تایی از بچه‌ها که بر قسمت خیس زمین زندان نشسته بودند دچار برق گرفتگی شدند؛ چند تنی هم که سالم مانده بودند بر اثر گرمای فراوان از هوش رفتند. در همین هنگام، بچه‌های آسایشگاه ۸ که روبه‌روی زندان بودند، با شنیدن داد و فریاد بچه‎های زندان، از پشت پنجره آن‌قدر فریاد کشیدند تا سربازهای بیرون به درون بلوک آمدند. هنگامی که زندانبانان آمدند و در زندان را باز کردند، چنان عرقی بر زمین ریخته بود که گویی سطل آبی را بر زمین ریخته بودند. بااین‌همه، ‌ زندانبانان برای برق‌گرفته‌ها کاری نکردند و تنها ازهوش رفته‌ها را بیرون آوردند، برای چند ساعتی در بیمارخانهٔ بلوک نگه داشتند و پس از آن‌که کمی هوا خوردند دوباره آن‌ها را به‌‌ همان جای زجرآور بردند. پس از آزاد شدن بچه‎‌ها از زندان، آن‌ها را نزد ما به بلوک ۳ آوردند.
زندان بلوک ۱
این وضعیت زندان در اردوگاه رمادی، از روی سهل‌انگاری یا بی‌اعتنایی صدامیان به وضع زندانیان نبود؛ بلکه وضعیتی ازپیش درست شده برای آزار و شکنجهٔ آنان بود. این ادعا از آن‌جا روشن می‌شود که زندان بلوک ۱ اردوگاه هم، چنین وضعی داشت. در ماه رمضان سال۱۳۶۳ یا ۱۳۶۴، پس از یک ناآرامی در آن بلوک، در گرمای جان‌فرسای تابستان نزدیک به ۳۰ تن از بچه‎های آن‌جا را در یک اتاق ۳ در ۴ زندانی کردند؛ زندانی که حتی پنجره‌ای کوچک برای ورود هوای تازه –هرچند گرم- هم نداشت. نبود هوای کافی بچه‌ها را مجبور می‌کرد که به‌نوبت سر خود را در زیر در به زمین بچسبانند تا بتوانند کمی هوای گرم تازه تنفس کنند.
زندگی در بلوک ۳
در بلوک ۳ زندانبانان آزار و اذیت ما را چندبرابر کردند و هر روز به بهانه‌های گوناگون شماری از آزادگان را می‌زدند. روزهای نخست، در گرمای بیش از پنجاه درجهٔ بیابان‌های رمادی که هوای آسایشگاه بسیار گرم و تاب‌ نیاوردنی بود برق‌ها را قطع می‌کردند تا با خاموش شدن پنکه‌ها بچه‎‌ها را آزار بدهند.
چیزی که برایمان بسیار ناراحت کننده بود، جدایی از دوستانی بود که نزدیک به دو سال با هم در یک جا زندگی کرده بودیم؛ و این درحالی بود که فاصلهٔ میان ما تنها یک دیوار بود. اما از طریق بچه‎هایی که هنوز به مدرسه می‌رفتند از احوال آن‌ها آگاه می‌شدیم؛ گاهی نوشته‌هایی میان ما رد و بدل می‌شد؛ گاهی نیز بچه‎های بلوک ۲ از دریچهٔ هواکش آسایشگاه که بر دیوار میان دو بلوک نصب شده بود، زندانبانان بلوک ما را می‌پاییدند و همین که چشم همیشه مواظبِ آن‌ها را دور می‌دیدند، هواکش را خاموش می‌کردند و از پشت آن با شتاب چند کلمه‌ای با ما سخن می‌گفتند. ما هم در حیاط، پشت یکی از ستون‌های جلوی آسایشگاه پنهان می‌شدیم تا زندانبانان ما را نبیند و بتوانیم چند کلمه‌ای با آنان سخن بگوییم و از احوال بچه‌ها و وضعیت بلوک ۲ آگاه شویم. البته اگر زندانبانان متوجه این ارتباط‌ها می‌شدند هر دو طرف را حسابی می‌زدند.
مقررات بلوک ۳
عراقی‌ها مقررات سختی را در بلوک ۳ گذاشتند که زندگی در آن‌جا را سخت‌تر می‌کرد. برای نمونه:
 (۱)     گرد هم آمدن یا قدم زدن بیش از دو تن با هم در حیاط بلوک را ممنوع بود.
 (۲)     آزادگان هر یک از ۳ آسایشگاه تنها می‌توانستند در زمین ۱۵ در ۲۰ متری جلوی آسایشگاه خود قدم بزنند و تنها می‌توانستیم از یک‌سوم حیاط بلوک بهره ببریم.
 (۳)     در زمان بیرون‌باش، رفتن به آسایشگاه‌های دیگر ممنوع بود.
و...
در محیط دلتنگ‌کننده و گرفته‌ای که دیدار با دوستان در آسایشگاه‌های دیگر می‌توانست بخشی از نیازهای عاطفی آزادگان را برآورده کند، این قانون‌های عجیب، و مقررات دست و پا گیر و محدود کنندهٔ دیگر دست به‌ دست هم می‌-دادند تا آزادگان حتی از‌‌ همان محیط محدود نیز نتوانند نیازهای خود را برآورده کنند. زیرپا گذاشتن این قانون‌ها نیز آزار و شکنجه را درپی داشت.
می‌خوای بِری توی لیست؟!
یکی دو ماه پیش از آمدن به بلوک ۳، من و عبدالصاحب پیش یکی از بچه‎های طلبه به نام «محمد قائم‌پور» (جان‌علی غلامی، از بهبهان) درس «صرف عربی» می‌خواندیم. با پیشینه‌ای که از خود داشتیم، این را می‌دانستیم که من و عبدالصاحب را با هم از آن‌جا به جایی دیگر خواهند برد؛ اما دربارهٔ محمد تا آن روز چنین چیزی مطرح نبود. به زبان دیگر، من و عبدالصاحب جزو رفتنی‌ها بودیم و جان‌علی جزو ماندنی‌ها!
یک روز این پرسش برایمان پیش آمد که اگر ما را از محمد جدا کنند، چه‌گونه می‌توانیم این درس را ادامه بدهیم؟ و آیا اصلاً در جای دیکر می‌توانیم استاد صرف و نحو عربی پیدا کنیم؟
راهی به ذهنم رسید که می‌توانست چاره‌ساز باشد: بردن محمد با خودمان؛ اما چه‌گونه؟ پس از مدتی زندگی در اسارت، می‌توانستیم آن‌چه را در سر زندانبانان می‌گذرد بدانیم و رفتارهای آنان را پیش‌بینی کنیم. این را می‌دانستیم که یکی از ملاکهای آن‌ها برای شناسایی افراد تأثیرگذار در اردوگاه –به‌جز اخبار رسیده از جاسوسان- این بود که هریک از آزادگان با چه کسانی در ارتباط است. برای همین، آن‌ها رفت و آمد‌ها و ارتباط‌های زمان بیرون‌باش ما را بسیار زیر نگاه می‌گرفتند تا ببینند چه کسانی با «آزادگان مخالف» قدم می‌زنند. («مخالف»، «مو زیِن»، «مُشَعوِض»، «حرس خمینی»، و مانند این‌ها، نام‌های رایجی بود که عراقی‌ها بر آزادگان تأثیرگذار بر روند زندگی اردوگاهی می‌نهادند.)‌‌ همان روز با خنده و شوخی به محمد گفتم: «می‌خوای اسمت بره توی لیست؟» محمد که معنی این حرف و پی‌آمدهای آن را به‌خوبی می‌دانست، و بدش نمی‌آمد که کمی از آن یک‌نواختی زندگی اسارت‌‌ رها شود، بدون درنگ گفت: «بله» من هم گفتم: «اگه می‌خوای جای بعدی با ما باشی، بیا با هم توی حیاط قدم بزنیم!» این را گفتم و با هم به حیاط رفتیم. هنوز به پایان حیاط نرسیده بودیم که «حسن عراقی» -که از طبقهٔ دوم ما را می‌پایید- او را صدا زد و نام و شمارهٔ اسارت او را پرسید.‌‌ همان هنگام دانستیم که محمد هم رفتنی شده! با این کار، هنگامی که ما را به بلوک ۳ بردند، استاد صرف و نحومان را هم با خود بردیم.
سختی‌های درس خواندن
بیشترِ بچه‎های کاری و فعال بلوک ۲ از جمله همه‌ یا بیشترِ مسئولان آسایشگاه‌ها را به بلوک ۳ آورده بودند. همه جور مهارت و تخصصی در میان آن‌ها پیدا می‌شد: از آموزگار عربی و انگلیسی گرفته (آموزگاران شانزده هفده ساله که خودشان زبان را با کمک کتاب آموخته بودند) تا رزمی‌کار، بازیگر تئا‌تر، فرهنگی کار، برنامه‌ساز و....
در‌‌ همان روزهای نخست ورود به بلوک ۳ که همگی در زیر کابل زندابانان بودیم، من و عبدالصاحب قصد کردیم درس عربی را با محمد ادامه دهیم؛ اما مشکل این‌جا بود که ما دوتا در آسایشگاه ۱ بودیم و محمد در آسایشگاه ۲، و رفتن هر یک به آسایشگاه دیگری نیز ممنوع بود. با آن‌که صدامیان شرایط زندگی بسیار سختی برایمان درست کرده بودند، چون‌که نمی‌خواستند مدرسهٔ تبلیغاتی تعطیل شود، هنوز قلم و کاغذ را ممنوع نکرده بودند. پس از مدتی که حساسیت زندانبانان از دیدار و سخن گفتن آزادگان آسایشگاه‌ها با هم در حیاط برداشته شد، گفتیم: «حالا که نمی‌شود به آسایشگاه هم برویم، «کلاس درس»! را در حیاط می‌گذاریم.» با آن‌که گرمای حیاط جان‌فرسا بود، یک روز من و عبدالصاحب دفتر و خودکار را برداشتیم و با محمد بر زمین سیمانی جلوی آسایشگاه پای درس او نشستیم. جان‌علی که سطر سطر و کلمه کلمهٔ کتاب «جامع المقدمات» را ازبر بود، می‌گفت و ما می‌نوشتیم.‌‌ همان روز نخست، زندانبانی از کنار ما گذشت و این جلسهٔ سه-نفره را دید. آن‌ها ازسویی چشمِ دیدن پیشرفت بچه‎‌ها را نداشتند و ازسوی دیگر هم نمی‌خواستند خودشان را مخالف درس خواندن ما نشان دهند. گشتند و بهانه‌ای پیدا کردند و گفتند: «از امروز کسی نباید قلم و کاغذ با خود به حیاط بیاورد!» از جلسهٔ بعد، من و عبدالصاحب در حیاط کنار محمد می‌نشستیم و چنان وانمود می‌کردیم که داریم با هم سخنان روزمره می‌زنیم. اما محمد درس را می‌گفت و هر جا که نیاز به نوشتن بود، «صیغه‌های صرفی فعل‌های عربی» را با تکه چوبی بر خاک می‌نوشت و همین‌که زندانبان نزدیک می‌شد با دست، خاک را صاف می‌کرد تا نوشته‌ها پاک شود. پس از آن‌که پی-بردیم زندانبانان دارند به این کار ما حساس می‌شوند و ممکن است مشکلاتی برای خود و استادمان پدید آوریم، مجبور شدیم که کلاسمان را درهنگام پیاده‌روی عصر برگزار کنیم. این بار استاد میان من و عبدالصاحب قدم می‌زد؛ درس را می‌-گفت و ما چون نمی‌توانستیم چیزی بنویسیم، باید درس را ازبر می‌کردیم. از شانس بد، قدم زدن بیش از دو تن با هم نیز ممنوع شد و این بار استاد در یکی دو متری ما قدم می‌زد و درس را برایمان می‌گفت. در هنگام نیز، هر چه را می‌آموختیم باید‌‌ همان جا به ذهنمان می‌سپردیم، زیرا نمی‌توانستیم چیزی بنویسیم که بعد، آن را بخوانیم. پس از مدتی که محمد به آسایشگاه ما آمد، وضع کمی بهتر شد؛ حالا دیگر می‌توانستیم در آسایشگاه کلاس درس را برگزار کنیم؛ ولی از آن‌جا که نشستن دو تن بیشتر هم در کنار هم ممنوع بود، استاد و یک شاگرد کنار هم می‌نشستند، و شاگرد دیگر در کنار آن‌ها دراز می‌کشید تا درس را بشنود.
یکی از چیزهایی که موجب شد بتوانیم کلاس عربی را در هر شرایطی ادامه دهیم، این بود که استاد، کتاب آن درس (کتاب «جامع المقدمات») را از بر بود؛ ولی چون استادان درس‌هایی مانند زبان انگلیسی کتاب را ازبر نبودند، چنین شیوه-هایی برای این کلاس‌ها کارآیی نداشت و در آن دورهٔ بی‌کتابی نتوانستیم این کلاس‌ها را پیش ببریم.
زندانبانان اردوگاه می‌پنداشتند که می‌توانند با این کار‌ها جلوی پیشرفت بچه‎‌ها را بگیرند، اما احساس نیاز بچه‌ها به دانش‌اندوزی چنان فراوان بود، که هیچ محدودیتی نمی‌توانست جلوی آن‌ها را بگیرد و صدامیان در این زمینه نیز نتوانستند ما را شکست دهند.
ارتباط با بلوک ۲
راه‌های ارتباط ما با بچه‌های بلوک ۲ بسیار کم و پنهانی بود:
یکی از راه‌ها، هواکش پنجره بود. دیوار آسایشگاه‌های بلوک ۲ سدِ میان ما و بلوک ۲ بود. به‌زبانی دیگر، حیاط بلوک ما جای حیاط خلوط یا حیاط پشتی بلوک ۲ بود، ولی آن‌ها راهی برای آمدن به درون آن نداشتند. بر این دیوار‌ها پنجره‌هایی بود که با بلوک‌های سیمانی بسته شده بودند و تنها یک ردیف بلوک از بالای آن‌ها برداشته شده و یک هواکش برای هر آسایشگاه در‌‌ همان ردیف خالی گذاشته شده بود. گاهی از بچه‌های بلوک ۲ از‌‌ همان از ردیفِ خالی بالای بلوک‌ها زندانبانان بلوک ما را می‌پاییدند و همین که چشم همیشه مواظبِ آن‌ها را دور می‌دیدند، هواکش را خاموش می‌کردند و از پشت آن با شتاب چند کلمه‌ای با ما سخن می‌گفتند. ما هم در حیاط، پشت یکی از ستون‌های جلوی آسایشگاه پنهان می‌-شدیم تا زندانبانان ما را نبیند و بتوانیم چند کلمه‌ای با آنان سخن بگوییم و از احوال بچه‌ها و وضعیت بلوک آنان آگاه شویم. البته اگر زندانبانان متوجه این ارتباط‌ها می‌شدند هر دو طرف را حسابی می‌زدند.
یکی دیکر از راه‌های دیدن دوستان بلوک ۲، هنگامی بود که آنان برای گرفتن خوراک به آشپزخانهٔ اردوگاه در محوطهٔ میان چهار بلوک می‌رفتند؛ در آن هنگام می‌توانستیم از فاصلهٔ سی چهل متری، به‌صورت پنهانی آن‌ها را ببینیم. البته در آن سو، هنگامی که آزادگان برای گرفتن خوراک به آشپزخانه می‌رفتند، حتی چپ و راستشان را هم نباید نگاه می‌-کردند تا نتوانند آزادگان بلوک‌های چپ و راست خود را ببینند؛ در این سو نیز اگر ما را در حال دست یا سر تکان دادن برای آن‌ها می‌‌دیدند، باید خود را آمادهٔ کتک می‌کردیم. البته خوش‌بختانه من و دوستان نزدیکم همگی با هم به بلوک ۳ کوچانده شده بودیم، اما «احمدرضا طهماسبی» در آن بلوک مانده بود.
بهای گرفتنِ قرآن
در ماه‌های نخستِ بردن ما به بلوک ۳، به هیچ یک از آسایشگاه‌ها قرآن نداده بودند. تا پیش از آمدن به این بلوک هر آسایشگاه یکی دو جلد قرآن کریم داشت و بیشتر بچه‌ها روزی یک جزء یا کمتر و بیشتر می‌خواندند. یک روز زندانبانان بلوک ۳ یکی از بچه‎‌ها به نام «سیدحسن اصلمند» (دکتر اصلمند امروز) را به غرفه (اتاق زندانبانان و شکنجهٔ آزادگان) بردند. سیدحسن از کسانی بود که زندانبانان او را جزو افراد تأثیرگذار می‌دانستند و چند روزی یک بار او را به غرفه می‌بردند و او را تهدید یا تطمیع می‌کردند تا به خواست آنان رفتار کند و به‌اصطلاح برایشان بی‌خطر شود.
 «کریم» و «ابوجاسم»، زندانبانان بلوک ۳، به سیدحسن گفتند: «سیدحسن! چرا دیگران را تحریک می‌کنی؟» سید گفت: «منظورتان را از «تحریک» نمی‌فهمم. مگر چه‌کار کرده‌ام که آن را تحریک دیگران می‌دانید؟» آنان هم برای آن‌که سید را بدون آزار از آن‌جا به آسایشگاه نفرستاده باشند، دست و پای او را بستند و چند چوب را بر کف پا‌هایش شکستند؛ تا جایی که کف پا‌هایش سیاه و پاره شد و دیگر نمی‌توانست بر روی آن‌ها بایستد. هنگامی که دیگر جای سالمی بر پایش نمانده بود، گفتند: «حالا می‌توانی بروی.»
سیدحسن که دیگر نمی‌توانست کفش‌هایش را به پا کند، کفش‌ها را در دست گرفت و به‌سختی به سوی در غرفه رفت. هنگامی که خود را با زحمت از غرفه بیرون می‌کشید، قصدشان چه بود نمی‌دانم، ولی با بی‌احترامی قرآنی را به سوی او گرفتند و گفتند: «بیا این را هم بِبر.» سیدحسن از این‌که نمی‌توانست بر پا‌هایش بایستد سخت در رنج بود، ولی از این‌که خدا او را وسیله‌ای کرده بود که قرآن را برای هم‌اردوگاهی‌هایش ببرد، چنان خوش‌حال شد که نتوانست جلوی لبخند خود را بگیرد. زندانبانان که لبخند او را دیدند او را بازگرداندند و گفتند: «حتماً می‌خواهی بروی به دوستانت بگویی آن‌ها را خر کردم و قرآن از آن‌ها گرفتم.» سپس یک لنگه کفش را از دستش گرفتند و به‌زور در دهانش جا دادند و برای آن‌که آن را از دهان بیرون نکشد، تا نزدیک در آسایشگاه او را همراهی کردند. سیدحسن دست‌هایش را به دیوار گرفته بود و با زحمت فراوان بر روی انگشتان راه می‌رفت؛ همین که خود را به آسایشگاه رساند، بچه‌ها آمدند، زیر بغل او را گرفتند و او را به درون بردند.
نوبت برای قرآن
قرآنی که «سیدحسن» گرفته بود و قرآنی که از پیش داشتیم، هر روزِ هفته در یکی از سه آسایشگاه بلوک بودند و بچه‌‎‌ها بدون گزاف‌گویی همه‌ی بیست و چهار ساعت شبانه روز را برای خواندن قرآن نوبت می‌گرفتند. حتی شب تا صبح نیز قرآن در تاقچه نمی‌ماند و هر کس که نوبتش پایان می‌‌یافت، نوبت‌دار بعدی را بیدار می‌کرد تا قرآن بخواند. در این هنگام، اگر کسی از خواب بیدار نمی‌‌شد و نوبت خود را به نفر بعد از خودش می‌داد، ناخواسته او را خوش‌حال می‌کرد.
برنامه‌های بلوک ۳
بلوک ۳ با همهٔ بدی‌هایش یک خوبی داشت: به‌خاطرِ افتادن پشت بلوک ۲، شب‌ها که زندانبانان از بلوک بیرون می‌رفتند، دیگر از راه پنجره‌ها به درون آسایشگاه‌ها دید نداشتند. برای همین، شب‌ها پس از بیرون رفتن زندانبانان از بلوک، تا هنگامی که دوباره وارد بلوک نمی‌شدند، نمی‌توانستند ببینند در آسایشگاه‌ها چه می‌گذرد. ما هم تا جایی که می‌توانستیم از این فرصت استفاده می‌کردیم: یک نگهبان پشت پنجره می‌گذاشتیم که خروج همهٔ زندانبانان را زیر نگاه می‌گرفت و همین‌که مطمئن می‌شدیم بیرون رفته‌اند، برنامه‌هایمان را شروع می‌کردیم.
برنامه‌های گوناگونی در آن‌جا برگزار می‌شد؛ از مراسم دعا گرفته تا تئا‌تر، مسابقه‌های پرسش و پاسخ، کلاس قرائت، حفظ و داستان‌های قرآن، ورزش رزمی آسایشگاهی، نشست‌های آسایشگاهی و بیان یادماند‌ه‌های (خاطره‌های) جبهه و برنامه‌های دیگر، از برنامه‌ها و سرگرمی‌های شبانهٔ ما بود. اما از آن‌جا که هر لحظه ممکن بود سر و کلهٔ زندانبانان پیدا شود، برگزاری نماز جماعت ممکن نبود، زیرا اگر سربازی می‌آمد، باید نمازمان را می‌شکستیم و این کار، درست نبود. البته جماعت‌های چندتنی –نه آسایشگاهی- که در میان نمازگزاران دیگر به چشم نمی‌آمد، برگزار می‌شد.
نگهبان رودرروی زندانبان
وضعیت ساختمانی بلوک ما به‌گونه‌ای بود که اگر زندانبانی به درون بلوک می‌آمد، تنها در یک زمین چهار پنج متری که زمینی راهبردی به‌شمار می‌آمد، می‌شد آمدن او را دید و اگر از آن بخش می‌گذشت، وارد بلوک می‌شد و یک‌راست از پشت پنجرهٔ آسایشگاه سر درمی‌آورد. برای همین، نگهبان ما باید بدون یک لحظه چشم برداشتن، چشم خود را به آن زمین راهبردی می‌دوخت تا اگر زندانبانی از آن‌جا گذشت، او را ببیند و به دیگران هشدار دهد تا بی‌درنگ برنامه را بِبُرند.
یکی دو روز بود که کریم -زندانبان بلوک ۳- یکی از بچه‎‌ها به نام «عباس جوزی» (دکتر عباس جوزی امروز) را گمارده بود تا هر روز عصر، پیش از ساعت درون‌باش، شیر فلکهٔ بلوک را ببندد و برای کوچک کردن او با حالت تمسخر به زندانبانان دیگر می‌گفت: ««عباس فلکه» مسئول شیر فلکه است.»
یکی از شب‌ها مسابقه‌ای گذاشته بودیم و همهٔ بچه‎‌ها کنار پنجرهٔ ته آسایشگاه گرد هم آمده بودند و مسابقه را تماشا می‌کردند. برنامه‌ها را ازآن‌رو کنار پنجرهٔ ته آسایشگاه برگزار می‌کردیم که هرگاه زندانبانی به سمت آسایشگاه آمد، تا گذشتن او از جلوی پنجره‌های یکم و دوم، و رسیدن به پنجرهٔ سوم، فرصت بریدن برنامه و پخش شدن اجراکنندگان وجود داشته باشد. آن شب «کریم» زندانبان مسئول سرکشی به بلوک بود. از سوی ما نیز یکی از بچه‎‌ها به‌نام «محمد عالِم» کنار پنجره‌ی‌ میانی آسایشگاه نگهبانی می‌داد تا اگر کریم آمد، هشدار بدهد و بساط برنامه را برچینیم. بچه‎‌ها همگی گرم تماشای مسابقه بودند که یک‌باره دیدیم کریم مانند جنّی در آن سوی پنجرهٔ میانی آسایشگاه، رودروی عالم پدیدار شده و با فریاد و ناسزا می‌گوید: ««عباس فلکه» چرا امشب فلکه را نبستی؟»
 آری! شانس با کریم همراه شده بود و درست‌‌ همان چند ثانیه‌ای که «عالم» چشم از روی آن بخش راهبردی برداشته بود از آن‌جا گذشته بود، ولی بی‌ادبی و دوری او از آدم بودن موجب شد که داد و فریاد و ناسزاگویی او بچه‌ها را متوجه آمدنش بکند و پیش از رسیدن او به پنجرهٔ ته آسایشگاه، بدون آن‌که برنامهٔ آسایشگاه لو برود، همگی پخش شوند و در جای خود بنشینند و فیلمِ یک شب عادی را بازی کنند.
زندانبانان که می‌دانستند ما دور از چشم آنان دست روی دست نمی‌گذاریم، با آن‌که بسیار تلاش می‌کردند حتی یک بار هم که شده، ما را غافل‌گیر کنند و در هنگام اجرای برنامه مچ ما را بگیرند، آن شب نیز به خواستهٔ خود نرسیدند.
ورزش رزمی
در بلوک ۳ برنامه‌هایی را برگزار می‌کردیم که برگزاری آن‌ها در بلوک ۱ و ۲ شدنی نبود؛ زیرا نگهبانانِ بیرون اردوگاه از پشت سیم‌های خاردار بر پنجره‌های آسایشگاه‌های بلوک ۱ و ۲ دید مستقیم داشتند، ولی بلوک ۳ پشت بلوک ۲ بود و قرار گرفتن بلوک ۲ میان بلوک ۳ و نگهبانان بیرون، جلوی دید آن‌ها بر پنجره‌های آسایشگاه‌های ما را می‌گرفت.
جالب‌ترین برنامه‌های آسایشگاه ما (آسایشگاه ۱) ورزش رزمی همگانی بود. بچه‎‌ها پس از نماز مغرب و عشا همهٔ پتوهای زیر پایشان را برمی‌داشتند و به‌جز سه چهار تن که نمی‌توانستند بدوند، همگی شروع به دویدن و انجام نرمش می‌-کردند و پس از آن به بدن‌سازی و یادگیری فنون رزمی می‌پرداختند. با توضیحی که دربارهٔ جایگاه بلوک ۳ دادم می‌توان گفت تنها جایی که می‌شد چنین برنامه‌ای را در آن برپا کرد، بلوک ۳ بود. در این دوره، «عباس جوزی» و «@رسول نجفی» استادان رزمی‌کار @آسایشگاه بودند.
خوراک «روزی که گذشت»
برخی از بچه‎‌ها در غیر ماه رمضان روزهٔ قضا یا مستحب می‌گرفتند. از آن‌جا که روزه‌داران در غیر ماه رمضان نمی‌-توانستند خوراکشان را در هنگام مناسب دریافت کنند، هر چند تن با هم یک قوطی بزرگ دردار جور می‌کردند؛ نخست آش صبحانه، سپس برنج ناهار، و سرانجام ساعت پنج عصر، خورش شام را در آن بر روی هم آن می‌ریختند و هنگام افطار، آن‌چه را در آن روز گرد آورده بودند با نام «روزی که گذشت» می‌خوردند. سه وعده خوراک پیش‌گفته روی هم به اندازهٔ یک وعده خوراک می‌شد. هنگام سحر نیز چون‌که چیزی برای خوردن پیدا نمی‌شد، خوراک سحر آن‌ها معمولاً یک سمون و یک لیوان آب شکر بود.
نشانی‌های زیرخاکی
 یکی از بچه‌ها نشانی خانهٔ من و شماری دیگر از دوستان خود را بر کاغذهایی نوشته بود و نزد خود نگه‌داری می‌-کرد تا اگر روزی ازهم جدا شدیم، اگر به ایران بازگشتیم، بتواند در ایران ما را پیدا کند؛ در دفترچه‌ای نیز چند دعا را نوشته بود و برای آن‌که زندانبانان در بازرسی‌های دوره‌ای نتوانند این‌ها را پیدا کنند، دعا‌ها را همراه با نشانی‌ها در گوشه‌ای از حیاط در زیر خاک پنهان کرده بود. روزی بچه‌ها برای بیرون رفتن پسماند آب‌های بلوک جوی آبی می‌کندند که یک‌باره کاغذ‌ها سر از خاک بیرون آوردند. از آن‌جا که نام ما می‌توانست سرنخی برای یافتن صاحب دفترچه باشد، ابوجاسم -زندانبان بلوک ۳- ما را به غرفه خواند. اگر زندانبانان پی می‌بردند که دفترچهٔ دعا از کیست، روزگارش را سیاه می‌کردند.
هنگامی که وارد شدیم ابوجاسم که دفترچهٔ دعا و نشانی‌ها را جلوی خود، روی میز نهاده بود، به نشانی‌ها اشاره کرد و گفت: «این‌ها چیست؟»
نگاهی به آن‌ها کردیم، چند واژه از آن‌ها را که دیدیم، گفتیم: «نشانی‌های ماست.»
سپس به دفترچه اشاره کرد و گفت: «این چیست؟»
گفتیم: «دفترچهٔ دعاست.»
معمایی که او به دنبال پاسخش بود این بود که «اگر این دفترچه از ماست، چرا نام و نشانی خودمان را هم در کنار آن گذاشته‌ایم؛ و اگر از ما نیست پس این نشانی‌ها در کنار آن‌ها چه می‌کنند؟»
او چنان گیج شده بود که نمی‌توانست گیج شدن خود را از ما پنهان کند. دستی به چانه‌اش کشید و گفت: «فکر نکنید که من گیج شده‌ام و این مسأله برایم مبهم است. من خودم همه چیز را مانند روز روشن می‌دانم، اما می‌خوهم ببینم اگر شما جای من بودید چه می‌کردید؟»
از آن‌جا که من بیشتر از دیگران برای پایان دادن قضیه تلاش می‌کردم، رو به من کرد و گفت: «آهای! تو که خیلی بلبل زبانی می‌کنی بیا این‌جا!»
رفتم، کنار او ایستادم؛ کلاهش را بر سرم گذاشت و گفت: «حالا تو سرباز عراقی هستی! این دفترچهٔ دعا را همراه با این نشانی‌ها پیدا کرده‌ای، این‌ها هم صاحبان نشانی‌ها هستند، بگو چه‌کار می‌کنی؟»
ابوجاسم باآن‌که در آزار و کتک زدن بچه‌ها بسیار بی‌رحم بود، یکی از زندانبانانی بود که جوک‌ها‌ و تئاترهای طنزمان را از روی کار‌ها و رفتارهای او می‌ساختیم. برای همین، قیافهٔ من با کلاه ابوجاسم بچه‌ها را به خنده آورده بود، ولی نمی‌توانستند بخندند. من نیز روبه‌روی آن‌ها ایستاده بودم و می‌دیدم که خنده‌ی نگه‌داشتهٔ آن‌ها چون عرق از منفذهای صورتشان بیرون می‌زند. ‌درحالی‌که خندهٔ خود را قورت می‌دادم و این کار من نیز آن‌ها را بیشتر به خنده می‌آورد، به آن‌ها گفتم: «این نشانی‌ها همراه با این دفترچهٔ دعا، زیر خاک پیدا شده. نشانی‌ها مال شماست؟»
- «بله مال ماست!»
- «دفترچهٔ دعا چی؟»
- «نه! این دیگه مال ما نیست.»
- «پس هر کی بِرِه پیِ کارِش.»
ابوجاسم از این‌که او را دست انداخته بودم، ناراحت شد و یک سیلی سنگین زیر گوشم خواباند و چون نتوانست چیزی را بداند، گفت: «من مطمئنم که این دعا‌ها مال شماست. بروید! فعلاً با شما کاری ندارم، اما مواظب رفتار خود باشید.» پس از تهدیدهای فراوان که «اگر چنین کنید، چنین و چنان می‌کنم» از غرفه بیرون آمدیم و به آسایشگاه رفتیم.
نامه‌ی ممنوع
یک بار که هیأت صلیب سرخ آمد و نامه‌ آورد، با شگفتی بسیار دیدیم که پیام فضیلت (حسین پوره) برای من و عبدالصاحب نامه‌ای فرستاده است. شگفتی این رخداد ازآن‌رو بود که حسین در آن هنگام در اردوگاه موصل۲ بود، ولی این نامه همراه با نامه‌هایی که از ایران به اردوگاه می‌آمد به اردوگاه ما آمده بود. چنین رخدادی در اردوگاه‌های عراق بسیار ناشدنی بود. در جایی که کوچک‌ترین رابطه‌ای حتی با بلوک‌های دیگرِ اردوگاه خودمان هرچند به اندازهٔ یک «دست تکان دادن» ممنوع بود، این ارتباط می‌توانست مجازات سختی درپی داشته باشد.
حسین در آن نامه به‌صورت رمزی نوشته بود که «به شیوهٔ فرستادن این نامه دقت کنید و معمای (رمز) آن را بیابید تا از حالا به بعد به این‌گونه از اوضاع هم‌دیگر (اوضاع دو اردوگاه) باخبر شویم.»
نامه‌های صلیب سرخ، یک برگهٔ A۵ (نصف کاغذ A۴) بود که اگر نیمهٔ بالا را فرستنده پر می‌کرد، گیرنده باید پاسخ را در نیمهٔ پایین می‌نوشت؛ و برعکس. پشت برگه نیز که برای نوشتن نشانی فرستنده و گیرنده بود نیز از همین شیوه پی‌روی می‌کرد. حسین نامه‌ای را که باید برای بستگان خود در ایران می‌نوشت، برای ما در اردوگاه رمادی نوشته بود و در پشت آن (در صفحهٔ ویژهٔ نشانی) در قسمت گیرنده، نشانی من در اردوگاه رمادی، و در قسمت فرستنده، یک نشانی در ایران را –به‌جای نشانی خود- نوشته بود. کارکنان سانسورخانه دربارهٔ نشانی فرستنده و گیرنده ریزبینی نمی‌-کردند، و صلیب سرخ نیز هنگام فرستادن نامه‌ها با خواندن نشانی گیرنده، نامه را به ما در عراق می‌رساند.
من و عبدالصاحب نامه را جایی نزد خود پنهان کردیم تا با همین شیوه پاسخ آن‌ را برای حسین بفرستیم. از آن‌جا که در آن بلوک هفته‌ای یک بار آسایشگاه‌ها را بازرسی می‌کردند، سیدحسن اصلمند (دکتر اصلمند) گفت: «زندانبانان به شما حساس هستند، نامه به من بدهید تا دردسری برایتان درست نکند.» سیدحسن درست می‌گفت؛ زندانبانان اگر به کسی حساس می‌شدند، او را با ریزبینی و حساسیت بیشتری بازرسی می‌کردند. آن‌ها گاهی برای این‌که هم خوش‌مزگی کنند و هم حساسیت خود به ما را نشان دهند، لابه‌لای موی سرمان را هم می‌گشتند.
 در این میان پیشینهٔ عبدالصاحب در نزد زندانبانان بد‌تر از همهٔ ما بود و همیشه درپی یافتن بهانه‌ای از او بودند. هنگامی که در بلوک ۲ مسئول آسایشگاه ۱ بود، زندانبانان در یکی از بازرسی‌ها بازی‌نامهٔ (پی اس) یک تئا‌تر را از آسایشگاهش پیدا کرده بودند که مقامات عراقی را از بالا تا پایین دست‌مایهٔ طنز تئا‌تر کرده بود. آن‌ها آن بازی‌نامه را به‌نام عبدالصاحب نوشتند و برای آن‌که او را به بغداد بفرستند باید این مسأله را ثابت می‌کردند، ولی دلیلی برای اثبات آن نداشتند. البته سیدحسن هم خودش نزد زندانبانان خیلی علیه‌السلام نبود.
یک روز، زندانبانان در‌ها را باز کردند تا ما را بازرسی کنند. آن‌ها در بازرسی‌‌هایشان همه چیز را به‌هم می‌ریختند: قرآن‌ها را از تاقچه بر زمین می‌انداختند، پودر رخت‌شویی را با شکر قاطی می‌کردند، وسایل بچه‌ها درهم می‌شد و پس از هر بازرسی باید وقت فراوانی را صرف درست کردن به‌هم ریختگی‌ها می‌کردیم. من و عبدالصاحب را بازرسی کردند و نوبت به بازرسی سیدحسن رسید. آن‌ها تنها به دنبال چیزهای ممنوع (دعا، تیغ، کاغذ و قلم و مانند این‌ها) می‌گشتند و معمول نبود که نامه‌های بچه‌ها را بخوانند، ولی آن روز که گویی که بخت یارمان نبود نامه‌های سیدحسن را در‌‌ همان هنگام خواندند. یک‌باره برق از چشمانشان پرید؛ حسین فضیلت را به‌خوبی می‌شناختند و تشنهٔ خون او بودند، و اکنون نامهٔ او را در کیسهٔ وسایل شخصی سیدحسن یافته بودند. نامه را که خواندند، دانستند که برای عبالصاحب است، زیرا اگر چه در اصل برای من نوشته شده بود، تنها نام عبدالصاحب در آن دیده می‌شد.
عبدالصاحب را بردند؛ از آن‌جا که نمی‌توانستند چیزی را ثابت کنند او را به بغداد نفرستادند، ولی چنان بلایی به سر او آوردند که امید نداشتیم از اتاق شکنجه زنده بیرون بیاید.
قوزِ بالای قوز
هنوز چند روزی از پیدا شدن نامه‌ نگذشته بود که یک مشکل تاز پیش آمد؛ «محمد قائم‌پور» (جان‌علی غلامی) یک نامه به زبان عربی برای امام جمعهٔ شهرشان نوشته و آن را به دست عبدالصاحب داده بود، که ابوجاسم (زندانبان بلوک ۳) آن را در دست «سیدهادی حسینی» پیدا می‌کند. از آن‌جا که نوشتن نامه به زبان عربی به ذائقهٔ سانسورچی‌ها خوش می‌آمد، موجب می‌شد تا در هنگام سانسور آن، سخت‌گیری کمتری نشان بدهند.
از جلوی آسایشگاه ۱ می‌گذشتم که ناگهان محمد آمد و گفت: «ابوجاسم نامه‌ای را که به امام جمعهٔ شهرمان نوشته بودم در دست حسینی (سیدهادی حسینی) پیدا کرده است. عبدالصاحب گفته نامه مال من است و زندانبانان او را برای بازجویی به غرفه برده‌اند. عبدالصاحب هم به آن‌ها گفته که این نامه برای فرستادن به ایران نبوده و چون با تو (با من) درس عربی می‌خوانَد، گفته که این نامه را من و مُسلم تنها برای تمرین نوشته‌ایم، نه برای منظوری دیگر.»
اما زندانبانان که تنها محمد را به‌عنوان استاد زبان عربی می‌شناختند، از‌‌ همان آغاز کار به عبدالصاحب گفتند: «این نامه مال شما نیست، مال محمد است.» عبدالصاحب هم برای این‌که محمد گیر نیفتد، سفت و سخت مدعی بود که «نامه مال من و مسلم است.»
محمد به من گفت: «اکنون که به سراغ تو آمدند، بگو این نامه مال محمد است. من هم خودم می‌دانم چه‌گونه توضیح دهم که آن‌ها را قانع کنم.» او بسیار تأکید کرد که: «اگر تو به زندانبانان بگویی نامه مال محمد است، این مشکل آسان‌تر حل می‌شود؛ زیرا تنها من که آن را نوشته‌ام می‌توانم آن را توجیه کنم.» همهٔ این گفت‌وگو‌ها چند دقیقه‌ای بیش‌‌تر نشد و چند دقیقهٔ دیگر هم من را به آن‌جا می‌خواندند. بر سر دوراهی مانده بودم که گفتهٔ کدامشان را تأیید کنم تا یا آسیبی به آن‌ها نرسد یا کمترین آسیب به آن‌ها برسد. تصمیم گرفتن برایم بسیار دشوار بود. کمی با خودم اندیشه کردم، دیدم به چند علت اگر عبدالصاحب را نویسندهٔ نامه نگویم بهتر است:
یکم این‌که با این پیشینهٔ ناخوش‌آیندی که او نزد زندانبانان دارد، آن‌ها منتطر چنین بهانه‌ای هستند تا استخوان‌هایش را زیر کتک خرد کنند. ابوجاسم گفته بود این‌بار اگر چیزی (بهانه‌ای) از عبدالصاحب ببینم می‌خواهم دست و پایش را بشکنم. تازه اگر کار به همین‌جا پایان می‌یافت، بد نبود؛ آن‌ها با چنین مدرک تازه‌ای حتماً او را به بغداد می‌فرستادند و کسی هم که به آن‌جا می‌رفت سرنوشت بدی در انتظارش بود.
دوم این‌که محمد پیشینهٔ ناخوش‌آیندی نزد زندانبانان نداشت و آن دشمنی و کینه‌ای هم که با عبدالصاحب داشتند، با او نداشتند.
سوم این‌که محمد با اصرار می‌گفت که می‌تواند نامه را ماست‌مالی کند.
حسینی (سیدهادی حسینی) و عبدالصاحب یک سو ایستاده بودند و ابوجاسم و زندانبان دیگری به‌نام «صاحب» در سوی دیگر. ابوجاسم گفت: «این نامه مال شماست؟» عبدالصاحب برای این‌که من را از خواست خود آگاه کند، پیش از آن‌که من چیزی بگویم، گفت: «بله مال من و مسلم است.» من گفتم: «نامه مال جان‌علی است.» در‌‌ همان هنگامی که این را می‌گفتم، عبدالصاحب به من اشاره می‌کرد که «نگو!» او با خودش می‌‌گفت: «مسلم چِش شده؟ چرا هرچه به او اشاره می‌-کنم باز هم حرف خودش را می‌زند؟» من هم یک‌دنده ایستاده بودم که «نامه مال عبدالصاحب نیست.»
با این حرفِ من، زندانبانان نتوانستد مدرکی علیه عبدالصاحب جور کنند و کار را به جای باریک‌تری بکشانند و او را به بغداد بفرستند.
یکی از ویژگی‌های جوان‌مردان این است که اگر در کسی مردانگی دیدند، او و کار او را ستایش می‌کنند، هرچند دشمنشان باشد. از آن‌جا که صدامیان بویی از جوان‌مردی نبرده بودند، اگر از آزاده‌ای جوان‌مردی می‌دیدند، به‌جای آن‌که او و رفتارش را بستایند، این کار او (به جان خریدن شکنجه برای‌‌ رها کردن محمد از آن) را بهانه‌ای برای آزار بیشتر او می‌-کردند.
زندانبانان با آن‌که پی برده بودند که او برای رهایی محمد، خود را به سختی و شکنجه انداخته، او را می‌زدند و می‌-گفتند: «چرا همیشه می‌خوای‌ «قهرمان‌بازی» در بیاری؟» و با آن‌که می‌‌دانستند کار او «ازخودگذشتگی» بوده است، از آن‌جا که نمی‌خواستند عبدالصاحب بدون شکنجه از غرفه بیرون برود، تنها با این بهانه که «چرا به ما دروغ گفتی؟» آن‌قدر با کابل بر کف پا‌هایش کوبیدند که در هنگام برگشتن از غرفه، با زحمت بسیار، تنها توانست خود را به در آسایشگاه -که تا غرفه‌ پانزده بیست متر بیشتر نبود- برساند و دمِ در آسایشگاه بر زمین افتاد تا بچه‌‎‌ها او را به آسایشگاه ببرند. چنان بر کف پا و بدنش زده بودند که آثار چوب و کابل و مشت بر همهٔ بدنش دیده می‌شد. حتی محمد هم که در توجیه و ماست‌مالی کردن کار‌ها مهارت خوبی داشت، نتوانست بدون نوش جان کردن چوب و کابل از آن‌جا بیرون بیاید.
اما عبدالصاحب هم نگذاشت دل آن‌ها با زدن او خنک شود و فردای‌‌ همان روز، باآن‌که کف پا‌هایش هنوز از کابل و چوب، کبود و خون‌مرده بود، با پای برهنه فوتبال گرمی بازی کردیم. زندانبانان هم با دیدن این همه سرسختی رویشان کم شد و نزدیک بود که از ناراحتی بتَرکند.
مسابقه با دشمن
 رفته‌رفته ورزش فوتبال و والیبال در بلوک ۳ رونق خوبی گرفت. بازی والیبال بچه‌ها به‌اندازه‌ای خوب بود که زندانبانان را به هوس انداخت مهارت خود در والیبال از راه بازی با ما بسنجند؛ یا شاید هم می‌خواستند از راه چشاندن مزهٔ شکست، به ما برسانند که هنگام بازی خیلی شاد و شنگول بازی در نیاوریم.
 یک روز معاون فرماندهٔ اردوگاه و چند تن از درجه‌داران ساختمان فرمان‌دهی اردوگاه –که بیرون اردوگاه بود- به بلوک ۳ آمدند و گفتند می‌خواهیم با شما مسابقهٔ والیبال بدهیم. بچه‌ها پذیرفتند و تیمی از والیبالیست‌های دسته یک بلوک برای مسابقه با آن‌ها آماده شد.
دو تیم در برابر هم ایستادند: در یک سو، تیمی از آدم‌های خوش‌لباس، اودکلون زده، سرِ حال و لپ‌دار با رنگ و روی آدم‌های سرخوش؛ و درسوی دیگر، تیمی از آدم‌هایی که بیماری، گرسنگی، شکنجه و بدحالی، آن‌ها را مانند چوب‌های سوخته و خشک، سیاه و لاغر کرده بود. بازی آغاز شد؛ فریاد‌های تشویق بچه‌ها از اندازه‌ای بالا‌تر نمی‌رفت، ولی تیم لاغر‌ها تیم فربه‌ها را شکست داد.
فردای‌‌ همان روز صدامیان پس از ایجاد تغییر در ترکیب تیم و گنجاندن بازی‌کنان بهتر در آن، دوباره به بلوک ۳ آمدند و درخواست بازی کردند. بچه‌ها هم مانند روز پیش در بازی کم نگذاشتند و دوباره مزهٔ شکست را به آنان چشاندند.
از آن‌جا که دو شکست پی‌درپی بر صدامیان بسیار سنگینی کرده بود، تصمیم گرفتند که به‌هررو برتری خود را –حتی در کارهایی که نمی‌شود آن‌ها را با زور کابل و چماق پیش برد- به ما نشان دهند و با این کار به خود ببالند. برای همین، از رو نرفتند و روز سوم هم با ناباوری ما، و پر رویی آن‌ها، دوباره سروکله‌شان پیدا شد. اما گویی که خداوند این پیروزی را برای آن‌ها نخواسته بود، زیرا روز سوم نیز با شکست از بلوک ۳ بیرون رفتند و پس از آن دیگر هوس مسابقه به سرشان نزد.
آمپول عاشورا
 ماه محرم نزدیک می‌شد. از آن‌جا که نگهبانان از بیرون اردوگاه بر بلوک ۳ دید نداشتند، از هنگام درون‌باش عصر، از نزدیک ساعت ۵ و ۶ تا ساعت ۷ صبح فردا کارهای بچه‌ها را نمی‌دیدند؛ از همین رو، برای پاییدن کارهای بچه‌ها در شب-های ماه محرم، در یکی از آسایشگاه‌های طبقهٔ دوم بلوک -که کسی در آن‌ها زندگی نمی‌کرد- مستقر شدند. شب‌ها در اردوگاه می‌گشتند تا جلوی سوگواری را بگیرند، ولی بچه‎‌ها نگهبان‌هایی پشت پنجره‌ها می‌گذاشتند که رفت و آمد آن‌ها را زیر نگاه می‌گرفت؛ نوحه‌سرایی و سینه‌زنی می‌کردیم و همین‌که سر و کلهٔ آن‌ها پیدا می‌شد، همه چیز را تعطیل می‌کردیم و پس از رفتن آن‌ها ادامه می‌دادیم.
زندانبانان برای آن‌که جلوی سوگواری‌ ما را بگیرند به هر کاری دست می‌زدند؛ از تهدید به شکنجهٔ دسته‌جمعی گرفته تا خط و نشان کشیدن برای مسئولان آسایشگاه‌ها و کارهای –به گمان خودشان- بازدارندهٔ دیگر. اما از آن‌جا که هیچ یک از این کار‌ها بچه‌ها را از سوگواری برای امام حسین -علیه‌السلام- باز نمی‌داشت، کار دیگری را نیز به پروندهٔ بدکاری‌های خود افزودند:
 عصر تاسوعا که می‌رسید، همهٔ آسایشگاه‌ها را به‌صف می‌کردند و به بازوی تک‌تک بچه‌ها آمپولی می‌زدند که همه را از کار می‌انداخت. سرنگ این آمپول، فلزی بود و همهٔ آزادگان یک بلوک را با یک سرِ سرنگ، آمپول می‌زدند. (بلوک ۱ و ۲ هریک نزدیک به ۴۰۰ و بلوک ۳ نزدیک به ۱۵۰ تن جمعیت داشت.) تازه نمی‌دانم، شاید برای بلوک‌های دیگر هم از سر سرنگ ما استفاده می‌کردند. پس از زدن این آمپول، دستِ آمپول‌زده باد می‌کرد و از سرخی فراوان به سیاهی می‌زد و به اندازه‌ای درد می‌گرفت که نمی‌شد کوچک‌ترین تکانی به آن داد. از آن شب نیز تا سه شب آینده (یعنی تا شب شام غریبان) بچه‌ها چنان تب می‌کردند که کارهای روزمرهٔ خود را هم نمی‌توانستند انجام بدهند. این آمپول را که سالی یک بار آن هم در شب تاسوعا می‌زدند، «آمپول عاشورا» می‌نامیدیم.
اما این کار صدامیان هم نمی‌توانست جلوی ابراز علاقهٔ آزادگان به امامی را بگیرد که به دست پدران همین شکنجه-گران شهید شده بود. با حال بدی که پس از زدن آمپول به بچه‌ها دست می‌داد، سزاوار بود که صدامیان گمان کنند تا سه شب دیگر، این آزادگان زمین‌گیر می‌شوند، به‌گونه‌ای که حتی نتوانند صدایی بر آورند تا چه رسد به این‌که دستان خود را برای سینه‌زنی تکان دهند؛ ولی آن‌چه آن‌ها و بیشتر از آن‌ها خود ما را شگفت‌زده می‌کرد این بود که شب که می‌رسید بیماران تب‌داری که نمی‌توانستند دستشان را تکان دهند و جز ناله صدایی از آن‌ها به‌گوش نمی‌رسید، چنان از ته دل برای امامشان فریاد می‌زدند و بر سینه می‌کوبیدند که گویی با آن سرنگ‌ها داروهای نیروافزا به آن‌ها زده‌اند.
این رخداد‌ها را جز با مهرورزی امام حسین - علیه‌السلام- به دوست‌داران خود و نگاه مهربانانهٔ خداوند به بندگان زیر ستم خود، با چیز دیگری نمی‌توان هم‌خوان شمرد.
تلاش برای تحقیر
زندانبانان بلوک ۳ برای پیشینه‌ای که از من و چند تن دیگر در ذهنشان بود، همواره درپی یافتن فرصتی برای آزردنمان بودند و اگر فرصتی برای کوچک کردن ما می‌یافتند نیز آن را ازدست نمی‌دادند. یکی از کارهایی که به گمان آنان موجب کوچک شدن ما در نزد دوستانمان می‌شد، گماردن ما به کارهای پَست بود. از همین رو، هرگاه که بشکهٔ آشغال بلوک ۳ پر می‌شد به سراغ «من، عبدالصاحب بخردی، جلال ربانی، صادق صیاد روشن و سید هادی حسینی» می‌آمدند تا آن را ببریم. آنان گمان می‌کردند که اگر ما را وادار کنند که بشکهٔ آشغال بلوک را بلند کنیم، کوچک می‌شویم؛ ولی چنین نبود: آزادگان چنان دانا بودند که بدکاری‌های صدامیان نمی‌توانست دید آن‌ها را دربارهٔ دوستانشان تغییر دهد.
کارهای خُرد، آدم‌های بزرگ
از میان کسانی که برای آسایش بچه‌ها کار می‌کردند، کسانی در نزد آنان گرامی‌تر بودند، که پست‌ترین کار‌ها به‌عهده می‌گرفتند. حتی کسانی بودند که انجام این کار‌ها را در انحصار خود می‌گرفتند و به دیگران اجازهٔ انجام آن را نمی‌دادند. در یکی از آسایشگاه‌ها دو تن بودند که به هیچ کس اجازه نمی‌دادند سطل پیشاب (ادرار) آسایشگاه را ببرد و در چاه توالت بریزد، و گویی که سرقفلی انجام این کار را برای خود خریده بودند. کسانی بودند که با هیچ ترفندی نمی‌شد پاک کردن توالت آسایشگاه را از دستشان گرفت. یکی از بچه‎‌ها -که بعد‌ها در اردوگاه صلاح‌الدین با او آشنا شدم- در اردوگاه انبار شب و روز برای بچه‎‌ها کار می‌کرد. او همهٔ کارهای زخمی‌ها را انجام می‌داد: تن‌پوش‌ها و ظرف‌هایشان را می‌شست؛ آن‌ها را به توالت و حمام می‌برد و حتی موهای بیهودهٔ تنشان را می‌زد.
اینان که آموزه‌های آیینشان را به‌خوبی به‌کار می‌بستند، نه تنها گمان خُردی نمی‌کردند، که این کار‌ها را برای خود ارزش نیز می‌دانستند و خداوند نیز آنان را در نزد دیگران گرامی می‌کرد.
خانواده‌های دربند
تن‌ها در بلوک ۲ اردوگاه رمادی ۲، چند جفت برادر داشتیم که در یک عملیات با هم به‌اسارت عراقی‌ها درآمده بودند: «حسن و حسین رستمی»؛ «احد و صمد چمنی»؛ «برادران نرموسایی» و چند برادر دیگر که نامشان را به‌یاد ندارم.
یکی از بچه‌ها نیز در عملیات خیبر با پدرش به‌اسارت عراقی‌ها درآمده بود، که در‌‌ همان آغاز اسارت، پدرش را از او جدا کرده بودند و از سرنوشت او بی‌خبر بود.
از خانواده‌ای دیگر نیز یک پسر به‌اسارت درآمده بود، که پس از چندی پدر و برادر دوازده‌ساله‌اش که برای رساندن آب یا شربت به رزمندگان، با تانکر خود به‌سوی خط مقدم رفته بودند نیز به‌اسارت درآمدند و بدین‌سان، سه کس از یک خانواده با هم در عراق به‌سر می‌بردند.
این‌ها همه جدای از خانواده‌های غیرنظامی‌یی بود که در شهر‌ها و روستا‌ها و جاده‌ها به‌اسارت درآمدند، به عراق فرستاده شدند و در آن‌جا آنان را از یک‌دیکر جدا کردند.
شیوهٔ آگاهی از اخبار
برخی از بچه‌ها در بیرون کشیدن اخبار از منابع بسیار محدود اسارت مهارت شگفت‌انگیزی پیدا کرده بودند، و می‌توان گفت که در این کار متخصص شده بودند و از این راه بچه‌ها را از رویدادهای ایران و جهان آگاه می‌کردند:
حسن رستمی (دکتر رستمی امروز) - مسئول آسایشگاه ۱- از کسانی بود که دید سیاسی روشنی داشت و با چیرگی ویژه‌ای اخبار را از لابه‌لای خبرهای راست و دروغ روزنامه‌های عراقی (روزنامه‌های الجمهوریه و الثوره) بیرون می‌کشید. او با کمک روزنامه‌های عراقی گزارشی از عملیات‌های آن هنگامِ ایران و عراق در مناطق نبرد تهیه کرده و آن را برای بچه-‌ها خوانده بود. هنگامی که این گزارش در یک بازرسی ناگهانی به‌دست صدامیان افتاد، فرماندهٔ عراقی اردوگاه آن‌ را چنان دقیق و درست دید که گفت:
 «من نمی‌توانم باور کنم که این کار تنها با کمک روزنامه‌های عراقی تهیه شده باشد؛ می‌توانم ادعا کنم که شما در اردوگاه رادیو دارید و این گزارش را از رادیوی ایران گرفته‌اید.»
آن‌ها اگر حسن را با این اتهام به بغداد می‌فرستادند، روزگارش سیاه‌تر از روزگار اردوگاهش می‌کردند، ولی از آن‌جا که صدامیان مطمئن بودند که اردوگاه ما رادیو ندارد، او را به بغداد نفرستادند.
هنگامی که هیأت صلیب سرخ جهانی به اردوگاه ما آمد، «سیدحسن اصلمند» (دکتر اصلمند) چند پرسش دربارهٔ رویدادهای ایران و جهان از آنان کرد. وقتی کارگزار صلیب از دادن پاسخ خودداری کرد، سیدحسن اخباری را که خود از روزنامه‌ها فهمیده بود –نه خوانده بود- به او داد. شنیدن این اخبار از کسانی که هیچ منبعی برای اخبار نداشتند (به‌جز دو روزنامه و رادیو فارسی عراق که هیچ گونه ارزش خبری نداشت) برای نمایندگان صلیب سرخ بسیار باورنکردنی بود؛ تا جایی که با شگفت‌زدگی پرسید: «شما این اخبار را، آن هم تا این اندازه دقیق، از کجامی‌دانید؟!»
الهام‌های خدایی
برخی بچه‌ها با مراقبت‌هایی که در آن محیط بر خود داشتند، به چیزهایی دست پیدا می‌کردند. یک روز سر نماز بودم که سوت آمار را زدند. بچه‌‎‌ها به ستون پنج برای آمارگیری نشستند. هر چه می‌توانستم نمازم را تند خواندم که تا پیش از آمدن زندانبان تمام شود، ولی ابوجاسم – زندانبان بلوک- پیش از پایان یافتن نماز به آسایشگاه رسید و هنگامی که من را در نماز دید، به مسئول آسایشگاه گفت: «بگو فردا صبح اول وقت به غرفه بیاید!»
فردا صبح آمادهٔ رفتن شدم، اما حسن رستمی با اطمینان گفت: «آن‌ها اصلاً این چیز را فراموش کرده‌اند؛ به غرفه نرو، هرچه شد با من!» بسیار دودل شده بودم، از یک سو حسن با اطمینان می‌گفت نرو، از سوی دیگر اگر نمی‌رفتم، بهانهٔ دیگری به دستشان می‌دادم و پی‌آمدهای سخت‌تری برایم داشت. تصمصم خود را گرفتم و به حسن گفتم: «می‌روم، چون اگر نروم بد‌تر می‌شود.» حسن باز هم اصرار فراوان کرد که نروم، ولی تصمیم من خود را گرفته بودم. هنگامی که به غرفه رفتم، ابوجاسم گفت: «برای چه آمدی؟» گفتم: «برای دیروز عصر» گفت: «مگر دیروز چه شده بود؟» هرچه پیش‌تر رفتم بیشتر دانستم که فراموش کرده، ولی اکنون دیگر دیر شده بود، و راه برگشتی نبود؛ زیرا خود را به گردابی انداخته بودم که بیرون آمدن از آن نشدنی بود. گفتم: «هنگام آمار نماز می‌خواندم.» به این‌جا که رسید با خودم گفتم که ای‌کاش حرف حسن را می‌پذیرفتم و نمی‌آمدم! اما دیگر دیر شده بود و....
یک روز حسن با چند تا از بچه‌‎‌ها داشت پتوهایی را که برای پردهٔ تئا‌تر به‌هم دوخته بودیم از هم باز می‌کرد. گفتم: «حسن ما که هر هفته یک تئا‌تر داریم، چرا چند تا پتو را برای این کار کنار نمی‌گذاری؟» پاسخ حسن برایم بسیار شگفت-آور بود. گفت: «برای این‌که مدت بسیاری این‌جا (در بلوک ۳) نمی‌مانیم.» یکی دو ماه پس از این گفته، آزادگان بلوک ۳ را به بلوک ۲ بردند.
یکی دو سال بود که از ایران عکسی برایم نیامده بود. این را به حسن گفتم، گفت: «این بار عکس برایت می‌آید.» چنین چیزی بسیار برایم دور از انتظار بود، زیرا برخی عکس‌ها در سانسورخانهٔ عراق از نامه‌ها جدا می‌شد. هیأت صلیب سرخ آمد و تا ظهر شماری از نامه‌های رسیده را به بچه‌ها دادند که نامهٔ من هم درمیان آن‌ها بود؛ ولی گفتهٔ حسن درست از آب درنیامد، زیرا عکسی همراه آن نبود و به‌قول بچه‌‎‌ها «برنجم بی‌خورش» بود. حسن گفت: «چی شد؟» گفتم: «نیامد.» از آن‌جا که اصلاً آمادگی این پاسخ را نداشت با شگفت‌زدگی فراوان گفت: «نیامد؟!!!» گفتم: «نه نیامد» گفت: «بعد از ظهر حتماً می‌آید.» بعد از ظهر که باقی نامه‌‌ها را آوردند، نوبت من بود که شگفت‌زده شوم، زیرا دیدم عکسی از ایران برایم آمده. آمدن این عکس من را بسیار خوش‌حال کرد.
روش‌های زندگی در اسارت
در بلوک ۳ برخی رفتار‌ها و وضع ظاهری زندگی اسارت تغییر کرد و بچه‌‎‌ها روش جدیدی را پیش گرفتند که در «زندگی باهم –نه در کنار هم- و رفتارهای گرم و نزدیک» خلاصه می‌شد. برای نمونه، هر چند تن یک پتو به آسایشگاه دادند، پتو‌ها به هم دوخته شد و مانند موکت در سرتاسر آسایشگاه پهن می‌شد؛ باقی پتو‌ها را هم از بالای سر خود برداشتند و در گوشهٔ آسایشگاه گذاشتند. این کار به آسایشگاه، ظاهری منظم‌تر و زیبا‌تر می‌داد. حقوق ماهیانهٔ یک دینار و نیم را نیز که در آن هنگام برابر سیصد ریال بود، با الگویی که از آسایشگاه ۲ بلوک ۲ گرفته بودیم، روی هم گذاشتیم و یک مسئولِ خرید از حانوت (فروشگاه چندکالایی) تعیین کردیم که چند قلم جنس‌ را می‌خرید و در هنگام مناسب به ابتکار خود، معجونی از شیرهٔ خرما، شکلات، بسکوئیت آرد شده و هر چیز دیگری که دم دستش بود، درست می‌کرد و به بچه‌-‎‌ها می‌‌داد. باقی نیازهای بچه‌‎‌ها مانند خمیردندان، مسواک، تیغ و جز این‌ها نیز از صندوق مشترک آسایشگاه برآورده می‌شد.
از آن‌جا که بلوک ۳ در جایی بود که با خیال آسوده‌تری می‌توانستیم مراسم دعا را برگزار کنیم، حالات معنوی بچه‌ها نیز بهتر شده بود و رشد معنوی آنان محسوس بود.
اصرار بر نماز جماعت
 خواندن نماز جماعت در بلوک ۳ ممنوع بود و پی‌آمدهای سختی برای بچه‌ها داشت. یک روز یکی از مسئولان آسایشگاه به نام «ح» بلند شد و پس از مقدمه‌ای دربارهٔ نماز جماعت و این‌که زندانبانان نباید ما را از برگزاری مراسم مذهبی منع کنند گفت:
 «این بار که فرماندهٔ اردوگاه به این بلوک آمد از او می‌خواهیم که نماز جماعت را برایمان آزاد کند؛ اگر آزاد کرد که چه بهتر، ولی اگر آزاد نکرد، ما کار خودمان را می‌کنیم و آن‌ها کار خودشان را؛ ما نماز جماعت می‌خوانیم و آن‌ها نیز امام جماعت و بچه‎‌ها را بزنند. آ‌ن‌قدر کار خود را ادامه می‌دهیم تا آن‌ها خسته شوند و نماز جماعت را آزاد کنند.»
چون روند ظاهری این کار به آزاد شدن نماز جماعت می‌انجامید، بچه‎‌ها هم با گفتهٔ او موافقت کردند؛ زیرا از آن‌جا که نماز جماعت و آیین‌های مذهبی به آزادگان توان تاب آوردن دربرابر سختی‌های اسارت را می‌داد، آنان آماده بودند که حتی با پرداخت بهایی سنگین نیز به این خواسته دست یابند. به یاد ندارم که آیا این تصمیم در دو آسایشگاه دیگر هم به زبان آورده شد یا قرار که بر زبان آید؛ اما به‌هر روی، هر سه آسایشگاه از آن آگاه شده بودند.
به‌نظر می‌آمد که این پیشنهاد، سرانجام خوبی داشته باشد، اما جدای از آسیب‌های حتمی که به بچه‌‎‌ها می‌رساند، ممکن بود به‌علت واکنش‌ سخت و غیرانسانی صدامیان به سرانجام نرسد و بچه‌ها پس از تحمل آزار‌ها و آسیب‌ها و محرومیت-های فراوان، به خواست خود نرسند و حتی به ناخرسندی‌ شماری از آنان نیز بینجامد. با [دکتر] «محمد قائم‌پور» (جان‌علی غلام‌زاده) هم که اهل فکر بود مشورت کردم. از نگاه او هم احتمال ضرر این کار بیش از سود آن بود. سوت درون‌باش را زدند و بعد از ظهر به آسایشگاه برگشتیم.
 پس از شام بلند شدم و دربارهٔ همهٔ پی‌آمدهای خوب و بد احتمالی این کار برای بچه‎‌ها سخن گفتم و همهٔ زوایای آشکار و پنهان آن را بیان کردم. گفتم:
 «ما هر اندازه هم که متحد و قوی باشیم، در دست دشمنی اسیر هستیم که هیچ گونه جوان‌مردی و رحمی ندارد؛ ما تنها با زندانبانان و گردانندگان عراقی این اردوگاه طرف نیستیم؛ با آن‌چه از اردوگاه‌های دیگر شنیده‌ام، اگر چنین کنیم، صدامیان هر آن‌چه را دارند پای کار می‌آورند تا ما را از پای درآورند. آن‌ها بی‌هیچ بهانه‌ای ما را تا مرز مرگ می‌زنند، اگر بهانه‌ای نیز به دست آنان دهیم به دست خودمان سد میان خود و مرگ را برداشته‌ایم.»
بچه‌ها با فرستادن صلوات، این سخنان را پذیرفتند و قرار شد که‌‌ همان روند پیش را ادامه دهند. یکی دو سال بعد که با حاج‌آقا ابوترابی هم‌اردوگاه شدم، دانستم که نظر او نیز همین است. البته شاید این کار در جایی دیگر غیر از بلوک ۳ شدنی بود؛ ولی در آن‌‌جا شدنی نبود؛ زیرا شمار ما کم بود و صدامیان برای سرکوب ما نیاز به زحمت و تلاش فراوانی نداشتند.
ترفندی برای رهایی
 یکی از بچه‎‌ها به‌نام «@رحیم مافی‌کندی» در بلوک ۲ مسئول آسایشگاه بود و در این‌جا چون‌که برقکار بود و کارهای برقی اردوگاه را انجام می‌داد مجبور بود با که با زندانبانان رابطهٔ بسیاری داشته باشد؛ ازهمین‌رو آن‌ها می‌پنداشتند که رحیم از بچه‌‎‌ها فاصله دارد و می‌توانند او را از راه دیگران بیرون کنند و از او کسی را بسازند که برابر خواست خودشان رفتار کند. برای همین، او را به آسایشگاه تازه‌ای بردند که برای همین منظور (برای جدا کردن برخی و تغییر دادن افکار و رفتار آن‌ها) در طبقهٔ دوم تشکیل داده بودند. رحیم بچهٔ خوبی بود و چنین جاهایی با روحیهٔ او سازگار نبود و در آن-جا بسیار آزرده می‌شد. بار‌ها از زندانبانان خواست که او را به پایین برگردانند، ولی آن‌ها نمی‌پذیرفتند.
هنگامی که رحیم دید از راه درخواست نمی‌تواند خود را از آن‌جا برهاند، به فکر چاره‌ای دیگر افتاد. به کمک یکی از بچه‎‌ها به‌نام «شاهرخ (مهدی) هرمزی‌نیا» نامه‌ای به‌زبان انگلیسی به هیأت صلیب سرخ نوشت. سپس آن را برای روز مناسبی نگه داشت تا نقشهٔ خود را اجراکند. یک روز یک ستوان عراقی برای سرکشی به بلوک ۳ آمد. رحیم نیز که از پیش خود را آماده‌ کرده بود به آسایشگاه خودش رفت، در آن‌جا نشست، نامه را جلوی خودش گذاشت و به گونه‌ای وانمود کرد که گویی نمی‌داند کسی برای سرکشی به آسایشگاه آن‌ها می‌آید. سپس همین‌که ستوان عراقی وارد آسایشگاه شد، او با شتاب و دست‌پاچگی نامه را برداشت و وانمود کرد که می‌خواهد آن را در جایی پنهان کند. ستوان عراقی که این رفتار را دید به‌تندی نامه را از او گرفت و آن را خواند. در آن نوشته شده بود:
 «بار‌ها از زندانبانان خواستم که من را از آسایشگاهی که من را به‌زور به آن‌جا برده بودند، به آسایشگاه خودم ببرند؛ ولی آن‌ها نپذیرفتند. چون‌که دیگر توان تاب آوردن و ماندن در این آسایشگاه را نداشتم دست به خودکشی زدم.»
رحیم پس از اجرای موفق این فیلم، بی‌آن‌که دوباره درخواست خود را بر زبان آورد، بی‌درنگ به آسایشگاه خود برگردانده شد.

جمشید سرمستانی
متولد 1346، دانش‌جوی دکتری ادیان و عرفان، ناشر، پژوهشگر، نویسنده، مترجم، سرویراستار، مدرس «زبان انگلیسی» و «ویرایش و نگارش»، مبدع شیوه‌های تازه در ویرایش و نگارش، نخستین برگزار کننده‌ی دوره‌های مجازی ویرایش در کشور، مبدع شیوه‌ی نظام‌مند حفظ قرآن کریم، عضو سرای اهل قلم، مشاور امور تولید و نشر متون.
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :