بین دو قفس
یادمانده‌های جمشید سرمستانی از جنجاس (جنگ، جبهه، اسارت)
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
نویسنده: جمشید سرمستانی - ۱۳٩٤/۱/٢٠

نزدیک به پایان سال ۱۳۶۴ بود که یک روز نابهنگام سوت درون‌باش را زدند و در‌ها را بستند. هر‌گاه سوت درون‌باش نابهنگام زده می‌شد نشانگر این بود که چیز تازه‌ای می‌خواهد رخ دهد. بچه‌‎های آسایشگاه ۲ و ۳ را -که آن‌ها را «آسایشگاه سه‌ای» می‌نامیدیم- از بلوک ۱ و ۲ گرد آورده و به بلوک ما آوردند. ما را نیز که سه آسایشگاه در بلوک ۳ بودیم، به بلوک ۲ (بلوکی که از آن‌جا به بلوک ۳ کوچانده شده بودیم) برگرداندند.


بچه‌‎‌ها از این‌که به نزد دوستانشان باز می‌گشتند، بسیار خوش‌حال بودند و بچه‌‎های بلوک ۲ نیز از این‌که پارهٔ ازدست رفته‌شان به آنان بازگردانده می‌شد بی‌قرار بودند. در جای بستهٔ کسالت‌آوری که هیچ بهانه‌ای برای خوش‌حالی نداشتیم، این رخداد سبب خوش‌حالی‌ ما شد.
برخورد سلیقه‌ها
از آن‌جا که جو اردوگاه‌ها با هم یکسان نبود، سلیقه‌ها و روش‌های گذران اسارت و نگاه آنان به مسائل گوناگون نیز ناهمانند بود. یکی از چالش‌هایی که همهٔ آزادگان با آن دست‌ به گریبان بودند این بود که هرگاه شماری از آزادگان را از جایی به جایی دیگر می‌فرستادند، ناهمانندی روش‌ها و سلیقه‌ها، ناسازگاری‌هایی را در میان دو گروهِ به‌هم رسیده پدید می‌-آورد.
 این گوناگونی در روش‌ها گسترهٔ بازی داشت؛ از شیوهٔ رفتار با زندانبانان گرفته، تا شیوهٔ گذراندن اوقات فراقت درون آسایشگاه و با هم یا جدا از هم خوردن خوراک روزانه و خرید از حانوت، و کارهای دیگر. برای نمونه آزادگان برخی اردوگاه‌ها دوست داشتند زندگیشان را به‌صورت گروهی بگذرانند؛ خوراکشان را با هم سر یک سفره می‌خوردند، کالاهای حانوت (شکر، شیر خشک، خرما و چند قلم کالای دیگر) را به‌صورت آسایشگاهی می‌خریدند، روی هم می‌گذاشتند و همه با هم از آن‌ها استفاده می‌کردند؛ در حالی که آزادگان برخی اردوگاه‌ها دوست داشتند به‌حال خود باشند و کالاهای خود را به‌صورت فردی بخرند و مصرف کنند.
برخی بر این باور بودند که با زندانبانانی که در آزار و شکنجه‌ای آزادگان چیزی کم نگذاشته‌اند، باید نامهربان رفتار کرد و همواره از گفته‌ها و فرمان‌های آن‌ها سرپیچی کرد؛ اما باور برخی این بود که با رعایت قانون‌ها و فرمان‌هایی که با شرع و اخلاق ناهم‌خوان نیست و با رفتاری انسانی و ناهمانند با رفتار آن‌ها، باید این حیوان‌های سرکش را به انسان‌هایی نیمه‌رام تبدیل کرد تا بتوان در سایهٔ زندگی‌یی دور از شکنجه و دل‌واپسی و ناآرامی، از کمترین حقوق انسانی برخوردار شد و زمینه‌ای برای درس و مطالعه و پیشرفت درست کرد.
از آن‌جا که سرنوشت همهٔ آزادگان به باور‌ها و رفتارهای هم گره خورده بود، چاره‌ای نبود جز این‌که همگی در برخورد با زندانبانان به یک روش رفتار کنند.
با آن‌که ما بخشی جداشده از آزادگان بلوک ۲ بودیم و همهٔ آزادگان آن بلوک نیز در یک عملیات با هم به اسارت عراقی‌ها در آمده بودند، اما این شش ماه جدایی از هم، شیوهٔ زندگی گروهی‌ ما را دستخوش تغییر و با شیوهٔ زندگی آزادگان بلوک ۲ کمی ناهم‌خوان کرده بود. آزادگان بلوک ۳ که به بلوک ۲ برگشته بودند می‌خواستند تغییراتی را که در مدت شش ماه در وضعیت ظاهری زندگی خود ایجاد کرده بودند، یک‌شبه در بلوک ۲ نیز ایجاد کنند، که این کار با مقاومت و سرپیچی بچه‌های بلوک ۲ روبه‌رو می‌شد. البته هرچند این رفتار نادرست از شمار اندکی از بچه‌های بلوک ۳ سر زده بود، اما طبیعی بود که به پای همهٔ ما گذاشته شود.
سال ۱۳۶۵
جدایی از دوستان
درست یک روز پس از آن‌که به بلوک ۲ برگشتیم زندانبانان نام چهل پنجاه تن از ما را نوشتند، که همهٔ بچه‎های جماعت عبدالصاحب ([دکتر] محمد دکتر قائم‌پور، مهدی هرمزی‌نیا، سیدابراهیم خلیلی، [دکتر] سیدحسن اصلمند، و سیدهادی حسینی) به‌جز من‌، جزو آنان بودند. سپس آن‌ها را به‌همراه شماری از بچه‎های فعال بلوک ۲ ‌که پس از ما شناسایی شده بودند، به بلوک ۱ بردند.
 نمی‌دانم هدف آن‌ها از این‌که من را با آنان نفرستادند چه بود؛ اما با این کارشان فشار روانی بزرگی به من وارد کردند و موجب افسردگی و بدحالی‌ام شدند. کسانی از آنان جدا شدم، بهترین دوستان و همدمان دورهٔ سخت اسارتم بودند. تحمل ناخوشی‌های اسارت بسیار برایم سخت بود؛ ولی سخت‌تر از آن، جدایی از دوستانم بود. آنان کسانی بودند که از آغاز حضور در آن آزارکده، بیش از دو سال در کنارشان بودم و بودنِ در کنار آنان، تحمل سختی‌های جانکاه اسارتگاه را برایم کمی آسان‌تر می‌کرد. تنها لطفی که شامل حالم شده بود این بود که احمدرضا طهماسبی را نیز از آن‌جا نبرده بودند. بااین‌حال و باوجود بچه‌های بسیار خوب بلوک ۲، احساس تنهایی بر من هجوم آورده بود و روزگارم چون داغ‌دارن و مصیبت دیدگان می‌گذشت. از بدحالی فراوان، کمتر سخن می‌گفتم، تنها در کنار سیم‌های خاردار حیاط اردوگاه قدم می‌زدم و پیوسته آه می‌کشیدم. این همه بدحالی نه از آن‌رو بود که باقی بچه‌ها را دوست نداشتم، بلکه از این‌رو بود که به‌خاطر انس بسیار با دوستان، کسی نمی‌توانست جایشان را برایم پر کند.
 با این همه، ما در هیچ کاری به‌جز نفس کشیدن، اختیاری از خود نداشتیم و باید خود را با این پیش‌آمد‌ها سازگار می‌-کردیم. برای همین، با آن‌که بسیار سخت بود، اما تلاش کردم تا خود را با وضع تازه سازگار کنم؛ زیرا نخستین شرط برای تاب آوردن در اسارت، «تحمل فراوان» و «پوست کلفتی» بود. از آن پس تلاش کردم تا خود را برای وضعیت‌های بد‌تر نیز آماده کنم تا بدخواهی‌ها و بدکرداری‌های زندانبانان نتواند تن و روانم را رنجور و شکسته کند.
بازگشت رونق به بلوک ۲
 با برگشتن بچه‎های بلوک ۳ به بلوک ۲، برنامه‌های دسته‌جمعی در برخی آسایشگاه‌ها رونق بیشتری گرفت. اکنون دیگر آموخته بودم که پس از رفتن به هر جای تازه‌ای خود را بسیار زود با شرایط آن‌جا هم‌خوان کنم و کارهای پیشین خود را ازسر بگیرم. بنابراین، بهترین کار را دنبال کردن حفظ قرآن دیدم و چند جزء از قرآن کریم را در مدت چندماهی که در این بلوک بودم حفظ کردم.
خداوند، بهترین نگهبان آزادگان
بچه‎های بلوک ۲ در نبود ما رنج‌های فراوانی دیده بودند. صدامیان همهٔ مسئولان آسایشگاه‌ها، مسئول بلوک و مسئولان برنامه‌ریزی و اجرای برنامه‌ها و نیز همهٔ نیروهای فعال بلوک ۲ را از آن‌ها جدا کرده و به بلوک ۳ برده بودند. از آن‌جا که گمان می‌کردند بودن این بچه‌ها در میان آنان باعث می‌شود که کسی به‌سوی صدامیان و نرود و حاضر به همکاری با آنان نشود، در هنگام نبود این بچه‌ها نیز برنامه‌ریزی و تلاش فراوانی کرده بودند تا آن‌ها را به‌سوی خودشان بکشند. اما برخلاف برآورد صدامیان که امید داشتند پس از جدا کردن فعالان بلوک از بچه‌ها، بتوانند آن‌ها را در دام‌های گستردهٔ خود گرفتار کنند، بچه‌ها حتی بهتر از پیش توانستند خودشان را حفظ کنند. این درحالی بود که حتی خود ما نیز به‌علت آماده شدن زمینه‌های عملی شدن نقشه‌های دشمن انتظار داشتیم که شماری از بچه‌ها تسلیم فشار‌ها و فریفتهٔ نقشه‌های آنان شوند.
تا پیش از آن‌که به آن‌جا بازگردیم، تنها به این‌که خداوند نگهبان و حفظ کنندهٔ آزادگان است باور داشتم؛ اما هنگامی که بازگشتم و از آن همه تلاش دشمن برای تغییر دادن بچه‌ها و جدا کردن آنان از باور‌ها و رفتارهای مذهبی و عشق آنان به امام خمینی آگاه شدم، با چشمان خود درستی این گفتهٔ خداوند را دیدم که «فالله خیرٌ حافظاً». زیرا در جنگ نرمی که صدامیان در کنار فشارهای فراوان روحی و جسمی برای آزادگان ایرانی تدارک دیده بودند، و در شرایطی که همه چیز برای عملی شدن طرح‌ها و نقشه‌های «افسران توجیه سیاسی» عراق فراهم شده بود، تنها خداوند بود که آزادگان کم‌سن ایرانی را در فتنه‌ها و گردنه‌های پر پیچ و خم اسارتگاه حفظ و هدایت می‌کرد؛ به‌گونه‌ای‌که زندانبانان از هر راهی برای دور کردن بچه‎‌ها از هدفشان و گمراه کردن آن‌ها وارد می‌شدند، شکست می‌خوردند. البته این هدایت خداوند، پاداش تلاش‌ها و نیت خیر بچه‌ها و درخواست کمک از یگانه قدرت برترِ جهان هستی بود.
تسلیم شدن صدامیان دربرابر خواست آزادگان
برگزاری نماز جماعت و مراسم دعا در همهٔ اردوگاه‌ها ممنوع بود و برگزار کنندگان باید کتک‌ها و آزارهای سختی را برای آن به تن می‌خریدند. اما در بلوک ۲ اردوگاه بین‌القفسین کشمکش میان زندانبانان و آزادگان بر سر این کار چنان به درازا کشید و هرچه زندانبانان بچه‌ها را برای این کار زدند، آن‌ها دست از کارشان نکشیدند، تا این‌که سرانجام صدامیان تسلیم خواست آنان شدند.
اکنون دیگر همهٔ آسایشگاه‌های بلوک ۲ نماز جماعت می‌خواندند و مراسم دعایشان هم برقرار بود؛ اما آن سخت-گیری را که برای این کار در بلوک ۳ می‌کردند، نمی‌توانستند دربارهٔ بلوک ۲ بکنند؛ شاید این ناتوانی از این رو بود که شمار آزادگان در این‌جا هشت آسایشگاه، ولی در آن‌جا سه آسایشگاه بود. آنان این کار‌ها را آزاد اعلان نکردند، ولی تلاش می‌کردند سرزده به پشت پنجرهٔ آسایشگاهی که درحال برگزاری این آیین‌ها است نروند تا مجبور نشوند با آن برخورد کنند و خود را به زحمت بیندازند.
درماندگی آنان در برخورد با این کار به جایی رسید که یک روز مسئولان آسایشگاه‌ها را جمع کردند و گفتند: «اگر دعا می‌خوانید، بخوانید؛ ولی طوری نخوانید که صدای آن به پشت سیم‌خاردار‌ها برسد.» در همهٔ دوران اسارت، این نخستین و آخرین بار بود که چنین چیزی را از زبان زندانبانان شنیدم.
رونق کلاس‌های درس
پس از دوره‌هایی از تنش و ناآرامی، وضعیتی به‌نسبت آرام بر بلوک ۲ حکم‌فرما شد. البته این بدان معنی نبود که فشارهای جسمی و روحی پایان یافته است؛ زیرا این فشار‌ها در اردوگاه‌های عراق پایانی نداشت. بااین‌حال، بچه‌ها از وضعیت پیش آمده به‌خوبی بهره بردند و کلاس‌های درس را رونق دادند؛ کلاس‌های قرآن، نهج‌البلاغه، زبان انگلیسی، آلمانی و فرانسوی، صرف و نحو عربی و حتی کلاس‌های نهضت سوادآموزی. استادان این کلاس‌ها همگی در سن دورهٔ دبیرستان و از کسانی بودند که آن‌قدر اندک کتاب‌های آموزشی را -که نمایندگان صلیب سرخ برایمان می‌آوردند- خوانده بودند که اکنون دیگر می‌توانستند آن‌ها را به دیگران بیاموزند. شمار بسیار کمی نیز بودند که پیش از اسارت، آن دانش‌ها را فرا گرفته بودند.
شیوهٔ ارتباط با بلوک ۱
آزادگان بلوک‌های ۱ و ۲، با آن‌که تنها زمینِ بازِ میان چهار بلوک، فاصله‌ای پنجاه متری میان آن‌ها ایجاد کرده بود و هم-دیگر را از پشت سیم‌های خاردار می‌دیدند، اجازهٔ ایجاد هیچ گونه ارتباطی با یک‌دیگر نداشتند. برای همین نیز از کسانی که در بلوک ۱ زندگی می‌کردند و از آن‌چه بر آنان می‌گذشت آگاهی نداشتیم و این ناآگاهی از یک‌دیگر ما را می‌آزرد.
تن‌ها راه پرخطری که برای آگاهی از رویدادهای بلوک ۱ داشتیم، بیمارخانه‌ا‌ی مشترک در بلوک ۱ بود. در آن هنگام آن‌جا را «بهداری» می‌نامیدیم؛ بهداری‌یی بدون پزشک یا بهیار که پزشک آن «علی عبدالخانی»، امدادگر گردان بود و تنها دارایی آن سه چهار تخت سربازی، چند قلم قرص آرام‌بخش و چرک‌ خشک‌کن و شماری از وسایل جعبهٔ کمک‌های اولیه بود و تنها کاربرد آن بیمارخانه برای صدامیان، اجرای نمایش انسان‌دوستی دربرابر نمایندگان صلیب سرخ؛ و برای بیماران، چند روزی خوابیدن بر تخت سربازی بود. از همین رو، برای آن‌که با شنیدن واژهٔ بهداری، تصویر یک بهداری واقعی را در سرتان پدید نیاورم، برای بردن نام بهداری در هر اردوگاه، واژهٔ خودساختهٔ «بیمارخانه» را به‌کار برده‌ام.
کسانی که از بلوک ما به این بیمارخانه برده می‌شدند -با وجود مراقب‌های فراوان زندانبانان- نامه‌هایی را از بچه‌های بلوک ۲ دریافت می‌کردند که ما را از رویدادهای آن‌جا آگاه می‌کرد. ولی این کار می‌توانست برای دهنده‌ و گیرندهٔ نامه پی‌آمدهای بسیار ناگواری داشته باشد.
تشکیل بلوک بریدگان
پس از آن‌که ما را از بلوک ۳ برگرداندند و میان بلوک ۲ و ۱ پخش کردند، آن بلوک را به «اسیران بریده»‌ای دادند که از آسایشگاه‌های شمارهٔ ۳ بلوک ۱ و ۲ به آن‌جا برده شدند؛ آسایشگاه‌هایی که ساکنان آن‌ها براثر فشارهای اسارت، از همراهی با آزادگان دیگر و برخی از آنان از انقلاب، وفاداری به امام خمینی، و حتی نماز و روزه بریده بودند و می‌خواستند از آزادگان دیگر جدا باشند و برابر خواست زندانبانان زندگی کنند تا شاید از فشارهای تنی و روانی آنان بکاهند و زندگی بهتری داشته باشند. البته تفاوت شرایط زندگی آنان با ما بسیار نبود، ولی‌‌ همان اندازه کاهش فشار، زندگی را برای آنان بهتر می‌کرد.
نخست آن‌ها را به بلوک ۳ (بلوکی که ما را به آن برده بودند) و سپس به بلوک ۴ (بلوکی که مدرسهٔ نمایشی و تبلیغاتی در آن دایر کرده بودند) بردند. با اینجابه‌جایی‌ها بلوک ۳ خالی شد و دیگر کسی در آن نبود. از آن‌جا که این‌ها می‌خواستند همیشه شمارهٔ ۳ (شمارهٔ آسایشگاه‌شان) را با خود داشته باشند، از زندانبانان خواستند تا نام بلوک ۴ را به بلوک ۳ تغییر دهند و آن‌ها نیز چنین کردند.
طبقهٔ پایین این بلوک آسایشگاه‌های ۱ تا ۴ و طبقهٔ بالای آن، اتاق‌هایی بود که «کلاس درس» نامیده می‌شدند؛ کلاس‌هایی که فقط کاربرد نمایشی و تبلیغاتی داشتند و از آموزش در آن‌ها خبری نبود. پس از آن‌که بلوک ۳ تشکیل شد و آنان نیاز صدامیان را برای پر کردن کلاس‌ها برآورده کردند، زندانبانان دست از سر آزادگان دو بلوک دیگر برداشتند.
زندانبانان، بلوک تازه تشکیل ۳ را برای پدید آوردن محیط تازه‌ای درست کردند که بتوانند در آن‌جا به دو هدف دست یابند:
آزادگان بریده را از دین و باورهای مذهبی جدا کنند تا جدا کردن آنان از وفاداری به نظام اسلامی و کشورشان آسان‌تر شود و آنان بدون مقاومت، مصاحبه‌هایی به‌نفع دولت عراق انجام دهند.
 محیطی نمایشی را برای دوربین‌های خبرنگاران درست کنند که نشان‌دهندهٔ انسان بودن صدامیان و خوش‌رفتاری آنان با آزادگان ایرانی باشد.
وضعیت آزادگان بریده
کسانی که به بلوک ۳ می‌رفتند، می‌خواستند در آن‌جا آسوده و خوش باشند، اما در آن‌جا نیز با فشارهای فراوانی روبه‌رو می‌شدند؛ زیرا در آن‌جا مهرورزی و دوستی واقعی براثر دوری از باورهای دینی، پدیده‌ای کم‌یاب یا نایاب بود. بسیاری از آنان با آن‌که در یک آسایشگاه یا یک بلوک، بودند از هم متنفر و در پی جاسوسی کردن از یک‌دیگر برای زندانبانان و آزردن همبندان خود بودند.
بسیاری از ساکنان بلوک ۳ نماز و روزه را کنار گذاشته بودند و کسانی که نماز می‌خواند و روزه می‌گرفتند در میان آنان وصلهٔ نچسب و انگشت‌نما می‌شدند. آن‌جا دیگر کسی دغدغهٔ نجاست و طهارت را -که رعایت آن در اسارت سخت بود- نداشت. صدای تُنبک و آوازشان حتی برای آزادگان دیگر گوش‌خراش و آرامش‌شکن بود، تا چه رسد برای خودشان. برخلاف ما که وقت خود را با آموختن پر می‌کردیم، زندگی بسیاری از آنان بیهوده می‌گذشت در آسایشگاه‌شان از بامداد تا شام تلویزیون بغداد و برنامه‌های سازمان منافقین (سازمان مجاهدین خلق) -که تنها رقص و آواز و سخنان ضدایرانی بود- چشم و گوش و مغزشان را پر می‌کرد. شاید می‌پنداشتند که با این برنامه‌های افیونی که بخشی از شب و روزشان را پر می‌کرد، بخشی از سختی‌های اسارت را نخواهند فهمید.
برخی از آنان بدون ترس از دیگران، از بالا تا پایین، به همه کس و همه چیز، از خالق جهان هستی گرفته تا برگزیدگان خداوند و امام خمینی و مسئولان کشور و هم‌اردوگاهی‌ها و هم‌آسایشگاهی‌های خود ناسزا می‌گفتند. بساط قمارشان پهن بود، با هم قهر بودند و از هیچ خیانتی درحق یک‌دیگر کوتاهی نمی‌کردند.
انجام کارهای گفته شده در میان آنان کمتر و بیشتر بود؛ در برخی کمتر و در برخی بیشتر. این وضعیت را سرکردگان آن‌ها (جیم، خ، @ه‍ و چند کس دیگر که نامشان را به‌یاد ندارم) پدید آورده یا به پدید آمدن آن کمک کرده بودند. دیگران به اندازهٔ آن‌ها بدکار نبودند، ولی جرأت رویارویی با آن‌ها را نیز نداشتند.
خواستاران رهایی از بلوک ۳
گروه دیگری از آزادگان بودند که همکیش آنان نبودند و درواقع برای تنبیه شدن به میان آنان فرستاده شده بودند. آنان هیچ گونه همانندی‌یی با اسیرانِ از خود و از دیگران بریدهٔ بلوک ۳ نداشتند و زندگیشان در میان آنان همچون زندگی در قفسی بود که در قفسی دیگر گذاشته شده باشد. آنان به‌سختی ایمان خود را نگه می‌داشتند و برای انجام آیین‌های دینی خود در سختی بودند. زندگی در میان آنان برای کسانی که مانند آنان نبودند چنان سخت بود که یکی دو تن، برای رهایی از آن‌جا خود را از طبقهٔ دوم بلوک به حیاط انداختند تا آن‌ها را به بلوک دیگر بردند. یک تن دیگر هم برای رهایی از آن-جا چند روزی دست به اعتصاب غذا زد و با آن‌که او را به زندان انداختند، سختی‌های زندان را تحمل کرد و پس از آن‌که بیرون آمد او را به بلوکی دیگر بردند.
ده یازده تن از آزادگان شانزده هفده سالهٔ «عملیات بدر» را هم با این پندار که می‌توانند آن‌ها را گمراه و از آن‌ها استفادهٔ تبلیغاتی کنند، به بلوک ۳ بردند. اسیران بدِ بلوک ۳ از هر سو به آن‌ها نزدیک می‌شدند تا آن‌ها را مانند خود کنند و برای این کار حتی به زور هم متوسل شدند؛ ولی آن‌ شیرمردان کوچک چون که می‌دانستند برای چه به جبهه آمده‌اند، نه هدف و ارزش‌های خود را گم و فراموش کردند، و نه از آن روی‌گردان شدند؛ البته به‌جز یکی دو تن، که این نیز در آن محیط سخت دور از انتظار نبود.
با دیدن سرسختی اینان برای رهایی از تاریکی و گناه، آنان را مجسمهٔ آیهٔ «و من یتق الله یجعل له مخرجاً» دیدم و دریافتم کسانی که از خدا می‌ترسند، برای رهایی از آن‌جا به هر وسیله‌ای دست می‌زنند و خدا هم آن‌ها را تنها نمی‌گذارد و آنان را از بدی‌ها بیرون می‌کند. در آن‌جا بود که وعده‌های خداوند در قرآن را وعده‌هایی راست یافتم و رفتارکنندگان به آیات قرآن را در میان آدمیان دیدم. کسانی که در آن‌جا ایمان خود را نگه داشتند، ترجمهٔ عینی این آیه از قرآن کریم بودند که:
 «ان الذین قالو ربنا الله ثم استقاموا تتنزل علیهم الملائکه الا تخافوا ولا تحزنوا»
شکست افسر عراقی در جذب نیرو
یک روز یکی از افسران توجیه سیاسی (چیزی مانند عقیدتی-سیاسی خودمان) از بیرون اردوگاه به بلوک ۲ آمد و شروع به راه رفتن و حرف زدن با برخی از بچه‌ها کرد. بچه‌ها تا آن روز، در اردوگاه، نظامی عراقی نرم‌اخلاق و بدون کابل ندیده بودند؛ برای همین، پیدا بود که او برای کاری آمده که با کابل و تندخویی پیش نمی‌رود. مأموریت او این بود که شماری از آزادگان را با وعده‌هایی از دیگران جدا کند و به بلوک ۳ یعنی بلوکی ببرد که راه و روش زندگیشان در اسارت با دیگران فرق می‌کرد. در واقع او می‌خواست هدف صدامیان، یعنی «ایجاد اردوگاه اسیران ضد جمهوری اسلامی» را محقق کند. او به گمان خود، کسانی را انتخاب می‌کرد که ساده‌تر یا سست‌باور‌تر از دیگران بودند؛ غافل از این‌که کسانی به تور او می‌افتادند که فقط چند دقیقه‌ای او را سر کار می‌گذاشتند و سپس نزد دوستان خود می‌آمدند و از ناشی‌گری او در جذب خود می‌گفتند و می‌خندیدند.
او به بچه‌ها می‌گفت: «اگر بخواهید شما را به بلوک ۳ می‌بریم. در آن‌جا راحت‌تر زندگی می‌کنید. آن‌جا غذایتان بیشتر است؛ سیگار و تلویزیون دارید و از چوب و کابل هم خبری نیست.» اما تلاش‌های او تنها مایهٔ خندهٔ آزادگان شد و نتوانست کسی را به آن بلوک ببرد.
خدایا تا انقلاب مهدی
یک روز هنگام بیرون‌باش بود که پیش از پایان یافتن وقت آن، سوت درون‌باش را نابهنگام زدند و بچه‎‌ها را درون آسایشگاه کردند. بچه‎‌ها بی‌درنگ گمان‌های خود را دربارهٔ علت این کار زندانبانان بر زبان آوردند. هرکس چیزی می‌گفت: «شاید می‌خواهند چند تن را از بلوک یا اردوگاه ببرند؛ شاید از اردوگاه‌های دوروبَر کسی فرار کرده؛ شاید در بلوک کناری، میان آزادگان و زندانبانان درگیری شده؛ شاید خودروی زباله‌بر یا تخلیهٔ فاضل‌آب آمده؛ شاید می‌خواهند آسایشگاه‌ها را بازرسی کنند؛ و....» هرچه بود بچه‎‌ها از درون‌باش‌های بی‌هنگام خاطرهٔ خوشی نداشتند و در چنین هنگام-هایی انتظار رخدادی ناخوش‌آیند قلب‌ها را به تپش می‌انداخت. تا نزدیک یک ونیم ساعت کسی نمی‌دانست چه خواهد شد. اما هنگامی که یکی دو تن سرشان را روی کف آسایشگاه گذاشتند از صداهایی که از طبقهٔ پایین می‌آمد دانستند که زندانبانان سرگرم بازرسی هستند. شگفتی این بازرسی در این بود که فرماندهٔ اردوگاه با همهٔ سربازانش به بلوک ما آمده بودند؛ درحالی که در دیگر هنگام‌ها زندانبانان به‌تنهایی این کار را می‌کردند و فرمانده با آنان نمی‌آمد.
بچه‌ها با آگاه شدن از بازرسی، بی‌درنگ شروع به پنهان کردن چیزهای ممنوع کردند؛ چیزهایی مانند دفترچهٔ دعا، اِلِمنت و.... نوبت به آسایشگاه ما رسید؛ در آن هنگام من در آسایشگاه ۵ بودم. این بار زندانبانان به‌جز دعا‌ها و چیزهای ممنوع دیگر، مهر‌ها، جانماز‌ها، کتاب‌ها، دفتر‌ها، قلم‌ها، قرآن و نهج‌البلاغه و حتی برخی از وسایل شخصی بچه‎‌ها را -که برای زندگی در آن‌جا به آن‌ها نیاز بود- برداشتند و بردند. آن‌ها در هنگام بازرسی بدرفتاری و تندخویی فراوانی از خود نشان دادند و چند تن از بچه‌ها را به‌سختی کتک زدند. با این کار آن‌ها، دانستیم که این بازرسی، کاری دوره‌ای و معمولی نیست. این را می‌دانستیم که این کار آنان برای تنبیه و آزار ماست، ولی نمی‌دانستیم که برای چه کاری دارند ما را آزار می‌-دهند.
یکی ازمسئولان آسایشگاه‌ها از زندانبانان پرسید: «چه‌کار کرده‌ایم که این‌گونه با ما رفتار می‌کنید؟» آن‌ها گفتند: «شما کاری کرده‌اید که خودتان هم نمی‌دانید چه‌قدر ما را خشمگین می‌کند.» با این‌حال، علت کارشان را نیز نگفتند.
پس از پایان بازرسی و جست‌وجوی چرایی آن از آسایشگاه‌های دیگر، دانستیم که بچه‎‌ها در یکی از آسایشگاه‌ها، پس از نماز جماعت، هنگامی که دعای «خدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگه دار» را در آسایشگاه بر زبان آورده بودند، یکی از زندانبانان شنیده بود و این کار را برای پاسخ به همین «دعا» ی بچه‌ها انجام داده‌اند.
پیشنهاد ناشیانه
یک روز یکی از افسران توجیه سیاسیِ بیرون اردوگاه را که آشنایی چندانی با آزادگان نداشت، در حیاط اردوگاه در حال راه رفتن با [دکتر] حسن رستمی دیدیم. حسن یکی از مسئولان آسایشگاه‌ها و آدمی زیرک و آشنا به روابط آزادگان با صدامیان بود. در جایی که هیچ بهانه و چیزی برای خنده نداشتیم، افسر توجیه سیاسی ناتوجیه چنان پیشنهاد ناشیانه‌ای به او ‌کرد که بهانهٔ چند روز خندهٔ ما را جور کرد. او به حسن گفت: «من اخبار سربازای عراقی رو برای تو می‌ارم تو هم اخبار آسایشگاه رو برای من بیار!» سپس نزد سربازهای اردوگاه رفت و با قیافهٔ کسی که چیز بزرگی به‌دست آورده به آنان گفت: «امروز یک کار بزرگ کردم که از فردا نتیجهٔ اون رو می‌بینید.» و کار بزرگش را برای آنان توضیح داد و پرسید که: «خُب چه‌طور بود؟» زندانبانان هم که بچه‌ها را بهتر از سربازان بیرون اردوگاه می‌شناختند، با نیشخند به او گفتند: «مَگه چنین چیزی رو توی خواب ببینی! حسن اردوگاه رو روی انگشتش می‌چرخونه. فکر کردی که می‌تونی اونو خام کنی؟ «
حسن این رخداد را این گونه برایم گفت:
» یک روز افسر توجیه سیاسی اردوگاه وارد بلوک ۲ شد و من را خواست. پیش او رفتم و او از من خواست تا کمی با هم در حیاط راه برویم و حرف بزنیم. با او همراه شدم و پس از کمی مقدمه‌چینی گفت: «من و تو هر دو قربانی این جنگ هستیم. صدام ما را بدبخت کرد. نه از خانوادهٔ صدام کسی به جنگ می‌رود و نه کسی از خانوادهٔ مسئولان کشور شما. ما هر دو گرفتار خواست صدام و مسئولان ایرانی هستیم. حالا که من و تو همدرد هستیم بیا با هم باشیم. با ما همکاری کن؛ اگر قرار است شورشی اتفاق بیفتد عوامل آن را به ما معرفی کن و جلوی آشوب و هرج و مرج در اردوگاه را بگیر. اگر کسی اسیران را رهبری می‌کند و به آنان خط می‌دهد، نام او را به من بگو!»
از این همه بدگویی دربارهٔ صدام آن هم از زبان یک بعثی خیلی تعجب کرده بودم؛ اما همین که درخواستش را گفت، فهمیدم این حرف‌ها برای جلب اعتماد من است؛ زیرا هیچ کس در ارتش عراق جرأت زدن این حرف‌ها را ندارد. با خودم گفتم باید از این فرصت، خوب استفاده کنم. برای همین به او گفتم:
-راستش رو بخوای من هم تا حدی با شما موافقم، ولی خوب بالاخره شما هم اگه یه کارهایی برای ما بکنی بد نیست.
- چه‌کار؟
- برای ما یه رادیو و یه مفاتیح‌الجنان بیار!
- رادیو؟؟؟ امکان نداره. اگه بفهمن هم من و هم تو رو اعدام می‌کنن.
- مفاتیح هم ممنوعه ولی یه کتاب دیگه بگو تا بیارم.
- حالا که این طوره، پس کتاب سیرهٔ ابن هشام رو بیار (این کتاب، تاریخ عمومی، از آغاز خلقت تا رحلت پیامبر است.)
- باشه قبوله.
چندی نگذشت که کتاب را آورد؛ من آن را می‌خواندم و چکیدهٔ آن را برای بچه‌های آسایشگاه خودمان و نمایندگان آسایشگاه‌های دیگر می‌گفتم.
پس از آن‌که زندانبانان من را بیشتر به او شناساندند و دانست که نمی‌تواند چیزی از من به دست بیاورد، دیگر به سراغم نیامد. «
 چرا این‌قدر بلند؟
در اردوگاه رمادی زندانبانان نزدیک ساعت ۵ عصر، پس از گرفتن آمار پایان روز، درهای آسایشگاه‌ها را می‌بستند و به بیرون اردوگاه به خوابگاه خود می‌رفتند. آنان شب‌ها تنها هنگامی به درون اردوگاه می‌آمدند که کار مهمی پیش می‌آمد یا از اجرای برنامه‌ای آگاه می‌شدند. اما گاهی کسی دچار بیماری اورژانسی می‌شد و نیاز بود که زندانبانان را صدا بزنیم تا او را برای درمان به بیمارخانهٔ بلوک -نه به بیمارستان شهر- ببرند. در این هنگام، اگر چه آنان کاری برای بیمار نمی‌کردند، اما بچه‌ها نیز نمی‌توانستند دست روی دست بگذارند و درد کشیدن بیماران را ببینند.
کاری که در این هنگام می‌کردیم این بود که نگهبان پشت سیم خاردار را که در پنجاه متری آسایشگاه بود، صدا می‌-کردیم تا به زندانبانان خبر دهد که به اردوگاه بیایند. ولی همواره یک پرسش در این باره برای صدامیان وجود داشت:
» چرا این‌ها برای صدا زدن یک نگهبان در پنجاه متری آسایشگاه، چنان بلند فریاد می‌کشند که صدایشان تا هزار متر آن طرف‌تر هم می‌رود؟ «
مشکل این‌جا بود که اگر به‌گونه‌ای فریاد می‌کشیدیم که تنها نگهبان پشت سیم خاردار بشنود، آسایشگاه‌هایی که بیش-‌تر از نگهبان با ما فاصله داشتند از پدید آمدن وضعیت اورژانسی و آمدن زندانبانان آگاه نمی‌شدند و ممکن بود زندانبانانی که برای سرکشی می‌آیند، بچه‌ها را در هنگام اجرای برنامه‌هایشان (دعا، نماز جماعت، تئا‌تر، مسابقهٔ فرهنگی، ورزش، قرائت قرآن، سخنرانی و...) ببینند و روزگار آن آسایشگاه را سیاه کنند. برای همین به‌گونه‌ای فریاد می‌کشیدیم که همهٔ آسایشگاه‌ها بشنوند و برنامه‌هایشان را تعطیل کنند.
بیمار چابک
یک شب که بچه‎‌ها اِلِمِنت دست‌ساز را به برق زده بودند تا با آن آب گرم کنند، فیوز برق پرید و برق آسایشگاه رفت. چون‌که فیوز برق در بیرون از آسایشگاه بود و دستمان به آن نمی‌رسید، باید تا صبح در تاریکی می‌ماندیم. در‌‌ همان هنگام یکی از بچه‎‌ها («محمدحسن آسیابانی» از نجف‌آباد) حالش بد! شد و باید زندانبان را صدا می‌کردیم تا او را به بیمارخانه ببرد. اما اگر هنگامی که زندانبانان برای بردن او می‌آمدند، می‌دیدند برق‌ها رفته، برایمان دردسر درست می‌شد و خوشی استفاده از آب گرم را به ناخوشی تبدیل می‌کردند.
نگهبان را صدا زدیم؛ زندانبان آمد و در را باز کرد. همین که در را باز کرد دید آسایشگاه تاریک است، ولی پیش از آن‌که بداند چه شده یا چیزی بگوید، آسیابانیِ بیمار! مانند جت بیرون پرید، فیوز برق را زد و چراق‌های آسایشگاه روشن شد. زندانبان هم که نه دانست چرا برق رفته؟ و نه دانست که چرا آمد؟ آسیابانی را به بیمارخانه برد؛ قرصی به او داد و دوباره او را به آسایشگاه آورد.
این بیمار چابک، بی‌آن‌که فردایمان تلخ شود، با یک تیر دو نشانه را زد.
حالات معنوی گوناگون
آن‌چه در این باره می‌نویسم، برای این نیست که نشان دهم همهٔ آزادگان حالات معنوی خوبی داشتند (زیرا حالت-های معنوی آزادگان در هر آسایشگاه و بلوک و اردوگاه فرق می‌کرد) اما بیان کنندهٔ آن‌چیزی است که در دوره‌ای از اسارت در جاهایی مشخص به چشم دیدم.
هنگامی که در آسایشگاه ۲ بلوک ۲ بودم، گاهی که بچه‌ها میان نماز مغرب و عشا آرام آرام با خدایشان زمزمه می‌کردند، صدای گریه‌هایشان در هم می‌پیچید و چنان بلند می‌شد که فردای آن روز زندانبانان می‌آمدند می‌گفتند:» دیشب آسایشگاه شما دسته جمعی دعا خوانده‌اند و صدایش تا بیرون بلوک رسیده است. «ما نیز هر چه توضیح می‌دادیم که:» هر کس در حال خودش بوده و به‌تنهایی زمزمه می‌کرده «به‌گوششان نمی‌رفت که نمی‌رفت.
در دوره‌ای که مسئول و معاون آسایشگاه از دست‌نشاندگان صدامیان بودند، یک شب مسئول آسایشگاه بلند شد و گفت:
» موقع نماز کمتر گریه و زاری کنید والّا من هم می‌رم یک گروه از بچه‎های بزن و بکوب آسایشگاه ۳ رو می‌ارم تا موقع نماز حسابی براتون بزنن و برقصن و حالتون رو جا بیارن. «
اما از آن‌جا که بچه‌ها در هنگام نماز در حال خودشان بودند، کار خودشان را می‌کردند و به این حرف‌ها توجه نمی‌-کردند.
در برخی آسایشگاه‌ها نیز هنگامی که دعای کمیل خوانده می‌شد، صدای نالهٔ آن‌ها چنان بلند می‌شد که صدای دعاخوان شنیده نمی‌شد و حتی گاهی تا ساعتی پس از دعا نیز بچه‎‌ها در حال خودشان بودند و گریه می‌کردند.
در بیشتر آسایشگاه‌ها بچه‌ها نماز شب می‌خواندند و در برخی آسایشگاه‌ها نیز یکی دو ساعت پیش از بانگ نماز صبح همگی به نماز می‌ایستادند؛ به‌گونه‌ای که اگر کسی از خواب برمی‌خواست بدون نگاه به ساعت آسایشگاه نمی‌توانست بداند که اکنون هنگام نماز شب است یا هنگام نماز صبح.
بلوک ۲ پس از ما
چند روز از رخداد «خدایا تا انقلاب مهدی» گذشته بود که من را به همراه پنج شش تن دیگر به بلوک ۱ بردند.
رخدادهای بلوک ۱ و پس از آن را در جای خود خواهم آورد؛ آن‌چه از این پس دربارهٔ بلوک ۲ می‌نویسم، مربوط به هنگامی است که ما را از بلوک ۲ برده بودند و من در آن‌جا نبودم. ولی از آن‌جا که نمی‌خواهم نبودن من در این بلوک موجب شود که رخدادهای اصلی آن ناگفته بماند، در این‌جا برخی از رخدادهای پس از خود را از زبان «احمدرضا طهماسبی» بیان می‌کنم.
پرورش جاسوس‌
 بردن شماری از راهبران و کسانی که بچه‌های بلوک ۲ از آن‌ها حرف‌شنوی داشتند، ضربهٔ سنگینی به بچه‌ها وارد کرد. بلوک ۲ مانند کشتی بی‌سکان‌داری شده بود که پیدا نبود به کدام سو می‌رود. رکود و کسالت بر بلوک چیره شده بود و صدامیان نیز این موضوع را می‌دانستند و از آن خوش‌حال بودند. در نشستی که سرگرد علی -فرماندهٔ اردوگاه- با بلوک ۲ برگزار کرده بود، قرار بر این شده بود که زندانبانان کاری با کار آزادگان نداشته باشند و در پی جاسوسی کردن از آنان نباشند تا آزادگان نیز بلوک را آرام نگه دارند.
پس از چندی بچه‌ها دوباره انسجام یافتند و «عیسی نرموسایی» را برای راه‌بری بلوک ۲ برگزیدند. کار‌ها از نو رونق گرفت و در هر آسایشگاه نیز کسانی که می‌توانستند به پیش بردن کار‌ها کمک کنند جایگاه راه‌بری خود را یافتند.
چهل تن از آزادگان را نیز از موصل به آن‌جا آوردند که آنان نیز در رونق گرفتن بلوک سهمی داشتند. سرهنگ مدارایی، یک @سرگرد تبریزی –که نامش را به‌یاد ندارم- از نیروهای خوب ارتش و یک سرگرد از ژاندارمری را نیز به بلوک ما آوردند و آنان را در اتاقی جدا از آسایشگاه‌های آزادگان دیگر جا دادند. سرهنگ مدارایی درمیان بچه‌ها به مردی باایمان، شناخته شده بود و سرگردِ تبریزی هم حافظ قرآن بود.
سرگرد زید (سرهنگ ژاندارمری که نام واقعی او را ننوشته‌ام) داستان‌های فراوانی را از دوران خدمت خود در زمان پهلوی تا پیش از جنگ برای بچه‌ها می‌گفت. این داستان‌های راست و دروغ چنان گیرا و پرهیجان بود که هر کدام می‌توانست یک فیلم‌نامهٔ خوب باشد. رفته‌رفته داستان‌های سرگرد زید در میان بچه‌ها چنان طرف‌دار پیدا کرد و بچه‌ها چنان خواهان داستان‌های او شدند که از زندانبانان درخواست کردند تا اجازه دهند که او هر شب به یک آسایشگاه برود و برای بچه‌ها سخن بگوید؛ زندانبانان نیز برخلاف روش معمول خود، بی‌هیچ مخالفتی این خواسته را پذیرفتند. از آن پس او هر شب به یک آسایشگاه می‌رفت و داستانی گیرا از یک قتل یا جنایت یا باند تبهکاری برای بچه‌‌ها می‌گفت.
نزدیک به شش ماه از بردن راهبران و فعالان بلوک گذشته بود. اکنون دیگر بلوک رونقی دوباره یافته و هر کس و هر آسایشگاه درپی کار خود بود. اما تازه شیرینی این رونق را چشیده بودیم که زندانبانان ضربهٔ سخت دیگری بر پیکر ما وارد کردند: آنان دوباره همهٔ کسانی را که در راه‌بری و رونق‌دهی به کار‌ها سهمی داشتند، جدا کردند و از اردوگاه بردند. چند روز پس از آن‌ها نیز سرهنگ مدارایی، سرگردِ تبریزی و سرگرد زید را نیز بردند.
سخت‌تر و سنگین‌تر از ضربهٔ وارد شده بر بچه‌ها، برایمان این بود که ما جاسوسی در میان خود نمی‌شناختیم که نام فعالان را به زندانبانان داده باشد و این رخداد سنگین، این پرسش را در همهٔ سر‌ها انداخت که «مگر هنوز جاسوس در میان ما هست؟»
پس از آتش‌بس، یک روز رائد (سرگرد) علی به اردوگاه آمد و گفت:» اکنون دیگر آتش بس شده و ما می‌خواهیم روابط بهتری با هم داشته باشیم. اما این دلیل نمی‌شود که از اخبار شما آگاه نباشیم. «
از این جملهٔ رائد علی دانستیم که «هنوز جاسوس داریم» اما نمی‌دانستیم چه کسی جاسوس است. بنابراین حسگرهای خود را به‌کار انداختیم تا او را پیدا کنیم.
وضعیت درمان کمی بهتر از پیش شده بود و زندانبانان، هر هفته کسانی را که بیمار و از پیش مشخص شده بودند، به درمانگاهی بیرون از اردوگاه می‌بردند. البته کار ویژه‌ای برای آنان انجام نمی‌شد، ولی از پیش بهتر بود. احمد، از بچه‌هایی بود که برای درمان بیماری کلیه، هر هفته باید به درمانگاه می‌رفت.
یک روز چون هفته‌های پیش، شماری از بچه‌ها را که احمد و مرتضی -معروف به مرتضی فرانسه- نیز جزو آنان بود، به درمانگاه بردند. مرتضی بچهٔ تیزی بود. او هنگامی که به درمانگاه می‌رود، می‌بیند که احمد و یک افسر عراقی نزدیک به نیم ساعت با هم سخن می‌گویند. پس از بازگشت به اردوگاه بی‌درنگ موضوع در شورا مطرح شد و تصمیم بر این شد که کیسهٔ وسایل احمد بازرسی شود. در بازرسی از کیسهٔ احمد مقدار فراوانی فلوس (کالابرگ خرید کالا) و کنسرو و خوردنی به‌دست آمد. احمد را بردند و پس از کمی گوش‌مالی به‌زبان آورد که لو دادن راهبران و فعالان بلوک کار او بوده است.
اما داستان جاسوس شدن احمد این گونه بود که:
سرگرد زید با نقشه‌ای ازپیش ریخته شده، برای انجام کاری که صدامیان به او واگذار کرده‌ بودند، با داستان‌های راست و دروغ، پای خود را به آسایشگاه‌ها باز کرد. مأموریت او این بود که کسی را بگزیند و پرورش دهد تا خبرهای آسایشگاه‌ها را به صدامیان بدهد. برای این کار باید کسی را می‌یافت که در اخلاق و باور‌هایش دچار کاستی باشد. احمد کسی بود که این ویژگی در او پیدا شده بود. زید پس از راه‌یابی به آسایشگاه‌ها با شناسایی احمد که در اخلاق و باور‌هایش دچار کاستی نمایان‌تری بود، زمینه‌های تن دادن به این کار را در او یافته و او را برای این کار به صدامیان معرفی کرده بود. از آن پس احمد به‌بهانهٔ درمان کلیه، هر هفته خبرهای بلوک را به افسر اطلاعاتی اردوگاه می‌داد.
صدامیان چینشی انجام داده بودند که ما را فریب داد. آنان چون فروشندهٔ فریب‌کاری که کالای بد خود را در میان کالاهای خوب جا می‌دهد تا آن را به خریداران قالب کند، سرگرد زید را در میان دو فردِ خوب – که از نقشهٔ زید آگاه نبودند- گنجاندند و به بلوک ما آوردند تا بتوانند نقشهٔ خو را اجرا کنند.
محرم سال ۱۳۶۷ در بلوک ۲
پس از آن‌که رائد (سرگرد) علی پیمان خود با ما را زیر پا گذاشت و چوب لای چرخ زندگی ما گذاشت، ما نیز خود را متعهد به حرف‌شنوی از او ندانستیم؛ برای همین تصمیم گرفتیم در سوگواری محرم، خود را دست‌بسته و محدود نکنیم. تاسوعا و عاشورا که رسید، آن‌گونه که می‌خواستیم سوگواری کردیم. آنان نیز روز بعد به آسایشگاه‌ها ریختند و چنان به جانمان افتادند که نه تنها تنمان، بلکه زمین و دیوار‌ها را نیز خونمال کردند. رائد علی خودش نیز گرز به دست گرفته بود و با سربازانش ما را می‌زد. این وحشی‌گری درحالی بود که آتش‌بس پذیرفته شده و جنگ میان دو کشور پایان یافته بود.
کربلا
پس از اعلان آتش‌بس، هنگامی که صدام اعلان کرد همهٔ اسیران ایرانی را به کربلا می‌بریم، رائد علی به اردوگاه آمد و گفت:» می‌خواهیم شما را به کربلا ببریم. «
ما نیز که هنوز درد چوب‌ها و کابل‌های محرم را فراموش نکرده بودیم، گفتیم:» مگر فراموش کرده‌اید که برای سوگواری همین امامی که می‌خواهید ما را به زیارتش ببرید چه بر سرمان آوردید. شما اگر راست می‌گویید، چرا برای سوگواری امام حسین (علیه‌السلام) آن‌گونه ما را خونمال کردید؟ شما فقط می‌خواهید با این کارتان تبلیغ کنید؛ برای همین ما به زیارت نمی‌رویم. «
گفتند: دستور صدام است؛ گفتیم: دستور هر که هست، باشد.
این‌چنین شد که آزادگان بلوک ۲ از اردوگاه رمادی ۲ به زیارت نرفتند.

جمشید سرمستانی
متولد 1346، دانش‌جوی دکتری ادیان و عرفان، ناشر، پژوهشگر، نویسنده، مترجم، سرویراستار، مدرس «زبان انگلیسی» و «ویرایش و نگارش»، مبدع شیوه‌های تازه در ویرایش و نگارش، نخستین برگزار کننده‌ی دوره‌های مجازی ویرایش در کشور، مبدع شیوه‌ی نظام‌مند حفظ قرآن کریم، عضو سرای اهل قلم، مشاور امور تولید و نشر متون.
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :