بین دو قفس
یادمانده‌های جمشید سرمستانی از جنجاس (جنگ، جبهه، اسارت)
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
نویسنده: جمشید سرمستانی - ۱۳٩٤/۱/٢۳

رفتن به بلوک ۱
همان‌گونه که پیش از این آوردم، چند روز از رخداد «خدایا تا انقلاب مهدی» گذشته بود که من را به همراه پنج شش تن دیگر از بلوک ۲ به بلوک ۱ بردند. بلوک ۱ با آن‌که در پنجاه قدمی بلوک ما بود و آزادگان آن را می‌دیدیم، هنوز پس از نزدیک به دو سال، به‌علت محدودیت‌های ارتباطی که زندانبانان میان ما گذاشته بودند، برایمان جهانی ناشناخته بود.



هنگامی‌که به آن‌جا رفتم، از این‌که پس از مدتی دوستانم عبدالصاحب بخردی، سیدهادی حسینی، [دکتر] محمد قائم‌پور، شاهرخ هرمزی‌نیا و دیگر بچه‎‌ها را دیدم، جان تازه‌ای گرفتم و آن‌ها نیز از دیدن من خوش‌حال شدند. اما این بار نیز از این‌که احمدرضا طهماسبی در میان ما نبود بسیار ناراحت بودیم. شاید تقدیر او این بود که همواره از ما جدا باشد.
ترکیب آزادگان بلوک ۱
بیشتر بچه‎های بلوک ۱ آزادگان عملیات‌های والفجر، بیت‌المقدس و رمضان بودند و آسایشگاه ۷ را نیز برای آزادگان خیبری یا‌‌ همان کسانی گذاشته بودند که پیش از آمدن ما، از بلوک ۲ به آن‌جا آورده شده بودند.
اکنون آزادگان تازه نیز باید پس از دوره‌ای، با آزادگان ساکن آن‌جا که براثر زندگی مشترک با هم به تفاهم‌ رسیده بودند، هم‌خوان و همرنگ می‌-شدند.
ما تازه‌وارد‌ها را به آسایشگاه ۸ که از پیش خالی شده بود، بردند. زندانبانان بلوک آمدند، ما را بازرسی کردند و چند تایی از بچه‎‌ها را هم به‌سختی کتک زدند؛ با پوتین بر سر و صورت آن‌ها می‌کوبیدند و شروع به تهدید کردند:
 «این‌جا مثل بلوک‌های دیگر نیست که هر کاری دلتان خواست بکنید. اگر بخواهید در این‌جا کوچک‌ترین کاری بکنید روزگارتان را سیاه می‌کنیم. این‌جا دیگر باید حرف ما را گوش کنید....»
بلوک ۱ نیز مانند سه بلوک دیگر هشت آسایشگاه داشت که از یک آسایشگاه آن برای بیمارخانهٔ‌‌ همان بلوک، و از یک آسایشگاه دیگر آن نیز برای بیمارخانه سه بلوک دیگر اردوگاه استفاده می‌شد. از شش آسایشگاه دیگر آن، آسایشگاه‌های ۷ و ۸ را به آزادگان تازه‌وارد (خیبری‌ها) داده بودند که مسئولان آن‌ها عبدالصاحب بخردی و حسین رستمی بود و چهار آسایشگاه دیگر نیز برای آزادگان قدیمی (آزادگان عملیات‌های بیت-المقدس، رمضان و والفجر) بود.
خوش نگذرانید!
آن‌چه برایمان باورکردنی نبود و همگی را انگشت به دهان کرد این بود که هنگام ظهر دیدیم آزادگان این بلوک آزادانه و در جلوی چشم زندانبانان به نماز جماعت ایستادند. این کار در بلوک ما جرمی سنگین بود که درپی آن باید منتظر ریختن صدامیان در آسایشگاه‌ها و زخمی و خونمال شدن عده‌ای و به زندان انداختن و شکنجهٔ امام جماعت و مسئول آسایشگاه می‌شدیم. از آن شگفت‌آور هم برگزاری آزاد دعای کمیل بود که پی‌آمد آن هم کمتر نماز جماعت نبود. پیش از این چیزهایی در این باره شنیده بودیم، ولی تا با چشم خود ندیدیم باورش برایمان سخت بود.
داستان از این قرار بود که آزادگان این بلوک نیز مانند ما دست به اعتصاب غذا زده بودند، ولی با مدیریت درست بحران توانسته بودند این خواسته‌ها (خواندن نماز جماعت، دعا، اذان و قرآن پیش اذان، و سوگواری) را از زندانبانان بگیرند.
هنگام نماز ظهر که شد، بچه‎‌ها که از خوش‌حالی دست و پایشان را گم کرده بودند، مانند آسایشگاه‌های دیگر به جماعت ایستادند؛ ولی زندانبانان آمدند و برای این‌که خیلی هم خوش به حالمان نشود با داد و فریاد گفتند: «چرا نماز جماعت خواندید؛ حق نداشتید؛ باید از ما اجازه می‌گرفتید.»
 بچه‌ها هم که می‌دانستند این رفتار آن‌ها توپ و تشری بیشتر نیست با کمی صحبت قضیه را پایان دادند.
زندانبانان بلوک ۱
زندانبانان بلوک ۱ سه تن بودند که دو تای آنان را به‌خاطر ویژگی‌هایشان به‌یاد دارم:
 یکی از آنان «رحیم»، درجه‌داری بدون قناسیِ تن، بسیار زیرک و مسلط به زبان فارسی بود؛ ویژگی‌هایی که در میان زندانبانان نایاب یا کم-یاب بود. او هنگامی که آزاده‌ای را برای بازخواست می‌برد، درحالی که روبه‌روی او ایستاده بود، با جلوی پوتین بی‌هوا به استخوان ساق پای او می‌کوبید و پس از زمین‌گیر کردن او، با مشت و کابل و لگد به جانش می‌-افتاد.
سنگ‌دلی و بی‌رحمی یکی از ویژگی‌های مشترک زندانبانان اردوگاه‌ها بود، ولی برخی از آنان در این ویژگی در میان دیگران سرآمد بودند. یکی از این سرآمدان «عماد» بود که در سنگ‌دلی یک سر و گردن از زندانبانان دیگر بالا‌تر بود. او که همواره با خشم و نفرت به آزادگان نگاه می‌کرد، اگر کسی را برای بازخواست و تنبیه می‌برد، او را سالم به آسایشگاه باز نمی‌-گرداند.
 در فهرست ابزارهای شکنجهٔ او، یک وسیله‌ بیشتر از ابزارهای زندانبانان دیگر به‌چشم می‌خورد: وسیلهٔ مورد علاقهٔ او «لولهٔ آهنی آب» بود. عماد با لوله آهنی چنان بر تن آزادگان می‌کوبید که استخوان دست و پای آنان را می‌شکست. ما نیز که صدای فریاد آن آزاده را در غرفه (اتاق شکنجه) می‌شنیدیم و می‌دانستیم که او با دست و پای شکسته بیرون خواهد آمد، نمی‌توانستیم کاری برای نجات او از زیر دست آن دیو درنده انجام دهیم. او هر بار کسی را به غرفه می‌برد، آسیبی به تن او و به روان ما وارد می‌کرد.
شیوهٔ زندگی آزادگان بلوک ۱
 بچه‎های بلوک ۱ روش‌های ویژه‌ای داشتند که با روش‌های زندگی آزادگان خیبری متفاوت بود. این ناهمانندی در روش‌ها و‌ نگرش‌ها، میان آزادگان بلوک ۱ و آزادگان تازه‌وارد آسایشگاه ۷ چالش‌هایی پدید آورده بود. بچه‎های آسایشگاه ۷ هم برپایهٔ نگرش‌های خودشان رفتارهایی کرده بودند که بچه‎های بلوک ۱ را دلگیر کرده بود.
بدون آن‌که دربارهٔ باورهای دو گروه داوری کنم، آن‌چه را از باورهای آنان دریافتم بازگو می‌کنم.
آزادگان بلوک ۱ بر این باور بودند که:
 «باید کسانی را که باورهای دینی و انقلابی سستی دارند حفظ کنیم تا از ما بریده و به بلوک ۳ (بلوک بُریدگان) پناهنده نشوند. برای این کار باید شیوهٔ زندگیمان را به‌گونه‌ای تغییر دهیم که دست کم، برخی از خواسته‌های آنان را برآورده کنیم.»
برای نمونه آنان نمازهای جماعت را بسیار تند می‌خواندند، زمان و شمارِ بارهای برگزاری مراسم دعا را کمتر کرده بودند و حتی برخی از آنان پاچه‌های شلوارشان را تنگ می‌کردند تا کسانی که پاچهٔ شلوارشان را تنگ می‌کنند خود را از دیگران جدا نبینند. گرایش آنان به دعا خواندن و اشک ریختن کمتر از آزادگان بلوک ۲ بود و بیشتر به خنده و برنامه‌های شاد گرایش داشتند تا محیط زندگی را برای برای دوستان بی‌علاقه یا کم-علاقه به دعا سخت نکنند.
شیوهٔ رفتار خیبری‌ها هم در همهٔ این موارد با شیوهٔ آنان کاملاً ناهمانند بود. آنان بر این باور بودند که:
 «بهای حفظ دیگران نباید کوتاه آمدن و کم گذاشتن در برخی کار‌ها و نیاز‌ها باشد. ما باید دست آنان را بگیریم و با کمک جویی از منبعی بی‌کران آنان با خود از این پرتگاه دور کنیم. محیط اسارت به‌گونه‌ای است که کوتاه آمدن و کم گذاشتن برای نیازهای روحی ممکن است در درازمدت به هر دو گروه آسیب برساند.»
پیش‌گیری از اختلاف
اکنون مانند کسی بودیم که از کشوری به کشور دیگر رفته و باید نخست با فرهنگ، هنجار‌ها و نابهنجار‌ها، و قانون‌های آن کشور آشنا می‌شد. برای همین، در‌‌ همان یکی دو روز نخست با کمی پرس‌وجو، از اوضاع کلی آن‌ بلوک و آن‌چه در آن‌جا گذشته بود آگاه شدم. سپس برای آن‌که بتوانیم از تجربهٔ بچه‌های آسایشگاه ۸ بهره ببریم و کاری مانند آنان نکنیم که میان ما و بچه‌های بلوک ۱ شکافی پدید آید، برخاستم و سخنانی با این مضمون گفتم:
 «هیچ کس نباید به خود اجازه دهد که کوچک‌ترین تذکری به بچه‎های این‌جا بدهد. آن‌ها از ما قدیمی‌تر و باتجربهترند و می‌دانند چه کاری بکنند و چه‌کاری نکنند. آن‌ها کسانی هستند که «مهدی طحانیان» (آزاده‌ی نوجوان اصفهانی که با خبرنگار زن هندی به‌شرط رعایت حجاب مصاحبه کرده بود) در می‌انشان است. شما از آن‌ها بر‌تر نیستید. اگر فکر می‌کنید چیزی درست است و می‌خواهید به آن‌ها بگویید، با رفتار کردن به آن، به آن‌ها بگویید....»
بچه‎های آسایشگاه ۸ به‌خوبی به این سفارش‌ها رفتار کردند و -برخلاف بچه‌های آسایشگاه ۷- هیچ برخورد ناخوش‌آیندی انجام ندادند، و افزون بر آن‌که میان آن‌ها و بچه‌های بلوک ۱ دل‌خوری‌یی پیش نیامد، بچه‌های بلوک ۱خیلی هم از آن‌ها خرسند بودند و همواره رفتار آنان را به-رخ آسایشگاه ۷ می‌کشیدند.
شیوهٔ راه‌بری در بلوک ۱ و ۲
 همان‌گونه پیش‌تر نیز آوردم، در بلوک ۲ از هر آسایشگاه نمایندگانی در نشست‌های پنهانی شورای راه‌بری بلوک شرکت می‌کردند و به نمایندگی از آسایشگاه‌های خود دربارهٔ کارهای مهم، از جمله نوع واکنش به برخی از کارهای جاسوسان و زندانبانان تصمیم‌ می‌گرفتند.
از آن‌جا که این تصمیم‌ها ممکن بود پی‌آمدهای ناگواری داشته باشد، برای این‌که این پی‌آمد‌ها به پای نمایندگان نوشته نشود و برای آن‌ها سرزنش نشوند، در بلوک ۱، نمایندگان هر آسایشگاه پس از مشخص کردن راهکار‌ها و گزینه‌های تصمیم‌گیری، آن‌ها را در آسایشگاه‌های خود مطرح می‌کردند و از بچه‌ها می‌خواستند که تصمیم پایانی را مشخص کنند تا‌‌ همان تصمیم‌ها را اجرا نمایند.
مهمانی در اسارت
در جایی که انجام بسیاری کار‌ها ممنوع بود و پی‌آمدهای سختی داشت، اجازهٔ زندانبانان به آزادگان برای انجام برخی از کار‌ها، گوهری گران‌ب‌ها به‌شمار می‌آمد که باید به‌خوبی از آن بهره گرفته می‌شد.
یکی از خوبی‌های بلوک ۱ این بود که برخی روزهای هفته شماری از بچه‎‌ها می‌توانستند با هماهنگی زندانبانان، یک شب به آسایشگاه دیگر بروند و دربرابر، شماری از آسایشگاه میزبان به جای آن‌ها بروند. بچه‎‌ها هم از این موقعیت به‌خوبی بهره می‌بردند و از این راه، هر چیز تنوع‌زایی را که زندانبانان برایمان ناروا شمرده بودند، برای آسایشگاه میزبان روا می‌-کردند.
در چنین شب‌هایی، پس از آن‌که زندانبانان آمار می‌گرفتند و در‌ها را می‌بستند و می‌رفتند، آسایشگاه میزبان به مهمان‌ها خوش‌آمد می‌گفت و از آن پس، همهٔ برنامه‌های آسایشگاه را به مهمان‌ها می‌سپرد؛ حتی امام جماعت، تکبیرگو و قاری قرآن هم از مهمان‌ها بود. پس از شام، بچه‎‌ها دور آسایشگاه می‌نشستند و پس از خوش آمدگویی مسئول آسایشگاه، مهمانان هنر خود را به‌نمایش می‌گذاشتند؛ از خواندن سرود و شعر و غزل گرفته تا بازی کردن تئا‌تر، و از سخنرانی گرفته تا گفتن داستانی آموزنده یا یادمانده‌ای (خاطره‌ای) شنیدنی.
 کوتاه این‌که مهمانان که گوی و میدان به دستشان داده شده بود، تلاش می‌کردند تا در آن شب بچه‌ها را با هنرهای خود سرگرم کنند.
ازسرگیری درس خواندن
محیط بلوک ۱ به‌گونه‌ای بود که تازه‌وارد‌ها را نیز به فراگیری دانش تشویق می‌کرد. آزادگان بلوک ۱ به‌گونه‌ای پرتلاش درحال فراگیری زبان‌ها‌ی انگلیسی، عربی، فرانسه، آلمانی و ترکی بودند. برخی از آنان به چهار پنج زبان سخن می‌گفتند و یکی از بچه‌های اصفهان همهٔ لغت‌نامه-ی آکسفورد (axford advanced learners dictionary) را با بیش از هفتاد هزار واژه ازبر کرده بود. کلاس‌های معنی قرآن و نهج‌البلاغه نیز رونق خوبی داشت.
کمی پس از رفتن به بلوک ۱، خواندن درس عربی را آغاز کردم؛ آسایشگاه ۸ بودم و همچون گذشته [دکتر] «محمد قائم‌پور» (جان‌علی غلامی)، استاد بود و من شاگرد. این بار کتاب «شرح ابن‌عقیل» را دست گرفتم و پس از چند هفته، در ساعتی آن را از استاد می‌آموختم و در ساعت دیگر آن‌چه را آموخته بودم در کلاسی دیگر –دور از چشم زندانبانان- به ‌شماری از بچه‎های آسایشگاه‌مان آموزش می‌دادم.
درخواست‌های آزادگان
گسترهٔ درخواست‌های آزادگان، به ابزارهای ضروری برای زندگی در اسارت محدود بود؛ یعنی به چیزهایی مانند سطل و کفش و زمین خشک-کن (تِی)، نه به چیزهایی بیشتر! هنگامی که چیزهایی مانند سطل و کفشمان فرسوده می‌شد، درمیان گذاشتن نیاز‌ها با زندانبانان هیچ سودی برایمان نداشت؛ از همین‌رو، درخواست می‌کردیم که فرماندهٔ اردوگاه –که دفترش پشت سیم‌های خاردار بود و هر روز رفت آمدش را می‌دیدیم- به اردوگاه بیاید تا درخواست‌هایمان را برای او بیان کنیم. اما گاهی حتی با درخواست‌های پی‌درپی، آمدن فرمانده چند ماه به درازا می‌کشید و در این چند ماه باید با وسایل فرسوده یا آسیب دیده زندگیمان را می‌گذراندیم. این وضعیت، شرایط زندگی را بر آزادگان سخت‌تر می‌کرد؛ زیرا مثلاً یک آسایشگاه چهل پنجاه تَنی مجبور می‌شد از عصر تا فردا صبح که درهای آسایشگاه بسته بود، برای وضو، شستن دست و صورت، مسواک زدن، و گرفتن طهارت و کارهای دیگر، به‌جای دو سطل، یک سطل آب به آسایشگاه ببرد.
آسیب‌های روانی
فشارهای تَنی و روانی که صدامیان بر آزادگان وارد می‌کردند به‌اندازه-ای بود که برخی آزادگان تاب آن را نمی‌آوردند و به به‌هم ریختگی روانی‌ آن‌ها یا گاهی اقدام به خودکشی می‌انجامید. این دو پدیده هرچند همه‌گیر نبود، اما کمتر آزاده‌ای هست –یا شاید آزاده‌ای نباشد- که یک یا چند نمونه از آن را در اردوگاه‌ خود به چشم ندیده باشد.
 «موسی بخشی» اهل مسجد سلیمان، جوانی بود که دربرابر ناخوش‌های اسارت تاب نیاورد و سختی‌های زندان او را شکست داد. «مصطفی کریمی» اهل تهران، مسئول وقت بلوک ۱ که به او نزدیک بود و موسی حرف‌هایش را برای او می‌گفت، از بدحالی موسی چنین می‌گوید:
 «چند ماهی پس از آن‌که از بلوک ۲ که به بلوک ۱ آمدیم، تغییراتی در موسی دیدم. دچار توهم و حرف‌هایش غیرعادی و شده بود. می‌گفت: «مصطفی می‌خواهم دستگاهی درست کنم تا همهٔ منافقین (مجاهدین خلق) را با آن بکُشم!» پس از مدتی، دیگر همین حرف‌ها را هم نمی‌زد؛ خاموش شد و از بچه‌ها فاصله گرفت. روز‌ها در کنار سیم خاردارهای حیاط و شب‌ها میان آسایشگاه، گاهی تا صبح، تنها و تندتند قدم می‌زد. هیچ کس و هیچ چیز نمی‌توانست جلوی قدم زدن او را بگیرد؛ حتی شب-‌ها که بچه‌ها وسط آسایشگاه می‌خوابیدند و جایی برای راه رفتن نبود، از روی بچه‌ها می‌گذشت و قدم می‌زد. دیگر نه با کسی حرف می‌زد و نه کسی را به خلوت خود راه می‌داد. از حرف‌هایی که با خود می‌گفت، پیدا بود که اندیشیدن به چیزهایی نیز او را آزرده کرده است. پیوسته به کسی که «مصطفی» نام داشت، ناسزا می‌گفت؛ دانستم مصطفی کسی است که پس از اسیر شدن او با نامزد یا دختر مورد علاقه‌اش ازدواج کرده.»
هر روزی که به روزهای اسارت افزوده می‌شد، بدحالی موسی نیز بیشتر می‌شد. چنان شد که با تفنگ خیالی‌اش به سوی بچه‌ها شلیک می‌-کرد و می‌پنداشت که هنگام راه رفتن دُمی را در پشت سر خود بر زمین می‌کشد. نوشتن دربارهٔ «امیر شاه‌پسندی» (نوجوانی که بر کف پا‌هایش اتو کشیدند) با آن‌که بسیار مرا آزرده کرد، اشکم را در نیاورد؛ ولی اکنون که دربارهٔ موسی می‌نویسم اختیار اشک‌های خود را ندارم. به‌یاد آوردن تنهایی او بر دل هر کس که او را دیده باشد آتش می‌زند؛ برخی نیز با او نامهربانی می‌کردند؛ زیرا می‌پنداشتند او خود را به دیوانگی زده تا زندانبانان و نمایندگان صلیب سرخ را فریب دهد و او را در فهرست آزادگان دارای شرایط مبادله بگنجانند.
دارایی آزادگان
همهٔ آن‌چه یک آزاده‌ ممکن بود در زندان داشته باشد و زندگی خود را با آن بگذراند، ابزارهایی است که نامشان را آورده‌ام:
وسایل شخصی: دو تخته پتو، یک دست تنپوش (در بلوک ۲ که تبلیغاتی بود، دو دست)، یک جفت کفش کتانی و جوراب، یک قاشق و لیوان روحی، یک هوله، مسواک، خمیر دندان و دستهٔ تیغ.
وسایل آسایشگاه: یکی دو سطل پلاستیکی برای آب، یک سطل پلاستیکی برای پیشاب، یک تشت پلاستیکی برای نگهداری پساب شست‌وشوی دست و صورت، یک عدد جارو و زمین خشک‌کن (تی)، یک ساعت دیواری.
تقویم اسارتگاه
برای آگاهی از روز و ماه، یک تکه مقوا بر دیوار آویزان کرده بودیم؛ نام‌ ماه‌های سال، و هر یک از روزهای ماه و هفته را بر تکه‌های کوچک کاغذ نوشته، در سه جعبهٔ پلاستیکی تیغ گذاشته و بر آن مقوا چسبانده بودیم. یک تن نیز مسئول به‌روز کردن آن بود.
کهنگی زندان
از آن‌جا که زندانبانان ابزارهای گذران زندگی را به‌سختی و بسیار دیر به ما می‌دادند، باید کاری می‌کردیم که وسایلمان زود از بین نرود. برای همین، برای استفاده بیشتر از جوراب، در کف آن پارچه می‌دوختیم؛ روی کفش‌های کتانی پارچه می‌دوختیم تا دورویه شوند و رویهٔ بیرونی آن‌ها سالم بماند، و هرگاه رویهٔ بیرونی کهنه می‌شد رویهٔ دیگری می‌دوختیم؛ لیوان‌های فلزی آب و چای همواره سیاه بودند و هر چند ماه یک بار با پودر رخت‌شویی آن‌ها را سفید می‌کردیم؛ تنپوش‌ها را وصله می‌زدیم؛ سوراخ یا شکستگی سطل‌های آب و پیشاب را با آب کردن تکه-های شکستهٔ سطل‌های پلاستیکی کهنه، جوش می‌دادیم.
 تا جایی که دید چشم‌ها می‌رسید، بیابانِ بی‌درخت بود و خار. دورتادور هر بلوک به بلندی دو متر با سیم‌های خاردار توپی بسته بود. کف حیاط اردوگاه از خاک پوشیده بود. دیوارهای آسایشگاه پوشیده از وسایل شخصی بود. با گذشت زمان و زندگی شبانه‌روزیِ پنجاه شصت تن در هر آسایشگاه، رنگ دیوار‌ها تیره شده بود و دیوار‌ها نیاز به رنگ‌آمیزی داشتند؛ ولی با‌شناختی که از میزبانان خود داشتیم، چنین چیزی را مانند گذشتن ش‌تر از سوراخ سوزن، نشدنی می‌دانستیم و هیچ‌گاه به چیزهای نشدنی نمی‌اندیشیدیم. می‌له‌هایی که بر در و پنجرهٔ آسایشگاه‌ها جوش داده بودند نمای زشتی به آن‌ها داده بود. دو دیوارِ روبه‌روی همِ آسایشگاه-‌ها پنجره داشت، ولی پنجره‌های یک دیوار را با بلوک‌های سیمانی بسته بودند، که این کار به‌علت از چرخش انداختن و ایستا کردن هوای درون آسایشگاه‌، آن را بدبو و آلوده می‌کرد.
حتی زندگی با هم‌اردوگاهی‌های تکراری و روزمرگی و تکرار روزهای مانندِ هم نیز خسته‌کننده بود.
این‌ها همه با هم، نمای زیستگاه آزادگان را کهنه و زندگی در آن را خسته‌کننده می‌کرد. رنگ اینکهنگی‌ها حتی بر چهرهٔ آزادگان نیز نشسته بود و چهرهٔ آنان را نیز کهنه و نازیبا کرده بود.
زندگی در زندان‌های عراق حتی اگر با هیچ سختی‌ و بدرفتاری و بدخوراکی و شکنجه‌ای هم همراه نبود، گذراندن شب‌ها و روز‌ها و ماه‌ها و سال‌های فراوان در کنار این در و دیوار‌ها و ابزارهای کهنه، هر آدم شادی را ناشاد و افسرده می‌کرد.

 

نمایی از درون یک آسایشگاه. پایین انداختن سر‌ها در عکس، خود کتابی نانوشته را برای بیننده می‌خواند.
حس فراموش شده
 در همهٔ شش سال و نیمی که در اسارت بودم، به‌جز شنیدن خبر آزادی، حتی یک بار چیزی پیش نیامد که خرده‌ای خوش‌حالی به دلم بنشاند؛ حتی به اندازهٔ خوش‌حالی‌یی که امروزه از آمدن یک می‌ه‌مان به خانه‌ام احساس می‌کنم. کارهایی که بچه‌ها می‌کردند تا ما را بخندانند نیز (مانند بازی‌های طنزِ تئا‌تر و برنامه‌های شادی‌آور دیگر) تنها خنده را بر چهره‌هایمان می‌نشاند و هیچ‌گاه خوش‌حالی از دلمان تراوش نمی‌کرد.
پشت پنجره
یک شب زود‌تر از شب‌های دیگر خوابیده بودم که یک‌باره سروصدایی مرا از خواب بیدار کرد. چشمانم را که باز کردم دیدم همهٔ بچه‌ها پشت پنجره‌های آسایشگاه گرد آمده‌اند و چیزی را در پشت سیم‌های خاردار به هم نشان می‌دهند. چنان از پشت سر یک‌دیگر پابلندی می‌کردند که انگار بشقاب پرنده‌ دیده‌اند. من نیز برخاستم و به پشت پنجره رفتم. با شگفتی دیدم که این همه ول‌وله برای دیدن بچهٔ چهار پنج سالهٔ فرماندهٔ اردوگاه است که با او به آن‌جا آمده است.
اما هنگامی که با خود می‌اندیشیدم، می‌دیدم از کسانی که چهار سال، تنها زندانبانان قلچماق، نمایندگان صلیب سرخ و گاهی خبرنگاران را دیده‌اند، و حتی تصویر برادر و خواهر کوچکشان نیز از سرشان پریده، چنین رفتاری جای شگفتی ندارد.
خستگی از یک‌نواختی
اکنون نزدیک به سه سال بود که هر بامداد که از خواب برمی‌خاستم،‌‌ همان آدم‌هایی را می‌دیدم که دیروز دیده بودم و هیچ آدم تازه‌ای به آن‌ها افزوده نمی‌شد. تنها دگرگونی‌یی که در دیدن آدم‌های تازه برایم پدید آمده بود، آمدن به بلوک ۱ بود که آن هم پس از گذشت چند ماه، برایم مانند گذشته شد. حتی یک‌نواختیِ و در و دیوار و ساختمان زندان هم برایم کسل کننده شده بود و فشار فراوانی بر روان خود حس می‌کردم.
 می‌خواستم جایی باشم که آدم‌های تازه‌ای را ببینم و دیگر این در و دیوار را نبینم. احساس می‌کردم که دست و پایم را بسته‌اند و کسی نیست آن را باز کند؛ این احساس، فشار فراوانی بر روانم می‌آورد و حالم را حال پرندهٔ در قفس کرده بود. اکنون دیگر به آزادی که چیزی نشدنی بود فکر نمی‌کردم؛ آرزویم این بود که همین شکنجه‌ها را در چهار دیواری دیگری ببینم.
روزی بر دیوار گوشهٔ آسایشگاه دل‌نوشته‌ا‌ی دیدم که دانستم این احساس فقط احساس من نیست:
 «خدایا هرچه تو را خواندم که مرا از این زندان بِرَهانی، صلاح ندانستی و آزادی‌ام را به فرداهای نامعلوم افکندی. رحمی بکن و اگر هنگام آزادی‌ام نزدیک نیست، مرا از این قفس که در و دیوارش ملولم کرده به قفسی دیگر ببر.
من نگویم که مرا از قفس آزاد کنید/ قفسم برده به «جایی» و دلم شاد کنید»
 (این بیت را نخستین بار در آن‌جا بر دیوار دیدم و نوشتن «جایی» به‌جای «باغی» نیز از روی آگاهی بود.)
چشیدن بدحالی
هنگامی که سوت درون‌باش را می‌زدند و درهای آسایشگاه را می‌بستند، احساس می‌کردم آسایشگاه برایم تنگ است و جایی برای تکان خوردن ندارم. در فصل تابستان، در هوای گرم و خفه کننده‌ی آسایشگاه هرچه می‌خواستم جایی را بیابم که در آن راحت باشم، پیدا نمی‌کردم. گاهی وسط آسایشگاه راه می‌رفتم و گاهی نیز سطل‌های آب را در کنار درِ آسایشگاه کنار می‌زدم و بر زمین می‌نشستم تا کمی خنک‌تر شوم. هرچند هوای بیرون گرم‌تر بود، دوست داشتم در را باز کنند تا بیرون بروم. حال بدی بر من چیره شده بود؛ گویی که همهٔ غم‌های جهان بر سینه‌ام نشسته بود و سنگینی می‌کرد؛ آه‌های عمیق می‌کشیدم؛ خنده بر لبم نمی‌-آمد؛ با بچه‎‌ها نمی‌جوشیدم و تا دیروقت بیدار می‌ماندم. اکنون دیگر آن نوجوان شوخ و َشنگ، که در جبهه دوستانش را به‌تنگ می‌آورد، جوانی نوزده ساله شده بود که دل‌تنگی و اندوه، می‌ه‌مان ناخواندهٔ سینه‌اش شده بود و آن‌جا لنگر انداخته بود.
تصمیم کبری
بیش از سه سال از اسارتمان گذشته بود؛ در تابستانی گرم به‌سر می‌بردیم و یک وضعیت «نه خوب، نه بد» در اردوگاه رمادی پدید آمده بود. وضعیتی ناپایدار که شکنجه در آن، کاری روزمره نبود، زندانبانان کابل به‌دست در اردوگاه رفت و آمد نمی‌کردند و تنها بسته به رخداد پیش‌آمده، یک یا چند کس را به‌سختی تنبیه می‌کردند. وضعیت تازه، فکری به سر برخی از بچه‌ها آورد: آنان می‌خواستند به زندانبانان پیشنهاد بدهند که دربرابر پرداخت مبلغی کالابرگ‌، به اندازهٔ شمار بچه‌های بلوک ۱ برایمان بستنی بخرند.
خوردن بستنی در زندگی آزاد کاری بسیار معمولی است، اما در آن‌جا این کار از یک سو می‌توانست تنوع بسیار بزرگی در زندگی یک‌نواخت اسارت پدید آورد و از سوی دیگر، می‌توانست پی‌آمدهایی داشته باشد. برای همین، بر سر خریدن یا نخریدن آن اختلاف نظر پیش آمد. برخی موافق بودند و برخی مخالف. استدلال موافقان این بود که:
 «اکنون که وضعیت به‌گونه‌ای است که ممکن است زندانبانان با این کار موافقت کنند، باید از این فرصت بهره ببریم.»
مخالفان نیز برای خود استدلالی داشتند. در حیاط اردوگاه قدم می‌زدیم که یکی از دوستانم به‌نام «علی‌محمد سرلک»، همین مسأله را با من مطرح کرد:
- مگر خوردن بستنی چه مشکلی دارد که این قدر سخت می‌گیرید؟
- ببین سرلک جان! خوردن بستنی بعد از سه چهار سال، آن هم در این گرما خیلی خوب است و هیچ اشکالی هم ندارد، ولی اولاً معلوم نیست که زندانبانان این پیشنهاد را بپذیرند و دوم اینکه یک سؤال دارم: اگر روزی به ایران برگشتیم، آیا هیچ‌گاه می‌توانیم آن‌چه را صدامیان بر سرمان آوردند، آن‌گونه که هست برای دیگران بیان کنیم؟
- نه، هیچ وقت؛ حتی یک صدم آن را هم نمی‌توانیم بیان کنیم. ولی این‌ها چه ربطی به هم دارند؟
- این بستنی را می‌خوریم و تمام می‌شود؛ ولی فردا به هر کس بگوییم در اسارت بستنی خوردیم، با خود می‌گوید «دم خروس را باور کنم یا قسم حضرت عباس‌ات را؟» زیرا می‌گویند اگر صدامیان بد بودند که به اینان بستنی نمی‌دادند؟! پس زندانبانان عراقی آن‌قدر هم که درباره‌شان می‌گویند، بد نبوده‌اند. پس از کشیدن این همه ناراحتی، با درست کردن چنین تصویری از آن‌ها، بخشی از گناهان آن‌ها را به‌دست خود پاک کرده‌ایم. آن‌قدر که آن موقع از شنیدن این حرف می‌سوزیم، اکنون از خوردن این بستنی خنک نمی‌شویم. نه شکنجه‌هایشان را می‌خواهیم و نه بستنیشان را!
این استدلال، سرلک و برخی دیگر را متقاعد کرد و آن پیشنهاد هم مطرح نشد. از آن‌جا که تا آن هنگام در هیچ اردوگاهی کسی به چنین چیزی فکر نکرده بود، این تصمیم را «تصمیم کبری» نامیدم.
اختلاف نظر دربارهٔ سوگواری
محرم سال ۱۳۶۵ فرا رسید. از آسایشگاه ۶ به آسایشگاه ۷ رفتم. با آمدن ماه محرم نشست‌های مسئولان آسایشگاه‌ها در مورد چه‌گونگی برگزاری آیین‌های (مراسم) ماه محرم آغاز شد. آسایشگاه‌ خیبری‌ها (آسایشگاه ۷) و پنج آسایشگاه دیگر بر سر شیوهٔ برگزاری آیین‌ها با هم اختلاف نظر داشتند. خیبری‌ها می‌گفتند:
 «در هنگام سوگواری‌ها باید بچه‌ها را آزاد بگذاریم تا شور و احساس خود را آزاد کنند. زندانبانان برای همه چیز، ما را تهدید می‌کنند و نباید به-خاطر تهدید زندانبانان احساسات آن‌ها را مهار کنیم. حتی اگر صدایشان هم از آسایشگاه و بلوک به آن سوی سیم‌های خاردار رفت نباید به آن‌ها یادآوری کنیم که صدایشان را پایین بیاورند. زندانبانان هم هر کاری که دلشان خواست بکنند. اصلاً شاید زندانبانان برای بر حفظ آرامش بچه‌ها و به‌هم ریخته نشدن اردوگاه، به روی خود نیاورند؛ در این صورت کسانی که به‌خاطر پرهیز از واکنش زندانبانان سوگواری‌هایشان را مهار کرده‌اند، پشیمان خواهند شد.»
پیش از آغاز دههٔ محرم، زندانبانان عبدالصاحب -مسئول آسایشگاه ۷- را به غرفه (اتاق شکنجه) بردند و پس از کتک فراوان، به زور از او تعهد گرفتند که امسال در آسایشگاه ۷ مراسمی برگزار نشود و تهدید کرده بودند که اگر جز این بشود، استخوا‌‌نهایت را زیر چوب و لگد خرد می‌کنیم. اما عبدالصاحب هنگامی که از آن‌جا برگشت، نه چیزی دربارهٔ کتک‌ها گفت و نه دربارهٔ تعهدی که به‌زور داده بود، تا بچه‌ها برای سوگواری ملاحظهٔ او را نکنند.
به هر روی، همهٔ آسایشگاه‌ها باید تصمیمی همانند می‌گرفتند و صدامیان نباید در این کار میان ما دوگانگی می‌دیدند. سرانجام تصمیم این شد که آیین‌ها را با صدای آهسته برگزار کنند و اگر زندانبانان به درون بلوک آمدند، در جلوی آن‌ها سوگواری نکنند.
اما بچه‌های آسایشگاه ۷ که در این چند ماه نتوانسته بودند خود را با بچه‌های بلوک ۱ همرنگ کنند، در این کار هم نتوانستند خود را متقاعد به همراهی با آنان نمایند. یک شب هنگامی که بچه‎های آسایشگاه ۷ سوگواری می‌کردند، زندانبانان پشت پنجرهٔ آسایشگاه آمدند و مسئول آسایشگاه را خواستند. عبدالصاحب بچهٔ بی‌باکی بود و از آن‌جا که بچه-‌ها گرم سوگواری بودند، به زندانبانان گفت: «حالا داریم عزاداری می‌کنیم. فعلاً بِرید! فردا صبح خودم می‌ام پیشتون باهاتون حرف می‌زنم!»
باآن‌که چنین رفتاری ازسوی یک آزاده‌، بسیار دور از هنجارهای مورد پسند زندانبانان بود، ولی با شگفتی فراوان، دیدیم که بی‌آن‌که کاری بکنند یا چیزی بگویند، از اردوگاه بیرون رفتند.
آسایشگاه ۷ پیش از این هم در نزد زندانبانان پیشینهٔ خوبی نداشت، زیرا در حالی که آسایشگاه‌های دیگر شب‌های چهارشنبه و جمعه دعایشان را با صدای آهسته می‌خواندند، این آسایشگاه نه این‌که نمی‌خواست، بلکه هنوز نتوانسته بود خود را به این شیوه عادت دهد و هنگام خواندن دعا که بچه‌ها در حال خودشان بودند، از خود بی‌خود می‌شدند و نمی‌توانستند صدایشان را مهار کنند.
صدامیان نیز که از پیش، این پیشینه‌ها را در سر خود روی هم انباشته بودند، خیلی دوست داشتند که عقدهٔ دلشان را بر سر بچه‌های این آسایشگاه خالی کنند؛ اما از ترس اینکه آرامش بلوک به‌هم بریزد و آزادگان دست به شورش بزنند، جرأت نداشتند آن‌ها را به‌صورت دسته جمعی بزنند و همیشه درپی آن بودند که در نخستین فرصت آنان را زیر پوتین‌هایشان له کنند.
سری در زیر پا
برابر قانون اردوگاه، بچه‌ها باید هفته‌ای دو بار صورت خود را با تیغ می‌زدند و زندانبانان نیز پس از هر بار اصلاح، در صف آمار نگاه می‌کردند که همه این کار را کرده باشند.
حمید قاهری ۱۹ ساله اهل اصفهان، از بچه‌های بسیار خوب و پرجنب و جوشی بود که بسیار خوب فوتبال بازی می‌کرد. او که سخت بیمار بود، یکی دو روزی را در بیمارخانهٔ اردوگاه گذرانده بود و اکنون هنگامی به آسایشگاه باز می‌گشت که بچه‌ها سرصف آمار بودند و زندانبانان نیز می‌-خواستند وارسی کنند که بچه‌ها صورتشان را اصلاح کرده‌ان یا نه. حمید در حالی که هنوز خوبِ خوب نشده بود و فرصت هم نکرده بود که برود و صورتش را اصلاح کند، یک‌راست از بیمارخانه به آسایشگاه آمد و در صف آمار نشست.
 آن روز عماد زندانبان بلوک برای گرفتن آمار به آسایشگاه ۷ آمده بود. یکی یکی بچه‌ها را می‌شمرد و صورتشان را نگاه می‌کرد. به حمید که رسید نگاهی به او انداخت و بی‌آن‌که توضیحی از او بخواهد او را به زمین انداخت و زیر مشت و لگد گرفت. سپس در حالی که سر حمید نزدیک زمین بود، پایش را بالا برد و با همهٔ توانش با کف پوتین، سر او را چنان به زمین کوبید که صدای سرش در آسایشگاه بلند شد. در همین هنگام، عبدالصاحب –مسئول آسایشگاه- نیز دستان خود را دور عماد حلقه کرد؛ او را گرفت، از آسایشگاه بیرون برد و نگذاشت آسیب بیشتری به حمید برساند.
در چنین هنگام‌هایی قاعده بر این است که باید فرد آسیب‌دیده را به بیمارستان ببرند و کمترین کاری که باید برای او انجام داد گرفتن یک یک اسکن از سر اوست. اما تنها لطفی که به او کردند این بود که او را به بیمارخانهٔ بلوک (جایی که به‌جز تخت چیز دیگری نداشت) بردند تا چند روزی در آن‌جا بماند.
آری بر اثر ضربهٔ سختی که به مغز حمید وارد شده بود، او تا چندین ماه، دیگر آن حمید پیش نبود: برخی از اندام‌های او مانند دست و سر و گردنش از حالت طبیعی بیرون شده بود؛ تعادل نداشت و نمی‌توانست درست سخن بگوید و درست راه برود.
 با همهٔ بی‌توجهی‌های زندانبانان، از آن‌جا که خداوند او را به آنان واگذار نکرده بود، پس از مدتی کم‌کم نشانه‌های تن‌درستی در او پدیدار شد؛ اما او مانند قبل نشد و حتی هنگامی که آزاد شد نیز از آسیب‌های آن ضربه رنج می‌برد و امروز نیز پس از سال‌ها نمی‌دانم که @آیا چیزی از آن آسیب در تنش مانده یا نه؟
زندان کردن عبدالصاحب
 یکی از سختی‌هایی که مانند اره روان آدمی پاره پاره می‌کرد، این بود که هیچ کس نباید در هنگام کتک خوردن یا شکنجه شدن خود یا دیگری به‌جز فریاد کشیدن، واکنش دیگری (مانند گرفتن دست زندانبان) نشان می‌داد. هنگامی که عماد حمید را زد، عبدالصاحب -مسئول آسایشگاه ۷- که در آن هنگام ۱۹ ساله بود، جلوی او را گرفت. همان‌گونه که گفتم، چنین واکنش‌هایی در دنیای اسارت نباید آشکار می‌شد و هر کس این گونه می‌کرد باید تاوان سنگینی می‌پرداخت‌.
حمید را که به بیمارخانه بردند، بچه‌ها جلوی آسایشگاه ۲ گرد آمدند و عبدالصاحب ازسوی آنان چیزهایی به عماد گفت. زندانبانان که هم درپی تلافی کار عبدالصاحب بودند و هم از گرد هم آمدن بچه‌ها هراس داشتند، عبدالصاحب را به جرم گرد هم آوردن بچه‌ها به زندان انداختند. سپس عماد که می‌ترسید اوضاع اردوگاه به‌خاطر کارش به‌هم بریزد و به دردسر بیفتد، به آسایشگاه ۷ آمد تا با شنیدن حرف بچه‌ها آن‌ها را آرام کند. عمادی که در هنگام زدن، استخوان بچه‌ها را می‌شکست، جلوی بچه‌ها ایستاد و گفت: «می‌خواهم حرف‌هایتان را بشنوم!!!»
همیشه از این‌که در چشم زندانبانان برجسته‌ دیده شوم، پرهیز می‌کردم و بهتر می‌دیدم که اگر کاری هم می‌کنم، دور از چشم آنان باشد؛ زیرا صدامیان اگر چنین دیدی به کسی پیدا می‌کردند، با خود می‌پنداشتند که او جزو کسانی است که بر آزادگان دیگر تأثیر گذار است یا از او سخن شنوی دارند؛ برای همین، همواره او را زیر دید خود می‌گرفتند، زندگی را بر او سخت‌تر می‌کردند و هر رخدادی که پیش می‌آمد، نخست چنین کسانی را فرا می‌خواندند. اگر کسی جز مسئول آسایشگاه چنین می‌کرد، جزو همین کسان شمرده می‌شد. اما اکنون دیگر هنگامی نبود که به فکر فردای خود باشم.
یکی دو روز بود که صدایم به‌علت سرماخوردگی درنمی‌آمد؛ نه این‌که می‌خواستم با گلویم مدارا کنم، صدایم هیچ در نمی‌آمد. حتی کسی که در کنارم بود نیز نمی‌توانست صدایم را بشنود. از جا برخاستم؛ باورم نمی‌شد، اما‌‌ همان هنگام صدایم باز شد؛ گفتم:
 «شما مسئول آسایشگاه می‌گذارید تا رابطی میان شما و ما باشد؛ حرف شما را به بچه‎‌ها و حرف بچه‌ها را به شما برساند. سخنی که او برای شما می‌گوید، سخن ماست؛ اگر از آن خوشتان آمد که هیچ، اما اگر از آن سخن خوشتان نیامد، دیگر نمی‌گویید که این حرفِ ما است، نه حرف او؛ و او را به زندان می‌اندازید و کتکش می‌زنید. عبدالصاحب را برای این به زندان انداخته‌اید که حرف ما را گفته‌ است؛ او حرفی از خود نگفته. شما هر مسئول دیگری برای این آسایشگاه بگذارید پس از مدتی او را نیز باید کنار بگذارید؛ زیرا بیشتر حرف‌هایی را که از سوی بچه‎‌ها به شما می‌گوید برای شما ناخوش‌آیند است....»
 به یاد ندارم که نخستین کس بودم که برخاستم یا دومین، اما پس از من نیز برخی دیگر از بچه‌ها برخاستند و سخنانی گفتند. [دکتر] محمد قائم‌پور (جان‌علی غلامی) گفت:
 «من از رفتار ایرانیان با آزادگان شما خبر دارم. در ایران با اسیران شما خوش‌رفتاری می‌شود؛ ولی شما با ما این‌گونه رفتار می‌کنید.»
از بردباری زندانبانی که نفرتش را در هنگام تنبیه، با شکنجه، و در هنگام‌های دیگر با نگاهش نشان می‌داد در شگفتی مانده بودیم؛ او هیچ سخنی نمی‌گفت و فقط گوش می‌داد. اما می‌دانستیم که این بردباری بی‌علت نیست و چون بمبی است که ترکش‌های آن به‌زودی بر تن ما خواهد نشست.
حمید هم‌چنان آسیب‌دیده در بیمارخانه و عبدالصاحب نیز در زندان بود. پس از یک هفته عبدالصاحب را با این شرط از زندان آزاد کردند که «دیگر مسئول آسایشگاه نباشد» و به او گفته بودند که «تن‌ها به این شرط تو را به بغداد نمی‌بریم که مسئول آسایشگاه نباشی!» سپس معاون او، «محسن حق پرستی» را مسئول آسایشگاه گذاشتند و خودش را معاون کردند.
بازگشت به آسایشگاه ۶
پس از پایان ماه محرم به آسایشگاه ۶ برگشتم. به آسایشگاه ۷ رفته بودم تا از آیین‌های سوگواری آن‌ها بهره ببرم و چون ماه محرم پایان یافته بود دیگر علتی برای ماندن در آن‌جا نداشتم؛ زیرا آسایشگاه ۶، هم کم‌صدا‌تر از ۷ بود و هم برنامه‌های دسته‌جمعی آسایشگاه ۷ بیشتر از آسایشگاه ۶ بود و در آن‌جا نمی‌توانستم مالک همهٔ ۲۴ ساعت وقت خود باشم و برای آن برنامه‌ریزی کنم. ازسوی دیگر چون‌که بچه‌های آسایشگاه ۷ از پیش من را می‌شناختند، انتظار داشتند در برنامه‌ریزی و انجام کارهای درونی آسایشگاه به آن‌ها کمک کنم، ولی به‌خاطر برنامه‌های شخصی فشرده‌ای که برای خود پیش‌بینی کرده بودم فرصت چنین کارهایی را نداشتم.
عطسهٔ پردردسر
یکی از بچه‌های آسایشگاه ۶ که اهل چهار محال و بختیاری بود، عادت داشت با صدای بلند عطسه کند و نمی‌توانست صدای عطسهٔ خود را کم کند. یک روز هنگام آمار عصر، عطسه‌اش گرفت و یکی از‌‌ همان عطسه‌‌ها کرد.‌‌ همان هنگام او را از آسایشگاه بیرون و به زندان بلوک بردند. یک هفت یا ده روز او را در سخت‌ترین شرایط زندگی نگه داشتند و سپس او را آزاد کردند.
با آن‌که از زندانبانان اردوگاه انتظار هر گونه درنده‌گری و آزار رسانی را داشتیم، اما هیچ‌گاه به سرمان نمی‌رسید که کسی را برای یک عطسهٔ بی-اختیار این گونه آزار دهند.
توسل برای رهایی از اندوه
تاب آوردن در اردوگاه رمادی برایم بسیار سخت شده بود؛ نه برای سختی‌هایی که صدامیان پدید می‌آوردند، بلکه برای آن‌که بیش از سه سال، تنها آدم‌ها و ساختمان‌هایی تکراری می‌دیدم. یک شب که بسیار درمانده شده بودم، به حضرت فاطمه (سلام الله علی‌ها) متوسل شدم و از او خواستم تا درمان دردم را از خدا بخواهد. فردا صبح زندانبان عراقی به آسایشگاه‌ها آمد و از هر آسایشگاه نام چند تن، و از آسایشگاه ما نیز، نام من را نوشت. پس از چند روز یک درگیری - که شرح رخدادهای آن را با نام «تیغ کشی» آورده‌ام- در بلوک ۱ پیش آمد و پس از آن من را به همراه چند تن دیگر از اردوگاه رمادی به اردوگاه صلاح الدین (کمپ ۵) بردند. اکنون به شرح رخدادهای آن اردوگاه نمی‌پردازم و آن‌ها را در جای خود خواهم آورد.
با تعریف‌های درست یا نادرستی که از اردوگاه موصل شنیده بودم، آن‌جا را یه‌ترین قفس می‌دانستم؛ اما هنگامی که به اردوگاه صلاح الدین رفتم، با همهٔ سختی‌هایی که در آغاز برایم داشت، حضور حاج‌آقا (حجت الاسلام) ابوترابی در آن‌جا، فصل تازه‌ای از زندگی‌ام را آغاز کرد که بهترین و ارزشمند‌ترین درس‌های زندگی‌ام را از او و در آن‌جا آموختم.
آن هنگام بود که دریافتم بندگان بر آن‌چه به سودشان نیست پافشاری می‌کنند، ولی خداوند مهربان‌ چون می‌داند آن‌چه می‌خواهیم به سودمان نیست، تا هنگامی که وقت آن فرا نرسیده باشد، پاسخی به درخواستمان نمی‌دهد؛ و چون هنگام آن فرا رسد، به صورتی شایسته به خواستهٔ ما پاسخ می‌دهد.
علی
نام خانوادگی علی را از این رو نیاورده‌ام که ممکن است ایشان از آوردن آن در این نوشته خوشنود نباشد.
آزادگان اردوگاه رمادی ۲ همگی نوجوان بودند؛ آن‌چه در سوگواری‌ها می‌خواندند از شنیده‌هایشان در پای منبر‌ها بود و چون‌که در آن‌جا به کتاب‌های «مقتل» (کتاب‌های رخدادهای روز عاشورا) دست‌رسی نداشتیم، برخی نادرستی‌ها در بیان مصیبت‌های عاشورا پدید آمده بود. علی یکی از بچه‌های آسایشگاه ۷ بود که صدای خوبی داشت؛ اذان را بسیار زیبا می‌-گفت و دعا‌ها و روضه‌ها را نیز بسیار باصفا می‌خواند. یک روز نزد من آمد و از نادرستی‌هایی که در روضه‌خوانی‌ها پدید آمده بود گله کرد. سپس گفت که تصمیم گرفته‌ام همهٔ روضه‌های ائمه را به نقل از فلان کتاب -که منبع موثقی بود- در یک دفتر بنویسم تا آن را به‌عنوان منبع روضه-خوانی‌ها قرار دهیم وجلوی پراکنده خوانی‌ها و مقتل‌های نادرست را بگیریم. برای این کار با چند تن مشورت کرده‌ام و اکنون نظر تو را می‌خواهم.
این کار، کار پسندیده‌ای بود؛ زیرا از یک سو، اگرچه ممکن بود نوشته‌های او هم بی‌اشکال نباشد، ولی از یادمانده‌های دیگران معتبر‌تر بود، و از سوی دیگر، خودِ کار یکسان سازی برای جلوگیری از تحریف کار خوبی بود. برای همین به او گفتم: «کار خوبی است.» اما با اصرار گفت: «این کافی نیست، می‌خواهم پشتیبان من باشید و اگر کسی به کار من انتقاد کرد، بگویم شما من را تأئید کرده‌اید.» گفتم: «حالا چرا من؟» گفت: «شما تنها نیستی؛ از چند تن دیگر هم همین را خواسته‌ام.» سرانجام با اصرار او پذیرفتم، ولی نمی‌دانم که آیا مطالب را نوشت یا نه؟

جمشید سرمستانی
متولد 1346، دانش‌جوی دکتری ادیان و عرفان، ناشر، پژوهشگر، نویسنده، مترجم، سرویراستار، مدرس «زبان انگلیسی» و «ویرایش و نگارش»، مبدع شیوه‌های تازه در ویرایش و نگارش، نخستین برگزار کننده‌ی دوره‌های مجازی ویرایش در کشور، مبدع شیوه‌ی نظام‌مند حفظ قرآن کریم، عضو سرای اهل قلم، مشاور امور تولید و نشر متون.
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :