بین دو قفس
یادمانده‌های جمشید سرمستانی از جنجاس (جنگ، جبهه، اسارت)
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
نویسنده: جمشید سرمستانی - ۱۳٩٤/۱/٢۳

تیغ کشی
رخدادهایی را که از این پس می‌آورم، درپی کوبیدن سر حمید قاهری به زمین رخ داد و نام آن را «تیغ‌کشی» نهاده‌ام:
آغاز چالش
فلج شدن یک آزاده براثر درنده‌خویی یک زندانبان برای بچه‌ها بسیار سخت بود.


زندانبانان هر بلایی که می‌خواستند بر سر آزادگان می‌آوردند و ازسویی نیز نمی‌خواستند که این کار‌هایشان به گوش فرماندهٔ اردوگاه برسد. البته این بدین معنی نبود که فرماندهٔ اردوگاه مخالف شکنجه باشد، ولی او برای آسیب‌هایی که به آزادگان می‌رساندند، دلیل می‌خواست. پیش از این نیز عماد با لولهٔ آهنی دست یکی از آزادگان را شکسته بود. این فشار‌ها و فشارهای دیگری که در سطرهای بعد بیان خواهم کرد، موجب به‌هم‌ریختگی وضعیت زندگی آزادگان بلوک ۱ و پدید آمدن چالش‌هایی شد.
ادامهٔ فشار‌ها
فشار زندانبانان هر روز بیشتر از پیش می‌شد. مدتی بود که «رحیم» -زندانبان بلوک ۱- بچه‎‌ها را با قوانین بی‌پایه‌ی‌ خودساخته‌اش کلافه کرده بود: در آن وضع بهداشتی نامناسب و گرمای تابستان که بچه‎‌ها از موی بلند رنج می‌بردند، اجازه نمی‌داد کسی موی سرش را کوتاه کند؛ اگر کسی می‌خواست پتویش را بتکاند باید نخست او را پیدا می‌کرد و از او اجازه می‌گرفت؛ اگر توپ فوتبال یا والیبال در میان سیم‌های خاردار می‌افتاد به‌آسانی اجازه نمی‌داد آن را بیرون آوریم. به بهانه‌های بی‌خود بچه‎‌ها را به-سختی کتک می‌زد و با کار‌هایش بچه‎‌ها را بسیار آزار می‌داد و زندگی را بر آنان سخت‌تر کرده بود. بچه‌ها هم پس از چند سال اسارت، دیگر حوصلهٔ این چیز‌ها را نداشتند؛ با این همه، می‌خواستند مشکل را از راه درست برطرف کنند نه از راهی که مشکل بزرگ‌تر شود.
همگی درپی چاره‌ای برای کاهش این فشار‌ها برآمدیم. تنها چارهٔ موجود که پیدا نبود آن هم کاری ازپیش ببرد، خواندن فرماندهٔ اردوگاه به بلوک و درمیان گذاشتن نابسامانی‌ها با او بود. فرماندهٔ اردوگاه ازیک‌سو نمی‌خواست که مشکلات آزادگان برطرف شود، ولی ازسوی دیگر نیز نمی‌خواست اردوگاه ناآرام شود؛ بنابراین تا هنگامی که آثار ناآرامی را نمی‌دید، پا به اردوگاه نمی‌گذاشت.
مسئولان آسایشگاه‌ها نشستی گذاشتند و در آن تصمیم گرفتند فرمانده را آگاه کنند که اوضاع اردوگاه رو به ناآرام شدن است و باید برای شنیدن حرف آزادگان به بلوک ۱ بیاید. آنان باواسطهٔ رحیم -زندانبان ارشد اردوگاه- از «سرگرد علی» فرماندهٔ اردوگاه خواستند که بیاید تا با او در این باره سخن بگویند؛ اما هفته‌ها به درازا کشید و هر هفته به مسئولان آسایشگاه‌ها قول می‌داد که «این هفته، دیگر حتماً و حتماً می‌آیم»، ولی نمی‌آمد. مسئولان آسایشگاه‌ها هم که صدایشان از سیم‌های خاردار بیرون نمی‌رفت و به هیچ کس نمی‌رسید، پشت سر هم نشست می‌گذاشتند تا راهی برای برون رفتن از سختی‌هایی که رحیم پدید می‌آورد بیابند و در چند جلسه نیز از خود بچه‎‌ها نظرخواهی‌ کردند. سرانجام، هنگامی که از آمدن فرمانده ناامید شدند، تصمیم گرفتند کارهای مسالمت‌آمیزی انجام دهند تا از پشت سیم‌های خاردار که اعتراض آزادگان را به او نشان دهند. چند کارهای دیگری نیز در چند مرحله مشخص کردند و قرار شد اگر پس از هر مرحله فرمانده نیامد، کار مرحلهٔ بعدی را انجام دهند. اما نظر بچه‎های آسایشگاه ۷ دراین‌باره با بچه‌های بلوک ۱ یکسان نبود: آن‌ها می‌-گفتند که «باید با یک حرکت دسته‌جمعی فرماندهٔ اردوگاه را مجبور کنیم که به بلوک بیاید و به مشکلاتمان رسیدگی کند»؛ ولی از آن‌جا که زندانبانان حرکت‌های جمعی را شورش می‌دانستند و واکنش سختی به آن نشان می‌دادند، بچه‌های بلوک ۱ با این کار مخالف بودند.
بد‌تر شدن وضعیت
یک روز هنگامی که بچه‎‌ها برای غذا گرفتن به آشپزخانهٔ اردوگاه رفته بودند، سربازی از زندانبانان بلوک‌های دیگر یکی از بچه‎‌ها به‌نام «عدالت حسن‌زاده» را به بهانه‌ای پوچ کتک زد و عدالت هم دربرابر این رفتار ایستادگی کرد. واکنش نشان دادن دربرابر زندانبانان در اسارت برابر بود با شکنجه تا آستانهٔ مرگ. عدالت را بی‌درنگ به زندان انداختند تا او را از زنده بودن پشیمان کنند. این خبربی‌درنگ در میان بچه‌ها پیچید. بچه‎‌ها از این بدرفتاری و ستم زندانبانان بسیار خشمگین شدند و مسئولان آسایشگاه‌ها دوباره نزد رحیم رفتند و درخواست کردند که فرمانده‌ به اردوگاه بیاید. سرگرد علی که پیش از این چندین بار قول صد در صد داده ولی نیامده بود، از آن‌جا که دید واژهٔ «صد در صد» در نزد ما معنی خودش را از دست داده، گفت: «این بار دیگر هزار درصد می‌آیم»؛ ولی باز هم از او خبری نشد.
راه‌پیمایی
بچه‎‌ها که دیدند از این راه نمی‌توانند کاری بکنند، دست به آزمودن مرحلهٔ بعدی زدند: همگی به حیاط آمدند در دسته‌های ده دوازده نفری تندتند شروع به رفت و آمد در درازای حیاط کردند. زندانبانان هم با پیشینه‌ای که از بچه‌ها در سر داشتند، می‌دانستند این رفتار، آغاز یک به‌هم‌ریختگی و -به گمان خودشان- شورش است. البته بچه‎‌ها قصد شورش نداشتند، ولی هنگامی که این کار را می‌کردند، زندانبانان می‌دانستند که کارد به استخوان رسیده و تا وضع بد‌تر نشده باید چاره‌ای بکنند. سربازهای تفنگ به‌دست در بیرون اردوگاه بی‌درنگ به حالت آماده-باش دور سیم خاردار‌ها ایستادند و سربازهای درون بلوک نیز با احتیاط اوضاع را زیر نظر داشتند. «جلال ربانی» نیز هنگام راه‌پیمایی تنهٔ تندی به یکی از درجه‌دارهای عراقی زد.
بچه‌ها قرار گذاشته بودند که پانزده دقیقه راه‌پیمایی کنند، به یاد ندارم که پانزده دقیقه به پایان رسیده بود یا نه، ولی سوت درون‌باش‌ را بی‌هنگام زدند و بچه‎‌ها بی‌آن‌که نافرمانی کنند به درون آسایشگاه‌ها رفتند. ولی از آن‌جا که ممکن بود کس یا کسانی در برابر این وضع تاب نیاورند و از خود بی‌خود شوند و دست به کاری بزنند، با این راه‌پیمایی، شکنندگی و نابسامانی وضعیت را به فرماندهٔ اردوگاه نشان دادند تا اگر مشکلی پیش آمد، این دروغ را بر زبان نیاورد که: «من خبر نداشتم. به خودم می‌گفتید تا مشکلتان را کنم.»
نخستین جرقه
با همهٔ این‌ها، باز هم فرمانده نیامد و سرانجام، آن‌چه را که نمی‌خواستیم، رخ داد. درست‌‌ همان روز یا روز بعد، هنگامی که بچه‌ها در حیاط بودند، از بلوک پشتی یعنی بلوک ۳ که بچه‌های بریده در آن زندگی می‌کردند، یک توپ فوتبال به حیاط بلوک ما افتاد. علی (ه‌مان که برای گرفتن تأیید یک‌دست کردن ذکر مصیبت‌ها نزدم آمده بود) توپ را برداشت و آن را با تیغ پاره کرد. بچه‌ها که با انجام کارهای ازپیش برنامه-ریزی شده، دربرابر زندانبانان در جایگاه برتری بودند و کار‌ها را برابر تصمیم‌های جمعی پیش می‌بردند، از کار خودسرانهٔ علی ناراحت شدند و با دعوا به او گفتند: «چرا در هنگامی که زندانبانان منتظر گرفتن بهانه هستند، بهانه به دست آن‌ها می‌دهی تا کار خراب شود؟»
کاری که نباید
رحیم -زندانبان عراقی علی- را خواست. علی هم که از وضعیت اردوگاه به‌تنگ آمده بود، همین که به نزد رحیم ‌رفت تیغی در آورد و به‌سوی رحیم حمله‌ور شد. «عبدالرحمان بسی‌خواسته» اهل شوش و معاون مسئول اردوگاه جلوی او را گرفت ولی علی از دست او جَست و خراشی به گردن رحیم انداخت. در‌‌ همان هنگام سوت درون‌باش را زدند و بچه‌ها به آسایشگاه‌ها رفتند. نمی‌دانم که آیا علی این کار را در وضعیت روحی- روانی عادی انجام داد یا خیر، ولی برخی می‌گویند او در آن هنگام در وضعیت عادی نبود.
اگر بخواهم انصاف را حتی دربارهٔ دشمن رعایت کرده باشم، باید این را هم بگویم که برخی شاهدان بر این باورند که «واکنش رحیم دربرابر این کار -خواسته یا ناخواسته- به‌گونه‌ای بود که خطر بزرگی را از سر بچه‌ها گذراند.» هنگامی که علی تیغ را به گردن او کشید، اگر به میان حیاط اردوگاه می‌رفت و سربازان تفنگ به دست پشت سیم‌های خاردار را آگاه می‌کرد، آنان بچه‌ها را به تیر می‌بستند و شمار فراوانی از بچه‌ها کشته و زخمی می‌شدند؛ نمی‌دانم برای چه، ولی او با حفظ خون‌سردی خود و دوری از داد و فریاد، موجب شد تا کسی کشته نشود. شاید پشتیبانی عبدالرحمان از رحیم دربرابر علی موجب شد تا او این گونه رفتار کند.
 از بخت بد، این درگیری هنگامی رخ داد که فرماندهان اردوگاه‌های آن منطقه نیز برای نشستی با سرگرد علی به دفتر او آمده بودند. تا کنون در همهٔ روزهای اسارت زندانبانان بدون بهانه یا با بهانه‌های پوچ ما را شکنجه کرده بودند، اما امروز که علت خوبی برای له کردن ما پیدا کرده بودند از خوش‌حالی با دُمشان گردو می‌شکستند؛ هرچند که زندانبان عراقی هم آسیبی ندیده و فقط خراشی برداشته بود. تا آن روز که هیچ کس دست به روی زندانبانان بلند نکرده بود، چنان حال و روزی داشتیم، و اکنون دیگر فقط خدا می‌دانست که چه روزهای سیاهی در انتظارمان است. از بیان حالت هراس و اضطرابی که در بچه‌ها پدید آمده بود ناتوانم.
آغاز روزهای سخت
زندانبانان در‌ها را به رویمان بستند و قفل کردند. من در آسایشگاه ۶ بودم و آسایشگاه ۷ کنار آسایشگاه ما بود، به‌گونه‌ای که درهای دو آسایشگاه روبه‌روی هم باز می‌شد. چند تن پشت در آسایشگاه رفتیم و گوشمان را بر روی در گذاشتیم تا بشنویم چه می‌شود.
 بچه‎های آسایشگاه ۷ بی‌درنگ کیسهٔ وسائل شخصی علی را بازدید کردند تا چیز ممنوعی در آن‌ نباشد. در وسایل او یک ورق کاغذ پیدا کردند که در آن نام من و چند تن از کسانی را نوشته بود که کار او را برای برای یک‌دست کردن روایت‌های مقتل خوانی تأیید کرده‌ بودند. آنان که می‌دانستند این کاغذ چه خطری برای ما دارد، بی‌درنگ آن را نابود کردند.
 از آن‌جا که زندانبانان درپی یافتن مدرکی برای شناسایی عاملان احتمالی درگیری بودند، اگر آن کاغذ در آن هنگام به‌دست آنان می‌افتاد، همهٔ صاحبان آن نام‌ها از دید آنان کسانی پنداشته می‌شدند که علی را به درگیر شدن با سرباز عراقی اجبار یا تشویق کرده‌اند. در این صورت، سرنوشتی جز «نقص عضو»، «دیوانگی» یا «مرگ» و یا «حالی میان مرگ و زندگی» در پیش رویمان نبود.
حتی برخی از مسئولان و آزادگان آسایشگاه‌های دیگر نیز گمان کرده بودند که علی این کار را به‌نمایندگی از آسایشگاه ۷ انجام داده است. برای همین، هنگامی که سوت درون‌باش را زدند و عبدالصاحب –مسئول آسایشگاه ۷- به آسایشگاه می‌رفت، برخی او را برای این کار سرزنش می‌کردند. هنگامی که عبدالصاحب به آسایشگاه می‌رود پیش از آن‌که سروکلهٔ زندانبانان پیدا شود از دوستانش درخواست چاره می‌کند. در این هنگام «حمید غرویان» اهل مشهد، گفت: «چاره‌ای نداریم. باید کاری کنیم که زندانبانان بدانند این کار، تصمیم آسایشگاه نبوده است.» برای همین، به علی گفت: اگر می‌خواهی جان دیگران به‌خطر نیفتد، تیغی بردار و خراشی نیز به خود بینداز تا بتوانیم ادعا کنیم در شرایط روحی عادی نبوده‌ای. «علی اکنون تازه به خود آمده و متوجه شده بود که کارش چه بر سر اردوگاه خواهد آورد. او که می‌خواست برای جبران، هر کاری بکند، از بچه‌ها یک تیغ درخواست ‌کرد؛ اما چون نگهداری تیغ در آسایشگاه ممنوع بود، کسی تیغ نداشت که به او بدهد. او نیز که تا رسیدن زندانبانان وقتی نداشت، رگ دست خود را به دندان کشید و کنار رگ دست خود را با دندان پاره کرد.
گرفتار در میان گرگ‌ها
پس از چند دقیقه زندانیانان به آسایشگاه ۷ در طبقهٔ دوم آمدند و علی را از آسایشگاه بیرون بردند. آنان از پاهای علی گرفتند، او را بر زمین کشیدند، از آسایشگاه به بیرون و از طبقهٔ دوم به حیاط بردند. هنگامی که او را از پا گرفته و از پله‌ها به پایین می‌کشیدند، سرش بر تک‌تک پله‌ها کوبیده می‌شد. کشان‌کشان او را به میان حیاط بردند؛ جایی که بیشتر آسایشگاه‌ها می‌توانستند او را ببینند. ما نیز از پشت پنجره‌های آسایشگاه ۶ او را می‌دیدیم. سرگرد علی را نیز دیدیم که سرانجام پس از ماه‌ها چشم‌به-راه بودنش، آن روز با همهٔ سربازانش به بلوک ۱ آمده بود. همهٔ آزادگان سه بلوک دیگر را نیز به درون آسایشگاه‌ها برده بودند و هیچ کس در حیاط بلوک‌ها نبود. همهٔ سربازان با چوب و کابل و مشت و لگد به جان علی افتادند و تا جایی که می‌توانستند او را زدند. سپس نوبت به سرگرد علی رسید؛ دو سرباز دو پای علی را از هم باز کردند و سرگرد علی سی چهل لگد میان دو پای او کوبید. اکنون دیگر علی بی‌آن‌که کوچک-‌ترین تکانی بخورد بر زمین افتاده بود و صدامیان هنوز بر پیکر او می‌-کوبیدند. هر سربازی از راه می‌رسید او را می‌زد. دیدن این نمایش دهشتناک مرا به یاد آهویی می‌انداخت که در میان گروهی از گرگ‌ها گرفتار آمده است. با این فرق که گرگ‌ها نخست شکار خود را می‌کشند و سپس می‌خورند؛ اما این گرگ‌های آدم‌نما شکار خود را زنده زنده تکه پاره می‌کردند. پس از آن‌که دیگر کسی نمانده بود که علی را نزنده باشد از پایش گرفتند و تن بی‌جان او را تا بیرون اردوگاه بر زمین کشاندند.
علی از پیش هم تن سالمی نداشت؛ پارگی‌های دوخته شدهٔ گسترده-ای که بر شکمش بود، آن را مانند زمینی شخم خورده نشان می‌داد. با آن همه چوب و کابل و ضربه‌هایی که به سر و میان دو پای علی زدند، دیگر هیچ امیدی به زنده بودن او نداشتیم؛ به ویژه این‌که هنگامی که او را می‌-زدند و هنگامی که او را تا بیرون اردوگاه بر زمین می‌کشیدند، هیچ تکانی نمی‌خورد.
زندان دسته‌جمعی
اکنون دیگر از جایگاه آزادگانی که به وضع سخت اردوگاه معترض بودند و می‌خواستند کمی از سختی‌ها را از راه درمیان گذاشتن آن‌ها با فرماندهٔ اردوگاه برطرف کنند، به جایگاه کسانی رفته بودیم که تنها باید نگاه می‌کردند تا ببینند زندانبانان می‌خواهند چه بلایی به سرشان بیاورند دیگر نه می‌توانستیم کاری بکنیم و نه چیزی بگوییم؛ زیرا اکنون دیگر، زندانبانان بهانه‌ای برای تازیدن داشتند که تا آن هنگام در هیچ اردوگاهی به دست زندانبانان نیفتاده بود.
از آسایشگاه ۷ شروع کردند؛ در‌ها را باز کردند و به درون رفتند. با شنیدن صدای تکانِ قفل در آسایشگاه آن‌ها، قلب‌هایمان برای آن‌ها در شکم‌هایمان افتاد. یکی از فرماندهان اردوگاه‌های دور و بر که همراه سرگرد علی آمده بود گفت:» تا امروز با شما رفتار خوبی داشتیم!؟ از این پس به شما نشان می‌دهیم که رفتار بد چیست. «با خودمان گفتیم اگر رفتار خوبشان این بوده، از امروز به بعد خدا خودش به دادمان برسد. سپس ریختند بر سر بچه‎‌ها و با کابل و دسته‌ کلنگ شروع به زدن کردند. صدای خوردن گرز و کابل بر بدن‌های لاغر آنان چنان بلند بود که در آسایشگاه ما شنیده می‌شد. آنان را چنان سخت می‌زدند که چند دسته‌ کلنگ را بر تنشان شکستند. فریاد‌ها و ناله‌های آن‌ها بلند شده بود و صدامیان با سنگ‌دلی بر سر و صورت و تنشان می‌کوبیدند.
پس از آن، همهٔ کتاب‌ها و قرآن‌ها، وسائل شخصی و وسایل آسایشگاه مانند کیسه‌های انفرادی، پتو‌ها، ظرف‌ها، چیزهای دیگر را جمع کردند و از آسایشگاه بیرون ریختند. حتی سطل‌های آب را هم بیرون بردند و آسایشگاه را لخت و خالی از وسائل کردند.
بازجویی دسته‌جمعی
سپس بچه‎‌ها را به دسته‌های پنج تنی تقسیم کردند و هر پنج تن را به توالت‌ها می‌بردند. آن‌ها را در اتاقکی که کنار توالت‌ها بود بازجویی می‌کردند. هر گروهی را که به اتاقک بازجویی می‌بردند به آن‌ها می‌گفتند:» گروه قبلی گفته‌اند که «عبدالصاحب [بخردی] و جلال [ربانی] و فلانی... با علی همدست بوده‌اند.» شما هم اعتراف کنید تا کاری با شما نداشته باشیم «؛ اما بچه‎‌ها مقاومت می‌کردند و برای رهایی و خریدن جان خود، به‌دروغ نام کسی را بر زبان نمی‌آوردند. دوباره شروع به زدن بچه‎‌ها می‌-کردند و می‌گفتند:» نام این چند تن را بگویید تا شما را‌‌ رها کنیم «؛ اما کارشان بیهوده بود، زیرا بچه‌ها حاضر نمی‌شدند برای رهایی خود نام بی-گناهی را به صدامیان بدهند. ولی صدامیان دست‌بردار نبودند و تا جایی که جان داشتند بچه‌ها را می‌زدند.
سپس دوباره بچه‌ها را به توالت‌ها می‌‌بردند. با سطل بر روی بدن آن‌ها آب می‌ریختند و با چوب وکابل و مشت و لگد به جان آن‌ها می‌افتادند و سرانجام، هر گروه پنج تنی را در یک توالت می‌انداختند، در را می‌بستند وگروه بعدی را می‌آوردند. این بلا‌ها را بر سر همهٔ گروه‌ها می‌آوردند. آن روز صدامیان چهار پنج ساعت بچه‌های آسایشگاه ۷ را زدند تا از آنان اعتراف بگیرند.
 در بازجویی‌ها بچه‌ها دانستند که این همه بگیر و ببند و ناراحتی و کتک، برای خراشی نبوده که به گردن یک زندانبان افتاده؛ آن‌ها فقط می‌خواستند اعتراض‌های بچه‌ها را به بد‌ترین شکل پاسخ دهند، و این تیغ‌کشی بهترین بهانه را به آن‌ها داده بود. در بازجویی‌ها نیز بیشتر درپی یافتن عاملان راه‌پیمایی بودند و همهٔ تلاششان را می‌کردند تا حتی اگر از یک تن هم شده اعتراف بگیرند که «عبدالصاحب بخردی» و» جلال ربانی» و چند تن دیگر که درپی جرم تراشی برای آن‌ها بودند، با علی همکاری داشته‌اند؛ اما سرانجام پس از آن‌که همهٔ آسایشگاه را بردند و تا آستانهٔ مردن زدند، نتوانستند به خواستهٔ خود برسند.
کتک‌های دسته‌جمعی
پس از چهار پنج ساعت بچه‌های آسایشگاه ۷ را آوردند و درحالی بر روی زمین بدون پتوی آسایشگاه‌‌ رها کردند که همگی زخمی و بدحال بودند. سپس در را قفل کردند و به سراغ آسایشگاه ما و آسایشگاه‌های دیگر آمدند. خودمان را برای هر پی‌آمد ناگواری آماده کرده بودیم؛ نمی‌دانستیم که زندگی را در پیش داریم یا مرگ را. در این آسایشگاه‌ها کارشان را با بازرسی آغاز کردند. در این‌جا نه همهٔ وسایل، ولی چیزهای خودنی مانند شکر و نان و دیگر چیز‌ها و هم‌چنین قرآن‌ها، کتاب‌ها را بیرون ریختند و در هنگام بازرسی هم بچه‎‌ها را به‌سختی می‌زدند. برای این‌که هراس بیشتری ایجاد کنند نعره می‌کشیدند و با گرز به تن بچه‌ها و در و دیوار و پنجره می‌کوبیدند. چون کتک‌های آنان نمی‌توانست غرور ما بشکند و حس کوچک شدن در ما پدید آورد هنگام زدن دوست داشتند که بچه‌ها را در آسایشگاه بدوانند و با چوب و کابل آنان را دنبال کنند و بزنند. از احساس آن هنگامِ دیگران آگاه نیستم؛ اما از آن‌جا که این کار آنان ما را بیشتر از زدن آزرده می‌کرد، من خود ترجیح می‌دادم دم دستشان بمانم، چوب و کابل را بخورم، ولی از جلوی دست آنان فرار نکنم.
دورتادور آسایشگاه میخ‌هایی در کنار دیوار به زمین کوبیده و پتوهای زیراندازمان را با نخ به آن‌ها بسته بودیم تا تکان نخورند و از کنار دیوار دور شوند. پتو‌ها را که از کف زمین برداشتند، این میخ‌ها هنوز در زمین و سر آن‌ها بیرون از زمین بود. هنگامی که زندانبانان بچه‌ها را در آسایشگاه می‌دواندند و آنان را دنبال می‌کردند، پای برهنهٔ بچه‌ها به سر میخ‌ها می‌-خورد و پاره می‌شد و خون پایشان بر کف آسایشگاه مالیده می‌شد.
هنگامی که وسایل همهٔ آسایشگاه‌ها را بیرون ریختند، بچه‎‌های بلوک ۳ را آوردند و برخی از جاسوسان شرور آن بلوک، وسایل بچه‎‌ها را غارت کردند. گمان می‌کردیم که پس از این همه کتک و آزار کار صدامیان دیگر کارشان با ما به پایان رسیده و از شب یا فردا صبح دیگر به زندگی پیش باز خواهیم گشت، ولی دیدیم که تازه کارشان آغاز شده؛ آن‌چه آن روز بر سرمان آوردند، تنها برای این بود که دستان خود را گرم کنند.
آلوده‌آزاری
هر چند ساعت، یک بار به درون آسایشگاه‌ها می‌ریختند؛ می‌گفتند باقی‌ماندهٔ وسایل را به ته آسایشگاه ببرید تا آسایشگاه برای تاخت و تاز آن‌ها باز شود و سپس با چوب و کابل به جان بچه‎‌ها می‌افتادند. بچه‎‌ها پسماند آب‌های شب‌ماندهٔ شست‌وشوی دست و صورت و مسواک زدن را که آغشته به صابون و خمیر دندان و آب‌دهان بود در دو تشت‌ جمع می‌کردند تا در ساعت بیرون‌باش در چاه توالت بریزند. صدامیان برای این‌که بیشتر آزارمان بدهند، این آب‌ها را روی زمین می‌ریختند و ما را وا می‌داشتند تا روی آن بنشینیم؛ سپس می‌گفتند بر زمین بخوابید و تن خود را به آن بچسبانید تا همهٔ بدنمان خیس شود. همهٔ این کار‌ها را در جایی می‌کردند که جای خواب و خوراک و زندگیمان بود. پس از آن‌که تن بچه‌ها با آب آلوده خیس می‌شد، نوبت به نواختن ضربه‌های کابل بر تنهای خیس می‌رسید.
پاره‌ای از رخداد از زبانی دیگر
 «فریبرز خوب‌نژاد» (اهل بهبهان) که آن هنگام این رخداد‌ها را از بیمارخانهٔ بلوک می‌دید، بخشی از رخداد را ین‌گونه برایم بیان کرد:
» دچار بیماری سرخک شده بودم و در تب سخت می‌سوختم، سنگ‌های مثانه‌ام از جایشان تکان خورده بودند و درد بسیار سختی در بدنم پیچیده بود، اسهال خونی نیز به این دو بیماری پیوسته بود و در جایی که هیچ کار درمانی برایم انجام نمی‌شد، در رنج فراوان بودم.
هنگامی که تیغ کشی رخ داد، چند روزی بود که به‌خاطر این بیماری‌ها در بیمارخانه بودم و برابر قاعده باید چون بیماران به استراحت می‌پرداختم. زندانبانان و سربازان بیرون اردوگاه را می‌دیدم که برای زدن بچه‌ها به آن‌جا آمده بودند؛ آنان هر دو سه ساعت پس از زدن بچه‌ها برای استراحت به بیمارخانه می‌آمدند و برای آن‌که دستانشان تاول نزند، دور دستانشان باند می‌پیچیدند و چوب‌ها و کابل‌هایشان را عوض می‌کردند. تلویزیونی نیز در بیمارخانه در حال پخش نمایشی اهانت آمیز از امام و آقای هاشمی بود. در برابر ضعف و درد شدید برخاسته از هجوم بیماری‌ها چاره‌ای جز ایستادگی و جنگیدن نداشتم، اما هنگاهی که صدای ناله‌های بچه‌ها و ضربه‌هایی را که بر بدنشان می‌نشست، در آسایشگاه‌ها، و صدای قهقههٔ مستانهٔ زندانبانان را در بیمارخانه می‌شنیدم، دیگر نمی‌توانستم جلوی گریه‌ام را بگیرم؛ سرم را به زیر پتو بردم و بر این همه سختی‌هایی که این انسان-های بی‌گناه را دربر گرفته بود گریه کردم؛ انسان‌هایی که به‌جز خدا هیچ پیشتیبانی نداشتند و صدایشان به جایی نمی‌رسید. «
دعوت دوستان به‌صرف زدن
حالا دیگر نوبت به تاخت‌وتاز زندانبانان رسیده بود. آنان مانند کسانی که دوستان خود را به شهر بازی مه‌مان می‌کنند، دوستان خود را از بیرون اردوگاه دعوت می‌کردند تا برای خوش‌گذرانی بچه‎‌ها را بزنند. در این مدت سربازانی را دیدیم که برای نخستین بار بود که آن‌ها را به چشم می‌دیدیم. از آسایشگاه یک شروع به زدن می‌کردند و هر آسایشگاه به‌جز تحمل درد کتک‌های خود، باید صدای ناله‌های بچه‌های پنج آسایشگاه دیگر را تاب می‌آورد. تاب آوردن دربرابر این ناله‌ها و داد و فریاد‌ها چنان برایمان سخت‌ و روح‌خراش‌ بود که آماده بودیم بیشتر کتک بخوریم، ولی این صدا‌ها را نشنویم.
تسویه‌ حساب‌های زندانبانان
پیش از آن‌که وارد آسایشگاه می‌شدند باید آماده و به ستون پنج، سر صف آمار می‌نشستیم؛ باید روی دو زانو به‌گونه‌ای به زمین می‌چسبیدیم که دست‌هایمان به زمین و سینه‌هایمان به پا‌ها می‌چسبید تا کمر‌هایمان آمادهٔ فرود کابل‌ها شود. هنگامی که به درون آسایشگاه‌ می‌آمدند نیز باید سر‌هایمان را پایین می‌انداختیم و نباید به چهرهٔ آنان نگاه می‌کردیم؛ ولی می‌گفتند» سر‌ها را بلند کنید «تا کسانی را که دنبالشان می‌گشتند، پیدا کنند. سپس می‌گفتند» سر‌ها را پایین بیندازید «. در این هنگام آتش‌باری از ضربه‌های چوب و کابل و مشت و لگد بر تن کسانِ شناسایی شده ریخته می‌شد بی‌آن‌که ببینند از چه کسی و از کجا می‌خورند.
 «حسن عراقی» نیز که در بلوک‌های ۲ و ۳ زندانبان ما بود و ارادت بسیاری هم به من داشت، از آن‌جا آمده بود تا مانند صدامیان دیگر، دست و بازوی خود را ورزش دهد و خط‌های کبودرنگ کینه‌های خود را بر تن آزادگان آشنا بنشاند. هنگامی که او به آسایشگاه ما آمد، چنان دلش برای زدن من تنگ شده بود که جای ضربه‌هایش تا مدتی بر تنم باقی ماند!
صدامیان همهٔ نوآوری و خرد خود را خرج ساختن ابزارهایی می‌کردند که درد بیشتری به تن آزادگان وارد کند. حاصل خرد «حسن عراقی» نیز به هم بستن هفت هشت شیلنگ کلفت بود که سنگینی آن، دردی افزون بر سوزش و درد چوب و کابل در تن پدید می‌آورد. پس از آن‌که مزهٔ اختراع خود را به من چشاند، مرا بلند کرد و گفت:» عبدالصاحب علی را وادار به تیغ کشی کرده؟ «گفتم:» نه. «چند تایی مشت توی صورتم زد و گفت:» تو می‌دونی که راه‌پیمایی و تیغ کشی زیر سر او بوده ولی حرف نمی‌زنی. «
در این چند روز، هنگامی که زندانبانان وارد آسایشگاه می‌شدند کسانی که پیشینهٔ خوبی در نزد زندانبانان نداشتند باید بیشتر از دیگران خودشان را آمادهٔ کتک خوردن می‌کردند.
سرانجام نوبت به تسویه حساب عماد هم رسید. او هم مانند دیگر همکیشان ناجوانمرد خود نشان داد که هرکس بی‌پروا دربرابر صدامیان بایستد و به نمایندگی از آزادگان سخن بگوید، باید جایی برای مشت و کابل‌ آنان بر تنش بگذارد.
سطل‌های دومنظوره
 از روز نخست درگیری، عبدالصاحب و جلال و یکی دو تنِ دیگر از بچه‎های آسایشگاه ۷ را به همراه همهٔ مسئولان آسایشگاه‌ها و مسئول و معاون بلوک به زندان انداختند. به بچه‌های آسایشگاه ۷ آب و غذا نمی‌دادند و به آسایشگاه‌های دیگر از روز دوم، فقط روزی یک وعده غذا می‌دادند. در وضعیت معمولی، پیشاب یک شب هر آسایشگاه در یک سطل نگهداری و صبح تهی می‌شد. از آن‌جا که زمان بیرون نرفتن ما از آسایشگاه از یک شب گذشته بود و سطل دیگری برای پیشاب نداشتیم، یکی دو سطلی نیز که آبِ خوردن و شستنِ شب تا صبح در آن‌ها نگهداری می‌شد و اکنون تهی شده بود، پر از پیشاب شد. صدامیان نمی‌گذاشتند سطل‌های پر از پیشاب را از آسایشگاه بیرون ببریم. در‌ها را بسته بودند و کسی نمی‌-توانست برای رفتن به توالت بیرون برود؛ برای همین، بچه‎‌ها‌‌ همان یک وعده غذای روزانه را هم نمی‌خوردند تا نیازی به رفتن به توالت پیدا نکنند.
 آب کافی برای خوردن نداشتیم. پس از چند روز خودنگهداری و نرفتن به توالت، بچه‌ها همگی شکم‌خشک (یُبس) شده بودند و حتی اگر امکان رفتن به توالت برایشان فراهم می‌شد، برایشان سودی نداشت. براثر این به‌هم ریختگی گوارشی، بیش از پانزده روز کسی نمی‌توانست شکم خود را تهی کند.
زمین آسایشگاه آلوده به خون بود. سطل پیشاب در کنار درِ آسایشگاه سرریز شده بود و پیشابی که در سطل و روی زمین بود بوی بسیار بدی را پدید آورده بود و از آن‌جا که آسایشگاه هواکش نداشت، این بو از آسایشگاه بیرون نمی‌رفت. خون و پیشاب، آسایشگاه را بسیار آلوده و بدبو کرده بود و سپری کردن هر ثانیه از وضعی که صدامیان برایمان پدید آورده بودند، بسیار رنج‌آور بود. از آن‌جا که آبی در آسایشگاه نبود، بچه‎‌ها باید برای نماز گزاردن بر خاک کف آسایشگاه تیمم می‌کردند؛ اما حتی خاک تیمم هم ناپاک بود.
پنج روز در‌ها را بسته بودند؛ بچه‎‌ها را می‌زدند و اجازهٔ رفتن به توالت را هم به کسی نمی‌دادند. از روز پنجم تنها اجازه دادند که از هر آسایشگاه چند تن سطل‌های پیشاب را به چاه فاضلاب بریزند و برای آسایشگاه‌شان یک سطل آب بیاورند. چون از سطل‌های آب برای پیشاب استفاده کرده بودیم، مجبور بودیم‌‌ همان سطل‌ها را بشوییم و پر از آب آشامیدن کنیم و به آسایشگاه بیاوریم.
قِشمی
تا سه روز به هریک از بچه‌های آسایشگاه ۷ تنها روزی نصف نان می‌دادند و پس از سه روز، روزی یک وعده‌ خوراک بسیار کم به آن‌ها دادند. آن‌ها از این بابت بسیار در رنج بودند.
یک روز در هنگام آمارگیری که درِ آسایشگاه ۶ و۷ باز بود یکی از بچه‎‌ها به نام «قشمی» که اهل جزیرهٔ قشم و سیاه‌چهره بود، دور از چشم زندانبانان چند نان به درون آسایشگاه ۷ انداخت. زندانبانان او را ندیدند، اما از شانس بد، نگهبان بیرون بلوک از پشت سیم‌های خاردار او را دید. او که نام قشمی را نمی‌دانست به زندانبانان گفت:» یک «اسود» (سیاه‌چهره) به آسایشگاه ۷ نان رسانده است. «از آن‌جا که در بلوک ۱ تنها قشمی بود که چنین ویژگی‌یی داشت، بی‌درنگ او را یافتند و تا جایی که می‌توانستند او را برای کمک رساندن به هم‌میهنان خود کتک زدند.
حمام پنهانی
در این چند روز که ما را در آسایشگاه‌های بدون حمام و توالت زندانی کرده بودند برخی از بچه‌ها که به غسل نیاز پیدا می‌کردند مسئولیت خالی کردن سطل پیشاب و آوردن آب را به عهده می‌گرفتند تا از این فرصت بهره برند و دور از چشم زندانبانان در چند دقیقه غسل کنند. اما در همین هنگام آنان سر می‌رسیدند و بر بدن لخت و خیس بچه‌ها کابل می‌زدندند.
آوارگی در آسایشگاه
نزدیک به پانزده روز آسایشگاه به‌هم ریخته بود؛ بچه‎‌ها روی زمین می‌نشستند و می‌خوابیدند و همواره به‌خاطر یورش‌های زندانبانان به بچه-‌ها چشم‌به‌در و نگران بودند و زندگی روزمر‌ی آنان نظم خود را ازدست داده بود و در آسایشگاه‌های خود مانند آوارگان و خانه به‌دوشان زندگی می‌کردند. روز پانزدهم یا نزدیک به آن، در‌ها را باز کردند و به بچه‎‌ها پانزده دقیقه وقت دادند تا بیرون بروند و از توالت و حمام استفاده کنند. در این پانزده دقیقه بچه‌ها جان تازه‌ای گرفتند و افزون بر پاکیزه کردن خود توانستند تا اندازه‌ای آسایشگاه‌ها را نیز پاکیزه کنند. در روزهای بعد با افزایش زمان بیرون‌باش، آسایشگاه‌ها را شستیم و سر و سامان بیشتری گرفتیم. اندازهٔ کتک‌ها و زمان بیرون‌باش رفته‌رفته به هنگامِ پیش از درگیری نزدیک‌تر می‌شد. اما درِ آسایشگاه ۷ چند روز پس از آسایشگاه‌های دیگر باز شد و زندانیان هم هنوز آزاد نشده بودند.
ممنوعیت دوبارهٔ آیین‌ها
زندانبانان به آسایشگاه‌ها آمدند و گفتند:» از امروز اجرای هر گونه آیین مذهبی مانند نماز جماعت، دعا خواندن و اذان گفتن ممنوع است و اگر چنین کارهایی در هر آسایشگاهی انجام شود، روزگار آن آسایشگاه را سیاه می‌کنیم. «ما نیز که صدامیان را شناخته بودیم، می‌دانستیم آنان بدون هشدار روزگارمان را سیاه می‌کنند تا چه رسد به این‌که از پیش دربارهٔ کاری هشدار هم بدهند؛ برای همین تا مدتی از انجام این کار‌ها خودداری کردیم.
دل‌آشفتگی همیشگی
پس از گذشت چند ماه وضعیت کمی بهتر شد؛ اما در همهٔ دوران اسارت – چه هنگام فراوانی فشار‌ها و شکنجه‌ها و چه هنگام کمیِ آن‌ها- هیچ‌گاه خاطرمان آسوده نبود و حتی در هنگام آرامش نسبی انتظار به‌هم ریختن اوضاع و افزوده شدن فشار‌ها را داشتیم. برای همین حتی در هنگام آرامش نسبی، همواره در فشار روانی فرسایندهٔ روح به‌سر می‌بردیم. همین وضعیت موجب می‌شد تا آن‌هایی که نمی‌توانستند دربرابر سختی‌ها تاب بیاورند به صدامیان پناه آورند تا کمی از فشارهای جسمی و روحی از روی آنان برداشته شود.
خبر خوش
نخستین روزهای ماه رمضان سال ۱۳۶۶ بود که یکی از زندانبانان وارد آسایشگاه شد و نام من و «علی‌اکبر رفیعی» مسئول پیشین آسایشگاه ۶ را خواند و گفت:» وسایلتان را جمع کنید. «در جایی که هیچ چیز به‌جز خبر آزادی نمی‌توانست مرا خوش‌حال کند، شنیدن این جمله مرا بسیار خوش-حال کرد. با آن‌که نمی‌دانستم به کجا می‌روم و چه سرنوشتی انتظار مرا می‌کشد، اما همین‌که می‌دیدم به جای تازه‌ای می‌روم، بسیار برایم موجب تنوع و تازه شدن روحیه بود؛ حتی اگر سختی‌های آن‌جا بیشتر می‌بود.
زندانبان زحمت‌کش
از آسایشگاه ۷ [دکتر] «محمد قائم‌پور» (جان‌علی غلامی)، و از زندان هم عبدالصاحب و جلال را آوردند. «علی عبدالخانی»، مسئول ایرانی اردوگاه و چند تن دیگر از را آسایشگاه‌ها و بلوک‌های دیگر نیز آوردند و گروهی نزدیک به بیست تن شدیم که همگی را به جلوی آشپزخانه ‌-که میان چهار بلوک بود- بردند و در گرمای تابستان با زبان روزه ما را در‌‌ همان جا زیر آفتاب بر زمین نشاندند. کیسه‌های وسایلمان را بازرسی کردند و سپس همان‌ جا شروع به زدن بچه‎‌ها کردند.
حسن عراقی زندانبان بلوک ۲ که می‌خواست از مراسم خداحافظی جا نماند، با چوبی با قُطر پانزده در پانزده سانتی متر (چیزی در ابعاد نان تست‌ بزرگ) و به بلندی یک و نیم متر را با خود آورده بود. این چوب آن‌قدر کلفت و سنگین بود که بلند کردن آن کار یک تن نبود و برای آن‌که بتواند به‌تنهایی آن را بلند کند، مجبور بود ته آن را زیر بغل بگذارد و با دو دست، جلوی آن را بلند کند؛ با این حال، برای آن‌که در آخرین لحظه‌ها در آزردن بچه‌ها کوتاهی نکرده باشد، کابل را کنار گذاشته بود و با زحمت فراوان آن را بلند می‌کرد و بر تن بچه‌ها می‌کوبید.
روزه‌هایتان را بخورید!
 زندانبانان پارچ آبی به‌دست گرفته بودند و با ‌زور به بچه‎‌ها که روزه بودند می‌دادند و می‌گفتند باید بخورید. در آن هنگام بچه‌ها در انتخاب این‌که روزه‌شان را بخورند یا چوب و کابل را، کاملاً آزاد بودند. نوبت به من که رسید چون‌که از خوش‌شانسی دهانم خون‌آلود شده بود، آب را در دهان کردم، ولی به‌بهانهٔ شستن خون دهانم، آن را بیرون ریختم و توانستم آن روز را نیز روزه بگیرم.
شیوهٔ بدرقه
اتوبوس‌ها آمدند. ما را از حیاط، به ستون یک به سوی دروازهٔ اردوگاه بردند. نزدیک دروازه که رسیدیم چشم‌هایمان را با پارچه بستند تا جایی را نبینیم. سپس درحالی‌که ما را به ستون یک از میان سربازان گذراندند، با مشت بر سر و صورتمان می‌کوبیدند. مشت خوردن با چشم بسته بسیار سخت بود؛ زیرا نمی‌دیدیم از کدام سو مشت می‌خوریم تا دستانمان را سپر آن کنیم.
از همهٔ سربازان که خوردیم نوبت به سربازانی ‌رسید که دَم درِ اتوبوس ایستاده بودند و مانند کسانی که باید بلیت مسافر را بررسی کنند، آن‌قدر بچه‌ها را می‌زدند تا مطمئن شوند کسی بی‌کتک وارد اتوبوس نشده است.
سفر دردناک!
درون اتوبوس رفتیم؛ برخی را بر صندلی‌ها و برخی را در راهروی آن نشاندند. یکی از زندانبانان به نام «ثائر» به درون اتوبوس آمد و به «جلال ربانی» که کنار من افتاده بود گفت:» شما را جایی می‌بریم که پدرتان را بسوزانند. «
دست‌های ما را از پشت بستند و دست عبدالصاحب را نیز از پشت ولی با شیوه‌ای ویژه: او را بر صندلی نهادند؛ دست راستش را از پشت صندلی گذراندند و به پای چپ، و دست چپش را با همین شیوه به پای راستش بستند تا چند ساعت راهِ میان رمادی تا تکریت را در آسایش بیش-تری باشد. بچه‎‌ها را را با دستان و چشمان بسته بر صندلی‌ها و کف اتوبوس روی هم انداختند و سپس وسایلمان را روی سر و تنمان ریختند.
 چند ساعتی که در راه بودیم بر ما بسیار سخت گذشت؛ وسایلمان را که بر سرمان ریخته بودند، احساس می‌کردم که مرا در گور نهاده و خاک بر تنم ریخته‌اند؛ یا اینکه زلزله‌ای آمده و در زیر آوار گیر کرده‌ و منتظرم تا از زیر آوار رهایی یابم. ساعت‌ها نتوانستم ذره‌ای از خستگی راه را با تکان خوردن در سر جایم، از تن بیرون کنم.
دیدن شهر پس از سه سال
پرده‌های اتوبوس را کشیده و چشم‌هایمان را بسته بودند، ولی چون‌که چشم‌بند‌ها از جنس باند پزشکی بود، از شیشهٔ جلوی اتوبوس می‌توانستیم کمی بیرون را ببینیم. سه سال و اندی بود که خانه و خیابانی را به چشم ندیده بودیم. دیدن شهر‌ها و خانه‌های سر راه حس تازه‌ای برایمان پدید آورده بود. باند روی چشم یکی از بچه‎‌ها کمی شل شده و پایین افتاده بود؛ با آن‌که دستانش بسته بود و خودش آن را پایین نیاورده بود، سرباز نگهبان تا او را دید سیلی سختی بر گوش و چهره‌اش خواباند و دوباره باند را سفت کرد.
چند اتوبوس دیگر نیز از بچه‎های اردوگاه‌های دور و بر یعنی اردوگاه‌های انبار و رمادی ۱ به ما پیوستند و با هم به حرکت در آمدیم. از درون و کنار چند شهر گذشتیم تا به شهر «تکریت» در استان صلاح‌الدین رسیدیم.
نیست بالا‌تر از سیاهی رنگ
با آن‌که نمی‌دانستم در اردوگاه بعدی چه گرگان گرسنهٔ دیگری در انتظار دریدن ما هستند، و با آن‌که در هنگام بیرون رفتن از آن‌جا نیز آزار فراوانی به ما رسانده بودند؛ از این‌که پس از سه سال، از زندگی یک‌نواخت در اردوگاه «بین‌القفسین» رهایی می‌یافتم خوش‌حال بودم؛ دوره‌ای از زندگی (شانزده تا نوزده سالگی) که هم‌مدرسه‌ای‌هایم آن را به چل‌چلی و فوتبال و تفریح، و من آن را در سخت‌ترین شرایط روحی و جسمی گذرانده بودم. حتی سیزده ماهی که در جبهه بودم نیز، با همهٔ سختی‌ها و ناخوشی‌هایش، دربرابر این دوره، برایم چون اردویی دسته-جمعی با خاطراتی خوش بود.

جمشید سرمستانی
متولد 1346، دانش‌جوی دکتری ادیان و عرفان، ناشر، پژوهشگر، نویسنده، مترجم، سرویراستار، مدرس «زبان انگلیسی» و «ویرایش و نگارش»، مبدع شیوه‌های تازه در ویرایش و نگارش، نخستین برگزار کننده‌ی دوره‌های مجازی ویرایش در کشور، مبدع شیوه‌ی نظام‌مند حفظ قرآن کریم، عضو سرای اهل قلم، مشاور امور تولید و نشر متون.
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :