بین دو قفس
یادمانده‌های جمشید سرمستانی از جنجاس (جنگ، جبهه، اسارت)
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
نویسنده: جمشید سرمستانی - ۱۳٩٤/٢/۱

سرانجام به اردوگاه تازه رسیدیم. این اردوگاه که نیم ساعت با شهر فاصله داشت، در پادگانی در میان بیابان بود. در میان راه و هنگام رسیدن به اردوگاه، همواره این پرسش در سرم رفت و آمد می‌کرد که: «اردوگاه تازه چه‌گونه اردوگاهی خواهد بود؟ بهتر از رمادی یا بد‌تر از آن؟» اما هر بار این گونه به خود پاسخ می‌دادم که: «هرچه باشد، مانند اردوگاه رمادی نخواهد بود.»


مهمان‌نوازی صدامیان

قاعدهٔ نانوشتهٔ اسارت در بیشتر اردوگاه‌های عراق این بود که با گذشت زمان، از فشار‌ها و شکنجه‌ها کاسته می‌شد. اما این قاعده برای ما این‌گونه رقم خورد که پس از گذشت چند سال، دوباره به نقطهٔ آغاز رسیدیم. اتوبوس‌ها در کنار اردوگاه ایستادند. چون پرده‌ها را کشیده بودند بیرون را نمی‌دیدیم و از بیرون خبری نداشتیم. بچه‎‌ها را یکی یکی پیاده کردند. نوبت پیاده شدن که به من رسید، وسایلم را برداشتم و بلند شدم؛ مانند مسافری که در پایانهٔ مسافربری تهران از اتوبوس پایین می‌آید، از اتوبوس پایین آمدم. یک‌باره سربازانی کلاه قرمز را دیدم که در دو سوی درِ اتوبوس تا دروازهٔ اردوگاه، تونلی پنجاه متری درست کرده و با چوب‌ها وکابل‌های بزرگ و کلُفت، برای خوش‌آمد گویی ایستاده‌اند. چون از آغاز اسارت تا امروز از اردوگاهم به جایی دیگر نرفته بودم تا من استقبال کنند، دیدن این همه سرباز کابل به‌دست مرا به‌یاد روزهای نخست اسارت انداخت که هر جا می‌رفتیم مشتاقانه برای استقبال از ما در دو طرف ایستاده بودند. یکی‌یکی ما را هل می‌دادند و به میان تونل مرگ می‌انداختند. چوب و کابل همچون باران بر سر و تن آزادگان روزه‌دار فرود می‌آمد و کسی نمی‌توانست از آن‌ها جان سالم به‌در برد. نمی‌دانم چه-گونه از میان آن همه چوب و کابل گذشتم، اما همین را می‌دانم که وجب به وجب تنم از تازش کابل‌ها بهره‌مند شد. آزادگان را یکی‌یکی ولی با فاصله‌ای کوتاه از اتوبوس پیاده می‌کردند تا همهٔ سربازان در هر بار بتوانند ضربه‌های خود را تنها بر یک تن فرود آورند و آداب خوش‌آمد گویی را برای همه به‌طور کامل به‌جا آورند.

در نخستین نگاه، دیدن اردوگاهی بسیار کوچک و گرفته، با شمار فراوانی از سربازان چوب و کابل به‌دست که چون گرگان گرسنه در انتظار دریدن ما بودند، کوهی از نگرانی بر دلم سنگینی کرد. در آینهٔ بخت خود، باز هم دوران سخت و تاب‌نیاوردنی آغاز اسارت را می‌دیدم؛ با این فرق که در اردوگاه بین‌القفسین اگر فریادی می‌کشیدیم، صدایمان به دو اردوگاه «رمادی» و «انبار» می‌رسید، ولی در این چاردیواری کوچکِ درون بیابان دیگر صدایمان به هیچ جا نمی‌رسید. این‌جا آزارکده‌ای بود که آن را برای ویژه‌آزاری شمار کمی از آزادگان اردوگاه‌های عراق پدید آورده بودند.

بی‌درنگ در ردیف‌هایی پنج تایی، پشت سر هم بر خاک‌های زمین اردوگاه نشستیم. سربازانی که بیرون اردوگاه در دو صفِ رو‌به‌روی هم آزادگان را کابل‌باران کرده بودند، اکنون دور آزادگان گرد آمده بودند و درحالی که عرق از سر و رویشان می‌ریخت ضربه‌های کابل و دسته‌کلنگ را با خشم و نفرت بیشتر بر سر و تن مهمانانی فرود می‌آوردند که بی‌رمق بر زمین افتاده بودند. برخی از آنان گلوله‌ای از قیر بر سر کابل‌های خود چسبانده بودند و چون خشک شده بود، درد بسیار فراوانی به تن آزادگان وارد می‌کرد؛ برخی نیز سیم‌های کلفت سر کابل‌ها را لخت کرده بودند.

 در مدتی نزدیک به نیم ساعت، هزاران ضربهٔ چوب و کابل بر تن-های لاغر آزادگان روزه‌دار فرود آمد. سر و تن بسیاری از بچه‌ها خونین شده بود و جایی از تن کسی نبود که از چوب و کابل، کبود و خون‌مرده نشده باشد.

دوران سخت آغاز اسارت دوباره برایم زنده شد. وسایلمان را بازرسی کردند و پس از آن، همهٔ ما را گرسنه و تشنه در یک آسایشگاه تپاندند و در را به رویمان بستند. نگاهی به دور و برم کردم؛ به‌جز بچه‎های اردوگاه ما که نزدیک به بیست تن بودیم و عبدالصاحب و جلال و محمد هم جزو آن‌ها بودند، چهل پنجاه تن دیگر را نیز از اردوگاه‌های رمادی ۱ و انبار به آن‌جا آورده بودند. نگاهی به آن‌ها انداختم؛ برایم بسیار مهم بود بدانم که از این پس با چه کسانی زندگی خواهم کرد. بیشتر آن‌ها به چشمم آدم‌های خوبی آمدند.

@ساختمان اردوگاه تکریت

مساحت اردوگاه ۲۸ در ۴۸ متر بود که ۳ آسایشگاه با مساحت ۶ در ۲۰ در یک ضلع آن وجود داشت. در روزهای نخست، شمار آزادگان آن ۱۱۴ تن بود و پس از چندی شمارمان به ۱۵۱ تن رسید. هر آزاده‌، زمینی به مساحت ۶۰ در ۱۸۰ سانتی‌م‌تر برای نشستن و خوابیدن در آسایشگاه داشت.

بسته به فصل‌های سال و وضعیت خوش یا ناخوش اردوگاه، آزادگان ۱۶ تا ۲۰ ساعت از شبانه‌روز خود را در آسایشگاه به‌سر می‌بردند. اردوگاه تکریت با آن‌که کوچک‌ترین اردوگاه عراق بود، از آن‌جا که این مقدار جا، بیشتر از جایی بود که در اردوگاه‌های پیش داشتم، از این بابت احساس بهتری داشتم؛ احساس کسی که از خانه‌ای کوچک به خانه‌ای بزرگ‌تر آمده است.

در هر آسایشگاه، بر دو دیوار روبه‌روی هم ۶ پنجره بود. جلوی ۳ پنجره‌ای که به بیرون اردوگاه باز می‌شد تیغه کشیده بودند ولی پنجره‌هایی که به حیاط باز می‌شد، تیغه‌کشی نشده نبود. چون پنجره‌ها تنها در یک سو بودند، هوا در آسایشگاه رفت و آمد نمی‌کرد و باآن‌که آسایشگاه‌ها کمی باز‌تر از آسایشگاه‌های رمادی بودند، هوای درون آسایشگاه ایستاده و بسیار گرم بود.

دورِ اردوگاه، یک دیوار ۳ متری، و درِ ورودی اردوگاه نیز در ضلع شرقی بود. پشت دیوار‌ها نیز دوتادور اردوگاه، سیم‌های خاردار متصل به برق بود.

همسایهٔ شمالی اردوگاه‌مان، اردوگاه افسران و درجه داران ارتش بود. در آن منطقه چند اردوگاه دیگر هم تشکیل شد، که اردوگاه «تکریت ۱۱» -ویژهٔ مفقودان (آزادگان نام‌نویسی نشده) - یکی از آن‌ها بود.

گماردن مسئول آسایشگاه

زندانبانان، علی عبدالخانی را چون عرب‌زبان بود، مسئول آسایشگاه ما گذاشتند. علی از بچه‎های خوبی بود که در اردوگاه بین‌القفسین مسئول اردوگاه (مسئول چهار بلوک) بود و او را از آن‌جا با ما به این اردوگاه آورده بودند. شب فرا رسید و در‌ها هنوز بسته بود. برخی از بچه‌ها دچار اسهال بودند و باقی نیز همگی باید به توالت می‌رفتند. پس از چند سال زندگی در اسارتگاه کار خودمان را بلد بودیم: سطلی در گوشهٔ آسایشگاه گذاشتیم و گونی‌یی دور آن کشیدیم و نامش را توالت گذاشتیم. سپس بچه‎‌ها پتو‌هایشان را از کیسه درآوردند و بر زمین پهن کردند، و بدون آن‌که روزهٔ خود را به آب و خوراکی باز کنند، با تنی خسته و کوبیده هر کدام در جایی دراز کشیدند.

پیوستن گروه دوم

از آن‌جا که نمی‌داستیم تا کی در این اردوگاه خواهیم ماند و نمی‌توانستیم قصد ده روز ماندن در آن‌جا را بکنیم، برای فردا نیت روزه نکردیم. فردا صبح یک سرباز عراقی در را باز کرد و گفت: «همگی روی زمین دراز بکشید و از پنجره، بیرون را نگاه نکند. هرکس نگاه کند همین جا خونش را بر زمین می‌ریزیم.» چند دقیقه که گذشت دوباره صدای خوردن چوب‌ها و کابل‌ها بر تن عده‌ای فضای اردوگاه را پر کرد. میهمانان تازه، بچه‎های اردوگاه‌های موصل بودند. کتک‌هایی که دیروز خورده بودیم، چنان سخت بود که شب را به‌سختی به بامداد رساندیم، اما شنیدن صدای چوب و کابلی که بر تن دوستان تازه‌واردمان می‌نشست برایمان بسیار سخت‌تر بود؛ زیرا آن یکی تنمان را آزرده بود، ولی این یکی جانمان را می‌خراشید.

دل‌خوشی آزادگان

با همهٔ آن‌چه بر ما می‌گذشت، یک چیز مایهٔ دل‌گرمی و خوش‌حالیمان شد: احتمال می‌دادیم که سید علی‌اکبر ابوترابی -معروف به «حاج‌آقا» - نیز در میان آزادگان امروز باشد. آن‌چه را دیروز بر سرِ ما آورده بودند، از «تونل مرگ» گرفته تا چوب وکابل‌های میان حیاط، بی‌کم و کاست بر سر اینان نیز آوردند. با آن‌که نمی‌توانستیم آن‌ها نگاه کنیم، با همهٔ احساس، دردهای آنان را در تن خود حس می‌کردیم. تا جایی که توان داشتند تن آنان را زیر مشت و چوب و کابل و لگد له کردند، سپس وسایلشان را بازرسی کردند و آنان را به دو آسایشگاه دیگر بردند. یک‌باره ول‌وله‌ای در میان بچه‎‌ها بپا شد. بچه‎هایی که حاج‌آقا را می‌شناختند گفتند که او را در میان آزادگانِ امروز دیده‌اند.

از آزادگان تازه نیز دوتن از بچه‎های عرب زبان را مسئول دو آسایشگاه دیگر کردند: در آسایشگاه ۳، «حسین اسلامی» اهل از نیروهای مردمی آبادان، و در آسایشگاه ۲ (آسایشگاه حاج‌آقا) «جواد منبوحی» از نیروهای مردمی اهواز.

یکی از بهترین روزهای اسارتم امروز بود. درهای سه آسایشگاه را که باز کردند برای نخستین بار حاج‌آقا ابوترابی را دیدم. مردی لاغراندام با قدی نزدیک به ۱۶۵ سانتی‌م‌تر، شانه‌هایش کمی افتاده بود و بی‌ آن‌که سخنی بگوید، در‌‌ همان نگاه نخست، چهره‌اش مثنوی‌یی از همهٔ سخت‌هایی که تا آن روز کشیده بود، می‌سرود.

 زندانبانان از‌‌ همان روز نخست، همهٔ رفتارهای بچه‎‌ها را با ریزبینی زیر نگاه گرفته بودند تا به روابط میان ما پی برده و رفتار‌هایمان را بشناسند. در این می‌ان، کسانی چون حاج‌آقا و برخی از کسانی شناخته‌تر از دیگران بودند، بیشتر زیر نگاه آنان بودند؛ برای همین، در روزهای نخست کمتر کسی می‌توانست در پیش چشم زندانبانان با ایشان سخن بگوید.

گناه آزادگان تکریت

آن‌چه به فرمانده و زندانبانان اردوگاه تکریت گفته شده بود این بود که: «اینان تیغ‌کش‌های اردوگاه‌های عراق و از آزادگان ناسازگاری هستند که در اردوگاه‌های خود همواره آزادگان دیگر را به شوریدن بر زندانبانان وامی‌داشته‌اند.»

قانون‌های نانوشتهٔ اسارت

در اردوگاه‌های عراق هرکس آزادگان را رهبری می‌کرد یا راه زندگی در اسارت را به آنان نشان می‌داد، کسی که رفتار‌هایش او را در نزد آزادگان دیگر محترم می‌کرد، کسی که پیشینه و کارش در ایران او را در چشم آزادگان و زندانبانان برجسته می‌کرد، کسی که کاری برای خنداندن و خوش‌حال کردن، یا کاری برای افزودن دانش و معنویت و نیروی تن به آزادگان انجام می‌داد، کسی که با زندانبانان سرسختی می‌کرد یا سخنی می‌گفت که خوش‌آیند آنان نبود؛ سر و کارش با اتاق شکنجه بود، همواره زیر دید زندانبانان و جاسوسان بود، نامش در فهرست سیاه می‌رفت و زندانبانان زندگی را بر او سخت‌تر از دیگران می‌کردند.

درون‌داشتهٔ آزادگان تکریت

آزادگان اردوگاه تکریت همگی از کسانی بودند که این قانون نانوشته را زیر پا نهاده بودند و در پروندهٔ هر کدامشان یک یا چند رفتار که نشانگر زیر پا نهادن این قانون باشد، نوشته شده بود. برهمین پایه آنان چند دسته بودند:

برخی مانند «حاج‌آقا ابوترابی» و «علی احدی» ‌ـ و «حاج‌آقا صالح‌آبادی» که چندی بعد به اردوگاه تکریت آورده شدـ آزادگان اردوگاه خود را رهبری می‌کردند.

‌برخی دیگر، مانند «علی عبدالخانی»، «علی‌اکبر رفیعی» مسئولان اردوگاه‌ها، بلوک‌ها یا آسایشگاه‌هایی بودند که برای آن‌که خواسته‌های همبندان خود را برآورده کنند، کارهایی غیر از آن‌چه زندانبانان از آنان می‌خواستند، انجام می‌دادند و آزادگان نیز نه برای آن‌که آنان مسئولیتی بر گردن داشتند، که برای احترام به خود آنان از ایشان سخن‌شنوی داشتند.

برخی، در اردوگاه‌های خود کارهای فرهنگی- ورزشی می‌کردند؛ کارهایی مانند برنامه‌ریزی و برگزاری نمایش، سرود، سخنرانی، دعا، کلاس‌های درس، برنامه‌ها و مسابقه‌های فرهنگی، ورزش‌های رزمی و... که همهٔ این‌ کار‌ها از نگاه صدامیان جرم به‌شمار می‌آمدند؛ مانند [دکتر] محمد قائم‌پور» (جان‌علی غلام‌زاده) که تنها گناهش برگزاری کلاس‌های درس عربی، و «سجاد (همایون) امینی» که گناهش برگزاری نمایش بود. (البته سجاد متهم به برگزاری کلاس‌های کنکفو هم بود.)

برخی در اردوگاه‌های خود کارهای ورزشی را پی‌ریزی می‌کردند؛ مانند [دکتر] «عباس جوزی» که متهم به راه‌اندازی ورزش رزمی بود.

برخی مانند «نجات‌علی عظیمی» احکام شرعی را برای دیگران می‌گفتند.

برخی مانند «حاج‌حسین انجیدانی»، «ابوالفضل جلایر»، «محمود پهلوان»، «ناصر شهبازی» و...، از فرماندهان پاسدار، در ردهٔ تیپ و گردان بودند.

 برخی اقدام به فرار کرده بودند.

برخی با جاسوسان و برخی با زندانبانان درگیر شده بودند.

دانستنی است که از میان همهٔ گروه‌های یاد شده، در میان ۱۵۱ تن آزاده‌ی اردوگاه تکریت، تنها یک تن پیشینهٔ درگیری با زندانبانان داشت که آن هم درپی آزارهای زندانبان عراقی رخ داده بود.

بیگاری در تابستان

صبح روز سوم، پس از آمار صبح، گروهبان عراقی دستور داد تا سنگ‌ریزه‌ها و خاک‌های روی زمین حیاط اردوگاه را جمع کنیم. هنگام تمیز کردن کف حیاط گرد و غبار به هوا برمی‏خاست و بچه‌ها با یک دست جلوی دهان و بینی خود را می‌‏گرفتند. زندانبانان این کار را نیز ممنوع کردند!

با وجود تابش تند آفتاب تابستان در بیابان‌های تکریت، تا هنگامی که این کار را کمک به پاکیزه شدن اردوگاه می‌دانستیم، کسی از آن ناخرسند نبود؛ اما هنگامی که بچه‌ها دریافتند، این کار ابزاری روزمره برای آزار دادن آزادگان شده، همه از آن‌که در زیر آفتاب به بیگاری واداشته می‌شوند، آزرده شدند. به‌ویژه آن‌که آزادگان سالمند (مانند: «زین‌العابدین ایرلو»، «خالو محمد»، «حسین رفیعی»، «احمد شیرینی»، «اسدالله نخعی» و «رضا عَنذی») و آزادگان جانباز (مانند: «سیداحمد حسینی» و «اصغر توتونچی») از این بیگاری بیرون گذاشته نمی‌شدند.

پس از آمار، برای نماز و ناهار به درون آسایشگاه‌ها رفتیم. اما زندانبانان ساعت ۲ بعدازظهر دوباره در‌ها را باز کردند و با کابل و چوب بچه‏‌ها را برای گرفتن آمار به صف کردند. آنان با روزی بیش از ده بار آمار گرفتن در زیر آفتاب سوزان همه را کلافه کرده بودند. پس از آمار، تا ساعت ۵ بعدازظهر درحالی‌که به جمع‌آوری سنگ‌ریزه مشغول بودیم، دور از چشم زندانبانان با بچه‌های دو آسایشگاه دیگر سخن می‌گفتیم تا از اوضاع آنان آگاه شویم. اما سرباز‌ها که چون شمر با کابل بالای سر بچه‏‌ها ایستاده بودند، اگر کسی را درحال سخن گفتن با دیگری می‌دیدند، با سنگ‌دلی فراوان او را زیر کابل می‌گرفتند.

زاییدن سنگ‌ها

زندانبانان، هر شب سنگ‌ریزه‌هایی‏ را که در زیر آفتاب سوزان یک جا گرد آورده بودیم، دوباره در حیاط اردوگاه پخش می‌کردند تا فردا صبح بهانه‌ای برای به‌بیگاری گرفتن ما داشته باشند. ما نیز صبح روز بعد که دوباره سنگ‌ریزه‌ها را در کف حیاط می‌دیدیم با خنده‌ای تلخ می‌‏گفتیم: «سنگ‌ها دیشب زاییده‏اند!»

سوزاندن دل

یک روز هنگامی که برای آمار ایستاده بودیم، زندانبان اردوگاه با کابل و لگد، به جان حاج‌آقا ابوترابی افتاد و فریاد کشید که: «تو شیخ (بزرگ) آزادگان هستی؟ پدرت را می‌‏سوزانیم!» حاج‌آقا نیز که خون از گردنش سرازیر شده بود، بی‌آن‌که چیزی بگوید به صف آمار بازگشت. دیدن کتک خوردن هر یک از آزادگان، دیگران را آزرده می‌کرد؛ اما زندانبان عراقی با انجام چنین رفتاری در هنگامی که آزادگان هر سه آسایشگاه آن را می‌دیدند، گویی می‌خواست دل همه را بسوزاند یا آنان را وادار به واکنش کند.

مقررات اردوگاه تازه

 ساعت ۳ بعدازظهر در حال جمع‌آوری سنگ‌ریزه بودیم که ناگهان صدای سوت زندانبانان به‌گوش رسید. به حالت احترام، سرجای خود ایستادیم. افسر عراقی وارد اردوگاه شد و یک‌راست به‌سوی سکوی جلوی اتاق نگهبانان رفت. پس از چند لحظه نگاه کردن به اطراف، گفت: «خوب دقت کنید! از امروز باید همهٔ این دستور‌ها را موبه‌مو انجام دهید و خلاف آن، موجب تنبیه شدید خاطی می‌‏‌شود. این دستورات، نظامی و مقررات اردوگاه است:

نماز جماعت ممنوع! اجتماع بیش از دو تن در بیرون و درون آسایشگاه ممنوع! حرف زدن با زندانبانان اردوگاه ممنوع! دعا خواندن و گریه ممنوع! شوخی و خنده با صدای بلند ممنوع! دست دادن و روبوسی با یک‌دیگر ممنوع! قرآن خواندن با صدای بلند ممنوع! اگر زندانبانان از کنار شما عبور کردند، در هر حالت که هستید باید به‌حالت خبردار سر پا بایستید! اگر افسری وارد اردوگاه شما شد، پس از شنیدن صدای سوت باید بدون حرکت در جای خود بایستید! در زمان بیرون رفتن از آسایشگاه باید حتماً تنپوش اسارت به تن داشته باشید! در هفته دو بار، روزهای سه‌شنبه و جمعه باید صورت خود را با تیغ اصلاح کنید! اگر لباس‌هایتان را شستید، نباید آن‌ها را بیرون از آسایشگاه آویزان کنید! سرپیچی از دستور زندانبان اردوگاه، پی‌آمدهای بدی برای شما دارد! نام و مشخصات هر اسیر باید روی لباس او، دوخته و نصب شود!»

سونای خشک

اردوگاه تکریت تنها چهار توالت و دو حمام داشت. این شمار، پاسخ‌گوی صد و چهارده تن نبود و گاهی مجبور بودیم –مانند اردوگاه پیش- بیش از یک ساعت از زمان بیرون‌باش خود را در نوبت توالت بمانیم، که این خود آسیب‌هایی به تن بچه‌ها می‌رساند.

سرانجام پس از درخواست‌های فراوان از فرماندهٔ اردوگاه و گذشت چند ماه، پذیرفتند تا چند توالت دیگر بسازند. چند ورق فلزی آوردند و چند توالت فلزی در کنار توالت‌های فلزی پیش ساختند. این توالت‌ها مشکل نوبت‌های یکی دو ساعته را برطرف کردند، ولی یک مشکل به‌جا ماند:

در بهار و تابستان گرم صحرای تکریت که آفتاب بر دیوار فلزی توالت‌ها می‌تابید، آن‌ها را چون تنوری داغ می‌کرد؛ در پاییز و زمستان نیز سردی فلز‌ها و باد سردی که از لابلای آن‌ها به درون حمام می‌آمد، استفاده از آن‌ها را سخت می‌کرد. اما از آن‌جا که نخستین بار در تاریخ اسارت بود که صف‌های توالت کوتاه می‌شد، به همین هم خرسند بودیم؛ زیرا از صدامیان انتظار رفتار‌های انسان ‌دوستانه نداشتیم.

آرزوهای دراز

سه توالت و ۳ حمام در غرب حیاط اردوگاه، ۳ توالت و ۳ حمام در شرق، و اتاقک‌های زندانبانان، سلمانی و آشپزخانه، در شمال حیاط ساخته شده بودند، که فاصلهٔ ۳ متری هریک از آن‌ها با دیوارهای حیاط، بخش بزرگی از مساحت حیاط اردوگاه را گرفته و آن را غیر قابل‌استفاده کرده بود.

از بخش باقی‌ماندهٔ حیاط برای قدم زدن استفاده می‌کردیم؛ اما در زمستان‌ها، نیمی از همین بخش نیز پُر از آب باران و غیر قابل‌استفاده می‌شد؛ حیات کوچک اردوگاه، کوچک‌تر می‌شد و طول مسافت قدم زدنمان به حدود بیست متر کاهش می‌یافت.

یکی از بزرگ‌ترین تفریح‌های آزاد آزادگان، راه رفتن در زمین خاکی حیاط اردوگاه در هنگام کم‌شدن تابش آفتاب بود. این کار برای آزادگان مانند قدم زدن در بهترین بوستان‌های شهرشان بود و اگر در‌‌ همان هنگام، بدون فشار روانی انجام می‌شد، می‌توانست بخشی از فشارهای روانی آن روز را به فراموشی بفرستد.

 از آن‌جا که تنها راه رهایی از آب‌گرفتگی، ایجاد یک سوراخ کوچک در پایین دیوار بود، این خواسته را با زندانبانان درمیان گذاشتیم؛ آنان گفتند: «باید از فرمانده اردوگاه اجازه بگیریم.» فرمانده که آمد، این خواسته را مطرح ‌کردیم اما کاری انجام نشد. پس از آن نیز هربار که فرمانده به اردوگاه می‌آمد، این خواسته را بیان می‌کردیم، اما مشکل هم‌چنان باقی می‌ماند. دست‌یافتن به این خواسته آن‌قدر به درازا کشید که برایمان یک «آرزوی دراز» شد. تا این‌که پس از گذشت چند زمستان و نزدیک به پایان اسارت این خواسته پذیرفته شد و پس از آن‌که آب از حیاط اردوگاه به بیرون برده شد، به آرزوی چندساله‌مان رسیدیم و توانستیم در زمستان نیز در طول حیاط قدم بزنیم.

روزهای نخست تکریت

روز‌ها و ماه‌های نخستین اردوگاه تکریت به سختی می‌گذشت. تا چند ماه نخست از ابتدایی‌ترین ابزارهای زندگی اردوگاهی محروم بودیم. شمار آزادگان اردوگاه صد و چهارده تن بود و هر از چند گاهی، یکی دو تن دیگر به ما افزوده می‌شد. هیچ‌کس از وجود ما در اردوگاه تکریت خبر نداشت و برای همین، زندانبانان و حتی خود فرمانده اردوگاه، از انجام هرگونه رفتار ددمنشانه و غیرانسانی با ما واهمه‏ای نداشتند.

 روز‌ها در گرمای ظهر تابستان ما را از آسایشگاه بیرون می‌بردند و وادارمان می‌کردند که در زیر آفتاب سوزان -که گاهی دمای آن بیش از ۵۰ درجه بود- راه برویم. هرگاه نیز کسی را زیر سایه می‌یافتند با ضربه‌های کابل او را به زیر آفتاب می‌بردند. حتی اگر یک جا می‌ایستادیم نیز وادارمان می‌کردند که راه برویم. روز‌ها کارمان شده بود راه رفتن در زیر آفتاب. با این وضعیت روزه گرفتن برایمان خیلی سخت بود. بچه‎‌ها از حاج‌آقا ابوترابی پرسیدند: «چه‌کار کنیم؟» ایشان هم گفت: «چون‌که اطمینان نداریم ۱۰ روز کامل در این‌جا می‌مانیم، تا ۳۰ روز نمی‌توانیم قصد ۱۰ روزه کنیم.»

 هنگامی که در زیر آفتاب بودیم، یکی از زندانبانان با فریاد گفت: «هیچ‌کس حق ندارد برای نشستن، غذا خوردن یا کارهای دیگر به آسایشگاه برود. باید فقط در حیاط راه بروید و با شنیدن نخستین صدای ضربهٔ کابل بر می‌له‌های آهنی، باید هر جا هستید بی‌تکان در جای خود بایستید، و با صدای دوم به سوی آسایشگاه‌ها بدوید و برای آمار به‌صف شوید.»

هنوز چند دقیقه‌ای از این حرف نگذشته بود که صدای خوردن کابل بر می‌له‌های آهنی راهرو‌ها بلند شد. در این هنگام، همگی بی‌تکان در زیر آفتاب ایستادند، اما چند تن که تکان کوچکی خورده بودند، در زیر کابل زندانبانان کبود شدند. با شنیدن صدای دوم، اگر کسی در نوبت توالت یا حتی در توالت بود، باید بدون کوچک‌ترین تأخیری خود را به صف آمار می‌رساند. ضربهٔ دوم کابل بر می‌له‌ها زده شد. همگی درحالی‌که از لابه‌لای کابل‌های سربازان می‌دویدند، خود را به روبه‌روی آسایشگاه‌هایشان رساندند و در صف آمار ایستادند. زندانبانان نیز چون گرگان گرسنه‌ای که به گله زده‌اند، به سوی آزادگان حمله‌ور شدند و آنان را زیر کابل و چوب گرفتند. در صف آمار نیز سه زندانبان با هم به جان آزاده‌ای افتادند که کمی تکان خورده بود. چند تن از بچه‌ها براثر گرما و ضعف و تشنگی بر زمین افتادند که آن‌ها را به زیر سایه بردیم.

وحشی‌گری‌های زندانبانان آرامش و امنیت را از ما گرفته بود و هر لحظه منتظر بودیم که در زیر کابل‌های آنان کبود یا خونین شویم. آزاردهنده‌تر از این‌ها فحش‌ها و ناسزاهایی بود که به ما می‌دادند.

بیابان‌های دور اردوگاه تکریت، شنزار و خشک و بی‌آب و علف بود. گرمای طاقت‌فرسای بیابانی، همه را از پا درآورده بود. سر و صورت آزادگان براثر تابش خورشید، سوخته بود. یک شیر آب در گوشهٔ حیاط اردوگاه، نزدیک به توالت‌ها بود، اما هیچ اسیری جرأت نمی‌کرد به آن نزدیک شود؛ زیرا یک زندانبان با کابل آن‌جا ایستاده بود.

زندانبانان آن‌قدر با کابل به می‌له‏‌ها زده بودند که هر لحظه منتظر شنیدن صدای می‌له‌ها بودیم تا مبادا به‌خاطر تکان خوردن یا دیر رسیدن به صف آمار زیر کابل آنان خونین شویم یا حتی جانمان را از دست بدهیم. این رفتار آنان چنان آشوبی در دل ما انداخته بود که حتی گاهی به‌تصور این‌که صدایی شنیده‌ایم ناگهان بی‌اختیار به‌سوی صف آمار می‌‏دویدیم. هر روز، شماری از بچه‌ها در هنگام دویدن به‌سوی صف آمار، براثر زمین خوردن زخمی می‌‏شدند. آنان چنان زندگی را بر ما سخت کرده بودند که تنها مرگ می‌توانست ما را از آن همه سختی برهاند. برخی از بچه‌ها که‌‌ همان روز‌ نخستِ ورود به اردوگاه زخمی شدند تا مدتی زخم‌های آن روز را بر تن داشتند:

محمداسماعیل

یکی از زخمی‌ها، نوجوان هفده‌ساله‌ای به‌نام «محمداسماعیل»، اهل «گوتوَند» شوش‌تر بود. زندانبانان چنان با دستهٔ کلنگ بر صورت او کوبیده بودند که چشم و بینی او کبود شده بود. خون‌مردگی تا یکی دو ماه صورت لاغر او را سیاه و ترسناک کرده بود و چشمانش چنان باد کرده بود که نمی‌توانست جایی را ببیند. پس از مدتی با مراقبت‌های بچه‌ها حال او خوب شد.

محمود رزمنده

محمود رزمنده، اهل آبادان، بسیار شوخ‌طبع و مهربان بود. از پشت سر چنان با دسته کلنگ بر سر او کوبیده بودند که از فرق سر تا بالای گردن او شکافته شده بود. او هم‌چنان بدون هیچ گونه بخیه و درمانی به زندگی خود ادامه می‌داد.

آغاز زندگی در تکریت

با همهٔ فشارهایی که زندانبانان به ما می‌آوردند، باید کاری می‌کردند که بتوانیم به زندگی خود هم ادامه دهیم. روز چهارم بود که یک دیگ و چراغ نفتی برای پختن غذا آوردند. سپس دو تن را برای آش‌پزی، یک تن را برای نظافت اردوگاه و دو تن را برای تحویل گرفتن نان و جیره‌ی‌ مواد غذایی آشپزخانه انتخاب کردند. صبح روز بعد دو تن از آزادگان که مسئول آوردن نان و جیره غذایی بودند به جلوی در اردوگاه رفتند و با چند گونی نان و دو کارتن گوشت یخ‌زده و مقداری گوجه، هویج، روغن و برنج به مقابل آشپزخانه بازگشتند. بدین ترتیب، اردوگاه نخستین گام خود را به‌سوی آغاز یک زندگی تازه در اسارت برداشت.

فرمان خبردار!

صبح روز ششم بود که فرماندهٔ اردوگاه، سروان جمال وارد اردوگاه شد. طبق مقررات ازپیش گفته، علی عبدالخانی -مسئول اردوگاه- باید با صدای بلند به همه خبردار می‌‏داد. اما علی در جایی نبود که سروان جمال را ببیند. باآن‌که او فرمان خبردار را نداد، بچه‌ها با دیدن افسر عراقی، خود خبردار ایستادند. هنگامی که خاموشی اردوگاه را فرا گرفت، علی دانست که افسر عراقی وارد شده است و با صدای بلند فریاد کشید: «خبردار!» اما کار از کار گذشته بود. سروان جمال مانند خرسی زخمی روی سکوی جلوی اتاق زندانبانان ایستاد و علی را خواست. او با سرعت نزد افسر رفت و در برابر او ایستاد. افسر چاق عراقی بی‌آن‌که چیزی بگوید، با دستان چاق و سنگین خود صورت علی را زیر رگبار سیلی گرفت. علی که هجده نوزده سال بیشتر نداشت، مانند درختی طوفان‌زده به این سو و آن سو می‌افتاد. افسر عراقی گفت: «این درس اول است. تو هنوز بچه هستی. این بار تو را می‌‏بخشم، اما اگر بار دیگر اشتباه کنی، درس دوم را به تو خواهم داد. حالا برو!»

از روز بعد، علی عبدالخانی در هنگام بیرون‌باش، مجبور بود کارهای شخصی خود (شستن لباس، رفتن به حمام و مانند این‌ها) را‌‌ رها کند و همواره جلوی در اردوگاه رفت و آمد کند تا اگر سروان جمال آمد، بتواند زود خبردار بدهد.

خط و نشان‌های فرمانده‌ اردوگاه

صبح روز هفتم، در حیاط اردوگاه بودیم که صدای «خبردار!» علی عبدالخانی در اردوگاه پیچید. همه به‌حالت «خبردار» سرجای خود ایستادند. سروان جمال وارد اردوگاه شد و به‌سوی اتاق زندانبانان رفت و روی سکوی جلوی آن ایستاد. سپس علی را فرا خواند. پس از آن‌که علی به نزد او رفت به او گفت: «به همه بگو بیایند و جلوی من جمع شوند.» پس از آن‌که همه جلوی اتاق زندانبانان به صف ایستادیم، سروان جمال با لحنی تهدیدآمیز گفت:

 «این اردوگاه ازلحاظ رعایت مسائل ایمنی هیچ چیزی کم ندارد. ازنظر سیستم امنیتی، هیچ اردوگاهی را نمی‌شود با این‌جا مقایسه کرد. فکر نکنید فقط همین دیوار کوتاه دور شما کشیده شده است و بس! پشت این دیوار سیم‏خاردارهای متصل به برق و می‌ن‏ ضدنفر کار گذاشته شده و پس از این‌ها هم سگ‌های تربیت شده شب و روز نگهبانی می‌دهند.»

 سرسختی شگفت‌آور

یک روز هنگامی که زندانبانان ما را با ضربه‌های کابل به درون آسایشگاه‌ها می‌فرستادند، یکی از آنان چیزی گفت که یکی از بچه‌های آسایشگاه ۳ نتوانست حرف او را بی‌پاسخ بگذارد. زندانبان اردوگاه نیز که انتظار نداشت کسی حرف روی حرفش بزند با چند لگد و سیلی او را به‌سوی آسایشگاه هل داد. او نیز که نباید کاری می‌کرد، تنها نگاهی خشمناک به زندانبان انداخت و به درون آسایشگاه رفت.

 چیزی نگذشت که سروان جمال فرماندهٔ اردوگاه به اردوگاه آمد و آن آزاده‌ را به حیاط آوردند. او را در جلوی چشمان همه گذاشتند و سروان عراقی با دستان چاق و سنگین خود شروع به زدن سیلی به صورت او کرد؛ یک، دو، سه، چهار، پنج... و همین‌طور ادامه داد. سروان عراقی که می‌خواست او را با سیلی بر زمین بیندازد، انتظار داشت آزاده‌ی ایرانی حتی اگر تاب ایستادن دربرابر ضربه‌های سیلی را هم دارد، خود را بر زمین بیندازد یا دست کم قامت خود را خم کند؛ اما او آرزوی این کار را به دل سروان جمال گذاشت؛ چنان‌که گویی سروان عراقی دستان خود را بر تنهٔ درختی تنومند می‌کوبد. سروان نیز که دید در جلوی یک اسیر کم ‌آورده، هم ضربه‌ها را تند‌تر و هم شمار آن‌ها را بیشتر کرد؛ اما هر چه می‌کوبید نه می‌توانست او را از جایش تکان دهد و نه می‌توانست او را بر زمین اندازد. آن روز آن‌قدر با دستان سنگین خود بر چهرهٔ او کوبید که ترسیدیم استخوان‌های صورتش بشکند یا مغز او ایرادی بردارد.

نمی‌دانم امروز آن آزاده‌ چه آسیب‌هایی از آن روز را برای یادگاری در تن خود نگه داشته، ولی می‌دانم آن روز سروان عراقی نتوانست قدرت خود را بر سر یک آزاده‌ی دست‌بسته به‌نمایش بگذارد. سروان عراقی می‌خواست با این کار، قدرت خود را به رخ آزادگان ایرانی بکشد، اما نمی‌فهمید که کار او را مانند کار نگهبانی می‌دانیم که از پشت می‌له‌های قفس بر تن شیری تازیانه می‌زند؛ زیرا همگی می‌دانستیم که اگر آزاده‌ی ایرانی در دفاع از خود آزاد باشد، می‌تواند استخوان‌های تن او را خرد ‌کند.

هنگامی که زندانبانان شکسته شدن فرماندهٔ خود را دربرابر چشمان آزادگان دیدند، آن آزاده‌ را دوره کردند، دندان‌ها را از خشم و نفرت به‌هم فشردند و با کابل‌های کلفت‏ برق به جان او افتادند تا از این سرافکندگی بیرون آیند.

ایستادگی دربرابر دشمنان از آزادگان ایرانی کاری دور از انتظار و کم‌یاب نبود؛ اما شگفت‌آور این بود که آن آزاده‌، فردی غیرنظامی بود که ایرانیان را دشمن، و صدامیان را دوست پنداشته و به آنان پناهنده شده بود. آری! او اکنون که بدکرداری آنان را به‌چشم دیده و به چیستی آنان پی برده بود، همچون کسانی که داوطلبانه به جبهه رفته و به زور اسیر شده بودند، با دشمنان سرسختی می‌کرد و نمی‌خواست آنان را دل‌خوش کند.

نخستین پیام حاج‌آقا ابوترابی

زندانبانان و فرماندهٔ اردوگاه تکریت دید بسیار نادرست و بدی دربارهٔ ما و بد‌تر از آن را دربارهٔ حاج‌آقا ابوترابی داشتند. شاید ما و ایشان را به آن‌ها به‌عنوان شماری اسیر نافرمان و شورشگر شناسانده بودند که در هر جا که باشند، همبندان خود را به شورش و درگیری با زندانبانان تشویق می‌کنند. برای همین، یا شاید به‌علت کینه‌ای که صدامیان از روحانیان داشتند، وی را به‌صورت سفارشی و ویژه می‌زدند. این درحالی بود که ایشان در هر اردوگاهی که بود آزادگان آن‌جا را به بردباری و پی‌روی از قوانین بی‌ضرر اردوگاه فرا می‌خواند.

یکی دو هفته از آمدن ما به آن‌جا نگذشته بود که نخستین پیام حاج‌آقا به‌صورت پنهانی برای آزادگان آسایشگاه ۱و ۳ خوانده شد. (ایشان خود، در آسایشگاه ۲ بودند.) ایشان در این پیام «ما را به بردباری دعوت کردند از ما خواستند تا به قوانین اردوگاه احترام بگذاریم و به هم‌دیگر مهربانی کنیم تا إن‌شاءالله اردوگاه حالت عادی به خود بگیرد.»

آسایش روانی در کنار حاج‌آقا ابوترابی

در اردوگاه تکریت با آن‌که زندانبانان فشار فراوانی بر ما می‌آوردند، در کنار حاج‌آقا ابوترابی احساس خوبی داشتیم. ویژگی‌های فردی ایشان، از وی شخصیتی ساخته بود که همه -حتی کسانی که میانهٔ خوبی با دین و انقلاب نداشتند- رهبری او را پذیرفته بودند. آنان دریافته بودند که ایشان به‌جز دوری کردن از خواسته‌های درونی خود، دانش و تجربه‌ای به‌دست آورده که حکم «حرف آخر» را دارد؛ حرف آخری که حق را از باطل جدا می‌کند و پی‌روی از آن می‌تواند راهی برای برون‌رفت از چالش‌ها و پیچیدگی‌های اسارت باشد.

سخن گفتنش آرام و بود و بی‌اندیشه کردن پرسشی را پاسخ نمی‌داد و گاهی برای دادن پاسخی چندین دقیقه خاموش می‌ماند و سپس پاسخ می‌گفت. رفتار‌ها و حتی تکان پلک‌های چشمش، در آن همه ناآرامی و دل‌نگرانی، آرامش درونی او را به هم‌سخنش هدیه می‌کرد.

آموزه‌های بی‌همتا

روزهای نخست که ما را به اردوگاه تکریت برده بودند، می‌پنداشتیم صدامیان برای این‌که ما را تنبیه کنند، می‌خواهند چند ماهی ما را در وضعیتی سخت‌تر از وضعیت اردوگاه‌هایمان نگهداری کنند و سپس دوباره همگی ما را به همان‌جا بازگردانند؛ زیرا آنان پیش از این چنین کاری را دربارهٔ چند تن از فعالان اردوگاه‌ها انجام داده بودند. برای همین، بچه‎‌ها تلاش می‌کردند در این چند ماه راه‌نمایی‌هایی برای گذراندن درست زندگی در اسارت از حاج‌آقا بگیرند و همچون شاگردانی که نزد استاد درس پس می‌دهند، شیوه‌های رفتار و کارهای گذشتهٔ خود را برای ایشان بازگو می‌کردیم تا درستی یا نادرستی آن را به ما بگوید.

آن‌چه در این دورهٔ کوتاه دانستیم این بود که شیوه‌های رفتاری و گذران زندگی بیشتر ما با آموزه‌های ایشان همانند نبوده است. در جایی که فشارهای دشمن، نیاز‌های روحی و جسمی، گوناگونی قومیت‌ها، فرهنگ‌ها و حتی مذهب‌ها، هر یک، آزادگان را به رفتاری وامی‌داشت، و نگاه‌های آنان را ناهمانند کرده بود، نگاه‌های جویای حقیقت تنها به کسی بود که همگان گفتار و کردار او را پذیرفته و پسندیده می‌دانستند. برای همین، بچه‎‌ها نزد ایشان می‌رفتند و شب‌ها گروه گروه دورهم می‌نشستند و گفته‌های ایشان را برای یک‌دیگر بازگو می‌کردند. همه نیازمند و تشنهٔ گفته‌های وی بودند و کسان بسیاری بودند که آموزه‌های بنیادین را از میان گفته‌های ایشان جدا کرده، آن‌ها را می‌نوشتند یا ازبر می‌کردند تا اگر به اردوگاه‌های پیشین خود بازگشتند، آزادگان آن‌جا را از این یافته‌ها آگاه کنند.

این تشنگیِ آموختن، موجب شده بود که ایشان در روزهای نخست، در گرمای تابستان، همهٔ وقت بیرون و درون آسایشگاه خود را با پرسشگران بگذراند؛ هیچ‌گاه نبود که او حتی چند قدم را به‌تنهایی در حیاط راه برود، هرچند به‌خاطر قوانین اردوگاه تنها دو تن می‌توانستند با ایشان راه بروند یا بنشینند. این‌ها همه در حالی بود که زندانبانان نیز پیوسته او و نشست و برخاست‌هایش را زیر نگاه داشتند.

زدن حاج‌آقا ابوترابی و برگزیدگان

زندانبانان پس از چندی که رفت و آمد‌ها و رفتارهای آزادگان را زیر نگاه گرفته بودند، یک روز هنگامی که در آسایشگاه بودیم به تک‌تک آسایشگاه‌ها آمدند و از هر آسایشگاه نام شش هفت تن را خواندند و گفتند: «آماده باشید!» در آسایشگاه‌های ۱ و ۳ را باز ‌کردند و آنان را از آسایشگاه‌ها بیرون بردند. سپس نوبت به آسایشگاه ۲ رسید؛ حاج‌آقا ابوترابی و چند تن دیگر را نیز از آن‌جا بیرون بردند. برخی از این پانزده بیست تن، کسانی بودند که در این مدت یا با حاج‌آقا نشست و برخاست کرده بودند یا دیگران با آن‌ها نشست و برخاست کرده بودند و زندانبانان پنداشته بودند که اینان از کسانی هستند که کارهای بچه‌ها را سروسامان می‌دهند. گناه برخی دیگر نیز غیر از این بود: پس از آن‌که تلویزیونی در آسایشگاه‌مان گذاشتند، یکی از بچه‌های آسایشگاه ما را برای این بردند که گفته بود: «اگر نخواهیم تلویزیون نگاه کنیم کی رو باید ببینیم» و از شانس بد او، در‌‌ همان هنگام نیز زندانبان در پشت پنجره صدای او را شنیده بود. گناه یکی دیگر از بچه‌ها (علی بخشی‌زاده) نیز این بود که چندین بار او را در حال خواندن نماز شب دیده بودند.

فرماندهٔ اردوگاه که سروانی چاق و بی‌رحم بود وارد حیاط اردوگاه شد. آنان را وسط حیاط بردند و شروع به زدن کردند. شنیدن صدایی که از برخورد کابل با تن بچه‌ها پدید می‌آمد و صدای ناله و فریاد بچه‎‌ها توی دلمان را پاره‌پاره می‌کرد. آن‌چه این آزردگی را بیشتر می‌کرد، دیدن آن پیرمرد (حاج‌آقا) در زیر کابل‌های صدامیان سنگدل بود.

پس از این کارِ زندانبانان، بچه‌ها تا مدتی نشست و برخاست‌هایشان با آقای ابوترابی را بسیار کم کردند و پس از آن‌که فشار‌ها کمی کاهش یافت دوباره به‌سوی او رفتند. این ارتباط‌ها تنها از سوی بچه‌های حزب‌اللهی نبود؛ همهٔ آزادگان از شیعه گرفته تا سنی، و سپاهی، بسیجی، ارتشی و آزادگان غیرنظامی، همگی برای برطرف کردن نیازهای روحی و دریافت پاسخ برای پرسش‌هایشان، با ایشان دیدار می‌کردند.

اندکی تغییر

چند هفته گذشت و وضعیت اردوگاه هم‌چنان سخت سپری می‌شد. زندانبانان با دید بدی که از ما برایشان ایجاد کرده بودند انتظار رفتارهای نابهنجاری از ما داشتند؛ ولی آن‌چه موجب شگفتی آن‌ها شده بود، بردبار‌ی همراه با ادب ما دربرابر آن همه فشار و شکنجه بود. آنان با آن‌که دریافته بودند که ما آزادگان شورشگر و بدرفتاری نیستیم، حاضر نبودند کابل‌ها را کنار بگذارند و به بدرفتاری خود پایان دهند؛ اما رفته‌رفته تغییری در رفتار آن‌ها دیدیم: اکنون دیگر بدون بهانه کسی را آزار نمی‌دادند. برای همین همواره درپی بهانه‌ای برای آزار و شکنجهٔ ما می‌گشتند.

از آن‌جا که صدای کوبیدن کابل بر ستون‌های آهنی سایه‌بان‌های جلوی آسایشگاه‌ها همیشه کوبیدن کابل بر تنها را به‌دنبال داشت، شنیدن این صدا احساس ناخوش‌آیندی همراه با درد و اضطراب درون بچه‌ها ایجاد می‌کرد. یکی از تغییرهای ایجاد شده در رفتار آن‌ها این بود که برای اعلان زمان آمار به‌جای کوبیدن کابل بر ستون‌ها، از سوت استفاده کردند. این تغییر رفتار آنان کمی از ناآرامی روانی بچه‌ها می‌کاست.

 زندانبانان اردوگاه تکریت

 

کاظم:

 بیست و هفت ساله، شیعه و اهل کاظمین بود. او تا نزدیک به یک سال پس از تشکیل اردوگاه با سنگ‌دلی تمام بچه‌ها را می‌زد. کابلی که او به دست می‌گرفت کابلی ویژه بود؛ یک سر آن چنان به قیر آغشته بود که مانند سر گرز گرد شده بود و اگر به تن هر کس می‌‏خورد، پوست و گوشت آن را پاره می‌کرد. او در روزهای آغازین تشکیل اردوگاه صد‌ها ضربه به سر و تن آزادگان وارد کرد. بچه‌ها چنان از بدرفتاری‌های او آزرده بودند که هنگامی که او برای مرخصی از اردوگاه می‌رفت، احساس شادی و رهایی می‌کردند.

کاظم برای آن‌که بتواند بر اردوگاه مسلط باشد، با دقت و زیرکی، رفتار‌ها، ارتباط‌ها و رفت و آمد آزادگان را زیر نگاه می‌گرفت. او که رفته‌رفته زبان فارسی را به‌خوبی یاد گرفته بود، همواره تلاش می‌کرد تا میان ما جدایی بیندازد.

پدر کاظم، از روحانیان نجف اشرف بود و از آن‌جا که آقای ابوترابی پیش از انقلاب مدتی در حوزهٔ نجف درس خوانده بود، ایشان را می‌شناخت. هنگامی که کاظم از آقای ابوترابی برای پدرش می‌گوید، پدرش ایشان را می‌شناسد و به کاظم سفارش می‌کند که با او خوش‌رفتاری کند. نخستین بار پدر کاظم انگشتری به او داد تا آن را به حاج‌آقا بدهد. حتی گاهی مقداری پول هم به کاظم می‌داد تا چیزهای مورد نیاز ایشان را برایش به اردوگاه ببرد. اما هیچ یک از این‌ها موجب تغییر رفتار کاظم با حاج‌آقا نشد. درست یکی دو روز پس از آن‌که کاظم انگش‌تر پدرش را به حاج‌آقا داد، او را به میان حیاط برد و با سنگ‌دلی فراوان آن پیرمرد کتک زد و این بدرفتاری او هم‌چنان ادامه داشت.

 یکی از عادت‌های کاظم این بود که در هنگام خشم گوشهٔ سبیل‌هایش را می‌جوید. رفتار کاظم با این پیرمرد مهربان -که حتی دشمنان هم در اردوگاه‌های گوناگون به مهربانی و خوش‌کرداری او اعتراف کرده بودند- چنان سنگ‌دلانه بود که به گفتهٔ برخی از آزادگان (ازجمله علی‌اکبر رفیعی، اهل تهران؛ به نقل از حسن محمدی، اهل شیراز) هنگامی که نام حاج‌آقا نزد او برده می‌شد، از شدت کینه گوشهٔ سبیل‌هایش را می‌جوید و با خشم می‌گفت: «دیگه اسم این مرد رو پیش من نیارید!»

 روز‌ها و هفته‌ها گذشت و با آن‌که کاظم در چند نوبت هدایایی را از پدرش برای حاج‌آقا آورده بود، اما نه توصیه‌ها و نه دادن هدیه‌های پدر، در رفتار او با حاج‌آقا تغییر آشکاری پدید نیاورد. بااین‌حال، رفته‌رفته رفتار پر از مهر حاج‌آقا که آهن را نیز چون موم نرم می‌کرد، دل سنگ او را نرم کرد و کم‌کم کابل خود را کنار گذاشت. با گذشت زمان، او چنان به حاج‌آقا نزدیک شد که حتی مشکلات شخصی و خانوادگی خود را با ایشان درمیان می‌گذاشت و از او چاره جویی می‌کرد.

زندانبانان دیگر نیز –البته پیش از کاظم- با تأثیر گرفتن از رفتار حاج‌آقا و بچه‌ها، کم‌کم کابل‌ها را کنار گذاشتند و تنها درصورتی‌که قانون‌های اردوگاه نادیده گرفته می‌شد با بچه‌ها بدرفتاری می‌کردند؛ بچه‌ها نیز بسیار مواظب بودند تا قانونی نقض نشود.

حسین:

 او بیست‌ و چهار ساله، شیعه و اهل کربلا بود. حسین اگر چه مانند زندانبانان دیگر، آزادگان را کتک می‌‏زد، اما به سنگ‌دلی کاظم نبود و نرمش بیشتری از خود نشان می‌داد. ما نیز این مقدار بدرفتاری را از او پذیرفته و علت آن را اجرای فرمان رده‌های بالا‌تر می‌دانستیم. او نخستین کسی بود که کابل را کنار گذاشت و رفتارش را با ما خوب کرد.

احمد:

 سی و پنج ساله و اهل بغداد. اگرچه با خشونت بچه‌ها را می‌زد، اما اهل شوخی هم بود و در ساختن آشپزخانه و حمام‌های فلزی نیز به بچه‌ها کمک کرد. او یک سال و نیم در اردوگاه تکریت بود و سپس از آن‌جا به جایی دیگر برده شد.

استفاده از وقت

از آن‌جا که اردوگاه تکریت اردوگاهی تازه‌تاسیس بود، تا پیش از بازدید هیأت صلیب سرخ از آن، هیچ کتابی در آن پیدا نمی‌شد تا بتوانیم روزگارمان را با آن بگذرانیم. ازهمین‌رو، به فکر چاره‌ای برای استفاده از وقت خود بدون نیاز به کتاب افتادم. آقای «نجات‌علی عظیمی» اهل استان چهارمحال و بختیاری آشنا به مسائل شرعی بود؛ نزد او رفتم و با او قرار گذاشتم که ساعتی از روز خود را به من و عبدالصاحب بدهد تا احکام از او فرا بگیریم. سپس از «رحیم فتحی»، اهل تبریز، خواستم تا زبان ترکی را به من بیاموزد.

البته پس از چند ماه نیز که هیأت صلیب سرخ آمد، شمار کتاب‌هایی که به درخواست ما در دیدارهای بعد برایمان آوردند چنان کم بود که برای خواندن آن‌ها باید نوبت می‌گرفتیم.

پس از آن‌که صلیب سرخ کتاب‌های آموزشی را به اردوگاه آورد نیز، با استفاده از وقتی که در صف توالت می‌گذراندم توانستم یک کتاب گرامر را بیاموزم و شمار فراوانی واژهٔ انگلیسی را ازبر کنم.

نخستین تلویزیون در تکریت

 صدامیان پس از آن همه سنگ‌دلی و آزاردهی آزادگان، خواستند نشان بدهند که به فکر آسایش و تفریح ما هم هستند!!! چندی از آمدن ما به تکریت نگذشته بود که یک دستگاه تلویزیون برای آسایشگاه ما (آسایشگاه ۱) آوردند؛ تلویزیونی که شبکه‌های ایران را نمی‌گرفت. (آن هنگام تلویزیون ایران تنها دو شبکه داشت.) قانونی هم که همراه با آن گذاشتند این بود که «هیچ کس حق ندارد بدون اجازهٔ ما تلویزیون را خاموش کند یا صدای آن را کم کند.» بچه‎‌ها گذشته از آن‌که میانه‌ای با رقص و آواز تلویزیون عراق نداشتند و چرت و پرت‌های بخش فارسی آن، آن‌ها را آزرده می‌کرد، نیاز به آرامش هم داشتند و صدای آهنگ و آواز، آن‌ها را آزرده می‌کرد. این مشکل، بچه‌ها را به جست‌وجو برای چاره واداشت.

یک روز جمعه، هنگامی که بچه‌ها به حیاط رفته بودند تا مسئولان نظافت، آسایشگاه را تمیز کنند، عبدالصاحب (بخردی) و جلال (ربانی) در آسایشگاه ماندند تا آسایشگاه را تمیز کنند. آن‌ها پس از شستن زمین آسایشگاه مقداری پودر رخت‌شویی در آب رختند و با یک اسفنج به جان تلویزیون افتادند و چنان آن را با آب و کف تمیز کردند که دیگر روشن نشد. زندانبانان پس از آنکه دیدند تلویزیون را روشن نمی‌کنیم علت را پرسیدند؛ بچه‌ها گفتند: «تلویزیون خراب شده» ولی نگفتند که چه‌طور خراب شده. آنان به سادگی از کنار این رخداد نگذشتند، اما هرچه اصرار کردند که «شما تلویزیون را به‌عمد خراب کرده‌اید» کسی زیر بار نرفت. هنگامی که دیدند اصرارشان فایده‌ای ندارد، آن را برای تعمیر به بیرون بردند؛ اما از آن‌جا که دانسته بودند بچه‌های این آسایشگاه با تلویزیون کنار نمی‌آیند، دیگر آن را برنگرداندند.

پس از چند ماه تلویزیون دیگری برای آسایشگاه ۳ آوردند. اما این بار دیگر نه آن را خراب کردند و نه با آن مخالفتی شد؛ زیرا ممکن بود این کار بهانه‌ای برای آزار دادن بچه‌ها به دست آنان بدهد.

نخستین بازدید هیأت صلیب سرخ

دو سه ماه از تشکیل اردوگاه تکریت ‌گذشته بود و آزار‌ها و شکنجه‌های زندانبانان هنوز ادامه داشت که هیأت صلیب سرخ برای بازدید به اردوگاه آمد. تا پیش از این، آنان از وجود ما در آن اردوگاه آگاهی نداشتند و پس از آن‌که آزادگان اردوگاه‌های پیشین ما به آنان گزارش داده بودند که شماری از آزادگان را از آن‌جا به جایی نامعلوم برده‌اند، آن‌قدر پی‌گیری کردند که به آن‌جا راه یافتند.

صدامیان به آنان گفته بودند: «اینان را برای این از اردوگاه‌هایشان جدا کرده‌ایم که در آن‌جا دست به شورش زده‌اند.»

 آنان پس از سه ماه، برگ‌های ویژهٔ نامه‌ با خود نیاورده بودند تا برای خانواده‌هایمان نامه بفرستیم، ولی یک برگ کاغذ ویژه به ما دادند تا خانواده‌هایمان را از زنده بودن خود آگاه کنیم. سخن‌گوی هیأت گفت:

 «شما را با نام آزادگان شورشی به این‌جا آورده‌اند، ما از آن‌ها می‌خواهیم تا از فشار آوردن بر شما بکاهند و وضعیت اردوگاه را به وضعی عادی بازگردانند. آنان از پیشینهٔ شما در اردوگاه‌هایتان خوشنود نیستند و شما نیز نباید با آن‌ها برخوردی بکنید.»

بچه‌ها به نمایندگان صلیب گفتند: ««شورشی بودن» فقط یک اتهام بی‌پایه است؛ زیرا بسیاری از آزادگان این‌جا در اردوگاه‌های خود تابع نظم و قانون بوده‌اند.» آنان نیز در پاسخ گفتند: «پس باید این ادعا را در رفتارتان به آن‌ها ثابت کنید.»

 از آن‌جا که در اردوگاه‌های پیش، شکایت‌های ما از زندانبانان به هیأت صلیب سرخ موجب تغییر رفتار زندانبانان نشده بود، و ممکن بود شکایت ما در این اردوگاه موجب بیشتر شدن سخت‌گیری‌های زندانبانان شود، حاج‌آقا به بچه‌ها گفت: «این بار کسی شکایت زندانبانان را به صلیب سرخ نکند.»

آن‌ها در این دیدار چند مصحف قرآن کریم، چند کتاب و چند توپ برای ما با خود آوردند. از آن‌جا که این شمار برای صد و چهل پنجاه تن کافی نبود، بچه‌ها درخواست کردند که بارهای بعد شمار بیشتری برایمان بیاورند.

کاهش مسئولیت‌ها در تکریت

بیشتر آزادگان اردوگاه تکریت، بزرگان، دست‌اندکاران، برنامه‌ریزان و راهبران اردوگاه‌های گوناگون بودند؛ بااین‌حال، در این اردوگاه بیشترِ بار مسئولیت‌ها بر دوش حاج‌آقا و مسئولان آسایشگاه‌ها بود. بیشترِ آزادگان این اردوگاه‌ که هر یک در اردوگاه‌های خود مسئولیتی به‌عهده داشتند، و به‌علت نداشتن وقت کافی نتوانسته بودند مانند آزادگان دیگر به فراگیری دانش بپردازند، با پایان یافتن مسئولیت‌هایشان در این اردوگاه، توانستند درس خواندن را آغاز کنند. کسانی چون «سیدکمال موسوی» و دوستانش که نخستین بار بود فرصت درس خواندن برایشان پیش آمده بود، از این بابت بسیار خوش‌حال بودند.

 البته به‌علت نبود کتاب به‌اندازهٔ کافی، کار آموزش به‌خوبی پیش نمی‌رفت؛ برای همین، بارهای بعد که هیأت صلیب سرخ کتاب‌های بیشتری آورد، درس خواندن رونق بیشتری گرفت.

 من نیز در میان آزادگان آن‌جا مسئولیت و جایگاه برجسته و تأثیرگذاری نداشتم. این وضعیت دو خوبی برای من داشت: یکی این‌که با بودن آنان، من و مانندهای من ذهن زندانبانان آن اردوگاه را درگیر خود نمی‌کردیم، و چون مهرهٔ سربازی بودیم که در کنار مهره‌های شاه و وزیر، اهمیت چندانی نداشتیم؛ برای همین، آن‌جا دیگر از زیر نگاه زندانبانان در آمدم. دیگر آن‌که، این وضعیت فرصتی در اختیار من می‌گذاشت تا بهتر و با خیالی آسوده‌تر بتوانم به آموختن دانش (زبان انگلیسی و یادگیری کتاب‌های درسی دبیرستان که صلیب سرخ به اردوگاه می‌آورد) بپردازم.

در شش ماه پایانی خود در بلوک ۱ اردوگاه رمادی ۲، آموختن و آموزش دادن زبان عربی و انگلیسی را تعطیل کرده و صبح تا شب به انجام کاری قرآنی پرداخته بودم؛ در اردوگاه تکریت هم پس از آمدن قرآن به اردوگاه، شش ماه دیگر نیز‌‌ همان کار را دنبال کردم، برای همین نزدیک به یک سال نتوانستم زبانی را بیاموزم. پس از نزدیک به یک سال ایست در فراگیری زبان‌های انگلیسی و عربی، با شوق و احساس توانمندی فراوانی -که از نیاز به یادگیری سرچشمه می‌گرفت- دوباره خواندن درس را آغاز کردم؛ به‌گونه‌ای که پس از مدت کمی سه کتاب آموزشی شمارهٔ یک، دو و سهٔ «The Present Day English» را در زمانی بسیار کوتاه به‌پایان رساندم.

رونق گرفتن اردوگاه

راه‌اندازی آشپزخانه

با ساخته شدن اتاقی دوازده متری برای پخت غذا در اردوگاه، بچه‌هایی مانند رجب کشاورز (از کردکوی شمال)، مسعود هزاوه‌ای (از اصفهان) و حاج اصغر تهرانی (از اصفهان) که آشپزی می‌دانستند، آشپزخانهٔ اردوگاه را به‌راه انداختند. آنان که روزی سه نوبت در اتاقی کوچک و گرم چون تنور، برای بچه‌ها غذا آماده می‌کردند، از هیچ تلاشی برای خدمت به بچه‌ها دریغ نمی‌کردند و همهٔ توان خود را می‌گذاشتند تا با کمترین مواد لازم برای آشپزی غذایی پاک و خوش‌مزه برای همبندان خود بپزند. در اردوگاه تکریت –با همهٔ سختی‌هایی که کشیدیم- به این خوشی دست یافتیم که از غذاهایی که افراد بی‌تعهد و بی‌علاقه به هم‌میهنان خود، در اردوگاه رمادی ۲ برایمان می‌پختند، رهایی یابیم؛ کسانی که بیشتر آنان نه اهل نماز خواندن و رعایت پاکی و ناپاکی بودند، و نه برای رعایت بهداشت و خوش‌مزه شدن غذا تلاش می‌کردند.

آغاز بازی در اردوگاه

هیأت صلیب سرخ در نخستین بازدید خود از اردوگاه یکی دو تا توپ فوتبال با خود آورد. آمدن توپ به اردوگاه و دادن اجازهٔ بازی به بچه‌ها، به کاهش فشار‌ها از روی بچه‌ها کمک کرد. مسئولان ورزش آسایشگاه‌ها بچه‌ها را در دسته‌های ۱، ۲ و ۳ چیدند و بازی‌ها آغاز شد.

 «حسین شکرنیکچه، اکبر کریمی، علی‏اکبر رفیعی، امیر تروند، شهاب رضایی، ناصر خِدِرنژاد و ناصر نجفی» از کسانی بودند که هرگاه فوتبال بازی می‌کردند بچه‌ها به تماشای بازی آنان می‌نشستند و از آن لذت می‌بردند. اینان در بازی والیبال هم دستی داشتند، ولی «اسماعیل نیکی، کریم شاهی و حسین اسلامی» در بازی والیبال سرآمد‌تر از همه بودند.

در بازی پینگ پنگ نیز حاج‌آقا ابوترابی و شیخ جلال جابریان یکه‌تاز اردوگاه بودند و فقط فرماندهٔ بی‌رحم اردوگاه –سروان جمال- می‌توانست دربرابر آن‌ها بازی کند.

پس از پنج ماه، هیأت صلیب سرخ دوباره به اردوگاه ما آمد و شماری نامه، یک تور و سه توپ والیبال، دو توپ بسکتبال، دو تور و شماری توپ و یک میز پینگ‌پنگ آورد.

 

مشکلات بازی در اردوگاه

حیاط اردوگاه جایی ویژهٔ بازی نداشت؛ برای همین بچه‌ها مجبور بودند در بخشی که می‌شد در آن راه بروند، نخست فوتبال بازی کنند و پس از پایان بازی در‌‌ همان جا راه بروند. پس از چند بار رفت‌وآمد هیأت صلیب سرخ، بچه‌ها از آن‌ها خواستند تا در نوبت بعد توپ و تور والیبال برایمان بیاورد، که این خواسته نیز برآورده شد. اما مشکل این‌جا بود که در این اردوگاه حتی جایی برای بازی فوتبال نبود تا چه رسد جایی برای والیبال؛ برای همین قرار شد که نیمی از زمان بازی را –که در هنگام آن، باید قدم زدن را تعطیل می‌کردیم- به فوتبال بدهیم و نیم دیگر را به والیبال. توپ بسکتبال هم برایمان آوردند، ولی کوچک بودن حیاط اردوگاه دیگر اجازهٔ این بازی را نمی‌داد. از سویی، چون‌که باید پیش از ساعت هفت عصر به آسایشگاه‌ها می‌آمدیم، مجبور بودیم در گرمای تابستان عراق، پیش از خنک شدن هوا در زیر آفتاب سوزان بازی کنیم. بچه‌ها تنپوشی که ویژهٔ بازی باشد نداشتند؛ پس از بازی در گرمای فراوان، تنپوش‌ها و تنمان از عرق خیس می‌شد. در فرصت باقی‌مانده تا آمار، بچه‌ها دوش می‌گرفتند و تنپوش دیگری به تن می‌کردند؛ اما گاهی درپی رفتنِ برق، آب اردوگاه نیز قطع می‌شد و مجبور بودیم با‌‌ همان تنپوش و تن خیس به آسایشگاه برویم. با این همه، باز هم بچه‌ها این فرصت را غنیمت می‌شمردند و برای بازی نوبت‌ می‌گرفتند.

مشکل دیگری که داشتیم این بود که باید چنان با احتیاط زیر توپ می‌زدیم که از روی دیوار سه‌متری اردوگاه به بیرون نرود؛ زیرا دراین‌صورت تا برگشتن توپ باید بازی تعطیل می‌شد.

پس از بازی نیز، از ساعت شش و نیم تا هفت عصر (یعنی نیم ساعت مانده به آمار و درون‌باش شب که زمین حیاط برای راه رفتن خالی می‌شد) بچه‌ها می‌توانستند نیم ساعت در هوای بی‌آفتاب راه بروند.

ورزش رزمی در تکریت

ورزش رزمی در همهٔ اردوگاه‌های عراق و در این اردوگاه ممنوع بود؛ اما این ممنوعیت موجب ورزش نکردن دوست‌داران ورزش‌های رزمی نمی‌شد؛ به‌گونه‌ای که در اردوگاه‌های موصل بسیاری از آزادگان ورزش کنکفو را به‌صورت پنهانی از استادانی مانند «استاد وِرسیده» و دیگران فرا می‌گرفتند. در این اردوگاه نیز مانند جاهای دیگر، کسانی که ورزش را دوست داشتند باید با گذاشتن نگهبان به آن می‌پرداختند. در هنگامی که بچه‌ها برای خوردن صبحانه به حیاط اردوگاه می‌رفتند یکی از دوستان نگهبانی می‌داد و سجاد (همایون) امینی به من و دو تن دیگر («حسین شکرنیکچه» از تهران و «محمدرضا مهدیه» از اصفهان) کنکفو می‌آموخت و هنگامی که زندانبانان به سوی آسایشگاه می‌آمدند بی‌درنگ کار را پایان می‌دادیم؛ سپس یکی پتو‌ها را پهن می‌کرد، یکی در توالت آسایشگاه پنهان می‌شد، یکی جارویی به دست می‌گرفت و وانمود می‌کرد که در حال تمیز کردن آسایشگاه است، یکی شروع به شستن ظرف می‌کرد و هرکس نمایش ازپیش مشخص شدهٔ خود را بازی می‌کرد. زندانبان می‌آمد و می‌دید همه چیز جریان عادی خود را دارد و پس از رفتن او دوباره کار را ادامه می‌دادیم.

روزنامه

پس از گذشت مدتی، خوش‌بختانه پای دو روزنامهٔ عربی «الثوره» و «الجمهوریه» و روزنامهٔ انگلیسی «بغداد آبزِروِر» (Baghdad Observer) به اردوگاه باز شد. بچه‌ها از روزنامهٔ انگلیسی برای آموختن زبان انگلیسی بهره می‌بردند و از میان دروغ‌های روزنامه‌های عربی رویدادهای راست را بیرون می‌کشیدند. یکی از بچه‌های سپاه همدان به نام «هادی صدیق» هم از روی روزنامهٔ بغداد آبزرور به من انگلیسی یاد می‌داد.

جمشید سرمستانی
متولد 1346، دانش‌جوی دکتری ادیان و عرفان، ناشر، پژوهشگر، نویسنده، مترجم، سرویراستار، مدرس «زبان انگلیسی» و «ویرایش و نگارش»، مبدع شیوه‌های تازه در ویرایش و نگارش، نخستین برگزار کننده‌ی دوره‌های مجازی ویرایش در کشور، مبدع شیوه‌ی نظام‌مند حفظ قرآن کریم، عضو سرای اهل قلم، مشاور امور تولید و نشر متون.
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :