بین دو قفس
یادمانده‌های جمشید سرمستانی از جنجاس (جنگ، جبهه، اسارت)
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
نویسنده: جمشید سرمستانی - ۱۳٩٤/٢/۱

رام شدن زندانبانان

حاج‌آقا از یک سو شیوهٔ درست رفتار با زندانبانان را به آزادگان می‌آموخت و از سوی دیگر، با رفتارهای نرم و احترام‌آمیز خود با زندانبانان رفته‌رفته آنان را نرم و رام می‌کرد. پس از چندی زندانبانانی که جز کتک چیزی بلد نبودند، دربرابر رفتار خوب او کم آوردند و چنان شیفتهٔ او شدند که یا او را به اتاق خودشان می‌خواندند یا خود به نزد او می‌رفتند. سخن از ابوترابی به بیرون از اردوگاه هم رفت و گاهی سربازانی که بیرون از اردوگاه بودند نیز برای دیدن او به اردوگاه می‌آمدند.


رفتارهای حاج‌آقا زندانبانان را چنان شرمنده کرد که پس از چندی برای آن‌که او را تا مرز مرگ کتک زده بودند از او پوزش خواهی کردند. آنان در نشست و برخاست‌هایشان با احترامی ویژه‌ با او رفتار می‌کردند. پس از مدت کوتاهی کابل و چوب از دستشان افتاد، از بد زبانی و فحش دادن دست کشیدند و فشار‌هایشان کمتر شد؛ البته فقط فشار‌ها کاسته شد، ولی وسایل و امکانات زندگی اردوگاهی هم‌چنان در سطحی بسیار ناکافی بود.

رفتار فرماندهٔ جلاد اردوگاه نیز رفته‌رفته تغییر کرد؛ او نیز که هر بار به اردوگاه می‌آمد جوخهٔ شکنجه به راه می‌نداخت، کم‌کم رام شد، تا جایی هر‌گاه می‌خواست پینگ‌پنگ باهیجان و پرجنب‌وجوشی بازی کند به اردوگاه می‌آمد و با حاج‌آقا ابوترابی و «شیخ جلال جابریان» –که هر دو پینگ‌پنگ‌باز ماهری بودند- بازی می‌کرد و پس از بازی نیز به گفت‌وگو با حاج‌آقا می‌پرداخت.

شاید آن‌چه را در چند سطر پیش نوشته‌ام برای شما چیز شگفتی نباشد و با خود بگویید «بسیار روشن است که پاسخ احترام، احترام است»؛ اما برای آزادگانی که دو تا ده سال با صدامیان بوده‌اند، حتی در سر بردن چنین چیزی ناممکن است. از زندانبانانی که نه به کوچک رحم می‌کردند و احترام می‌گذاشتند و نه به بزرگ، از کسانی که انجام جنایت‌های بزرگ و بی‌علت آنان را نه پشیمان و ناراحت می‌کرد و نه شرمنده، و از کسانی که در هنگام شکنجهٔ آزادگان قهقه می‌زدند و خوش بودند، چنین چیزی بسیار باورکردنی نبود. پوزش‌خواهی زندانبان عراقی از آزاده‌ی ایرانی چیزی بود که نه در سر هیچ آزاده‌ای می‌گنجید و نه کسی آن را باور می‌کند؛ اما رفتار آقای ابوترابی نیز به‌گونه‌ای بود که نه آزادگان مانندی برای آن دیده بودند و نه زندانبانان. رفتار او برای ما یادآور رفتار جدش امام موسی کاظم (علیه‌ السلام) بود؛ امام بزرگواری که زندانبانانش پس از چندی چنان شیفتهٔ او می‌شدند که به خود اجازه نمی‌دادند او را بیازارند.

زندگی آرام با رهبری آقای ابوترابی

پس از حدود شش ماه، رفته‌رفته حالت اضطراب دائم ازمیان رفت و آرامشی نسبی –نه کامل- بر اردوگاه چیره شد. نخستین بار در دوران اسارت بود که چنین حالتی را روزگاری را می‌دیدیم. کار به جایی رسید که بچه‌ها کارهای دستی خود را به زندانبانان می‌دادند و آنان نیز دربرابر، برای بچه‌ها از کربلا مهر و تسبیح می‌آوردند. گاهی نیز از وسایلی مانند توپ فوتبال و والیبال که صلیب سرخ برایمان می‌آورد به زندانبابان می‌دادیم و از آنان می‌خواستیم در برابر آن برایمان چیزهایی مانند ادویه، پیاز و لیمو عمانی -که به غذا مزه می‌داد- بیاورند.

روابط میان بچه‎‌ها نیز بسیار گرم و خوب شد. باآن‌که آزادگان اردوگاه تکریت ترکیبی از اکثریت حزب‌اللهی، و اقلیت‌هایی از برادران اهل سنت، علی‌اللهی، پناهنده، اهل بی‌بندوباری، و ضدانقلاب بود؛ اما همگی با گرمی و بدون کشمکش برجسته‌ای در کنار یک‌دیگر اسارت را می‌گذراندند و در همهٔ کار‌ها گوش به فرمان حاج‌آقا بودند و به او احترام می‌گذاشتند؛ احترامی قلبی، و نه از روی اجبار یا ظاهر فریبی.

کلافگی روحی

سختی‌های دنیای اسارت چنان فکر و ذهن ما را گرفتار خود می‌کرد که فرصتی برای فکر کردن به خانوادهٔ خود و گرفتاری‌های آنان در ایران نمی‌یافتیم. اما داستان کسانی که زن و بچه داشتند، با داستان ما یکی نبود. سختی‌های اسارت هراندازه که بود، ذهن آنان را از پرداختن به خانواده‌شان جدا نمی‌کرد. آنان هرگاه تنها می‌شدند، فرصتی می‌یافتند تا روح خود را نزد خانواده‌شان ببرند. گاهی شب‌ها با در دست گرفتن عکس افراد خانوادهٔ خود به‌خواب می‌‏رفتند؛ گاهی نیمه‌شب از خواب برمی‏خاستند و زانوی غم در بغل می‌‏گرفتند و در خلوت، پنهانی اشک می‌ریختند.

 راه رفتن در حیاط کاری روزمره بود و بچه‌ها برای راه رفتن باید منتظر می‌ماندند تا هنگام بیرون‌باش برسد و زندانبانان درهای آسایشگاه‌ها را باز کنند؛ اما کسانی که کلافه و بی‌تاب می‌شدند، دیگر نمی‌توانستند تا آن هنگام منتظر بمانند. یکی از نشانه‌های کلافگی و بی‌تاب شدن آزادگان، راه رفتن پشت سر هم در میان آسایشگاه بود. این راه رفتن، من را به یاد پرندگانی می‌انداخت که بار‌ها در قفس از روی این چوب به روی آن چوب می‌پرند.

توجه بیشتر به غیر حزب‌اللهی‌ها

 یکی از گِله‌های بچه‌ها از حاج‌آقا این بود که «چرا زمانی را که برای غیرحزب‌اللهی‌ها می‌گذارید بسیار بیشتر از زمانی است که برای ما می‌گذارید؟ ما نیز نیازهایی داریم که باید نزدتان بیاییم.»

ایشان در پاسخ به این گله‌مندی می‌گفت:

 «شما راه خود را پیدا کرده‌اید، در مسیر آن حرکت می‌کنید و فقط در مسائل فرعی و کوچک مشکل دارید؛ اما اینان هنوز راه خود را پیدا نکرده‌اند.»

گذاشتن وقت برای بیماران روحی

ایشان برای کسانی که از دچار مشکل روحی می‌شدند نیز وقت فراوانی می‌گذاشت؛ رخدادهایی را که در سطرهای بعد آورده‌ام، نمونه‌هایی از توجه و صرف وقت ایشان برای همین کسان است. البته شاید عزیزانی که بازیگر اصلی این رخداد‌ها هستند، دوست نداشته باشند کسی از ناراحتی‌های آنان در آن هنگام آگاه شود؛ برای همین و برای رعایت رازداری در خانوادهٔ بزرگ آزادگان، با حرف‌هایی به نام آنان اشاره کرده‌ام که هیچ نوع هم‌خوانی با حرف نخست نام آنان ندارد.

مرحوم الف

اهل آبادان و از درجه‌داران ارتش بود که در آن هنگام نزدیک به چهل سال داشت. او مردی بسیار پاک، خوش‌دل و بی‌غل‌وغش بود که در آغاز جنگ به اسارت عراقی‌ها در آمده بود. او در‌‌ همان حال که بسیار آرام و بی‌آزار و دوست‌داشتنی بود، از سوی زندانبانان «ملک‌السارقین» یعنی «شاه‌دزد» لقب گرفته بود.

داستان این لقب از آن روزی آغاز شد که الف به انبار سلاح عراقی‌ها در اردوگاه موصل دست‌برد زد و.... او تا پیش از آمدن به تکریت –به هر علت- اهل خواندن نماز نبود، ولی از هنگام آشنایی با حاج‌آقا ابوترابی نماز خواندن را آغاز کرد. سختی‌های اسارت او را بسیار حساس و زودرنج کرده بود. یک روز یکی از زندانبانان خرگوشی را به اردوگاه آورد و نگهداری از او را به الف سپرد. الف هم که در نگهداری از خرگوش سنگ تمام می‌گذاشت رفته‌رفته چنان به آن دل‌بسته شده بود که کمتر پیش می‌آمد زمان بیرون‌باش خود را صرف آن نکند. اما این تنها حیوان راه یافته به اردوگاه، یک مشکل ایجاد کرده بود: سبزی‌هایی را که باغبان اردوگاه با زحمت فراوان برای خوردن بچه‌ها می‌کاشت، ازبین می‌برد. باغبان اردوگاه چندبار این مشکل را به الف گوشزد کرد، ولی او حاضر نشد و نمی‌توانست آن را به بیرون اردوگاه بفرستد. یک روز هنگامی که باغبان وارد باغچه شد و دید سبزی‌ها خراب شده، خشمگین شد و خرگوش را از روی دیوار به بیرون انداخت.

الف از این کار چنان ناراحت شد شد که این ناراحتی در همهٔ رفتارهای او نمایان بود. پوزش‌خواهی باغبان هم اثری نکرد؛ زیرا الف می‌دانست که دیگر هیچ‌گاه خرگوش را نخواهد دید. او چنان از این کار رنجیده شده بود که با هیچ کس حرف نمی‌زد. رفته‌رفته کار بد‌تر شد؛ او دیگر نه غذا می‌خورد و نه نماز می‌خواند؛ در آسایشگاه از دوستانش کناره‌گیری می‌کرد؛ گاهی گریه می‌کرد و هنگام بیرون‌باش نیز به‌تنهایی کنار دیوار راه می‌‌رفت و به کسی اجازه نمی‌داد با او راه برود یا حرف بزند. این رفتار‌ها در اسارت می‌توانست آغاز بدحالی و بیماری روحی باشد.

حاج‌آقا به‌محض آن‌که از بدحالی او آگاه شد همهٔ کار‌هایش را زمین گذاشت و همهٔ کارش شد نشستن و راه رفتن و حرف زدن با او. او همهٔ ساعت‌های درون آسایشگاهش را صرف صحبت با الف می‌کرد و دو یا سه روز تمام نیز می‌دیدیم که فقط در حیاط با او راه می‌رود و حرف می‌زند. در آن چند روز هیچ کس نتوانست حتی برای ده دقیقه با حاج‌آقا راه برود و حرف بزند. الف به هیچ کس جز حاج‌آقا راه نمی‌داد که به او نزدیک شود؛ ولی اگر هم به کسی راه می‌داد، گمان نمی‌کنم کسی می‌توانست به‌اندازهٔ او حوصله کند، زیرا ما حتی از دیدن آن همه وقت گذاشتن خسته می‌شدیم تا چه رسد که خود آن کار را کنیم. حاج‌آقا می‌توانست با خود بگوید «من که وظیفهٔ چرخاندن امور مهم اردوگاه را بر عهده دارم نباید برای کاری به این بی‌اهمیتی این همه وقت صرف کنم» اما ایشان آن‌قدر برای الف وقت گذاشت تا او را سرحال کرد و به زندگی عادی بازگرداند.

آقای ب

آقای ب از بچه‌های عرب زبان بود که در سن هجده سالگی در منطقهٔ سوسنگرد اسیر شده بود. پس از پذیرش قطع‌نامه همه گمان می‌کردند زمان آزادی به‌زودی فرا خواهد رسید؛ اما آزادگان دو سال پس از پایان جنگ را نیز در میان دیوار‌ها و سیم‌های خاردار اردوگاه‌های عراق گذراندند. به درازا کشیدن سختی‌ها و مدت اسارت موجب شد که او دچار ناراحتی روحی شود و این وضعیت چنان او را درهم فشرده بود که تنها راه رهایی از آن را کشتن خود دید. او پیش از این نیز دچار این بیماری شده، و یکی دو بار هم دست به خودکشی زده بود؛ اما هر بار بچه‌ها به داد او رسیده و او را نجات داده بودند. زندانبانان نیز پس از هر اقدام او، به‌جای آن‌که او را درمان کنند، او را به زندان بغداد می‌فرستادند، که این خود وضع او را بد‌تر می‌کرد.

 یک روز هنگامی که ب به حمام رفت بچه‌ها دیدند که از زیر حمام خون جاری شده است. آنان تن نیمه‌جان او را بیرون آوردند و وی را نجات دادند و نگذاشتند که بلایی به سر خود بیاورد. از آن روز به بعد حاج‌آقا را می‌دیدیم که با او راه می‌رود و حرف می‌زند. او آن‌قدر با ب راه رفت و سخن گفت تا حال او را تغییر داد و از آن پس ندیدیم که خودزنی کند.

آقای ج

آقای ج اهل خرم‌شهر، بلند قامت و پیش از اسارت، بازی‌کن تیم بسکتبال بود. او فردی باادب، خوش‌برخورد، و آشنا به زبان انگلیسی و عربی بود؛ با من دوست بود و از دانش او بهره می‌بردم.

پس از پذیرش قطع‌نامه آقای ج نیز دچار ناراحتی روحی شد و آثار این ناراحتی در او نمایان شد. او در آسایشگاه با کسی حرف نمی‌زد و هنگام بیرون‌باش نیز به‌تنهایی کنار دیوار قدم می‌زد. بچه‌ها برای این حالت اصطلاح «کم آوردن» را به‌کار می‌بردند و هنگامی که کسی گرفتار این حالت می‌شد می‌گفتند: «فلانی کم آورده!» در این هنگام، حاج‌آقا چون پدری که صد وپنجاه و یک فرزند داشت و باید از همهٔ آن‌ها نگهداری می‌کرد، باز دست‌به‌کار شد و آن‌قدر با ج نشست و برخاست تا حال او را خوب کرد و دوباره با بچه‌ها گرم گرفت.

بهره‌گیری معنوی از آقای ابوترابی

ه‌مان گونه که گفتم حاج‌آقا برای کسانی که مشکلی نداشتند کمتر وقت می‌گذاشت و بیشترِ وقت خود را به کسانی می‌داد که «کم آورده بودند» یا ممکن بود مشکلی برای دیگران پدید آورند. یک روز در دیداری که با او داشتم، پس از یک مقدمه‌چینی از ایشان خواستم در هفته به اندازهٔ ده دقیقه برایم حرف بزند؛ او نیز در اوج ناباوری من این درخواست را پذیرفت. نمی‌دانم ولی شاید برای این بود که گمان می‌کرد اگر به اردوگاه پیشین خود برگردم، آموزه‌های ایشان بتواند به آزادگان کم‌سن آن‌جا کمک کند. از آن پس تا مدتی هر روز جمعه بعد از ظهر پس از باز شدن در آسایشگاه بی‌درنگ سراغ ایشان می‌رفتم و از سخنانش بهره می‌بردم. هنگامی هم که به آسایشگاه برمی‌گشتم دوستانم منتظر بودند تا سخنان ایشان را برایشان بگویم. بچه‌ها به شوخی می‌گفتند: «مسلم! راستِشو بگو! کم آوردی که حاجی حاضر شده این قدر برات وقت بذاره؟»

توطئهٔ ناکام

آن‌گونه که بعد‌ها دانستیم، پس از شورش آزادگان عراقی در «اردوگاه ناهارخوران گرگان» و کشته و زخمی شدن شماری از آنان، صدامیان ما را از اردوگاه‌های عراق به تکریت بردند و برای تلافی، طرح نابودی دسته‌جمعی ما را ریختند و می‌خواستند با فشار‌ها و شکنجه‌های فراوان ما را مجبور به درگیر شدن با خود نمایند تا به‌بهانهٔ شورش، همهٔ ما را نابود کنند. این کار آن‌ها از نگاه سازمان‌های بین‌المللی به یک مجوز نیاز داشت که تنها با «شورش آزادگان ایرانی» محقق می‌شد. اما تدبیر حاج‌آقا و سفارش‌های او به بردباری و احترام ما به زندانبانان، اجرای نقشهٔ آن‌ها را ناکام گذاشت و هنگامی که دیدند ما با مهربانی و احترام به خشونت‌های آنان پاسخ می‌دهیم و نمی‌توانند با این رفتار‌ها ما را مجبور به واکنش کنند، رفته‌رفته خودشان خسته و مجبور شدند رفتارشان را تغییر دهند.

پس از گذشت مدتی که سخت‌گیری‌ها کمتر شد و شکنجه‌ها پایان یافت، روزی فرماندهٔ اردوگاه بچه‌ها را جمع کرد و در اعترافی آشکار پرده از نقشهٔ شوم دولت عراق برداشت:

 «ما شما را به‌عنوان پاسداران و شورشیان اردوگاه‌های عراق در یک جا گرد هم آوردیم و تصمیم بر این بود که چنان شما را زیر فشار بگذاریم که از کوره در بروید و علیه زندانبانان ما اقدامی کنید تا ما نیز به بهانهٔ شورش شما را به رگبار ببندیم. اما شیوه‌ای که این مرد (حاج‌آقا ابوترابی) درپیش گرفت، نگذاشت این تصمیم عملی شود.»

خوش‌خدمتی‌ منافقین به صدام

منافقین (سازمان مجاهدین خلق ایران) در سال ۱۳۶۴ به عراق آمدند و شماری از آنان در کار سانسور نامه‌های آزادگان ایرانی با دولت عراق به همکاری پرداختند. تا پیش از این، سانسورچی‌های عراقی به‌علت ناآشنایی با زبان فارسی، در نامه‌ها تنها به دنبال برخی کلیدواژ‌ها مانند «خمینی»، «صدام»، «شکنجه» و جز این‌ها می‌گشتند؛ اما پس از همکاری منافقین، سانسور‌ها بسیار ریزبینانه‌تر و آگاهانه‌تر شد؛ تا جایی که آنان برای آن‌که با بهترین شیوه به صدامیان خدمت کنند و با امکانی که برایشان فراهم شده بود، با وارد کردن آسیب‌های احساسی و روانی به آزادگان، ایستادگی هم‌میهنان دربند خود را بشکنند، به روش‌های تازه‌ای روی آوردند. البته آنان در کنار وارد کردن آسیب‌های روانی به آزادگان، با دادن نام نویسندگان نامه‌های ناخوش‌آیند به زندانبانان نیز موجب آزار و شکنجهٔ آنان می‌شدند.

یکی دیگر از پی‌آمدهای سانسورهای شدید منافقین نیز، بیشتر شدن زمان رفت و برگشت نامه‌ها و بیشتر انتظار کشیدن بچه‌ها بود. سطرهای بعد نمونه‌هایی از روش‌های آزاررسانی منافقین به آزادگان ایرانی از راه سانسور نامه‌ها را بیان می‌کند:

نامه‌های بچه‌ها پس از نزدیک به دو ماه به خانواده‌هایشان می‌رسید و پس از نزدیک به چهار ماه نیز پاسخ آن به دستشان می‌رسید. در جایی که تنها راه ارتباط ما با خانواده‌هایمان نامه بود، پس از چهار ماه، هر آزاده‌ای برای آمدن هیأت صلیب سرخ و پاسخ نامه‌اش روزشماری می‌کرد. منافقین نیز که از این وضع آگاه بودند، برخی از بچه‌ها را با نگه داشتن پاسخ نامه‌هایشان و منتظر گذاشتن آن‌ها آزار می‌دادند. «حسین شکرنیکچه» از بچه‌های سپاه تهران یکی از کسانی بود که نزدیک به سه سال نامه‌هایش در سانسورخانه انباشته شد و به دستش نرسید.

عکس‌هایی که از خانواده‌ها به دست آزادگان می‌رسید نیز از خشم و بددرونی منافقین در امان نبود. آنان برخی عکس‌های فرستاده شده از ایران را قیچی می‌کردند؛ به‌گونه‌ای که تنِ بدون سر، و یا فقط نیمهٔ راست یا چپ، بالاتنه و یا پایین‌تنهٔ عکس‌ها را برای آزادگان باقی می‌گذاشتند. آزاده‌ای که ماه‌ها منتظر دیدن عکس فرزند ندیدهٔ خود بود، هنگامی که عکسی بدون سر به‌دستش می‌رسید، آن‌قدر آزرده می‌شد که آرزو می‌کرد ای‌کاش اصلاً چیزی برایش نمی‌فرستادند.

سجاد (همایون) امینی از بچه‌های شاد و پر جنب و جوش اردوگاه تکریت بود که در اجرای نمایش‌های شاد و آموزش کنکفو تلاش فراوانی می‌کرد. روزی پس از آمدن هیأت صلیب سرخ نامه‌ای به دستش رسید که در آن نوشته بود «همسرش از او درخواست طلاق کرده است». این نامه جنب و جوش و خوش‌حالی را از او گرفت و تا مدتی او را درهم رفته و افسرده کرد. او چند ماه بدحال شد، تا آن‌که در نامهٔ بعدی پی برد که این خبر، نوشتهٔ منافقین و دروغ بوده است.

در سال ۱۳۶۶ یکی از بچه‌های اصفهان به‌نام «مسعود هزاوه‌ای» نامه‌ای به دستش رسید که در آن خبر سکتهٔ قلبی مادرش و فلج شدن نیمی از بدن او را برایش نوشته بودند. در جایی که هیچ کاری از دست مسعود برنمی‌آمد تا برای کمک به مادرش بکند، این خبر برایش بسیار آزاردهنده بود؛ اما کمی دقت در نامه موجب شد تا او این خبر را ساختگی بداند. او با نگاه به نامه متوجه شد بخشی که دربردارندهٔ این خبر است با قلم و دست‌خطی دیگر نوشته شده است و همین موجب رهایی او از هجوم ناراحتی‌ها شد.

روزی نامه‌ای به‌دستم رسید که جمله‌ای از آن خط خورده بود ولی با کمی دقت توانستم آن را بخوانم. دیدم چیزی نیست که برای آن‌ها ضرری داشته باشد؛ فقط نوشته بود که «خدا به خواهرت فرزندی داده است». کینهٔ آنان از ما چنان جوان‌مردی را از آنان گرفته بود که حتی نمی‌خواستند به همین اندازه هم خوش‌حال شویم.

 «حسین رضاپور» -از آزادگان اردوگاه رمادی ۲- نیز در یادمانده‌ای که در شبکهٔ «وایبر» در گروه «بیان خاطرات» آورده بود، در این باره نوشته است:

 «... تقریباً سال سوم بود. در نامه‌ای که به دست من رسید زیر نامه اضافه کرده بودند «برادرت شهید شده». این‌جا برای خودم ناراحت نشدم، فقط برای پدر و مادرم ناراحت شدم که یک پسرش اسیر و یکی دیگر شهید [شده]. مدتی گذشت؛ دوباره در نامه‌ای دیگر قید کرده بودند «یکی دیگر از برادر‌هایت شهید شده». این‌جا واقعاً خیلی ناراحت شدم. هرچه نامه برای خانواده‌ام می‌فرستادم، به دستشان نمی‌رسید. دوباره بعد از چند مدت یک نامه‌ای به دستم رسید که در آن قید کرده بودند «پدرت شهید شده». این‌جا واقعاً دنیا برایم تیره و تاریک شد. نمی‌دانستم چه‌کار کنم؛ تا این‌که تمامی دوستان قاطع (=بلوک) ۲ خیلی در حقم لطف کردند و اصلاً نمی‌گذاشتند ناراحتی بکشم. خیلی دوستان برایم برادری می‌کردند. تا این‌که اسارت تمام شد و به ایران برگشتیم. وقتی به شهرمان یزد آمدیم دیدم عده‌ای در اطرافم می‌گردند که اصلاً آن‌ها را نمی‌شناختم؛ تا این‌که به من گفتند این‌ها برادران و پدر و مادرت هستند و این‌جا خیلی شوکه شدم. گفتم «مگر شما شهید نشدید»؛ گفتند «نه! ما همگی سالم هستیم». این‌جا بود که فهمیدم منافقین این کار‌ها را انجام می‌دادند.»

امتیاز بزرگ

یکی از بزرگ‌ترین امتیازهایی که در اردوگاه تکریت به ما داده شد، «اجازهٔ دویدن و نرمش کردن» بود. دو سه ماه از آمدنمان به تکریت گذشته بود که «حسن ساعت‌لو» -خلبان هوانیروز و مسئول اردوگاه- پس از صحبت با نقیب (=سروان) جمال -فرماندهٔ عراقی اردوگاه- توانست موافقت او را برای این کار بگیرد. برابر آن‌چه که زندانبانان به حاج‌آقا ابوترابی گفتند، ما تنها می‌توانستیم نیم ساعت پیش از صبحانه نرمش کنیم که البته این مدت به یک ساعت افزایش یافت. پس از سال‌ها ممنوع بودن ورزش در اردوگاه‌های عراق، و نیاز فراوان آزادگان به ورزش، همهٔ بچه‌ها این موقعیت را غنیمتی بزرگ می‌دیدند. برای همین، در روز نخست آزادی ورزش، تقریباً همهٔ بچه‌ها –به‌جز کسانی که ناتوانی داشتند- به دویدن و نرمش پرداختند؛ بدین ترتیب که نخست همگی با هم می‌دویدند و سپس هر کس در گوشه‌ای نرمش می‌کرد. پس از آن همه شکنجه و آزار، دیدن این همه ورزش‌کار در حیاط اردوگاه برای بچه‌ها نشاط‌آور و برای صدامیان نشانگر ایستادگی آزادگان و امید آنان به زندگی بود. در روزهای نخست که شمار ورزش‌کاران بیشتر بود، با کمیِ جا برای نرمش و به هم خوردن بچه‌ها روبه‌رو شدیم؛ برای همین بچه‌ها باید بسیار آرام می‌دویدند تا برخوردی پدید نیاید.

همهٔ بچه‌ها تا پیش از صبحانه دویدن و نرمش را به‌پایان می‌رساندند و سپس در حیاط اردوگاه صبحانه می‌خوردند؛ اما حاج‌آقا تا هنگام صبحانه می‌دوید و در هنگام صبحانه نرمش خود را آغاز می‌کرد. از کسی در آن سن و با آن تن لاغر (نزدیک ۵۰ کیلو)، این اندازه تلاش جسمی چیزی دور از باور بود. «امیر افشین‌پور» که او را در ورزش همراهی می‌کرد در کتاب خاطرات خود (شن‌های سرخ تکریت) آورده که «روزهای اول، نیم ساعت با حاج‌آقا می‌‏دویدم که بعد‌ها به یک ساعت و نیم افزایش یافت. دقیقاً ۸۰ بار دور اردوگاه و روی هم رفته روزی ۷ کیلومتر می‌‏دویدم. ۷ کیلومتر، یک ساعت زمان نیاز داشت و نیم ساعت نیز در کنار حاج‌آقا نرمش می‌‏کردم. روزهای جمعه ورزش تعطیل بود. قدرت بدنی حاج‌آقا، وصف‌ناپذیر بود. ایشان با اندامی لاغر و ۵۳ کیلوگرم وزن، از چنان قدرتی برخوردار بود که دهان همه اسرا از تعجب باز می‌‏ماند.... گاهی اوقات، برای قوی شدن پنجه و کتف، بیش از ۱۰۰ بار حرکت شنا را انجام می‌‏دادم. وقتی در کنار حاج‌آقا قرار می‌‏گرفتم، ایشان بیش از ۳۰۰ بار این حرکت را انجام می‌‏داد. این نیرو فقط یک نیروی الهی بود.»

خوردنی‌های خودساز

سهمیهٔ خوراکی که برای گذراندن زندگی به ما داده می‌شد، هم کم بود و هم بی‌تنوع. این سهمیه تنها دربردارندهٔ نان و برخی مواد خوراکی برای آشپزخانه بود. در این میان خبری از خوردنی‌های دیگر -مانند ماست و ترشی و مانند این‌ها- نبود.

برخی آزادگان، ده سال، و ما نزدیک به هفت سال، هر روز صبح، صبحانه‌ آش شوربا خوردیم و از پنیر و کره و مربا خبری نبود. آقای «عنزی»، پیرمرد اندیمشکی گاهی به‌شوخی می‌گفت: «خدایا! روزی می‌رسه که صبحونه کره مربا بخوریم؟» منظور او این بود که «آیا روزی می‌رسد که آزاد شویم» زیرا تا در اسارت بودیم، چنین چیزی دست‌یافتنی نبود.

آزادگان برای ایجاد گوناگونی در خوراک خود کارهایی می‌کردند. در اردوگاه رمادی ۲ که همه جوان و نوجوان بودند و تجربهٔ چنین کارهایی را نداشتند، این کار‌ها کمتر می‌شد؛ ولی در اردوگاه تکریت که آزادگان سن و سالی داشتند کارهایی انجام می‌شد؛ برای نمونه:

با استفاده از خمیر خشک شدهٔ درون نان، و خرید شکر و روغن از حانوت (فروشگاه چندکالایی)، چیزهایی مانند حلوا، زولوبیا بامیه، و شیرینی می‌پختند.

خرما می‌خریدند و با آن سرکه درست می‌کردند، و سپس با کلاهک و پوست بادمجان ترشی می‌گرفتند.

شکر می‌خریدند و با جوشاندن و خنک کردن آن، قند درست می‌کردند.

با جوشاندن شکر، ماده‌ای عسل‌مانند می‌ساختند و برای جلوگیری از شکرک زدن، لیمو عمانی در آن می‌ریختند.

با خرید شیر خشک، ماست درست می‌کردند.

برخی رخدادهای دیگر سال ۱۳۶۶

در نهم آذر سال ۱۳۶۶ بیست تن از آزادگان اردوگاه را از آن‌جا به اردوگاهی دیگر بردند ولی به ما نگفتند آن‌ها را به کجا می‌برند. آن‌گونه که پس از آزادی دانستم، آنان را به اردوگاه تازه تأسیس تکریت ۱۷ برده بودند.

محرم آن سال را به‌آرامی و بااحتیاط گذراندیم تا بهانه‌ای به دست زندانبانان ندهیم. زندانبانان نیز با آن‌که شبانه‌روزی در اردوگاه بودند، می‌دانستند که بهتر است در هنگام سوگواری آزادگان به آسایشگاه‌ها نزدیک نشوند. آنان با این روش می‌خواستند برخی کارهای ما را نادیده بگیرند تا با برهم زدن آرامش پدید آمده، زحمت خود را فراوان نکنند.

عید سال ۱۳۶۶ در حالی فرا رسید که آرامشی نسبی بر اردوگاه حاکم شده بود؛ و زندانبانان که هیچ‌گاه به آزادگان اجازهٔ بازی تئا‌تر نمی‌دادند در نوروز ۱۳۶۶ به ما اجازه دادند تا نمایش بازی کنیم و خودشان نیز، هم برای سرگرمی و هم برای نظارت بر محتوای آن، از آغاز تا پایان آن را نگاه کردند.

سال ۱۳۶۷

دیدن ماه و ستاره

یکی از رخدادهایی که درون آنچهاردیواری می‌توانست برای آزادگان بسیار تازگی داشته باشد این بود که بتوانیم یک شب از هوای گرم و آلوده‌ی‌ درون آسایشگاه رهایی یابیم و ساعاتی از آغاز شب را در بیرون از آسایشگاه بگذرانیم. پس از عوض شدن فرماندهٔ اردوگاه، برای نخستین بار در تاریخ اسارت این خواسته با او در میان گذاشته شد و او نیز با گذاشتن شرط‌هایی آن را پذیرفت. بنابراین در یکی از شب‌های تابستان سال ۱۳۶۷ پس از ‌آن‌که آمار شامگاهی در ساعت ۷ عصر گرفته شد حیات اردوگاه را جارو زدیم و پس از آن‌که پتو‌هایمان را در میان حیاط پهن کردیم، شام را در زیر نور ماه و ستاره خوردیم.

این رخداد برای ما که چندین سال شب‌ها جز سقف آسایشگاه چیزی در بالای سر خود ندیده بودیم، بسیار تازگی داشت و تا دو سه ساعت می‌توانست سختی‌های اسارت را از سرمان دور کند. آن شب هیچ کس زمین را نگاه نمی‌کرد؛ همهٔ نگاه‌ها به آسمان و به سوی جایی بود که شاید سال‌ها به درازا می‌کشید تا دوباره آن را ببینند.

آن شب یکی از بچه‌ها پس از ساعتی ماندن در هوای بیرون آسایشگاه به شوخی به دیگران می‌گفت: «سرم داره گیج می‌ره! باید زود‌تر برم توی آسایشگاه. انگار هوای تمیز با تنم سازگار نیست!»

چه‌گونگی آگاهی از فوت پدرم

چندی بود که دربارهٔ پدرم نگران بودم. چند بار در نامه‌هایم جویای وضعیت ایشان شدم و هربار پاسخ آمد که: «نگران نباش! حال او خوب است.» اما‌‌ همان نامه‌هایی که خبر از تن‌درستی ایشان می‌داد به‌گونه‌ای بود که مرا نگران‌تر می‌کرد؛ زیرا در آن‌ها به‌جز خبر تن‌درستی هیچ حرف دیگری از ایشان دیده نمی‌شد، حتی حرفی مانند این‌که: «پدرت سلام می‌رساند.» می‌دانستم که حتی اگر پدرم فوت کرده باشد خانواده‌ام برای آن‌که یک ناراحتی به ناراحتی‌های دیگرم نیفزایند من را از آن آگاه نمی‌کنند. برای همین پس از نزدیک به یک سال نگرانی برای آنان نوشتم:

 «من ازبابت پدرم بسیار نگرانم. یک عکس از همهٔ خانواده برایم بفرستید. هر کس که در آن عکس نباشد، به معنی این است که او دیگر در میان شما نیست.»

پس از چهار ماه همراه با نامه عکسی برایم آمد که پدرم در آن نبود، اما آنان هم‌چنان نمی‌خواستند که من چیزی بدانم و برای آن‌که نتوانم از این نامه هم به چیزی برسم، دو برادرم نیز در عکس نایستاده بودند. بااین‌وصف، تقریباً مطمئن شدم که پدرم فوت کرده و نمی‌خواهند به من بگویند. برای همین در نامهٔ بعد نوشتم:

 «من یقین پیدا کرده‌ام که پدرم فوت کرده، تنها کاری که مانده این است که زمان آن را برایم بنویسید.»

سرانجام آنان از فوت پدرم پرده برداشتند و نوشتند که پدرت یک سال است به رحمت خدا رفته و ما برای آن‌که نمی‌خواستیم ناراحت شوی این خبر را پنهان می‌کردیم. «

نخستین کسی که این موضوع را دانست «حاج حسن انجیدانی» -از فرماندهان لشکر ۵ نصر خراسان- بود. در اردوگاه‌های عراق برگزاری هر گونه مجلسی، ازجمله مجلس، ختم ممنوع بود؛ ولی در اردوگاه تکریت با توجه به وضعیت ایجاد شده، مسئول ایرانی اردوگاه -آقای «حسن ساعت‌لو» - پس از صحبت با زندانبانان توانست موافقت آنان را برای برگزاری این مراسم بگیرد.

آقای ابوترابی و گنده جاسوس

یکی از روزهای سال ۱۳۶۷ دو تن را به اردوگاه ما آوردند: یکی از آنان «رضا زاغی» جاسوسی بود که بدنامی‌اش در همهٔ اردوگاه‌ها پیچیده، و از گُنده‌جاسوسان اردوگاه‌های عراق بود و دیگری جاسوسی از بلوک ۱ اردوگاه پشین ما بود. پیش‌ از این، رضا زاغی در اردوگاه رمادی ۲ (بین‌القفسین) ما را بسیار آزار و حتی شکنجه داده بود. کسانی که پیش از این رضا زاغی را دیده بودند، جزآن‌که او را به رفتار، گفتار، پندار و چهرهٔ زشت می‌شناختند، کاستی دیگری در تن او ندیده بودند؛ اما او اکنون یک گوش کم داشت. نمی‌دانم در اردوگاه بعدی چه بلایی بر سر بچه‌ها آورده بود که یک گوش او را بریده بودند.

هیچ آزاده‌ای نبود که رضا زاغی را به جرم و جنایت نشناسد و مستقیم یا نامستقیم از او زیانی ندیده باشد؛ برای همین تا به اردوگاه ما آمد بچه‌ها وضعیت اردوگاه را در خطر دیدند و در‌‌ همان روز نخست، چند تن تصمیم گرفتند او را بکشند. نمی‌دانم که آیا آنان این موضوع را با آقای ابوترابی درمیان گذاشتند یا نه، ولی به‌هرحال، آقای ابوترابی پس از آگاهی از تصمیم ایشان، به‌سختی جلوی آن‌ها ایستاد و گفت:» اگر می‌خواهید او را بکشید، باید اول من را بکشید! «

 پس از آن‌که زندانبانان هم از به‌هم ریختگی بچه‌ها آگاه شدند، چیزی بیش از یک شبانه‌روز نگذشت که او را از اردوگاه ما به اردوگاهی دیگر بردند.

پذیرش قطع‌نامهٔ ۵۹۸

چندی بود که روزنامه‌های عراقی خبر از عقب‌نشینی‌های ایران از خاک عراق می‌دادند. آنان می‌گفتند که ایرانیان درپی شکست از حملات ما، درحال ترک خاک عراق هستند. بچه‌ها تحلیل‌های گوناگونی دراین‌باره می‌کردند و برخی تحلیل‌ها نیز نشان دهندهٔ احتمال پذیرش قطع‌نامه بود.

یک شب یکی از زندانبانان سراسیمه به پشت پنجرهٔ آسایشگاه آمد و گفت:» [امام] خمینی قطع‌نامه را قبول کرده و تلویزیون الان دارد پیام او را می‌خواند. «سپس رفت و ترجمهٔ پیام را که بچه‌های آسایشگاه ۳ از تلویزیون نوشته بودند برای ما آورد. تردید سنگینی در دلمان نشست؛ چنین چیزی هیچ‌گاه برایمان باورکردنی نبود. یک‌باره همهٔ سختی‌های اسارت و مصیبت‌ها و شهیدان و جانبازان جنگ و خانواده‌های آنان را به یاد آوردم و با خود گفتم:» پس این‌ها چه می‌شود؟ مگر همهٔ این‌ها برای آن نبود که دشمن متجاوز را تنبیه کنیم؟ «اما تنها چیزی که توانست همه را آرام کند این بود که «امام این قطع‌نامه را با آگاهی پذیرفته است. او هر تصمیمی بگیرد به‌صلاح کشور است. روزی گفت دشمن را از خاکتان بیرون کنید، اطاعت کردیم؛ سپس گفت او را تنبیه کنید، چنین کردیم؛ و امروز نیز که گفته دیگر بس است، باز هم اطاعت می‌کنیم.» نمی‌دانستیم خوش‌حال باشیم یا ناراحت. خوش‌حال از این‌که به ایران باز خواهیم گشت یا ناراحت از این‌که جنگ این گونه پایان یافته است و ممکن است تاریخ، ما را بازندهٔ جنگ بنویسد.

باآن‌که خودمان جزو کسانی بودیم که بیشترین آسیب را از ادامهٔ جنگ می‌دیدیم، اما این رخداد برایمان بسیار سنگین، مبهم و ناپذیرفتنی بود. بااین‌حال، بیشترین گمانمان این بود که «حضرت امام می‌خواسته با قبول قطع‌نامه، کشور را از خطری بزرگ نجات بدهد.»

امید به آزادی

با شنیدن خبر پذیرش قطع‌نامه نخستین جرقه‌ای که در دل‌ها زده شد، امید به آزاد شدن پس از سال‌ها رنج و سختی بود؛ چیزی که حتی اگر نیروهای ما بغداد را می‌گرفتند، به آن امید نداشتیم؛ زیرا حتی در آن صورت نیز صدامیان ما را زنده نمی‌گذاشتند. اما اکنون که جنگ میان دو کشور پایان یافته بود، بسیار طبیعی می‌نمود که آزادگان دو کشور نیز آزاد شوند. برای همین، برخی بچه‌ها وسایل اضافهٔ خود را دور می‌ریختند و برخی چنان آزادی را نزدیک می‌پنداشتند که حتی تنپوش‌های زمستانی خود را دور می‌انداختند. عکس یادگاری به هم می‌دادیم؛ نشانی خانه‌هایمان در ایران را برای هم می‌نوشتیم و برنامه‌ریزی می‌کردیم که پس از آزادی چه‌کارهایی بکنیم.

از حاج‌آقا پرسیدن شما نظرتون چیه؟ گفت:» دیر و زود داره اما سوخت و سوز نداره. «

من نیز از آزاد شدن خوش‌حال بودم، ولی چون‌که چشمم آب نمی‌خورد که به‌زودی آزاد شویم، چیزی را که دور نریختم هیچ، تنپوش گرم یکی از بچه‌ها را هم –که می‌خواست آن را دور بیندازد- گرفتم. البته خود را برای رفتن نیز آماده می‌کردم.

عراقی‌ها از پایان یافتن جنگ، بسیار خوش‌حال‌تر از ما به‌نظر می‌رسیدند؛ سربازان بیرون اردوگاه تیر هوایی می‌انداختند و هلهله می‌کردند. شاید حق داشتند؛ زیرا در عراق، تا پایان جنگ، به هیچ سربازی پایان خدمت داده نمی‌شد و جنگ، همهٔ آنان را اسیر صدام کرده بود.

تلاش برای جلوگیری از رسوایی

یک روز یکی از افسران عراقی «توجیه سیاسی» به اردوگاه آمد؛ بچه‌ها را گرد هم آوردند و پس از کمی مقدمه‌چینی گفت:

» از شما نمی‌خواهیم هنگامی که به ایران رفتید از ما تعریف کنید! ولی پا روی حق هم نگذارید و آن‌چه را که در این مدت دیده‌اید بگویید!! می‌خواهیم چیزی غیر از حقیقت نگویید!!! «

او چنان با بی‌شرمی این سخنان را بر زبان می‌آورد که با خود گفتم:» این‌ها یا خود به این زودی فراموش کرده‌اند که چه بر سرمان آورده‌اند، یا از ما انتظار دارند که جنایت‌هایشان را به همین آسانی فراموش کنیم. «

کربلا، پاداش بردباری

صدام پس از پذیرش قطع‌نامهٔ ۵۹۸ در پیامی که از تلویزیون عراق پخش شد اعلام کرد که همهٔ آزادگان ایرانی را به زیارت کربلا خواهد برد. همه می‌دانستیم این انسان سنگدل که از هیچ جنایتی در حق آزادگان ایرانی کوتاهی نکرده، این کار را نه برای دل‌جویی و نه برای خوش‌حال کردن ما می‌کند. ما بهتر از همه او را شناخته و به‌روشنی می‌دانستیم که «او که در میان حاکمان جهان عرب در دورویی مانندی ندارد، می‌خواهد این رفتار به‌ظاهر خیرخواهانه‌ را -که قرار بود با پوشش رسانه‌ای گسترده‌ای به جهان رسانده شود- چون پرده‌ای بر جنایت‌های ده‌سالهٔ خود بکشد.»

نزدیک به هفت ماه از پذیرش قطع‌نامه گذشته بود که افسر عراقی توجیه سیاسی در دهم اسفند ۱۳۶۷ وارد اردوگاه شد و گفت:» می‌خواهیم شما را به کربلا ببریم. «سپس چیزهایی دربارهٔ چه‌گونگی سوار و پیاده شدن از اتوبوس‌ها گفت و نکاتی را که از هنگام رفتن تا هنگام بازگشتن باید رعایت می‌کردیم به ما گوشزد کرد. بچه‌ها دربارهٔ نماز بین راه از او پرسیدند و او نیز با اوقات تلخی حرف‌های بی‌ادبانه‌ای بر زبان آورد.

پس از رفتن او بچه‌ها دو دسته شدند: دسته‌ا‌ی موافق، و دسته‌ای مخالف رفتن به زیارت. حرف مخالفان این بود که:» ما در زیر پرچم صدام (یعنی در حکومت صدام) به زیارت نمی‌رویم. «اما این دودستگی چند ساعت بیشتر به درازا نکشید؛ زیرا پس از آن‌که مسأله با آقای ابوترابی در میان گذاشته شد، ایشان نظر خود را موافق با زیارت اعلان کردند. بنابراین به‌جز سه تن، همهٔ بچه‌ها خود را برای رفتن به زیارت آماده کردند.

شب پیش از زیارت حال و هوای وصف‌ناپذیری داشت. بچه‌ها که پارچه‌ای نداشتند تا برای متبرک کردن به ضریح آماده کنند، پارچه‌های دور پتو‌هایشان را می‌شکافتند تا با خود ببرند. برخی به دعا نشسته بودند و برخی نیز زیارت‌نامه بر کاغذ می‌نوشتند تا در آن‌جا از روی آن بخوانند.

صبح روز بعد، پس از نماز صبح سه یا چهار اتوبوس به اردوگاه آمد. درهای آسایشگاه‌ها باز شد؛ به حیاط اردوگاه رفتیم و سوار اتوبوس‌ها شدیم. آن‌چه را رخ می‌داد به‌آسانی باور نمی‌کردم. ایرانیان سال‌ها در آرزوی زیارت کربلا شعر‌ها و نوحه‌ها سروده بودند و اکنون کسانی که دستشان بسته‌ترین دست‌ها بود به این آرزو دست می‌یافتند. گویی خداوند می‌خواست نخستین پاداش سختی‌های اسارت را در همین دنیا و این گونه به ما بدهد.

برای نخستین بار در تاریخ اسارت، هنگام سوار شدن به اتوبوس‌ها ما را از تونل وحشت نگذراندند و دستان و چشم‌هایمان را نبستند. در راه هنگامی که از کنار شهر سامرا می‌گذشتیم از دور، گنبد‌ها و منارهای حرم دو امام عسکری –علیهم السلام- را می‌دیدیم و از آن‌جا که قرار نبود ما را به زیارت آن امامان ببرند، از دور سلامی به آنان دادیم.

از شهرهای تکریت و بغداد و چند شهر دیگر نیز گذشتیم تا این‌که نزدیک ساعت یازده به شهر کربلا رسیدیم. شهر کربلا برخلاف بغداد و دیگر شهرهای عراق شهری مذهبی بود که حتی یک بی‌حجاب نیز در آن ندیدیم. شمار زنانی که در خیابان‌ها دیده می‌شدند بیش از شمار مردان بود و بیشتر مردان نیز تنپوش نظامی بر تن داشتند. این‌ها نشانگر آن بود که همهٔ کشور عراق درخدمت جنگ است. برخی از مردان و زنان و بچه‎‌ها برایمان دست تکان می‌دادند.

سرانجام انتظار به‌پایان رسید و به حرم امام حسین –علیه السلام- رسیدیم. بدون آن‌که تونل وحشتی در جلوی در اتوبوس درست کرده باشند، همه را از اتوبوس‌ها پیاده کردند.

 حرم را از پیش خالی کرده و به‌جز یک در، همهٔ درهای آن را بسته بودند. سربازان به‌سختی آن‌جا را زیر نگاه داشتند و نیروهای امنیتی نیز با لباس شخصی دورتادور حرم در میان مردم پراکنده شده بودند. همین‌که به در صحن حرم رسیدیم بچه‌ها در آستانهٔ در به زمین افتادند و زمین آن‌جا را بوسیدند. مردم دورتادور حرم جمع شده بودند و با سکوتی سنگین ما را تماشا می‌کردند.

از ساعت چهار صبح تا نزدیک یازده ظهر که در راه بودیم به کسی اجازه نداده بودند به توالت برود؛ برای همین باید پیش از رفتن به زیارت حتماً به توالت می‌رفتیم و دست‌نماز (وضو) می‌گرفتیم. نخست همگی را به توالت‌ها بردند و صف بلندی در آن‌جا درست شد. نگهبانان هم پشت سر هم «اِبسُرعَه اِبسُرعَه» (زودباش زودباش) می‌گفتنند. شمار بچه‌ها فراوان، و زمان دست‌نماز گرفتن بسیار کم بود. کسانی که دست‌نماز می‌گرفتند به جلوی درِ حرم می‌رفتند و در جایی که ضریح امام حسین –علیه‌السلام- در چندقدمی آنان بود، بر سکوی روبه‌روی حرم می‌نشستند تا دیگران هم دست‌نماز بگیرند و به آنان بپیوندند. اما پرده‌های جلوی در را انداخته بودند تا ضریح امام دیده نشود. هرکس که جلوی در می‌نشست، چون ابر بهار گریه می‌کرد. نگهبانان هم دورتادور بچه‌ها ایستاده بودند و همه چیز را زیر نگاه داشتند. نزدیک به یک ساعت بر سکوی روبه‌روی حرم نشستیم. در این میان برخی از بچه‌ها را که فرصتی برای رفتن به توالت نداشتند، مجبور کردند بدون رفتن به توالت نزد ما بیایند و در جلوی در، در کنار دیگران بنشینند.

 در همین هنگام یکی از افسران عراقی که در هنگام اسیر شدن آقای ابوترابی او را از مرگ نجات داده بود، ایشان را دید و به او گفت:» در هنگام اسارت من شما را نجات دادم و اکنون دیگر باید خودت مراقب خودت باشی. «

یکی دیگر از افسران عراقی با صدای بلند اعلان کرد:» این آخرین فرصت برای کسانی است که می‌خواهند به ما پناهنده شوند و نمی‌خواهند به ایران برگردند. «اما این درخواست او بی‌پاسخ ماند.

پس از آن‌که همه در جلوی در شبستان گرد هم آمدند، پرده را کشیدند و گذاشتند به کنار ضریح برویم. ناگهان همه با هم به‌سوی ضریح رفتیم و دورتادور ضریح بر زمین نشستیم. در این هنگام همه از خود بی‌خود شدند؛ دیگر هیچ کس توجهی به نگهبانان دور و بر ضریح نداشت و هر آن‌چه در دل داشت، از نفرین بر صدام گرفته تا دعا برای امام خمینی را بر زبان می‌آورد. چنان بر امام حسین –علیه‌السلام- گریه می‌کردند که گویی تازه امام را شهید کرده‌اند. آنان چون کودکی که شکایت به نزد پدر برده، با گریه و زاری از بلاهایی که بر سرشان آورده بودند شکایت می‌کردند.

نزدیک به نیم ساعت دور ضریح بودیم و سپس زودباش زودباش نگهبانان شروع شد. از این‌جا به بعد زیارت‌ قبر دیگر شهیدان با داد و فریاد نگهبانان و با دویدن و دنبال کردن ما در حرم همراه بود. قبر حضرت علی اکبر، حبیب‌بن مظاهر و دیگر شهیدان کربلا را این‌گونه زیارت کردیم. به هر یک که می‌رسیدیم حتی نمی‌گذاشتند به اندازهٔ یک فاتحه گفتن هم دور ضریح آن شهید بمانیم و با داد و فریاد ما را دنبال و از آن‌جا بیرون می‌کردند.

سپس نوبت به زیارت قتلگاه رسید. قتلگاه اتاق کوچکی در حرم بود که سکویی از سنگ مرمر در کنار یک دیوار آن ساخته بودند. از آن‌جا که این اتاق بسیار کوچک بود، باید گروه گروه به درون آن می‌رفتیم و بیرون می‌آمدیم؛ اما رفتار نگهبانان چنان خشن بود که کسی نمی‌توانست با فرصت زیارت کند و از زیارت خود لذت ببرد. این‌جا نیز با زور و داد و فریاد بچه‌ها را از قتلگاه بیرون کردند و زیارت حرم امام حسین –علیه السلام- در کمتر از یک ساعت، این گونه پایان یافت.

پس از زیارت حرم امام حسین –علیه السلام- به سوی حرم حضرت ابوالفضل به راه افتادیم. مردم، میان دو حرم در دو سوی گذرگاه آزادگان ایستاده بودند. ویژگی هر گرد هم آمدنی شلوغی و همهمه است؛ اما اینان فقط به ما نگاه می‌کردند و چیزی بر زبان نمی‌آوردند، و چنان خاموش بودند که صدای گام‌های خود را بدون آمیختن با صدایی دیگر می‌شنیدیم. چنان سکوت معنی‌داری بر این مردم چیره شده بود که تا امروز نیز علت واقعی آن برایم ناپیدا مانده است. البته می‌توان ترس از مأموران حکومتی را عامل آن دانست، ولی این به‌تنهایی نمی‌توانست جمعیتی با آن شمار فراوان را آن گونه خاموش کند.

به حرم حضرت عباس رسیدیم. آن‌جا را نیز با داد و فریاد و زودباش زودباش نگهبانان زیارت کردیم و به‌سوی شهر نجف به روانه شدیم.

زیارت نجف اشرف

در راه نجف از کوفه گذشتیم و مسجد معروف کوفه را از دور دیدیم. به نجف اشرف و سرانجام به حرم مطهر امام علی –علیه السلام- رسیدیم. وارد صحن حرم شدیم. هنگامی که در اردوگاه بودیم، در کنار پخش ترانه‌های گوناگون، قرائت قرآن هم برایمان پخش می‌کردند. قرائت قاریان معروفی چون استاد منشاوی بسیار گوش‌نواز بود؛ اما خواندن قاریان عراقی چنان ناخوش‌آیند بود که گمان می‌کردم در کشور عراق هیچ قاری خوش‌صدایی پیدا نمی‌شود. آوای زیبا و دل‌نشین قاری قرآنی که در بلندگوی حرم قرآن می‌خواند این گمان نادرست من را درست کرد. بچه‌ها همه خاموش و بی‌همهمه بودند. کبوتران حرم چنان پایین می‌آمدند که نزدیک بود به سر بچه‌ها بخورند. بیشتر خادمان حرم فارسی می‌دانستند و برخی از آن‌ها نیز دست و پا شکسته با بچه‌ها سخن می‌گفتند.

در زمانی بسیار کوتاه دور ضریح مبارک امام علی –علیه السلام- چرخیدیم و دعا‌هایمان را کردیم و از شبستان به صحن (حیاط) حرم رفتیم.

ناهار آدمیان

آن روز، خادمان حرم میزبانی آزادگان را به‌عهده گرفته بودند. به صحن حرم که رفتیم، چیزی به چشم دیدیم که پس از چند سال برایمان بسیار تازگی داشت؛ می‌زهایی دیدیم که بر روی آن‌ها غذاهایی چون غذای آدمیان چیده شده بود: برنج و خورش قیمه، با دوغی غلیظ، و نان و خرما و پرتقال! این غذا‌ها برای ما که در این سال‌ها نخوردنی‌ترین غذا‌ها را خورده بودیم، بسیار شگفت‌آور و خیره‌کننده بود. می‌توانم بگویم بیشترین و بهترین غذایی که در آن هفت سال خوردم،‌‌ همان یک وعده ناهار حرم بود و بس! بچه‌ها چون کسانی که در نعمت‌های بهشت غوطه‌ور شده‌اند، تا جایی که می‌توانستند خوردند؛ اما چون معده‌هایمان کوچک شده بود، هرچه را نتوانستیم بخوریم، از تکه نان‌های باقی‌مانده در سفره گرفته تا خرما و پرتقال را در میان تکه‌های سفره‌های یک‌بار مصرف پیچیدیم و با خود برداشتیم.

پس از خوردن ناهار به سوی اتوبوس‌ها رفتیم و اتوبوس‌ها دوباره به‌سوی جایی به‌راه افتادند که معلوم نبود چند سال دیگر در آن‌جا می‌ماندیم. ساعت ۲ بامداد به اردوگاه رسیدیم و سرانجام، یک روز از زندگی اسارتمان که چون خوابی شیرین سپری شد، به‌پایان رسید.

هنرهای ماندگار

در کشوری که ایرانیان را به جرم ایرانی بودن در زیر سخت‌ترین شکنجه‌ها نابود می‌کردند و اگر از دستشان برمی‌آمد همهٔ ما را زنده به گور می‌کردند؛ و در کشوری که نظامیان گوش‌به‌فرمان صدام چنان از ایرانیان متنفر بودند که حاضر نبودند هیچ نام و اثری از ایرانیان در عراق باقی بماند، مایهٔ بالندگی ما ایرانیان بود که بر در و دیوار و کاشی و پرده و ضریح حرم امامان –علیهم السلام- جمله‌هایی فارسی و نشانه‌هایی از هنر ایرانیان به‌چشم می‌خورد؛ نوشته‌هایی که نشان دهندهٔ کیستی سازندگان بنا‌ها و پدیدآورندهٔ آن هنر‌ها بود و تنها با فرو ریختن آن بنا‌ها می‌توانستند آن‌ اثر‌ها را از میان بردارند.

 نخستین نوروز در تکریت

رفته‌رفته سال ۱۳۶۷ نیز به پایان نزدیک می‌شد و روزهای نوروز ۶۸ از راه می‌رسید. آقای ابوترابی بر این باور بود که «هر‌گاه بهانه‌ای برای خوش بودن پیش می‌آید، باید برای دور کردن آزادگان از یک‌نواختی و پدید آوردن تنوع و خوش‌حالی در زندگی اسارت، به‌خوبی از آن بهره ببریم.» برای همین، یکی دو هفته مانده به عید، بچه‌های زحمت‌کش و هنرمندی که کارشان خدمت کردن به دیگران بود شروع به‌کار کردند.

از یکی دو هفته مانده به عید، بچه‌ها خمیر درون نان‌ها را بر پارچه‌ای پهن و خشک می‌کردند. (نزدیک یک‌سومِ هر نان، خمیر میان آن بود.) سپس با صرف وقت فراوان و با مالیدن هم‌زمان دو دست بر روی خمیرهای خشک‌شده، آن‌ها را آسیاب و به آرد تبدیل می‌کردند. پس از آن نوبت به قنادباشی می‌رسید. یکی از بچه‌های اصفهان با استفاده از وسایل شیرینی‌پزی دست‌ساز و مقداری و شکر و روغن، برای هر سه آسایشگاه شیرینی و زولوبیا بامیه می‌پخت. به‌یاد دارم که «عبدالصاحب بخردی» و «جلال ربانی» در آسایشگاهِ ما، روز‌ها و شب‌های فراوانی را صرف این کار‌ها کردند.

برخی دیگر نیز به آراستن آسایشگاه‌ها پرداختند. آن‌ها ملحفه‌هایی را که هنوز تیره نشده بود از بچه‌ها می‌گرفتند، به هم می‌دوختند و مانند مخروطی زیبا از سقف آویزان می‌کردند؛ پتوهای تمیز را به هم می‌دوختند و بر روی میخ‌های لباس وکیسه‌های انفرادی روی دیوار‌ها آویزان می‌کردند تا بتوانند تااندازه‌ای از چشم‌خراشی و شلوغی و به‌هم ریختگی دیوارهای آسایشگاه بکاهند و ظاهری آراسته‌تر به آن بدهند؛ کاغذهای رنگی دست‌ساز را به سقف آویزان می‌کردند و هر هنری را که داشتند از کارهای دستی گرفته تا نقاشی‌ها و تابلوهای تبریک‌گویی، به پتو‌ها آویزان می‌کردند.

 این آویزه‌ها تا سه روز بر در و دیوار آسایشگاه‌ها می‌ماند. در این سه روز نیز هر روز، در ساعت بیرون‌باش، دو آسایشگاهِ دیگر مه‌مان یک آسایشگاه بودند و آسایشگاه میزبان نیز با انواع هنرنمایی‌ها و برنامه‌ها -از برنامه‌های آزاد گرفته تا ممنوع- از دو آسایشگاه می‌ه‌مان پذیرایی می‌کرد.

در هنگام تحویل سال، قرآن خوانده شد و پس از آن آقای ابوترابی برای آزادگان سخن گفت و از آنان خواست تا برای گذراندن روزهای پیشِ رو بردباری بیشتری کنند.

 پس از آن همه روز‌ها و زندگی تکراری، این تغییر‌ها که به بهانهٔ عید، امکان ایجاد آن‌ها برایمان فراهم شده بود، در پدید آوردن تازگی در روحیهٔ بچه‌ها بسیار مؤثر بود. هرچند هیچ کس و هیچ چیز نمی‌توانست احساس عیدی بدون ناراحتی و رنج و اضطراب، و در کنار خانواده بودن را در بچه‌ها پدید آورد.

بازی تئا‌تر

یکی از بزرگ‌ترین شگفتی‌های دوران اسارت این بود که در اردوگاه تکریت به ما اجازه داده شد تا آزادانه (ولی زیر نگاه زندانبانان) تئا‌تر بازی کنیم.

 «سجاد (همایون) امینی» از بچه‌هایی بود که پس از برگزاری چندین بازی تئا‌تر، در این کار مهارت پیدا کرده بود. او تصمیم گرفت برای نوروز ۶۸ یک تئا‌تر برای بچه‌ها برگزار کند. یکی از نقش‌های این تئا‌تر نوجوان شروری بود که به کارهای خلاف -ازجمله جیب‌بری- دست می‌زد. سجاد برای اجرای این نقش به شخصی نیاز داشت که به‌اصطلاح «زلزله» باشد؛ ولی برای آن‌که این بازی را جذاب‌تر کند، به‌دنبال کسی بود که هیچ گونه همانندی با این نقش نداشته باشد؛ به زبان دیگر، به دنبال شخصی آرام برای نقشی شلوغ بود. او که استاد رزمی من بود و به‌خوبی مرا می‌شناخت، من را برای این نقش برگزید؛ ولی پس از یک مقدمه‌چینی و بیان مسأله، با پاسخ «نه» ی من روبه‌رو شد و هر چه اصرار کرد نتوانست من را به گرفتن این نقش راضی کند. ازهمین‌رو دست به دامن آقای ابوترابی شد و من نیز پس از بیان درخواست سجاد از زبان ایشان، به احترام حاج‌آقا مجبور به پذیرفتن آن نقش شدم.

اتفاقاً از آن‌جا که بچه‌ها انتظار اجرای چنان نقشی را از من نداشتند ولی آن را به‌خوبی بازی کردم، آن تئا‌تر در کنار بازی خوب بازیگران دیگر، چیز خوبی شد.

مراسم آجر شکنون!

در اردوگاه گاهی برای عوض شدن حال و هوای بچه‌ها و کاهش فشارهای روحی، دور از چشم زندانبانان، کارهایی می‌کردیم که برای ساعتی هم که شده ذهن بچه‌ها از همه چیز‌‌ رها بشود.

یک شب سجاد -که هم دستی در تئا‌تر داشت و هم مربی کنکفو بود- کنکفو و تئا‌تر را در هم آمیخت و برنامه‌ای برای آسایشگاه ۱ ریخت. سه شاگرد کنکفوی او، یعنی من، حسین شکرنیکچه و محمدرضا مهدیه برای تکمیل این برنامه باید او را همراهی می‌کردیم. نگهبان‌ها را برای پاییدن زندانبانان، پشت پنجره گذاشتیم و هر چهار تن با ژست رزمی ویژه‌ای دور آجر‌ها ایستادیم. همگی راه را برای استاد باز کردیم و استاد با ژستی ویژه‌تر پشت آجر‌ها ایستاد. بخش هیجانی برنامه شروع شد. با پیشینه‌ای که سجاد در ذهن بچه‌ها داشت، همه انتظار داشتند که با یک ضربه –و نه حتی دو ضربه- ده آجر را بشکند. سجاد دست خود را بالا برد و با کشیدن یک فریادِ بلند بر آجر‌ها کوبید؛ اما هیچ آجری نشکست. انتظار بچه‌ها از سجاد کمی پایین‌تر آمد و به او حق دادند که با وضعیت غذای آن‌جا از پسِ شکستن ده آجر برنیاید. جلو رفتم و با گذاشتن احترام ورزشی به استاد، یک آجر را از روی ده آجر برداشتم، کمی آجر‌ها را مرتب کردم و سجاد دوباره جلو آمد و با کشیدن فریادی بلند بر آن‌ها کوبید؛ اما حتی یک آجر هم نشکست. این بار حسین جلو آمد و با گذاشتن احترام، یک آجر را از روی نُه آجر برداشت؛ سجاد هم با فریادی بلند‌تر بر آجر‌ها کوبید. همه منتظر بودند که تکه‌های آجر را از زیر دست او جمع کنند؛ اما این بار هم خبری نشد! محمدرضا با حالتی شرمسار جلو آمد و او نیز یک آجر را از روی هشت آجر برداشت. شاید همه با خود می‌‌گفتند:» با خوراکی که به ما می‌دهند، اگر سجاد همین هفت آجر را هم بشکند فیل هوا کرده. «اما با همهٔ ناباوری، این بار هم آجری نشکست.

کم‌کم شلوغی و ول‌وله، جای خود را به خاموشی پرسش‌داری می‌داد که با تردید همراه بود. آخر آن‌چه از سجاد انتظار داشتند با آن‌چه می‌دیدند دوتا شده بود. همه منتظر بودند که می‌خواهد چه بشود؟ از این‌جا به بعد بچه‌ها بزرگی و آبروداری کردند و طوری رفتار نکردند که سجاد خجالت‌زده شود. برای همین، چون پیش، خود را مشتاق و پاگیر برنامه نشان می‌دادند.

سرانجام، احترام ورزشی و نشکستن آجر تا جایی پیش رفت که تنها یک آجر بر جا ماند؛ و هنگامی که با آخرین فریاد و ضربهٔ سجاد، نه ما توانستیم جلوی خندهٔ خود را بگیرم و نه او، همه دانستند که نزدیک نیم ساعت بی‌آن‌که کسی متوجه نقشهٔ این گروه شود، یک آسایشگاه را سرِ کار گذاشته‌ایم. نشان به این نشان که اگر هر جای کار، یقین می‌کردند که سرِ کار رفته‌اند، کاسه کوزهٔ ما را جمع می‌کردند؛ ولی با آن‌که در دلمان به بچه‌ها می‌خندیدیم، کار را چنان جدی پیش بردیم که آن‌ها را تا آخرین آجر سر جایشان نشاندیم. این‌جا بود که همهٔ آسایشگاه با هم زدند زیر خنده و به تلافی نیم ساعت آبروداری بیهوده و سرِ کار رفتن، به جانمان افتادند.

سال ۱۳۶۸

 

ش‌تر در خواب بیند پنبه‌دانه

در روزهای نوروز ۱۳۶۸ کارت‌های تبریک دست‌نویسی میان بچه‌ها پخش شد که روی آن‌ها نوشته شده بود: «آخرین عید در اسارت، بر شما مبارک باد!» بی‌چاره بچه‌ها نمی‌دانستند که یک سال و نیم دیگر باید روز و شب را در انتظار آزادی بشمارند.

سختی دوران پس از قطع‌نامه

تا پیش از پذیرش قطع‌نامهٔ ۵۹۸ و پایان یافتن جنگ، تحمل اسارت با همه‎ی سختی‏‌هایش برای آزادگان چیزی قابل‌قبول بود؛ زیرا با خود می‌گفتیم «تا زمانی که جنگ است، به آزادی حتی نباید فکر هم کرد، تا چه رسد به این‌که به آن امید داشته باشیم.» اما پس از قطع‌نامه، طبیعی بود که همه خود را برای آزادی آماده کنند، درحالی‌که هر صبح که از خواب برمی‌خاستیم، دوباره خود را در آن‌جا می‌یافتیم و باید آن روز را در اسارت شب می‌کردیم. تحمل این وضعیت برای آزادگان بسیار دشوار بود و رفته‌رفته این گمان را ایجاد می‌کرد که تا پایان زندگیمان دیگر نباید به آزادی بیندیشم.

این وضعیت فشار روانی فراوانی به آزادگان وارد می‌کرد تاجایی‌که موجب به‌هم ریختگی روانی در برخی آزادگان شد و ادامهٔ زندگی را برای آنان و همبندانشان دشوار کرد.

بحران بی‌حرفی

انسان‌ها در زندگی آزاد چیزهای فراوانی برای گفتن دارند؛ از اخبار گرفته تا سیاست، کار، روابط فامیلی، فیلم و سینما، و رخداهای محلی و.... اما آزادگان، زندگی خود را در محیط بسته‌ای سپری می‌کردند که –به‌جز روزنامه- حتی روزنه‌ای هم به جهان بیرون از اردوگاه نداشت. بنابراین، بیشتر چیزهایی که دربارهٔ آن‌ها سخن می‌گفتیم، چیزهایی بود که در چهاردیواری اسارت رخ می‌داد.

آزادگان هنگامی که کنار هم می‌نشستند، از رخداهای اردوگاه و از زندانبانان برای هم می‌گفتند و کسانی که سن بیشتری داشتند از رخداد‌ها و یادمانده‌های پیش از اسارت خود می‌گفتند؛ اما با دراز شدن دورهٔ اسارت، رفته‌رفته همهٔ چیزهایی که دربارهٔ آن سخن می‌گفتیم، حتی جوک‌هایمان تکراری شده بود و کم سن و سالانی چون من که سال‌های فراوانی را در دنیای آزاد دنیای آزاد سپری نکرده بودیم، دیگر چیزی برای گفتن نداشتیم.

به‌یاد دارم روزهای جمعه که درس خواندن را کنار می‌گذاشتم و سرم خلوت‌تر می‌شد، هنگامی که برای سرکشی به دوستانم به آسایشگاه دیگر می‌رفتم و کنار هم می‌نشستیم، پس از سلام و احوال‌پرسی، چند دقیقه‌ای که می‌گذشت، چون چیزی برای گفتن نداشتیم با هم خداحافظی می‌کردیم.

دیدگاه‌های آقای ابوترابی

 آقای ابوترابی دیدگاه‌های بی‌مانندی داشت که از آشنایی درست ایشان با آموزه‌های دینی سرچشمه می‌گرفت.

ایشان می‌گفت:» احترام به انسان‌ها از احترام به قرآن واجب‌تر است. «همواره آزادگان را به «خدمت به انسان‌ها و رعایت تقوا» فرا می‌خواند و خودش نیز نمونه‌ای از عمل به شعار «خدمت و تقوی» بود.

او می‌گفت:» حتی به کافران هم باید احترام گذاشت و خدمت کرد، زیرا اسلام فقط دین احترام و خدمت به مسلمانان نیست؛ دین احترام و خدمت به همه‎ی انسان‌هاست. «البته همه‌ خدمت به غیر مسلمانان را تا جایی روا می‌دانست که ضرری برای مسلمانان نداشته باشد. در این می‌ان، روشن بود که ما تا جایی که ضرری برایمان نداشت، باید حتی به زندانبانان خود نیز احترام می‌گذاشتیم و اگر کاری -که برای دوستانمان ضرر نداشت – از دستمان برمی‌آمد، باید برای زندانبانان انجام می‌دادیم. ایشان دو مفهوم «تولی و تبری» و «دوستان و دشمنان خدا» را این گونه که ما آموخته‌ایم، نمی‌دانست. رفتار‌ها و نتیجهٔ رفتارهای او نشان داد که باورهای ایشان از باورهای ما و جامعهٔ ما درست‌تر است.

یک سال پس از رفتن به اردوگاه تکریت، به آسایشگاه آقای ابوترابی (آسایشگاه ۲) رفتم. در آن آسایشگاه، میان من و ایشان تنها دو تن فاصله بود و آن‌چه را می‌نویسم، دیده‌ام نه شنیده‌ام:

بچه‎‌ها را از ریاضت‌کشی و درپیش گرفتن شیوه‌های سخت خودسازی –مانند گرفتن روزه‌های پی‌درپی- در اسارتگاه‌ها منع می‌کرد؛ البته خودش گاهی روزه می‌گرفت. نمی‌دانم چرا، ولی هنگام خواب، پایش را دراز نمی‌کرد. در زمستان‌های سرد فقط یک پارچه بر روی خود می‌انداخت؛ شاید این کارش برای این بود تا بتواند با آزادگانی که در سرما می‌خوابند همدردی کند. نماز شبش هر شب به‌پا بود. یک سوم شب بیدار بود و بسیار کم می‌خوابید. سجده‌هایش بسیار بلند بود و هر نماز چهار رکعتی‌اش دستِ کم بیست دقیقه زمان می‌برد.

رفتارش بسیار نرم و چون پدری مهربان، و حتی مهربان‌تر و دلسوز‌تر از پدر بود؛ اما اگر لازم می‌شد، بسیار سخت و برنده رفتار می‌کرد. چیرگی شگفت‌انگیزی بر دل‌های آزادگان و زندانبانان داشت. در جایی که هیچ کس کارش گیر کسی نبود، حزب‌اللهی، منافق، انقلابی، ضدانقلاب، سنی، شیعه، علی‌اللهی، شیطان‌پرست، پناهنده، جاسوس و همه به او احترام می‌گذاشتند.

باآن‌که تدبیر‌هایش بی‌مانند بود و هیچ کس در تصمیم‌گیری به پایش نمی‌رسید، اما برای انجام کارهای اردوگاه مشورت می‌کرد. کسی بردبار‌تر و پرحوصله‌تر از او پیدا نمی‌شد. اگر کسی دچار مشکل روحی می‌شد، همه‌ی وقت شبانه‌روزش را برای او می‌گذاشت؛ گاهی حتی نرمش صبحگاهی‌اش را نیز با آن کس انجام می‌داد. همهٔ ساعت‌های بیرون‌باش را به قدم زدن با بچه‌ها و حل مشکلات آنان می‌گذراند و در آسایشگاه هم گاهی شب‌ها تا دیرهنگام پای صحبت‌ها و مشکلات بچه‎‌ها می‌نشست و گاهی نیز در‌‌ همان حال خوابش می‌برد؛ سپس چند ساعتی استراحت می‌کرد و دوباره بلند می‌شد و تا اذان صبح عبادت می‌کرد.

او تندیسی زنده از یک انسان عابد، دلسوز، پُرکار، خدمت‌کار، باتدبیر و باتقوا بود.

آمدن شش تن

 یک روز شش تن از آزادگان اردوگاه موصل ۴ را از زندان الرشید بغداد به اردوگاه ما آوردند: «حاج‌آقا جمشیدی، حاج‌آقا صالح‌آبادی، [مهندس] سعید اوحدی، [@مهندس] سیدحسین هاشمی، سجاد (بهروز) رئیسی و خدایار چمانی». @جرم پنج تن از آن‌ها انجام فعالیت‌های مخالف با شخص صدام در هنگام زیارت کربلا و انجام فعالیت‌های راه‌بری و فرهنگی در اردوگاه، و جرم خدایار هم پاره کردن نشریهٔ منافقین بود. از اردوگاه موصل ۴، سی و یک تن را به «زندان الرشید» بغداد برده بودند و پس از گذراندن ۶۸ روز دورهٔ زندان، به پنج گروه پنج‌نفره و یک گروه شش‌نفره تقسیم کرده بودند. هر یک از گروه‌های پنج‌نفره را به یک اردوگاه برده و این شش تن را نیز به اردوگاه ما آورده بودند. داستان آن‌ها نیز از این قرار بود:

 در هنگامی که آن‌ها را به زیارت کربلا برده بودند نمایندگان اردوگاه‌شان به صدامیان گفته بودند:» تنها با این شرط حاضر هستیم به زیارت برویم که زیارت ما را ابزاری برای انجام کارهای سیاسی یا تبلیغاتی نکنید. «از آن‌جا که خودِ «بردن آزادگان به زیارت» دستور صدام و کاری سیاسی و تبلیغاتی بود، آن‌ها پذیرفته بودند که کار اضافهٔ دیگری انجام ندهند. در هنگام رفتن نیز مشکلی پیش نیامده بود، ولی پس از آن‌که آزادگان برای زیارت از اتوبوس‌ها پیاده شدند، صدامیان نبودن آن‌ها را غنیمت شمردند و عکس صدام را بر اتوبوس‌ها زدند. پس از زیارت، هنگامی که بچه‌ها می‌خواستند سوار اتوبوس‌ها شوند، عکس صدام را بر شیشهٔ اتوبوس‌ها می‌بینند و می‌گویند:» تا عکس‌ها را برندارید، سوار اتوبوس‌ها نمی‌شویم. «صدامیان حاضر به انجام این کار نمی‌شوند، اما می‌بینند که آزادگان بر خواستهٔ خود اصرار می‌کنند و کسی سوار نمی‌شود. از ‌آن‌جا که ممکن بود درگیر شدن با آزادگان در بیرون از اردوگاه مشکلاتی برای آنان درست کند، آنان مجبور شدند تن به خواستهٔ آزادگان دهند؛ برای همین، عکس‌ها را یکی پس از دیگری از شیشهٔ اتوبوس‌ها کندند و پایین کشیدند. در همین هنگام هم یکی از عکس‌ها پاره می‌شود و این در ارتش صدام جزای سنگینی دارد. از سوی دیگر، آزادگان از پنجرهٔ اتوبوس‌ها نوشته‌هایی را که در پرتغال و لولهٔ خودکار و پوست شکلات جاسازی کرده بودند به میان مردم می‌اندازند و چندتایی از آن‌ها به دست مأموران می‌افتد.

همهٔ این کار‌ها و برخی کارهای دیگرِ آزادگان موجب می‌شود که پس از بازگشت از زیارت، ۳۱ تن از آزادگان آن اردوگاه را جدا ‌کنند و به جرم برنامه‌ریزی و تحریک آزادگان دیگر برای این اقدامات به زندان بغداد ببرند و پس از سپری شدن دورهٔ محکومیت، ۶ تن از آنان را به اردوگاه تکریت ‌آوردند.

رونق گرفتن آموزش

در این گروه شش نفره توانمندی‌های فراوانی وجود داشت؛ ازجمله سواد بسیار خوب و توان تدریس برخی علوم. این توانمندی‌ها موجب دگرگون شدن اردوگاه و رونق گرفتن درس و آموزش در آن شد.

آمدن کتاب‌های درسی

نمایندگان صلیب سرخ در هر بار دیدار خود از اردوگاه فهرستی چندنسخه‌ای از کتاب‌های مورد نیاز را از آزادگان می‌گرفتند. تا پیش از قطع‌نامه، این تنها می‌توانستیم کتاب‌های آموزش زبان‌های خارجی را در این فهرست سفارش دهیم، زیرا زندانبانان اجازه نمی‌دادند کتاب دیگری وارد اردوگاه شود؛ اما پس از قطع‌نامه که سخت‌گیری زندانبانان در این باره کمتر شد، از آن‌جا که بیشتر آزادگان در دورهٔ دبیرستان به اسارت در آمده بودند، کتاب‌های درسی دورهٔ دبیرستان نیز به این فهرست افزوده شد. البته از هر کتاب تنها یک نسخه برای همهٔ اردوگاه می‌آوردند که برای همین، باید از آن‌ها به‌خوبی نگهداری می‌کردیم و آن‌ها را در میان سه آسایشگاه نوبت‌بندی می‌کردیم و می‌چرخاندیم.

معرفی شش تن

سعید اوحدی: سعید دانش‌جوی رشتهٔ مهندسی در یکی از دانشگاه‌های آمریکا و از فعالان انجمن‌های اسلامی آن‌جا بود که در میانهٔ درس خود به جبهه آمده و در بند عراقی‌ها افتاده بود. او به زبان انگلیسیِ دانشگاهی و کوچه بازاری مسلط بود و درس‌های زبان انگلیسی، ترجمهٔ انگلیسی قرآن کریم، مکالمهٔ زبان انگلیسی، فیزیک، شیمی، ریاضیات، جبر، مثلثات و مانند این‌ها را به‌خوبی درس می‌داد. او در یک روز چندین کلاس را پشت سر هم برگزار می‌کرد؛ به‌گونه‌ای‌که وقتی برای انجام کارهای شخصی‌اش باقی نمی‌ماند. برای همین، برخی روز‌ها بچه‌ها خودشان درس را تعطیل می‌کردند تا آقا سعید هم استراحتی کند و هم به کارهای شخصی‌اش برسد.

در اردوگاه تکریت، نشستن تا پنج تن دور هم –البته نه برای درس- منعی نداشت، اما دور هم نشستن بیش از پنج تن برای هر کاری ممنوع بود. از آن‌جا که کلاس‌های آقا سعید همیشه شلوغ و بیش از شمار مجاز بود، هر روز یکی از شاگردان کلاس باید نگهبانی می‌داد تا دیگران آموزش ببینند.

نشاط و انرژی مثبت سعید چنان فراوان بود که حتی پیرمردهای کم‌سواد اردوگاه را هم به آموختن زبان انگلیسی ترغیب کرد و به‌گونه‌ای به آنان درس می‌داد که پس از چند ماه، دست و پا شکسته چیزهایی را به زبان انگلیسی می‌گفتند. او حتی در جاهایی که امید و زمینه‌ای برای انجام کار فراهم نبود، کار می‌کرد و موفق می‌شد.

حاج‌آقا جمشیدی: حاج‌آقا جمشیدی یکی دیگر از این پنج تن و از بزرگان اردوگاه موصل ۴ بود. آقای جمشیدی پیش از بردن آزادگان اردوگاه‌شان به زیارت، با افسر عراقی اردوگاه شرط کرده بود که هیچ گونه تبلیغاتی در این سفر انجام نشود و حتی از او برای این کار تعهد کتبی نیز گرفته بود. البته این تعهد، برای آن افسر دردسرساز شد و او را از آن اردوگاه بردند.

حاج‌آقا صالح آبادی: حاج‌آقا صالح آبادی طلبه‌ای جوان -در حدود ۳۰ ساله- و کاردان بود. آقای ابوترابی پس از رفتن از موصل، آقای احدی را جانشین خود و رهبر اردوگاه معرفی کرد و آقای احدی نیز هنگامی که به اردوگاه ما می‌آمد، آقای صالح‌آبادی را به جانشینی خود و به‌عنوان رهبر اردوگاه معرفی کرد. ایشان نیز در رهبری اردوگاه خود پیشینهٔ خوبی برجا گذاشته بود و آزادگان اردوگاه او همگی از مدیریتش خوشنود بودند و از خوبی او بسیار می‌گفتند. شیوهٔ راه‌بری و منش او به آقای ابوترابی نزدیک بود و توانسته بود با الگوگیری از آقای بوترابی در دل بچه‎‌ها جا باز کند. او در ترجمهٔ نهج البلاغه و قرآن سرآمد بود وبه کلاس‌های قرآن و نهج البلاغهٔ اردوگاه رونق فراوانی بخشید.

 [مهندس] سیدحسین هاشمی: یکی دیگر از آن پنج تن، سیدحسین‌ هاشمی خبرنگار و از بچه‌های تهران بود. او نیز تحصیلاتش را در آمریکا گذرانده و به زبان‌های انگلیسی و فرانسه مسلط بود. آقای هاشمی در زمینهٔ آموزش ترجمهٔ قرآن و نهج البلاغه به زبان‌های فارسی و انگلیسی مهارت داشت و کلاس‌های فیزیک، شیمی و زبان انگلیسی برپا می‌کرد.

 سجاد (بهروز) رئیسی: اهل اصفهان که در اسارت نام «سجاد» را برای خود برگزیده بود، در اسارت در زمینهٔ امور فرهنگی و تئا‌تر مهارت یافته بود. سجادِ دیگری هم (سجاد یا همایون امینی) از پیش داشتیم که او نیز در کار تئا‌تر و آموزش کنکفو فعال بود. با رسیدن دو سجاد به هم، تئا‌تر اردوگاه بسیار رونق گرفت. هنگامی که دو سجاد با هم در صحنهٔ تئا‌تر حاضر می‌شدند غوغا می‌کردند و بچه‌ها از خنده روده‌بُر می‌شدند

خدایار چمانی: سن خدایار به‌اندازه‌ای نبود که تا پیش از اسارت توانسته باشد از حوزه یا دانشگاه دانشی کسب کند. جرم او نیز در میان این شش تن پاره کردن نشریهٔ منافقین بود.

معلمان دیگرِ اردوگاه

مرحوم «یدالله آزادی»: آموزش ترجمهٔ قرآن و نهج‌البلاغه پیش از این هم در اردوگاه دایر بود. آزادی از بچه‌های بسیار خوب استان فارس با شیوه‌ و بیانی بسیار گیرا قرآن و نهج‌البلاغه را به بچه‌ها می‌آموخت، به‌گونه‌ای‌که هر مخاطبی را به‌سوی خود می‌کشید. آزادگان فراوانی از کلاس‌های او بهره بردند. آزادی از بچه‌هایی بود که احساس بی‌تابی خود برای آزادی را پنهان نمی‌کرد و جمله‌ای که همیشه بلند بر زبان می‌آورد هنوز در گوشم هست که:»‌ای خدای آزادی، آزادی را برسان! «آزادی تنها چند ماه پس از بازگشت به ایران براثر تصادف درگذشت.

 «حاج‌سعید (حاج‌حمید) طایفه‌نوروز»: حاج‌حمید فرمانده‌ی سپاه همدان بود. نام اصلی او «سعید» بود و برای این‌که لو نرود، پس از اسارت، خود را «حمید طایفه‌نوروز» معرفی کرده بود. ایشان که سنی نزدیک به سن پدرم داشت، تحصیلاتش را در نظام قدیم و به‌خوبی گذرانده بود. او هندسه و مثلثات را به‌خوبی درس می‌داد و من این دو درس را نزد او ‌آموختم.

 «محمد موسی‌خانی»: محمد موسی‌خانی، اهل مرند، نیز از دانش‌جویانی بود که برخی درس‌ها را تدریس می‌کرد و من برای چند درس، نزد او شاگردی کردم.

دکتر «مسعود مولودی»: دکتر مسعود مولودی، پزشک و اهل مشهد بود. او افزون بر انجام کارهای درمانی با امکانات ناچیز اردوگاه، «رئیس آموزش و پرورش» اردوگاه هم بود و مدیریت و هماهنگی امور کلاس‌ها را برعهده داشت. البته عنوان رئیس آموزش و پرورش یا عنوان‌های دیگر، همگی درونی بود و زندانبانان نباید از این عنوان‌ها و کار‌ها آگاهی می‌یافتند؛ زیرا در این صورت، یا چوب لای چرخ می‌گذاشتند یا مانع برگزاری کلاس‌ها می‌شدند.

او افزون بر مدیریت آموزش‌های اردوگاه، آن‌قدر کلاس‌های پشتِ ‌سرِ هم داشت که حتی گاهی شاگردان کلاس بعدی‌اش منتظر می‌ماندند تا کلاس قبلی تمام شود و سپس بی‌درنگ بر سر کلاس خود می‌نشستند. ازهمین‌رو، او حتی میان کلاس‌هایش هم استراحت چندانی نداشت.

هنگامی که امتحان بچه‌ها فرا می‌رسید دکتر مسعود با استادان اردوگاه دور هم می‌نشستند، دانه‌های خرما را می‌ساییدند و از آن‌ها تسبیح‌های قشنگی برای جایزهٔ بچه‎‌ها درست می‌کردند. جایزه‌های دیگری را هم مانند جانماز گل‌دوزی شده و تسبیح‌هایی از گل که نقش‌هایی زیبا بر آن‌ها نگاشته شده بود، از پیش برای جایزه آماده می‌کردند و پس از آزمون به شاگردان بر‌تر می‌دادند.

خدمت‌گزاران اردوگاه

در همهٔ اردوگاه‌ها همیشه کسانی بودند که وقت و انرژی و حتی تن‌درستی خود را برای آسایش همبندان خود صرف می‌کردند. آقای ابوترابی را می‌توان «پدر خدمت‌گزاران اردوگاه‌ها» نام نهاد، زیرا هیچ نوع خدمتی را از آزادگان دریغ نمی‌کرد؛ اما کسان دیگری نیز بودند که حس انسان‌دوستی در آنان زنده و پرنمود و پربازده دیده می‌شد، نه چون حسی نهفته یا مرده!

امروز کسانی را می‌بینم که برای دست‌یابی به رانت‌ها از خوردن هیچ حقی خودداری نمی‌کنند و دیروز کسانی را می‌دیدم که برای خدمت به همنوعان خود هیچ کاری را پست یا ننگ نمی‌شمردند، حتی تمیز کردن توالت‌ها را. کسانی که نام و خدمات آن‌ها را درپی آورده‌ام تنها نمونه و بخشی از نمایندگان این باور در اسارت هستند:

دکتر «مسعود مولودی» (درمانگاه): دکتر مسعود به‌جز مسئولیت آموزش و پرورش، پزشک اردوگاه هم بود. حسن محمدی، درجه‌دار ارتشی اهل شیراز نیز در درمانگاه اردوگاه به او کمک می‌کرد.

زندانبانان، یک اتاق شش متری را در حیاط اردوگاه برای انجام کارهای درمانی اختصاص دادند و با گذاشتن یک تخت سربازی و دو صندلی در آن، درمانگاه اردوگاه شروع به کار کرد. هنگامی که هیأت صلیب سرخ به اردوگاه آمد، دکتر مسعود فهرستی از وسایل ابتدایی درمانی به آنان داد و در دیدارهای بعدی، آنان برخی از این وسایل را برایمان آوردند تا در اختیار دکتر مسعود گذاشته شود؛ وسایلی مانند: گوشی قلب، چراغ قوه، جعبه وسایل اولیه، تیغ جراحی، نخ بخیه، آمپول‌های تقویتی و سرنگ. همین وسایل ابتدایی در آن‌جا بسیار برای ما بسیار سودمند بود و دکتر مسعود کارهای فراوانی با آن‌ها می‌کرد؛ کارهایی مانند: بیرون آوردن ترکش‌های سطحی، بیرون آوردن ریشهٔ ناخن‏، بخیه زدن پارگی‌های ناشی از ورزش، و پانسمان.

 «علی احدی» (آرایشگاه): علی احدی روحانی ملایری بود که پیش از آمدن به تکریت، راه‌بری اردوگاه خود (موصل ۴) را بر عهده داشت. او شوخ‌طبع و خوش‌مشرب بود و ازهمین‌رو، رابطهٔ بسیار خوبی با بچه‌ها داشت. او چندی پس از آمدن به تکریت آرایشگاه اردوگاه را تحویل گرفت. آرایشگاه اردوگاه یک آینه، ماشین اصلاح دستی، قیچی و شانه و یک پیت حلبی روغن هفده کیلویی برای نشستن مشتری داشت. آقای احدی اصلاح کردن را روی سر بچه‌ها تمرین کرد و یاد گرفت. هنگامی که اصلاح کردن را به‌خوبی یاد گرفت، زندانبانان هم برای اصلاح سر نزد او می‌رفتند.

 «مهرعلی دستجردی» (خیاط‌خانه): در یکی دو سال پایانی اسارت، اتاقکی در کنار آسایشگاه ۱ ساخته شد و هیأت صلیب سرخ دو چرخ خیاطی به همراه برخی وسایل دیگر مانند نخ و سوزن و قیچی به اردوگاه آورد. مهرعلی دستجردی بسیجی اهل تهران با «مرتضی نصراللهی» بروجردی در خیاط‌خانه دست به کار شدند و نیازهای اولیهٔ خیاطی بچه‌ها را برآورده می‌کردند؛ کارهایی مانند: بلند و کوتاه کردن، و تنگ و گشاد کردن لباس‌ و وصله زدن به آن، و دوختن جلد آلبوم. هنگامی که به ایران آمدیم، اندک وسایل شخصی خود را با ساک‌هایی که این دو برایمان دوختند، با خود آوردیم.

 «رجب‌علی کشاورز، حسین قماشچی، حاج‏اصغر تهرانی، داوود سلیمانی، حمید چرب‏گو و مسعود هزاوه‏ای» (زحمت‌کشان آشپزخانه): اینان آزادگانی بودند که در گرمای تابستان در اتاقی نه متری با سقف فلزی که به تنور می‌ماند، برای همبندان خود از جان و دل مایه می‌گذاشتند و برخی از آنان نیز در آن‌جا دچار سوختگی شدند.

انقلاب در آشپزخانه

یکی از امتیازهای بسیار بزرگی که آزادگان اردوگاه تکریت توانستند از زندانبانان بگیرند «چرخ گوشت» بود. در سال ۱۳۶۸ نمایندهٔ آزادگان از فرماندهٔ اردوگاه درخواست کرد تا دربرابر پولی که از حقوق ماهیانهٔ یک و نیم دیناری آزادگان به او داده می‌شد یک چرخ گوشت دستی برای اردوگاه بخرد. در اوج ناباوری، او این درخواست را پذیرفت و پس از چندی یک چرخ گوشت به مبلغ ۵۰ دینار برای آشپزخانهٔ اردوگاه خریده شد.

پس از آمدن این چرخ گوشت، زندگی آزادگان کمی تنوع در خود دید؛ زیرا در جایی که سال‌ها زندگی یک‌نواخت و بدون هیچ گونه تنوعی در جریان بود، یکی از همراهان هر روزهٔ آزادگان، یعنی خوراک آنان دستخوش تغییری خوش‌آیند شد.

برنج، روغن، رب‌گوجه، بادمجان، هویج و کلم موادی بود که در روزهای گوناگون هفته به آشپزخانه داده می‌شد. گاهی اوقات، سیب‏زمینی و کرفس نیز می‌‏آوردند.

اما گوشتی که در اردوگاه تکریت برای ما می‌آوردند گوشت یخ‌زدهٔ بسیار نامرغوب و پیری بود که پس از سال‌ها ماندن در سردخانه به آشپزخانهٔ اردوگاه آمده بود. «تاریخ تولید برخی از بسته‌ها به پیش از جنگ جهانی دوم برمی‌گشت!!!» بااین‌حال، روشن است بازار مصرف این گوشت‌ها فقط و فقط اردوگاه‌های عراق بود و صدامیان نمی‌توانستند آن را به هیچ کس جز آزادگان بدهند.

این واقعیت که هزینهٔ نگهداری درازمدت گوشت در سردخانه می‌تواند از قیمت خود گوشت بیشتر باشد، مرا به تردید کشاند که این جملهٔ شگفتی‌آور را دربارهٔ تاریخ تولید گوشت‌ها بنویسم و با خود گفتم شاید بچه‌ها در آن هنگام برای شوخی چنین چیزی را گفته بودند. اما پس از آن‌که با چند تن از هم‌اردوگاهی‌ها تماس گرفتم و آن‌ها هم تأیید کردند، این مطلب را بدون توجه به ملاحظات دیگر –ازجمله تردید یا تکذیب احتمالی- نوشتم؛ زیرا صدامیان آن‌قدر بدی‌های فراوانی داشتند که برای بیان بدی‌های آنان نیازی به دروغ نیست.

از آن‌جا که پخت غذا در اردوگاه تکریت در دست آزادگانی خودی و دلسوز بود، آشپزهای اردوگاه همهٔ تلاش خود را می‌کردند که با کمترین امکانات و مواد غذایی، خوراکی خوش‌مزه برای همبندان خود بپزند. اما به علت نامرغوب بودن مواد آشپزی و با محدودیتی که در تهیهٔ مواد طعم دهنده به غذا (مانند ادویه، پیاز، فلفل و...) در اردوگاه‌های عراق وجود داشت، تلاش آشپزهای اردوگاه برای خوش‌مزه کردن غذا بسیار کارساز نبود. در یکی دو سال پایان اسارت پس از آمدن چرخ گوشت به اردوگاه، این مشکل تا اندازهٔ فراوانی برطرف شد و با آمدن آن، نخستین بار در تاریخ اسارت، آشپز‌هایمان توانستند با گوشت یخی چیزی مانند «کباب کوبیده» درست کنند. البته با آن‌که هر سیخ این کباب، درست نصف یک سیخ معمولی بود، ولی این رویداد، برای آزادگان رویدادی خوب بود؛ زیرا انقلابی درخوراک روزانهٔ ما به‌شمار می‌آمد که به‌ندازهٔ خود، بر زندگی آزادگان تأثیرگذار بود.

پس از آمدن چرخ گوشت، زحمت آشپز‌ها چندبرابر شد؛ آنان گوشت را در چرخ گوشت می‌ریختند و به‎نوبت دستهٔ آن را می‌چرخاندند. چرخ کردن گوشت یک وعده غذا برای صد و پنجاه تن هرچند کاری بسیار سخت و طاقت‌فرسا بود، اما بچه‌های آشپزخانه با انگیزهٔ خدمت به همبندان خود، این کار را با دل و جان انجام می‌دادند.

یکی دیگر از خدمت‌گزاران آشپزخانه، آقای «@محبوب»، اهل دزفول و از آزادگان عملیات بیت المقدس بود. او با بهره‌گیری از ضایعات فلزی و موادی دورریز، وسایل آشپزخانه و باغبانی و دیگر وسایل موردنیاز اردوگاه را می‌ساخت و تعمیر می‌کرد. برای نمونه از ورق‌های فلزی اضافه مانده از سقف توالت‌ها و حمام‌ها، تشت لباس‌شویی، سیخ کباب، کفگیر و ملاقه تهیه می‌‏کرد یا با چوب‌های زیر سقف، برای ظرف آب آسایشگاه‌ها (حبانه‌ها) پایه درست می‌‏کرد.

 «سیدکمال معنوی» و «مصطفی لیلی» (مسئول باغچه): سیدکمال معنوی (از تهران) و مصطفی لیلی (از اصفهان) از بچه‌های زحمت‌کشی بودند که کار در باغچه، چهرهٔ آن‌ها را آفتاب‌سوخته کرده بود. کاشت محصولاتی مانند گوجه، خیار، بادمجان، کاهو، فلفل و سبزی خوردن در باغچه، بر بهتر شدن غذای آزادگان اردوگاه تکریت بسیار مؤثر بود. کاشت گل نیز تااندازه‌ای به کاستن سختی و زبری از چهرهٔ اردوگاه کمک کرد و همهٔ این‌ها را مدیون این دو بودیم.

 «سیدعلی اجاقی، امیر تروند، عبدالمجید کارگر» (امور ورزش): سیدعلی (از تهران)، امیر (از خرم‌شهر)، و عبدالمجید (از جهرم) نیز کارهایی مانند برگزاری بازی‌ها و مسابقه‌های فوتبال، والیبال، پینگ‌پنگ و گاهی مسابقهٔ دو استقامت را انجام می‌دادند. برگزاری مسابقه‌های فوتبال و والیبال میان تیم‌های دسته یک اردوگاه، برای بچه‌ها کاری جذاب بود و همهٔ اردوگاه را برای دیدن بازی به حیاط می‌کشاند.

 «محمود پهلوان‌مقدم» و «ناصر شهبازی» (شهرداری و نظافت اردوگاه): این دو از فرماندهان یگان‌های سپاه مشهد بودند. توالت‌ها و حمام‌های جدید اردوگاه به‌دست و پیشنهاد آن‌ها ساخته شد. آنان همهٔ وقت خود را صرف نظافت و پیشرفت ساختمانی اردوگاه می‌کردند.

با حاج‌آقا هم شوخی!؟

پس از نقشی که در تئا‌تر گرفته بودم (نقش جیب‌بر) گهگاهی برای خنده، جیب بچه‌ها را می‌زدم. نخستین روزی که حاج‌آقا جمشیدی به اردوگاه تکریت آمد، ایشان را به آسایشگاه ما (آسایشگاه ۲ یا آسایشگاه آقای ابوترابی) آوردند. آقای جمشیدی پس از سلام گرم و روبوسی با آقای ابوترابی در آسایشگاه، درست روبه‌روی ایشان نشست. من هم بی‌درنگ رفتم و پس از سلام و احوال‌پرسی کنار ایشان نشستم. تا کنار ایشان رفتم، آقای ابوترابی اشاره‌ای به آقای جمشیدی کرد تا هوای دوروبرش را داشته باشد، ولی ایشان چون از آن‌چه در اردوگاه گذشته بود آگاهی نداشت، اشاره‌های حاج‌آقا سودی نکرد. سپس در میان حاج‌آقا و دور و بری‌هایش خنده‌هایی بی‌اختیار و پچ‌پچ‌هایی آغاز شد که درپی پنهان کردن آن بودند؛ ولی چنان بی‌اختیار می‌خندیدند که نتوانستند خنده‌هایشان را از آقای جمشیدی پنهان کنند. آقای جمشیدی علت را می‌پرسید و حاج‌آقا می‌گفت:» آقاجون چیزی نیست، بعداً خودتون می‌فهمید! «

سپس حاج‌آقا و اطرافیانش با تیزبینی رفتار من را زیر دید گرفتند تا این‌که کار انجام شد و خنده‌های پنهانی بیشتر شد. پس از چند دقیقه هنگام نماز شد و من از جایم برخاستم و به نزد آقای ابوترابی رفتم. این درحالی بود که آقای ابوترابی و دیگران هنوز آقای جمشیدی را زیر نگاه داشتند. آقای جمشیدی دست در جیب راست و سپس جیب چپ برد تا جانمازش را درآورد؛ آن را پیدا نکرد. سپس شروع کرد به جست‌وجوی زیرپایی و چیزهای دیگر، اما هر چه می‌گشت جانمازش را پیدا نمی‌کرد. تازه هنگامی که همگی زدند زیر خنده و به من و جانماز در دستم اشاره کردند، آقای جمشیدی علت خنده‌ها را دانست و چندتایی مشت نرم نثارم کرد.

از آن هنگام هر‌گاه نزد او می‌رفتم، می‌خندید و وسایلش را جمع و جور می‌کرد؛ حتی پس از آزادی، در زمستان ۱۳۶۹ که ایشان را در ساری در کنار امام جمعهٔ شهر ملاقات کردم، ایشان با خنده به امام جمعه‌ گفت:» درسته که ایشون آزاده است، ولی مواظب جیبتون باشید! «

سخنرانی‌های آقای ابوترابی و جمشیدی

آقای ابوترابی گاهی در ساعت‌های درون‌باش در آسایشگاه ۲ برای بچه‌ها صحبت می‌کرد. در برخی مناسبت‌ها نیز ایشان در ساعت‌های بیرون‌باش برای هر سه آسایشگاه صحبت می‌کرد. البته سخنرانی‌ها همه با گذاشتن نگهبان بود تا زندانبانان نتوانند آن را ببینند. سخنان ایشان به هر مناسبتی که بود سرانجام به روابط و رفتارهای ما با یک‌دیگر و با زندانبانان پایان می‌یافت. این صحبت‌ها برای ما بسیار سودمند، راه‌نما و راه‌گشا بود؛ بچه‌ها بسیار به آن رو می‌آوردند و زندگی خود در اسارت را با همین راه‌نمایی‌ها همانند می‌کردیم. (@برخی آزادگان این سخنرانی‌ها را نوشتند و با خود به ایران آوردند. انتشارات پیام آزادگان این مجموعه سخنرانی‌ها را در یک کتاب چاپ کرده است.)

آقای جمشیدی نیز مردی باتجربه و اهل دانش بود. ایشان نیز بعدازظهر‌ها پس از بیرون‌باش، در آسایشگاه ۱ حرف‌های سودمندی می‌زد که بچه‌ها از آن استقبال می‌کردند.

یادمانده‌های «رجب کشاورز» از آقای ابوترابی

رجب‌ کشاورز اهل کردکوی شمال نزدیک سی سال داشت. او بسیار باانرژی و بانشاط بود؛ تنی چهارشانه و ورزشی داشت. بخشی از زندگی‌اش را در جنگل‌های شمال گذرانده و بسیار رک‌گو و بی‌باک بود. از بچه‌هایی بود که در آشپزخانهٔ اردوگاه زحمت فراوانی برای همبندان خود می‌کشید. اما موقع بازی فوتبال، همین که گرم بازی می‌شد دوست داشت همهٔ انرژی خودش را توی توپ خالی کند؛ و وقتی به خود می‌آمد می‌دید توپ از روی دیوارهای اردوگاه به بیرون پرت شده است. از آن‌جا که اردوگاه چندتایی توپ‌ بیشتر نداشت، وقتی توپ‌ها بیرون می‌افتادند، باید دست به دامان زندانبانان می‌شدیم تا آن‌ها را از بیرون برایمان بیاورند. آن‌ها هم هنگامی که خوش بودند، می‌آوردند، و هنگامی که ناخوش بودند، بازی تعطیل می‌شد.

رجب در‌‌ همان روز‌ها برایم گفت:

» یک روز که حاج‌آقا بازی ما را تماشا می‌کرد شوت محکمی زیر توپ زدم و توپ به بیرون پرت شد. حاجی بلند شد و با ناراحتی گفت: «مالِ کی رو این‌جور شوت می‌کنی؟» همین که حاجی رو در این حالت دیدم، بی‌اختیار فرار کردم، به پشت آشپزخانه رفتم و پنهان شدم. کمی ایستادم؛ آرام که شدم، به خودم آمدم و با خود گفتم: «رجب خجالت بکش! این چه کاری بود که کردی؟ مگه حاجی کیه که از او ترسیدی؟ او یه پیرمرده که نه زور بازویی داره و نه ترسی. تو که حریف چند تا آدم قلچماق هم می‌شی، برای چی از این پیرمرد ترسیدی؟» کمی خودم رو جمع و جور کردم، به خودم جرأت دادم و از پشت آشپزخونه بیرون آومدم. ولی همین‌که چشمم به حاجی افتاد، دوباره بی‌اختیار دویدم پشت آشپزخونه. این‌جا دیگه فهمیدم که این قدرت جسمی حاجی نیست که من رو شکسته؛ بلکه روح بزرگ این پیرمرده که من رو با این همه ادعا به پشت آشپزخونه فراری داد. «

رجب یک خاطرهٔ دیگر را هم از حاج‌آقا چنین برایم نقل کرد:

» یه روزی توی اردوگاه موصل با یه نفر دعوام شد. اون توی دعوا سرسختی و لجاجت می‌کرد و به هیچ وجه حاضر نبود کوتاه بیاد؛ من هم از اون بد‌تر. اون روز ما رو از هم سوا کردند و به خیر گذشت، ولی چنان از هم‌دیگه کینه برداشته بودیم که هر کدوممون می‌خواست اون یکی رو داغون کنه. یکی دوبار با هم درگیر شدیم و بچه‎‌ها ما رو از هم جدا کردن. اما وقتی قضیه به همین ‌یکی دو بار ختم نشد و ادامه‌دار شد، حاجی اومد پیشم و گفت:

- آقاجون مگه تو از اون ناراحت نیستی؟

- چرا، دلم می‌خواد بزنم درب و داغونش کنم.

- اشکال نداره. دفعهٔ بعد اون رو خرد و خمیرش کن؛ اصلاً اون رو به قصد کشت بزن! اما یه قول مردونه بهم بده!

- چه قولی حاجی؟ تو هرچی بگی رو چشم می‌ذارم.

- قول بده تا اون روی تو دست بلند نکرده دست روش بلند نکنی.

- باشه، ولی حاجی! اگه دست بلند کرد خودت گفتی‌ها.

از این حرف حاجی خیلی خوشم اومد و منتظر موندم تا طرف بیاد و دستشو روی من بلند کنه تا حقش رو بذارم کف دستش. اون طرف هم کسی نبود که به این راحتی دست برداره، چون‌که هر چند بار، خودش درگیری رو شروع کرده بود؛ اما هرچی دور و برش آفتابی می‌شدم، می‌دیدم اون هم خیلی با تعجب از کنارم رد می‌شه و انگار منتظر یه چیزیه!

این انتظار من اون قد طول کشید که ناراحتی‌م ازبین رفت. ولی همیشه برام سؤال بود که چرا طرف مقابل هم که این همه آتشی بود، هیچ کاری نکرد؟ تا این‌که بعد از چند ماه که دیگه ناراحتی‌م کاملاً ازبین رفته بود فهمیدم حاجی همون چیزی رو که به من گفته به اون هم گفته بود! «

آقای ابوترابی و زندانبانان

روز‌ها و ماه‌های نخست ورود به اردوگاه تکریت، فشار‌ها و شکنجه‌های اسارت به بیشترین اندازهٔ خود رسید؛ ولی پس از گذشت مدتی، شیوهٔ مدیریت آقای ابوترابی، رفتار سنجیدهٔ آزادگان، و از همه مهم‌تر، شخصیت آقای ابوترابی و توان معجزه‌وار ایشان در جذب دوست و دشمن، موجب شد که رفتار زندانبانان بسیار بهتر از روزهای نخست شود؛ به‌گونه‌ای که کابل‌ها کنار گذاشته شد، نه به کسی بی‌احترامی می‌کردند و نه کاری با کارمان نداشتند؛ ما برای خود زندگیمان را می‌کردیم و آن‌ها نیز با حضور شبانه‌روزی در اردوگاه بر شب و روز رفتارهای ما را زیر نگاه داشتند. البته این‌ها به‌ این معنی نیست که مشکل‌های ما در آن‌جا برطرف شد؛ ولی این شیوهٔ رفتار زندانبانان عراقی با آزادگان ایرانی در اردوگاه‌های عراق، مانندی نداشت.

کاظم که روز‌ها و ماه‌های نخست ورود ما به تکریت چون گرگی گرسنه با ما و آقای ابوترابی رفتار می‌کرد، اکنون دیگر آرام شده بود. آقای ابوترابی چنان او و دیگر زندانبانان را دوست‌دار خود کرده بود، که حتی مشکل‌ها و مسائل خانوادگیشان را هم با ایشان درمیان می‌گذاشتند. اکنون آنان دیگر یا خود به نزد ایشان می‌رفتند و یا او را به اتاق خود می‌خواندند.

حسن ساعت‌لو، مسئول ایرانی اردوگاه می‌گوید:

» یک روز من و آقای ابوترابی در اتاق زندانبانان بودیم. کاظم -زندانبان اردوگاه- به ایشان گفت: «حاج‌آقا محمد (زندانبان دیگر اردوگاه) نماز نمی‌خواند.» محمد با شنیدن این حرف ‌یک‌باره رنگش قرمز شد وخودش را باخت و از خجالت نمی‌دانست کجا فرار کند. حاجی گفت: «نه ان‌شاءالله صبر کرده خدمتش تمام بشه؛ بعد از خدمت حتماً نماز می‌خونه.»

 بعد از آن‌که حاجی از اتاق نگهبان‌ها بیرون رفت، محمد به کاظم پرخاش کرد و گفت: «چرا من را جلوی این مرد، شرمنده کردی؟ موقعی که آن حرف را زدی، چنان از او شرمنده شدم که دوست داشتم زمین باز بشود تا درون زمین بروم!» «

این رفتار یا گفتار یک زندانبان شاید برای کسانی که رفتار‌ها و گفتارهای آنان را ندیده و نشنیده باشند، چیز شگفت‌آوری نباشد، اما آزادگان ایرانی نمی‌توانند به‌آسانی باور کنند که یک زندانبان عراقی چنین رفتاری با آنان داشته است؛ زیرا آن‌چه را در این‌جا نوشته‌ام نشان‌دهندهٔ رفتار دو انسان است، درحالی‌که آزادگان ایرانی به‌خاطر آن‌چه از زندانبانان عراقی دیده‌اند، انتظار رفتار انسانی از آنان ندارند.

 (سرنوشت کاظم پس از جنگ را در پایان این کتاب زیر عنوان «زندانبانانی که مرید آزادگان شدند» آورده‌ام.)

تنپوش‌های زرد اسازت

در پاییز سال ۱۳۶۷، تنپوش‌های زردرنگ و همانندی برای همهٔ اردوگاه‌های عراق آوردند که بر سینه و پشت پیراهن‌های آن دو حرف انگلیسی «PW» نوشته شده بود. این دو حرف، کوتاه‌نوشتهٔ «Prisoner of War» به معنی «زندانی جنگی» است. جنس این تنپوش‌ها از پارچه‌ای کلفت بود که پوشیدن آن در تابستان، گرمای تن را افزایش می‌داد. ازآن‌پس، دیگر پوشیدن تنپوش‌های ناهمانند ممنوع شد.

برخی آزادگان نظر ویژه‌ای درباره‌ی رنگ این تنپوش‌ها نداشتند؛ ولی برخی نیز به‌سختی می‌توانستند رنگ آن را تحمل کنند. به‌هرحال، از آن‌جا که گزینهٔ دیگری برای پوشیدن نبود، هیچ کس چاره‌ای جز پوشیدن آن نداشت.

رحلت امام

چند روزی بود که رسانه‌های عراق خبر از بستری شدن امام خمینی –رحمت خدا بر او- می‌دادند. روز ۱۴ خرداد ۱۳۶۸ یکی از بچه‎هایی که از بیمارستان تکریت آمده بود گفت:» آن‌جا که بودم توانستم رادیوی ایران را بشنوم. امروز رادیوی ایران از صبح فقط قرآن پخش می‌کرد. «با شنیدن این خبر بچه‎‌ها خیلی نگران شدند. آقای ابوترابی از همه خواست تا کلاس‌ها را تعطیل کنیم و برای سلامتی و شفای امام دعا کنیم. همگی آشفته شده بودیم و نمی‌دانستیم در ایران چه خبر است. به هر دری می‌زدیم تا خبری دریافت کنیم. ازسویی خود را با این گمان دل‌داری می‌دادیم که «اگر خدای ناکرده امام رحلت کرده باشد زندانبانان این‌گونه ساکت نمی‌مانند، اگر چنین باشد آنان شادی می‌کنند»؛ ولی ازسوی دیگر، خبر پخش قرآن از رادیوی ایران را نیز نمی‌توانستیم نادیده بگیریم. تا نزدیک ظهر پریشان و سرگردان بودیم و فقط دعا و گریه می‌کردیم. در همین حال هنگام آمار ظهر شد؛ به آسایشگاه رفتیم؛ زندانبانان آمار گرفتند و در‌ها را بستند. بعدازظهر که شد، زندانبانان چون همیشه، دوباره آمار گرفتند و در‌ها را باز کردند. هنگامی که به حیاط می‌آمدیم، دیدیم بزرگ‌ترهای آسایشگاه ۳ (آسایشگاهی که تلویزیون داشت) گریه‌کنان به آسایشگاه ما آمدند و به آقای ابوترابی تسلیت گفتند.

 بهدنبال آن‌ها آزادگان دیگر نیز گریه‌کنان به آسایشگاه ما آمدند. تا نزدیک نیم ساعت همه فقط گریه می‌کردند. سپس آقای ابوترابی درحالی‌که خود نیز گریه می‌کرد شروع به آرام نمودن آنان کرد و پس از آن همگی به آسایشگاه‌های خود رفتند و هر کس غریبانه در گوشه‌ای نشست و زانوی غم در بغل گرفت. مسئولان آسایشگاه‌ها یک هفته تعطیل و عزای عمومی اعلام کردند. تا همین یکی دو روز پیش هنگامی که عصر‌ها در حیاط اردوگاه مسابقهٔ فوتبال برگزار می‌شد، صدای سوت و کف بچه‌ها تا اردوگاه افسران هم -که نزدیک اردوگاه ما بود- می‌رفت، اما یک‌باره گویی که همه مردیم؛ فقط راه می‌رفتیم، آن هم تنهایی و کسی حال و دماغ حرف زدن با کسی را نداشت. عصر‌ها که هنگام راه رفتن بچه‌ها در حیاط بود، فقط صدای پا شنیده می‌شد و بس. گاهی نیز همگی خاموش دورتادور حیاط می‌نشستند.

در آسایشگاه‌ها مجلس‌های ختم پنهانی برگزار می‌شد که هیچ صدایی از آن به بیرون از آسایشگاه نمی‌رفت. حتی صلوات‌ها را آهسته می‌فرستادیم تا صدایی بلند نشود. البته زندانبانان همهٔ این چیز‌ها را، هم می‌دانستند و هم می‌دیدند، اما چون نادیده رفتار می‌کردند و به روی خود نمی‌آوردند، زیرا آنان می‌دانستند که هیچ‌گاه نمی‌توانند جلوی سوگواری ما را بگیرند. آن‌ها هرچند برای رویارویی با آشکار کردن هر گونه «رفتار خمینی‌دوستانه‌ای» در آماده‌باش کامل بودند، اما با این وضعیت بسیار بااحتیاط برخورد می‌کردند.

اما این همهٔ واقعیت نبود. آب، نان، سلامت، شکنجه، هواخوری در حیاط و حتی توالت رفتن ما در دست زندانبانان عراقی بود. آن‌ها حتی اگر ما را هم می‌کشتند، صدای اعتراض زنده‌مانده‌های ما از دیوار اردوگاه فرا‌تر نمی‌رفت. بنابراین، آنان اگر اراده می‌کردند، برای اجرای خواست فرماندهان و فرونشاندن کینه و دشمنی خود، چشمانشان را بر هر چیزی می‌بستند و آن‌قدر با ما ستیز می‌کردند تا بر ما چیره شوند. اما یک چیز این خواست و انگیزهٔ درونی آنان برای ستیزه‌جویی را تغییر داده بود. پس از رفتارهایی که از ما دیده بودند، آنان اکنون دیگر خود را به ما نزدیک‌تر می‌دیدند تا به فرماندهانشان. برای همین، برخلاف خواست فرماندهان خود، با ما رفتاری نه نرم، ولی به دور از دشمنی می‌کردند.

ما از یک سو، بسیار ماتم‌زده و سوگوار بودیم و از سوی دیگر، نگران آیندهٔ کشور و نمی‌دانستیم چه خواهد شد. اما پس‌از آن‌که از روزنامه‌های عراق خبر «برگزیدن آیت‌الله خامنه‌ای برای رهبری جمهوری اسلامی» را خواندیم، خیالمان از درون کشور آسوده شد.

محرم سال ۱۳۶۸

محرم سال ۱۳۶۸ هم فرا رسید. سوگواری در اردوگاه تکریت مانند سوگواری در اردوگاه پیش نبود.

در اردوگاه رمادی زندانبانان همواره با آزادگان در ستیز بودند و خودشان موجب می‌شدند تا وضعیت اردوگاه به‌هم بریزد. حتی پیش از تاسوعا آمپولی به همهٔ آزادگان می‌زدند که سه روز همه را بیمار می‌کرد. برای همین، بچه‎‌ها بدون توجه به خط و نشان‌هایی که آنان پیش از محرم می‌کشیدند، کار خود را می‌کردند. هر طور که می‌خواستند سینه می‌زدند و هنگامی که گرم سوگواری می‌شدند، کاری با زندانبانان و این‌که پس از آنچه به سرشان می‌آورند نداشتند.

 اما در اردوگاه تکریت، زندانبانان بیشترِ تلاششان این بود که اردوگاه آرام بماند. برای همین نیز آقای ابوترابی اجازه نمی‌داد که بچه‌ها بلند سوگواری کنند. آنان آرام سینه می‌زدند و آرام هم گریه می‌کردند. درعوض، آقای ابوترابی و آقای جمشیدی جلسات وعظ و سخنرانی خوبی برگزار می‌کردند. زندانبانان هم می‌دانستند که ما حتی در هنگام بیرون‌باش هم جلسهٔ سوگواری داریم، اما برای این‌که برای خودشان دردسر درست نکنند، به روی خودشان نمی‌آوردند. حتی در هنگام سوگواری، در اردوگاه گشت نمی‌زدند، تا چیزی نبینند.

خداوند یاری کرد تا با تدبیر آقای ابوترابی و کمک بچه‌ها این محرم هم بدون درگیری با زندانبانان بگذرد.

رفتن حاج‌آقا از اردوگاه

تن‌ها آزادگان ایرانی نبودند که از محضر آقای ابوترابی درس آموختند؛ زندانبانان عراقی نیز نزد او شاگردی کردند. زندانبانان، به‌ویژه کاظم، آقای ابوترابی را بسیار سخت زده بودند، به‌گونه‌ای که نزدیک بود او را در زیر کتک بکشند. اما محبت‌هایی که پس از آزار دادن ایشان، از او دیدند، انسان بودن را به آنان یاد داد و راه زندگیشان را عوض کرد.

بروز رفتارهای انسان‌مانند از زندانبانانی که ما با آن‌ها بودیم، چیزی دور از اندیشه بود؛ واژه‌هایی که نشانگر ادب باشد در دایرهٔ واژگان آنان وجود نداشت و رفتارهایی که درخور انسان‌های متمدن باشد، بسیار کم در آن‌ها دیده می‌شد. آنان هنگامی که آزادگان را از اردوگاه‌هایشان به اردوگاهی دیگر می‌بردند، حتی اجازه نمی‌دادند با دوستانی که سال‌ها در کنارشان بودند خداحافظی کنند. حتی در جایی به آزاده‌ای اجازهٔ خداحافظی با برادرش را هم ندادند. اما درمورد آقای ابوترابی چنین نشد:

یک روز زندانبانان، ایشان را به اتاق خود خواندند. کاظم به او گفت:» خواب دیده‌ام که شما را از این اردوگاه می‌برند. اگر شما را آزار دادیم ما را ببخش!!! «تاکنون این نخستین بار بود که چنین رفتاری از زندانبانان عراقی می‌دیدم.

چند روزی گذشت؛ زندانبانان نام آقای ابوترابی و دو تن دیگر را خواندند و گفتند آماده بشوید می‌خواهیم شما را از این اردوگاه ببریم. سپس کاظم به ایشان گفت:» اگر بخواهی می‌توانی برای همبندانت صحبت کنی!!! «در تاریخ اسارت، این نیز نخستین بار بود که می‌دیدم زندانبانان به کسی اجازه می‌دادند پیش از رفتن، با دوستاش خداحافظی کند و برای آنان حرف بزند.

آقای ابوترابی سفارش‌هایی به بچه‌ها کرد، سپس حاج‌آقا جمشیدی را جانشین خودش معرفی کرد و پس از خداحافظی با بچه‎‌ها او را به اردوگاه تازه‌تأسیس تکریت ۱۷ در‌‌ همان منطقهٔ تکریت بردند. پس از رفتن ایشان، اردوگاه را ماتم‌ گرفت. حتی زندانبانان هم از رفتن او ناراحت بودند و یکی از آنان را -که احسان نام داشت- دیدم که گریه می‌کرد.

نمایندگان صلیب سرخ، مأموران آقای ابوترابی

یکی از ناممکن‌ترین کار‌ها در اسارت، ایجاد ارتباط میان اردوگاه‌های آزادگان ایرانی در عراق بود. هیچ یک از اردوگاه‌های عراق با هم ارتباط نداشتند و گرفتن خبر از اردوگاه‌ها تنها هنگامی ممکن بود که آزادگان اردوگاه‌های گوناگون در یک بیمارستان بستری می‌شدند و سپس با پذیرفتن خطر فراوان، با هم ارتباط ایجاد می‌کردند و از هم خبر می‌گرفتند. یک راه دیگر ارتباط‌گیری نیز ترفندی ابداعی بود که از راه غیرمستقیم و باواسطهٔ طرف سوم در ایران صورت می‌گرفت. البته در این شیوه باید ظرافت و تیزبینی فراوانی خرج داده می‌شد تا هنگام خوانده شدن نامه‌ها در سانسورخانه‌های عراق، سانسورچی‌ها چیزی پی نبرند، زیرا در غیر این صورت، خطر بزرگی جان نویسندگان نامه در دو اردوگاه را تهدید می‌کرد.

اما کار «ایجاد ارتباط» برای آقای ابوترابی آسان بود. نفوذی که ایشان در مأموران هیأت‌های صلیب سرخ داشت، دو کار را ممکن و بی‌خطر کرده بود: آنان، هم ایشان را از اخبار اردوگاه‌های دیگر آگاه می‌کردند و هم پیام‌های ایشان را به رابط‌های وی در برخی از اردوگاه‌ها می‌رساندند. البته در این فرآیند نیز صدامیان نباید از چیزی آگاه می‌شدند.

سال ۱۳۶۹

نوروز سال ۱۳۶۹ نیز درحالی فرا رسید که هنوز غم رحلت امام در دل‌هایمان باقی بود. ازهمین‌رو، برای این عید مراسمی به‌جز دید و بازدید و تبریک گویی برپا نکردیم. یکی دیگر از چیزهایی که این عید را بر ما ناخوش کرده بود نیز نبود آقای ابوترابی در اردوگاه بود.

مسافرت دوروزه

یک روز زندانبانان به آسایشگاه‌ها آمدند و گفتند:» زود وسایلتان را جمع و آسایشگاه‌ها را خالی کنید و فقط به‌اندازهٔ دو روز وسایل شخصی دم دستی (پتو، قاشق، مسواک و حوله) برای خودتان بردارید. قرار است از این‌جا به اردوگاهی دیگر برویم و دو سه روز دیگر برمی‌گردیم. «

همگی وسایلمان را از آسایشگاه‌ها بیرون آوردیم و در اتاقک‌های حیاط و انبار و آشپزخانه و جاهای دیگر جا دادیم. برخی از بچه‌ها فقط برای دو روز وسایل برداشتند و برخی دیگر با این گمان که ممکن است از این اردوگاه به اردوگاهی دیگر برویم وسایل بیشتری با خود برداشتند؛ هرچند همهٔ وسایل شخصی که در این چند سال گرد خود جمع کرده بودیم –به‌جز پتوها- در نصف یک کیسهٔ انفرادی جا می‌گرفت.

در اردوگاه‌های عراق باهم گذاشتن موقت آزادگان دو اردوگاه، کاری دور از ذهن بود؛ برای‌همین باورمان این بود که حتماً کار بسیار مهمی قرار است در این اردوگاه انجام شود که حاضر شده‌اند چنین کاری بکنند. گمانه‌زنی‌ها دربارهٔ علت این کار آغاز شد. بیشتر گمان‌ها «ایجاد تغییراتی برای بهتر شدن ساختمان اردوگاه» بود. با خود می‌گفتیم می‌خواهند:

زمین پشت اردوگاه را به اردوگاه پیوند بدهند تا هم برای بازی فوتبال و والیبال جا داشته باشیم و هم برای راه رفتن.

تیغه‌های کشیده شده بر پنجره‌های یک دیوار آسایشگاه‌ را باز کنند تا هوا از پنجره‌های یک دیوار درون بیاید و از پنجره‌های دیوار دیگر بیرون برود.

در آسایشگاه‌ها توالت بسازند تا غروب‌ها و شب‌ها که درهای آسایشگاه‌ها بسته می‌شود و بچه‌ها نمی‌توانند به حیاط بروند، بتوانند از آن‌ها استفاده کنند...؛ و گمان‌های خوشی مانند این‌ها.

 اما گویی که پس از سال‌ها زندگی در زیرِ دستان صدامیان، هنوز آن‌ها را درست نشناخته بودیم که این گونه درباهٔ آن‌ها گمان خوب می‌کردیم.

دو شبانه روز در اردوگاه افسران زندگی کردیم. با آن‌که آن‌جا نیز یک زندان با کمترین امکانات بود، اما چون‌که چیزهایی داشتند که ما نداشتیم، آن‌جا را بهشت اردوگاه‌های عراق دیدیم:

چون در همهٔ آسایشگاه‌ها پنجره‌های دو دیوارِ روبه‌روی هم، باز و بدون تیغه‌کشی بود، باد از یک پنجره به درون آسایشگاه می‌آمد و از پنجرهٔ دیگر بیرون می‌رفت. این جریان هوا موجب می‌شد که هم هوای آسایشگاه در تابستان خنک شود و هم بوی بد آسایشگاه بیرون برود.

حیاط اردوگاه به‌اندازه‌ای بود که هم برای راه رفتن و هم برای بازی کردن جای کافی داشت.

از آن‌جا که زمین کافی در اختیار داشتند، توانسته بودند با تلاش فراوان، باغچه‌هایی پر از گیاه برای خود بسازند.

آنان تخت و جای کافی برای خوابیدن داشتند و مجبور نبودند روی زمین سرد و سفت پتو بیندازند و بخوابند.

 یکی از آزادگانی که برای ساختن و آباد کردن آن اردوگاه زحمت فراوانی کشیده بود «سرگرد علی» نام داشت. او از بچه‎های خوب ارتش بود که از خدمت‌ها و بی‌باکی‌های او بسیار شنیده بودیم.

برخی از افسران آن اردوگاه در برخورد نخست، با ما رفتاری سرد داشتند و ما را خوب و گرم تحویل نگرفتند. بیشتر آزادگان اردوگاه ما حزب‌اللهی بودند و تصور آن‌ها از فرد حزب‌اللهی، آدمی خشک و نچسب بود که غیر خود را نه دوست دارد و نه برمی‌تابد. اما پس از آن‌که دیدند بچه‌ها خودشان به‌سوی آن‌ها می‌روند و هیچ نشانه‌ای از خشک‌رفتاری یا بدرفتاری در آن‌ها ندیدند، یخ آن‌ها هم آب شد و با ما گرم گرفتند.

البته آن‌ها حق داشتند که چنین بیندیشند؛ شاید زمانی با کسانی نشست و برخاست کرده بودند که به نام مذهب، با رفتارهایی غیرمذهبی، ریشهٔ مذهب را در سرهای آن‌ها خشکانده بودند.

پس از دو روز، وسایلمان را جمع کردیم و از آن‌جا به اردوگاه خود برگشتیم. مشکلاتی که با آن روبه‌رو بودیم برای یک هفته و یک ماه قابل تحمل بود، ولی هنگامی که کار به یک سال و چند سال کشید، فشار فراوانی بر زندگی ما می‌آورد. برای همین، در هنگام بازگشت، تصویرهای خوبی از اردوگاه در سرمان می‌گذراندیم: آسایشگاه‌هایی روشن و خنک که دیوارهای دو سوی آن پنجره دارند؛ باد از یک پنجره می‌آید و از پنجرهٔ دیگر می‌رود. شیر آبی در آسایشگاه، که نگرانی شب تا صبحِ تمام شدن آبِ خوردن و شستن را پایان می‌دهد. یک توالت که به خودنگهداری شب تا صبحِ دل‌پیچه‌داران پایان می‌دهد. حیاطی باز و بزرگ که دو هَووی «بازی کردن» و «راه رفتن» را از هم جدا می‌کند و هنگام بارندگی به بِرکهٔ آب تبدیل نمی‌شود.

از در اردوگاه که وارد شدیم، نخست نگاه خوش‌خوشانه‌ای به حیاط انداختیم؛ اما حیاط،‌‌ همان حیاط پیش بود و زمینی به آن افزوده نشده بود. کمی حالمان گرفته شد، اما هنوز به تغییرهای دیگر امید داشتیم. درون آسایشگاه‌ها شدیم؛ هنگامی که دیدیم نه از شیر آب خبری هست و نه از پنجره‌های تازه و توالت، دو گوشهٔ لب‌ها و ابرو‌هایمان از بالا به پایین افتاد.

هنگامی که دیدیم پس از گذشت دو شبانه روز، تازه سربازی مشغول کندن یک سوراخ یک‌وجبی در زیر سقف است، دانستیم که این همه دنگ و فنگ برای نصب تهویه بوده است؛ ولی احمقانه‌تر این بود که دیوار یکی از آسایشگاه‌ها را هنوز پس از دو روز سوراخ نکرده بودند.

کار دیگری که زحمت فراوانی برایمان درست کرد این بود که مقدار زیادی گچ را با دست یا پارچه بر دیوار آسایشگاه‌ها کشیده بودند و لکه‌های گچ همهٔ دیوار‌ها را خراب و بدشکل کرده بود. با آن‌که زحمت زیادی برای تمیز کردن دیوار‌ها کشیدیم، اما دیوار‌ها مانند قبل نشدند. گچ و آشغال فراوانی کف آسایشگاه ریخته شده بود که همه را تمیز کردیم. همهٔ هنرهایی که برای زیبا کردن آسایشگاه صرف کرده بودیم به باد رفته بود. وسایلی را که در اردوگاه گذاشته بودیم درهم و خراب شده بود.

برایمان باورکردنی نبود که دو شبانه‌روز خالی کردن اردوگاه و این همه به زحمت انداختن ما، برای سه سوراخ بر روی دیوار سه آسایشگاه، برای گذاشتن تهویه باشد؛ سوراخ‌هایی که هنوز هم همهٔ آن‌ها کنده نشده بود. برای همین، خودبه‌خود گمان‌هایمان به این سو رفت که باید در آسایشگاه دوربین یا گوشی پنهان کار گذاشته باشند. اما هر جا را وارسی کردیم چیزی نیافتیم و این رخداد برایمان معمایی حل نشده باقی ماند.

بااین‌همه، این سفر دو روزه برایمان بسیار خوب بود، زیرا برای دو روز صد و پنجاه تن را از زندگی یک‌نواخت در خانه‌ای سه‌اتاقه‌‌ رها کرد.

تهاجم عراق به کویت

صبح پنجم مرداد ۱۳۶۹، رادیو عراق که از بلندگوی اردوگاه پخش می‌شد اعلان کرد:» عده‌ای جوان در کویت علیه حکومت انقلاب کرده‌ و آن را سرنگون کرده‌اند. آن‌ها از دولت عراق درخواست کمک کرده و ما نیز به کمک آن‌ها شتافته‌ایم. «سپس این آیه از سورهٔ کهف را خواند: «انهم فتیه آمنوا بربهم و زدناهم هدی»

بچه‎‌ها که از هوشیاری سیاسی بالایی برخوردار بودند بی‌درنگ گفتند:» عراق به کویت تجاوز کرده و داستان انقلاب جوانان دروغ است. «ه‌مان هنگام عراقی‌ها هیأت دولت جدید کویت را از میان فرماندهان نظامی خود منصوب و ادعا کردند که «کویت جزئی از خاک عراق بوده و استان هفدهم عراق است.»

سربازهایی که پس از ده سال خدمت، تازه پایان خدمت گرفته و به خانه برگشته بودند دوباره به خدمت بازگشتند. سربازهای عراقی، باافتخار برای هم‌دیگر از غنیمت‌هایی که از مردم هم‌زبان خود به غارت برده بودند، می‌گفتند؛ آنان از شکست دادن دولتی می‌گفتند که تا دیروز در جنگ با ما به عراق کمک می‌کرد.

اسیران کویتی را به اردوگاهی نزدیک ما آوردند، به‌طوری‌که از جلوی درِ اردوگاه می‌توانستیم آن‌ها را ببینیم. آن‌ها از این پیروزی خود بسیار شاد بودند و رادیو عراق پیوسته مارش نظامی و ترانه‌ پخش می‌کرد.

هنگامی که آمریکا عراق را تهدید به جنگ کرد، عراقی‌ها با آن‌که تازه از جنگ با ایران فارغ شده بودند، تنها کشوری که امید داشتند دربرابر آمریکا از آنان پشتیبانی کند، ما بودیم؛ زیرا با خود می‌پنداشتند که ایران فرصتِ پیش آمده برای تسویه حساب با آمریکا را از دست نخواهد داد.

ازسوی‌دیگر، آنان بیشتر نیروهای خود را به کویت و مرزهای عربستان برده بودند و چون می‌پنداشتند ایران از فرصت پیش آمده برای تهاجم به عراق استفاده کند، برای باج دادن به ایران و برای فراهم کردن نیروی انسانی مورد نیاز خود، تصمیم گرفتند همهٔ بندهای زمین‌ماندهٔ قطع‌نامهٔ ۵۹۸ را عملی کنند.

پذیرش خواسته‌های ایران

بیست و چهارم مرداد ۱۳۶۹ رادیو اعلام کرد که صدام بعدازظهر پیام مهمی را اعلان خواهد کرد. بعدازظهر، همهٔ بچه‎‌ها به آسایشگاه ۳ که تلویزیون داشت رفتند تا پیام را بشنوند. محتوای پیام این بود که: «من تمامی خواسته‌های ایران، ازجمله قرارداد الجزایر را می‌پذیرم و از چند روز دیگر، مبادلهٔ آزادگان را آغاز می‌کنیم. دیگر هیچ مانعی برای عملی شدن قطع‌نامهٔ ۵۹۸ وجود ندارد و فقط مکاتبات و تشریفات اداری آن باقی مانده که آن نیز انجام خواهد شد.»

 با شنیدن این پیام آن‌چه را تنها در خواب می‌توانستیم ببینیم و در بیداری فقط آن را توهم می‌پنداشتیم رخ داد. از خوش‌حالی در کالبد خود نمی‌گنجیدیم و گویی که بال در آورده بودیم. لحظه‌ای که سال‌ها انتظار آن را می‌کشیدیم نزدیک شده بود. همهٔ کلاس‌ها تعطیل شد چون کسی نمی‌‎توانست بر خواندن درس متمرکز شود. البته من با آن‌که آزادی را باور کرده بودم، ولی چون‌که احتمال می‌دادم که تا آزاد شدنمان چند ماه مانده باشد، درس را تعطیل نکردم. همه خود را برای رفتن به ایران آماده می‌کردند. برخی بچه‌ها کارهای دستی (مانند آلبوم، گیوه، پارچه‌های گل‌دوزی و...) درست می‌کردند تا برای یادگاری با خود به ایران ببرند.

تغییرات روزهای آخر

روزهای پایانی، کمی ساعت‌های آزاد باش را بیشتر کردند، تا شب بیرون بودیم و شب به آسایشگاه می‌رفتیم. یک شب را هم در حیاط شام خوردیم. هنگامی که تلویزیون آسایشگاه ۳ نخستین گروه از آزادگان مبادله شده را نشان داد، دانستیم که این حرف‌ها واقعیت دارد و «آزاد شدن» را باور کردیم. هنگامی که تلویزیون عراق اتوبوس‌ها و پاسدارهای ایران را نشان می‌داد، برخی بچه‎‌ها تلویزیون را می‌بوسیدند. بچه‎‌ها از هم حلالیت می‌خواستند و نشانی خانه‌هایشان در ایران را از یک‌دیگر می‌گرفتند؛ کاری که تا کنون هیچ‌گاه در اسارت بیهوده می‌نمود.

لحظه‌به‌لحظه به خط پایان نزدیک‌تر می‌شدیم. خط پایانی که آن سویش دنیایی در انتظارمان بود که چند سال پیش از آن جدا شده و اکنون با آن غریبه بودیم. ‌

نمی‌دانستم پس از آزادی چه‌گونه خود را با جامعه‌ای که سال‌ها از آن دور بوده‌ام، هم‌خوان کنم. نمی‌دانستم اکنون با بیست و سه سال سن و مدرک دوم راه‌نمایی چه‌گونه می‌توانم جایگاهی در جامعه بیابم. حتی نمی‌دانستم قیافهٔ برادران و خواهران و مادرم پس از این هفت سال چه‌گونه شده است.

شب آزادی

سرانجام، هنگام آزادی رسید. شب چهارم شهریور، یکی از زندانبانان پس از شام وارد آسایشگاه شد و گفت:» وسایل خود را آماده کنید. چیزهای فاسد شدنی را از آسایشگاه بیرون بگذارید. ساعت ده امشب حرکت می‌کنید. «سپس کفش و لباس نو به همه دادند. شور و ول‌ولهٔ وصف‌ناپذیری در میان بچه‌ها برپا شد. برخی حالت عادی نداشتند؛ گویی که نمی‌توانستند این رخداد را باور کنند؛ از خوش‌حالی نمی‌توانستند بنشینند؛ فقط میان آسایشگاه راه می‌رفتند و انتظار باز شدن در‌ها را می‌کشیدند.

آخرین کلاس

در روزهای پایانی که همه در حال آماده شدن برای بازگشت به ایران بودند، به استادانم اصرار می‌کردم تا کلاس‌هایم را تعطیل نکنند و همهٔ تلاش خود را می‌کردم که تا پیش از آزاد شدن، کتابی را ناتمام نگذارم. درس «مثلثات» سال سوم دبیرستان را نزد مهندس «سعید اوحدی» خوانده، ولی هنوز تمرین‌های درس پایانی آن را نزد او حل نکرده بودم. تا ساعت ده شب، یعنی «ساعت حرکت برای آزاد شدن»، دو ساعت مانده بود. نزد آقا سعید رفتم. در حال جمع کردن وسایل و پوشیدن کفش و لباس نو بود. گفتم:

- آقا سعید!

- بله

- وسایلت را جمع کرده‌ای؟

- بله! برای چی؟

- آخه تمرین‌های درس آخر رو هنوز حل نکردیم.

- آقا مسلم! دست بردار. شوخی نکن!

- شوخی نمی‌کنم. شما که این همه زحمت کشیدی کار رو تموم کن!

- آخه حالا توی این وضعیت من اصلاً حواسم یک جا جمع نمی‌شه.

- اشکال نداره. شما فقط بشین؛ من خودم حواست رو جمع می‌کنم.

خلاصه از او اصرار که حالا وقتش نیست و از من هم اصرار که «کار، آن کرد که تمام کرد.» سرانجام موفق شدم که او و هم‌کلاسی‌ام «ارسلان ساجدی» را بنشانم. کلاس شروع شد، ولی آقا سعید که می‌خواست هرطوری شده دست از سرش بردارم، هر تمرینی را، چه درست حل کرده بودم چه نادرست، می‌گفت:» درسته! برو تمرین بعدی! «و این‌گونه درس آخر را به پایان رساندم.

ساعت ده شد. در آسایشگاه‌ها را باز کردند و گفتند:» بیایید بیرون! هر کس تنها می‌تواند کارهای دستی‌اش را با خود بردارد و حتی کتاب‌های درسی را هم باید همین جا بگذارید. «جلوی در اردوگاه صف کشیدیم و یکی‌یکی ما را بازرسی بدنی و سپس سوار خودروهای نظامی کردند. از هر چیزی که خوششان می‌آمد -مانند گیوه‌هایی که بچه‎‌ها درست کرده بودند- می‌گفتند:» ممنوع است. نمی‌توانید با خود ببرید. «سپس آن را برای خودشان برمی‌داشتند.

یک گروه از بچه‎‌ها رفتند و ما که گروه بعدی بودیم در حیاط نشسته بودیم تا خودروی بعدی بیاید. در همین هنگام زندانبانان و سربازانی را که از بیرون اردوگاه آمده بودند، می‌دیدیم که در جلوی چشمان ما بر سر تصاحب وسایل شخصیمان با هم دعوا می‌کنند. روزی را به‌یاد آوردم که در همین‌جا و در جلوی همین در، آن‌قدر بچه‌ها را با کابل و چوب زدند که تن بچه‌ها را خونمال کردند و اکنون که از آن‌ها انتظار داشتیم برای جبران گذشتهٔ خود با ما خوش‌رفتاری کنند، یا حتی از ما پوزش و حلالیت بخواهند، رفتارشان بسیار تند‌تر و بی‌ادبانه‌تر از چند روز پیش شده بود.

رفتن به اردوگاه ۱۷

خودرویی که گروه نخست را برده بود برگشت و نوبت به ما رسید. سوار شدیم؛ این‌بار دیگر برخلاف عادت رایج صدامیان در این جور هنگام‌ها، خبری از مشت و لگد و بستن چشم و دست و گذشتن از تونل مرگ نبود. به‌سوی اردوگاه ۱۷ یعنی اردوگاهی که آقای ابوترابی در آن بود رفتیم. کمی بعد به آن‌جا رسیدیم. همه رفته بودند و آسایشگاه‌ها خالی بود. آسایشگاه‌ها پر از وسائل به‌جا‌مانده از آزادگان ساکن آن‌جا و بسیار درهم و به‌هم ریخته بودند.

ممنوع‌الخروج‌ها

از پنجره بیرون را نگاه کردیم؛ دیدیم دارند آقای ابوترابی را به همراه هشت تن دیگر می‌آورند. همهٔ آزادگان آن اردوگاه -به‌جز این نُه تن- را آزاد کرده بودند. این‌طور که نشان داده می‌شد، ‌عراقی‌ها نمی‌خواستند این نه تن را آزاد کنند. البته آزادگان آن اردوگاه سوار اتوبوس‌ها نشده بودند و گفته بودند:» تا آقای ابوترابی را آزاد نکنید ما به ایران نمی‌رویم «اما ایشان با اصرار فراوان توانسته بود آن‌ها را قانع کند که:» شما بروید ما هم انشاءالله می‌آییم «برای همین کشمکش‌ها هم بود که حرکت ما یک روز با تأخیر انجام شد.

حاج‌آقا را با همراهانش به آسایشگاهی بردند و گفتند:» هیچ کس حق ندارد با این‌ها حرف بزند والّا هر چه به سرتان آمد خودتان مقصر هستید. «شب را همان‌جا خوابیدیم؛ اما حتی با خطرهایی که برایمان داشت، کسی نمی‌توانست از دیدن حاج‌آقا چشم‌پوشی کند. برای همین، صبح که شد، بچه‎‌ها یکی‌یکی و پنهانی به پشت پنجره‌ی آسایشگاه حاجی می‌رفتند تا او را ببینند. پس از نزدیک یک سال، از این‌که دوباره حاجی را می‌دیدیم بسیار خوش‌حال بودیم. من هم پیش او رفتم؛ و پس از سلام و احوال‌پرسی، حاجی نشانی خانهٔ خود در قم را به من داد و گفت:» هر وقت برگشتی به این نشانی برو و بگو که من حالم خوب است. نگران نباشید انشاءالله ما هم برمی‌گردیم. «

نمایندگان صلیب سرخ آمدند؛ تک‌تک بچه‌ها به پشت می‌زی می‌رفتند و نمایندگان از آن‌ها می‌پرسیدند:» می‌خواهی به ایران برگردی، یا به عراق و یا کشوری دیگر پناهنده می‌شوی؟ «در این هنگام شوخی بچه‌ها هم گُل کرده بود و به‌شوخی از هم می‌پرسیدند:» دوست داری به کدوم کشور پناهنده بشی؟ «

هنگام صبحانه و هنگام ناهار فرا رسیده بود، اما خبری از غذا نبود. هنگامی که دیدیم صدامیان قصد ندارند حتی تکه نانی برای خوردن به ما بدهند، به سوی باغچه‌های اردوگاه رفتیم و با خوردن فلفل و بادمجان‌ کمی توانستیم گرسنگی خود را بنشانیم.

بعدازظهر اتوبوس‌ها آمدند. دوباره جلوی در اردوگاه صف کشیدیم و تنمان را بازرسی کردند. سربازان این اردوگاه برخی وسایلی را که از اردوگاه خود آورده بودیم از ما گرفتند؛ ولی پس از صحبت کردن با فرماندهٔ آن‌ها توانستیم چیزهایی مانند یک کتاب و لباس زرد اسارت را برای یادگاری با خود بیاوریم.

دیدار دوباره‌ با دوستان

آزادگان اردوگاه پیشینمان را هم به این اردوگاه آوردند تا از این‌جا آن‌ها را به مرز ببرند. پس از سه سال و نیم دوباره دوستانمان را از دور می‌دیدیم، با این تفاوت که در آن هنگام هنوز مویی بر صورتشان نروییده بود، اما امروز همه از نوجوانی پا به جوانی گذاشته بودند و ریش به صورت داشتند.

مرز خسروی

در هوای گرم شهریور، یکی دو ساعت در اتوبوس‌هایی چون تنور نشستیم. با خوردن فلفل‌ها و بادمجان‌های باغچهٔ اردوگاه کمی از گرسنگی خود کاسته بودیم، ولی آبی حتی نیمه‌خنک هم برای نوشیدن نیافته بودیم. در راه نیز هر چه از نگهبان‌ها آب خواستیم، آبی که جگرمان را خنک کند و تشنگیمان را بنشاند به ما ندادند. نزدیک غروب بود که از سوی شهر خانقین عراق به مرز خسروی رسیدیم. پس از نزدیک هفت سال، برای نخستین بار، پرچم ایران را بر روی تپه‌ای برافراشته دیدیم. بچه‎‌ها از پنجرهٔ اتوبوس، مقر نیروهای ایرانی را در آن سوی مرز به هم‌دیگر نشان می‌دادند. سپس چیزی دیدم که برایم بسیار شگفت‌آور بود: شماری از بچه‎های سپاه که در این سوی مرز، در خاک عراق، کنار نظامیان عراقی بودند. به یاد هنگامی افتاده بودم که اگر صدامیان کسی را با این لباس می‌دیدند، یا سر از تنش جدا می‌کردند یا بلای دیگری بر سرش می‌آوردند و برای همین بود که از دیدن آن‌ها در کنار صدامیان شگفت‌زده شده بودم.

سپس کسی با تنپوش نظامی وارد اتوبوس شد و زود و بدون مقدمه، به زبان فارسی، با گفتن چیزهایی ما را برای ورود به مرز ایران آماده و راه‌نمایی کرد. بچه‎‌ها که یک‌هویی برای نخستین بار یک ایرانی غیراسیر را دیده بودند، پیش از آن‌که حرفش تمام شود شروع به بوسیدن او کردند. از نقطه‌ی‌ صفر مرزی وارد خاک ایران شدیم. بچه‌های سپاه و ارتش با گل و آب‌میوه و آب خنک منتظرمان بودند. پس از یک شبانه‌روز تشنگی و گرسنگی، نوشیدنی‌های خنکی که به ما دادند به جانمان نشست.

سرانجام در شامگاه چهارم شهریور ۱۳۶۹، پس از شش سال و شش ماه به کشورم بازگشتم.

خواب اسارت، خواب کودکی

دوری از خانواده باعث شده بود که هرگاه خواب آنان را می‌دیدم، چهره‌هایی را ببینم که در در آخرین دیدار در ذهنم مانده بود. اکنون پس نزدیک به هفت سال، جز آن‌که بسیار دوست داشتم آنان را ببینم، بسیار کنجکاو بودم بدانم که چهرهٔ هر یک چه‌گونه شده است. تغییرات هفت سال چنان فراوان بود که هیچ کس را نشناختم. من نیز اگر چند عکس برای آنان نفرستاده بودم، آنان نیز مرا نمی‌شناختند؛ زیرا انتظار نداشتند کسی را با چهرهٔ سیاه و تن بسیار لاغر و صورتی استخوانی ببینند.

 در نخستین دیدار، چهار تن به نزدم آمدند که جمال -برادر کوچک‌ترم- نیز با آنان بود. رو به آنان کردم و پرسیدم:» کدام ‌یک از شما جمال است؟ «هنگامی نیز که مادرم را دیدم شگفت‌زده شدم؛ زیرا در هنگام رفتن، با مادری سی و پنج ساله خداحافظی کرده بودم؛ ولی اکنون چهرهٔ او مانند چهرهٔ مادری شصت‌ساله شده بود.

رام شدن زندانبانان

حاج‌آقا از یک سو شیوهٔ درست رفتار با زندانبانان را به آزادگان می‌آموخت و از سوی دیگر، با رفتارهای نرم و احترام‌آمیز خود با زندانبانان رفته‌رفته آنان را نرم و رام می‌کرد. پس از چندی زندانبانانی که جز کتک چیزی بلد نبودند، دربرابر رفتار خوب او کم آوردند و چنان شیفتهٔ او شدند که یا او را به اتاق خودشان می‌خواندند یا خود به نزد او می‌رفتند. سخن از ابوترابی به بیرون از اردوگاه هم رفت و گاهی سربازانی که بیرون از اردوگاه بودند نیز برای دیدن او به اردوگاه می‌آمدند.

رفتارهای حاج‌آقا زندانبانان را چنان شرمنده کرد که پس از چندی برای آن‌که او را تا مرز مرگ کتک زده بودند از او پوزش خواهی کردند. آنان در نشست و برخاست‌هایشان با احترامی ویژه‌ با او رفتار می‌کردند. پس از مدت کوتاهی کابل و چوب از دستشان افتاد، از بد زبانی و فحش دادن دست کشیدند و فشار‌هایشان کمتر شد؛ البته فقط فشار‌ها کاسته شد، ولی وسایل و امکانات زندگی اردوگاهی هم‌چنان در سطحی بسیار ناکافی بود.

رفتار فرماندهٔ جلاد اردوگاه نیز رفته‌رفته تغییر کرد؛ او نیز که هر بار به اردوگاه می‌آمد جوخهٔ شکنجه به راه می‌نداخت، کم‌کم رام شد، تا جایی هر‌گاه می‌خواست پینگ‌پنگ باهیجان و پرجنب‌وجوشی بازی کند به اردوگاه می‌آمد و با حاج‌آقا ابوترابی و «شیخ جلال جابریان» –که هر دو پینگ‌پنگ‌باز ماهری بودند- بازی می‌کرد و پس از بازی نیز به گفت‌وگو با حاج‌آقا می‌پرداخت.

شاید آن‌چه را در چند سطر پیش نوشته‌ام برای شما چیز شگفتی نباشد و با خود بگویید «بسیار روشن است که پاسخ احترام، احترام است»؛ اما برای آزادگانی که دو تا ده سال با صدامیان بوده‌اند، حتی در سر بردن چنین چیزی ناممکن است. از زندانبانانی که نه به کوچک رحم می‌کردند و احترام می‌گذاشتند و نه به بزرگ، از کسانی که انجام جنایت‌های بزرگ و بی‌علت آنان را نه پشیمان و ناراحت می‌کرد و نه شرمنده، و از کسانی که در هنگام شکنجهٔ آزادگان قهقه می‌زدند و خوش بودند، چنین چیزی بسیار باورکردنی نبود. پوزش‌خواهی زندانبان عراقی از آزاده‌ی ایرانی چیزی بود که نه در سر هیچ آزاده‌ای می‌گنجید و نه کسی آن را باور می‌کند؛ اما رفتار آقای ابوترابی نیز به‌گونه‌ای بود که نه آزادگان مانندی برای آن دیده بودند و نه زندانبانان. رفتار او برای ما یادآور رفتار جدش امام موسی کاظم (علیه‌ السلام) بود؛ امام بزرگواری که زندانبانانش پس از چندی چنان شیفتهٔ او می‌شدند که به خود اجازه نمی‌دادند او را بیازارند.

زندگی آرام با رهبری آقای ابوترابی

پس از حدود شش ماه، رفته‌رفته حالت اضطراب دائم ازمیان رفت و آرامشی نسبی –نه کامل- بر اردوگاه چیره شد. نخستین بار در دوران اسارت بود که چنین حالتی را روزگاری را می‌دیدیم. کار به جایی رسید که بچه‌ها کارهای دستی خود را به زندانبانان می‌دادند و آنان نیز دربرابر، برای بچه‌ها از کربلا مهر و تسبیح می‌آوردند. گاهی نیز از وسایلی مانند توپ فوتبال و والیبال که صلیب سرخ برایمان می‌آورد به زندانبابان می‌دادیم و از آنان می‌خواستیم در برابر آن برایمان چیزهایی مانند ادویه، پیاز و لیمو عمانی -که به غذا مزه می‌داد- بیاورند.

روابط میان بچه‎‌ها نیز بسیار گرم و خوب شد. باآن‌که آزادگان اردوگاه تکریت ترکیبی از اکثریت حزب‌اللهی، و اقلیت‌هایی از برادران اهل سنت، علی‌اللهی، پناهنده، اهل بی‌بندوباری، و ضدانقلاب بود؛ اما همگی با گرمی و بدون کشمکش برجسته‌ای در کنار یک‌دیگر اسارت را می‌گذراندند و در همهٔ کار‌ها گوش به فرمان حاج‌آقا بودند و به او احترام می‌گذاشتند؛ احترامی قلبی، و نه از روی اجبار یا ظاهر فریبی.

کلافگی روحی

سختی‌های دنیای اسارت چنان فکر و ذهن ما را گرفتار خود می‌کرد که فرصتی برای فکر کردن به خانوادهٔ خود و گرفتاری‌های آنان در ایران نمی‌یافتیم. اما داستان کسانی که زن و بچه داشتند، با داستان ما یکی نبود. سختی‌های اسارت هراندازه که بود، ذهن آنان را از پرداختن به خانواده‌شان جدا نمی‌کرد. آنان هرگاه تنها می‌شدند، فرصتی می‌یافتند تا روح خود را نزد خانواده‌شان ببرند. گاهی شب‌ها با در دست گرفتن عکس افراد خانوادهٔ خود به‌خواب می‌‏رفتند؛ گاهی نیمه‌شب از خواب برمی‏خاستند و زانوی غم در بغل می‌‏گرفتند و در خلوت، پنهانی اشک می‌ریختند.

 راه رفتن در حیاط کاری روزمره بود و بچه‌ها برای راه رفتن باید منتظر می‌ماندند تا هنگام بیرون‌باش برسد و زندانبانان درهای آسایشگاه‌ها را باز کنند؛ اما کسانی که کلافه و بی‌تاب می‌شدند، دیگر نمی‌توانستند تا آن هنگام منتظر بمانند. یکی از نشانه‌های کلافگی و بی‌تاب شدن آزادگان، راه رفتن پشت سر هم در میان آسایشگاه بود. این راه رفتن، من را به یاد پرندگانی می‌انداخت که بار‌ها در قفس از روی این چوب به روی آن چوب می‌پرند.

توجه بیشتر به غیر حزب‌اللهی‌ها

 یکی از گِله‌های بچه‌ها از حاج‌آقا این بود که «چرا زمانی را که برای غیرحزب‌اللهی‌ها می‌گذارید بسیار بیشتر از زمانی است که برای ما می‌گذارید؟ ما نیز نیازهایی داریم که باید نزدتان بیاییم.»

ایشان در پاسخ به این گله‌مندی می‌گفت:

 «شما راه خود را پیدا کرده‌اید، در مسیر آن حرکت می‌کنید و فقط در مسائل فرعی و کوچک مشکل دارید؛ اما اینان هنوز راه خود را پیدا نکرده‌اند.»

گذاشتن وقت برای بیماران روحی

ایشان برای کسانی که از دچار مشکل روحی می‌شدند نیز وقت فراوانی می‌گذاشت؛ رخدادهایی را که در سطرهای بعد آورده‌ام، نمونه‌هایی از توجه و صرف وقت ایشان برای همین کسان است. البته شاید عزیزانی که بازیگر اصلی این رخداد‌ها هستند، دوست نداشته باشند کسی از ناراحتی‌های آنان در آن هنگام آگاه شود؛ برای همین و برای رعایت رازداری در خانوادهٔ بزرگ آزادگان، با حرف‌هایی به نام آنان اشاره کرده‌ام که هیچ نوع هم‌خوانی با حرف نخست نام آنان ندارد.

مرحوم الف

اهل آبادان و از درجه‌داران ارتش بود که در آن هنگام نزدیک به چهل سال داشت. او مردی بسیار پاک، خوش‌دل و بی‌غل‌وغش بود که در آغاز جنگ به اسارت عراقی‌ها در آمده بود. او در‌‌ همان حال که بسیار آرام و بی‌آزار و دوست‌داشتنی بود، از سوی زندانبانان «ملک‌السارقین» یعنی «شاه‌دزد» لقب گرفته بود.

داستان این لقب از آن روزی آغاز شد که الف به انبار سلاح عراقی‌ها در اردوگاه موصل دست‌برد زد و.... او تا پیش از آمدن به تکریت –به هر علت- اهل خواندن نماز نبود، ولی از هنگام آشنایی با حاج‌آقا ابوترابی نماز خواندن را آغاز کرد. سختی‌های اسارت او را بسیار حساس و زودرنج کرده بود. یک روز یکی از زندانبانان خرگوشی را به اردوگاه آورد و نگهداری از او را به الف سپرد. الف هم که در نگهداری از خرگوش سنگ تمام می‌گذاشت رفته‌رفته چنان به آن دل‌بسته شده بود که کمتر پیش می‌آمد زمان بیرون‌باش خود را صرف آن نکند. اما این تنها حیوان راه یافته به اردوگاه، یک مشکل ایجاد کرده بود: سبزی‌هایی را که باغبان اردوگاه با زحمت فراوان برای خوردن بچه‌ها می‌کاشت، ازبین می‌برد. باغبان اردوگاه چندبار این مشکل را به الف گوشزد کرد، ولی او حاضر نشد و نمی‌توانست آن را به بیرون اردوگاه بفرستد. یک روز هنگامی که باغبان وارد باغچه شد و دید سبزی‌ها خراب شده، خشمگین شد و خرگوش را از روی دیوار به بیرون انداخت.

الف از این کار چنان ناراحت شد شد که این ناراحتی در همهٔ رفتارهای او نمایان بود. پوزش‌خواهی باغبان هم اثری نکرد؛ زیرا الف می‌دانست که دیگر هیچ‌گاه خرگوش را نخواهد دید. او چنان از این کار رنجیده شده بود که با هیچ کس حرف نمی‌زد. رفته‌رفته کار بد‌تر شد؛ او دیگر نه غذا می‌خورد و نه نماز می‌خواند؛ در آسایشگاه از دوستانش کناره‌گیری می‌کرد؛ گاهی گریه می‌کرد و هنگام بیرون‌باش نیز به‌تنهایی کنار دیوار راه می‌‌رفت و به کسی اجازه نمی‌داد با او راه برود یا حرف بزند. این رفتار‌ها در اسارت می‌توانست آغاز بدحالی و بیماری روحی باشد.

حاج‌آقا به‌محض آن‌که از بدحالی او آگاه شد همهٔ کار‌هایش را زمین گذاشت و همهٔ کارش شد نشستن و راه رفتن و حرف زدن با او. او همهٔ ساعت‌های درون آسایشگاهش را صرف صحبت با الف می‌کرد و دو یا سه روز تمام نیز می‌دیدیم که فقط در حیاط با او راه می‌رود و حرف می‌زند. در آن چند روز هیچ کس نتوانست حتی برای ده دقیقه با حاج‌آقا راه برود و حرف بزند. الف به هیچ کس جز حاج‌آقا راه نمی‌داد که به او نزدیک شود؛ ولی اگر هم به کسی راه می‌داد، گمان نمی‌کنم کسی می‌توانست به‌اندازهٔ او حوصله کند، زیرا ما حتی از دیدن آن همه وقت گذاشتن خسته می‌شدیم تا چه رسد که خود آن کار را کنیم. حاج‌آقا می‌توانست با خود بگوید «من که وظیفهٔ چرخاندن امور مهم اردوگاه را بر عهده دارم نباید برای کاری به این بی‌اهمیتی این همه وقت صرف کنم» اما ایشان آن‌قدر برای الف وقت گذاشت تا او را سرحال کرد و به زندگی عادی بازگرداند.

آقای ب

آقای ب از بچه‌های عرب زبان بود که در سن هجده سالگی در منطقهٔ سوسنگرد اسیر شده بود. پس از پذیرش قطع‌نامه همه گمان می‌کردند زمان آزادی به‌زودی فرا خواهد رسید؛ اما آزادگان دو سال پس از پایان جنگ را نیز در میان دیوار‌ها و سیم‌های خاردار اردوگاه‌های عراق گذراندند. به درازا کشیدن سختی‌ها و مدت اسارت موجب شد که او دچار ناراحتی روحی شود و این وضعیت چنان او را درهم فشرده بود که تنها راه رهایی از آن را کشتن خود دید. او پیش از این نیز دچار این بیماری شده، و یکی دو بار هم دست به خودکشی زده بود؛ اما هر بار بچه‌ها به داد او رسیده و او را نجات داده بودند. زندانبانان نیز پس از هر اقدام او، به‌جای آن‌که او را درمان کنند، او را به زندان بغداد می‌فرستادند، که این خود وضع او را بد‌تر می‌کرد.

 یک روز هنگامی که ب به حمام رفت بچه‌ها دیدند که از زیر حمام خون جاری شده است. آنان تن نیمه‌جان او را بیرون آوردند و وی را نجات دادند و نگذاشتند که بلایی به سر خود بیاورد. از آن روز به بعد حاج‌آقا را می‌دیدیم که با او راه می‌رود و حرف می‌زند. او آن‌قدر با ب راه رفت و سخن گفت تا حال او را تغییر داد و از آن پس ندیدیم که خودزنی کند.

آقای ج

آقای ج اهل خرم‌شهر، بلند قامت و پیش از اسارت، بازی‌کن تیم بسکتبال بود. او فردی باادب، خوش‌برخورد، و آشنا به زبان انگلیسی و عربی بود؛ با من دوست بود و از دانش او بهره می‌بردم.

پس از پذیرش قطع‌نامه آقای ج نیز دچار ناراحتی روحی شد و آثار این ناراحتی در او نمایان شد. او در آسایشگاه با کسی حرف نمی‌زد و هنگام بیرون‌باش نیز به‌تنهایی کنار دیوار قدم می‌زد. بچه‌ها برای این حالت اصطلاح «کم آوردن» را به‌کار می‌بردند و هنگامی که کسی گرفتار این حالت می‌شد می‌گفتند: «فلانی کم آورده!» در این هنگام، حاج‌آقا چون پدری که صد وپنجاه و یک فرزند داشت و باید از همهٔ آن‌ها نگهداری می‌کرد، باز دست‌به‌کار شد و آن‌قدر با ج نشست و برخاست تا حال او را خوب کرد و دوباره با بچه‌ها گرم گرفت.

بهره‌گیری معنوی از آقای ابوترابی

ه‌مان گونه که گفتم حاج‌آقا برای کسانی که مشکلی نداشتند کمتر وقت می‌گذاشت و بیشترِ وقت خود را به کسانی می‌داد که «کم آورده بودند» یا ممکن بود مشکلی برای دیگران پدید آورند. یک روز در دیداری که با او داشتم، پس از یک مقدمه‌چینی از ایشان خواستم در هفته به اندازهٔ ده دقیقه برایم حرف بزند؛ او نیز در اوج ناباوری من این درخواست را پذیرفت. نمی‌دانم ولی شاید برای این بود که گمان می‌کرد اگر به اردوگاه پیشین خود برگردم، آموزه‌های ایشان بتواند به آزادگان کم‌سن آن‌جا کمک کند. از آن پس تا مدتی هر روز جمعه بعد از ظهر پس از باز شدن در آسایشگاه بی‌درنگ سراغ ایشان می‌رفتم و از سخنانش بهره می‌بردم. هنگامی هم که به آسایشگاه برمی‌گشتم دوستانم منتظر بودند تا سخنان ایشان را برایشان بگویم. بچه‌ها به شوخی می‌گفتند: «مسلم! راستِشو بگو! کم آوردی که حاجی حاضر شده این قدر برات وقت بذاره؟»

توطئهٔ ناکام

آن‌گونه که بعد‌ها دانستیم، پس از شورش آزادگان عراقی در «اردوگاه ناهارخوران گرگان» و کشته و زخمی شدن شماری از آنان، صدامیان ما را از اردوگاه‌های عراق به تکریت بردند و برای تلافی، طرح نابودی دسته‌جمعی ما را ریختند و می‌خواستند با فشار‌ها و شکنجه‌های فراوان ما را مجبور به درگیر شدن با خود نمایند تا به‌بهانهٔ شورش، همهٔ ما را نابود کنند. این کار آن‌ها از نگاه سازمان‌های بین‌المللی به یک مجوز نیاز داشت که تنها با «شورش آزادگان ایرانی» محقق می‌شد. اما تدبیر حاج‌آقا و سفارش‌های او به بردباری و احترام ما به زندانبانان، اجرای نقشهٔ آن‌ها را ناکام گذاشت و هنگامی که دیدند ما با مهربانی و احترام به خشونت‌های آنان پاسخ می‌دهیم و نمی‌توانند با این رفتار‌ها ما را مجبور به واکنش کنند، رفته‌رفته خودشان خسته و مجبور شدند رفتارشان را تغییر دهند.

پس از گذشت مدتی که سخت‌گیری‌ها کمتر شد و شکنجه‌ها پایان یافت، روزی فرماندهٔ اردوگاه بچه‌ها را جمع کرد و در اعترافی آشکار پرده از نقشهٔ شوم دولت عراق برداشت:

 «ما شما را به‌عنوان پاسداران و شورشیان اردوگاه‌های عراق در یک جا گرد هم آوردیم و تصمیم بر این بود که چنان شما را زیر فشار بگذاریم که از کوره در بروید و علیه زندانبانان ما اقدامی کنید تا ما نیز به بهانهٔ شورش شما را به رگبار ببندیم. اما شیوه‌ای که این مرد (حاج‌آقا ابوترابی) درپیش گرفت، نگذاشت این تصمیم عملی شود.»

خوش‌خدمتی‌ منافقین به صدام

منافقین (سازمان مجاهدین خلق ایران) در سال ۱۳۶۴ به عراق آمدند و شماری از آنان در کار سانسور نامه‌های آزادگان ایرانی با دولت عراق به همکاری پرداختند. تا پیش از این، سانسورچی‌های عراقی به‌علت ناآشنایی با زبان فارسی، در نامه‌ها تنها به دنبال برخی کلیدواژ‌ها مانند «خمینی»، «صدام»، «شکنجه» و جز این‌ها می‌گشتند؛ اما پس از همکاری منافقین، سانسور‌ها بسیار ریزبینانه‌تر و آگاهانه‌تر شد؛ تا جایی که آنان برای آن‌که با بهترین شیوه به صدامیان خدمت کنند و با امکانی که برایشان فراهم شده بود، با وارد کردن آسیب‌های احساسی و روانی به آزادگان، ایستادگی هم‌میهنان دربند خود را بشکنند، به روش‌های تازه‌ای روی آوردند. البته آنان در کنار وارد کردن آسیب‌های روانی به آزادگان، با دادن نام نویسندگان نامه‌های ناخوش‌آیند به زندانبانان نیز موجب آزار و شکنجهٔ آنان می‌شدند.

یکی دیگر از پی‌آمدهای سانسورهای شدید منافقین نیز، بیشتر شدن زمان رفت و برگشت نامه‌ها و بیشتر انتظار کشیدن بچه‌ها بود. سطرهای بعد نمونه‌هایی از روش‌های آزاررسانی منافقین به آزادگان ایرانی از راه سانسور نامه‌ها را بیان می‌کند:

نامه‌های بچه‌ها پس از نزدیک به دو ماه به خانواده‌هایشان می‌رسید و پس از نزدیک به چهار ماه نیز پاسخ آن به دستشان می‌رسید. در جایی که تنها راه ارتباط ما با خانواده‌هایمان نامه بود، پس از چهار ماه، هر آزاده‌ای برای آمدن هیأت صلیب سرخ و پاسخ نامه‌اش روزشماری می‌کرد. منافقین نیز که از این وضع آگاه بودند، برخی از بچه‌ها را با نگه داشتن پاسخ نامه‌هایشان و منتظر گذاشتن آن‌ها آزار می‌دادند. «حسین شکرنیکچه» از بچه‌های سپاه تهران یکی از کسانی بود که نزدیک به سه سال نامه‌هایش در سانسورخانه انباشته شد و به دستش نرسید.

عکس‌هایی که از خانواده‌ها به دست آزادگان می‌رسید نیز از خشم و بددرونی منافقین در امان نبود. آنان برخی عکس‌های فرستاده شده از ایران را قیچی می‌کردند؛ به‌گونه‌ای که تنِ بدون سر، و یا فقط نیمهٔ راست یا چپ، بالاتنه و یا پایین‌تنهٔ عکس‌ها را برای آزادگان باقی می‌گذاشتند. آزاده‌ای که ماه‌ها منتظر دیدن عکس فرزند ندیدهٔ خود بود، هنگامی که عکسی بدون سر به‌دستش می‌رسید، آن‌قدر آزرده می‌شد که آرزو می‌کرد ای‌کاش اصلاً چیزی برایش نمی‌فرستادند.

سجاد (همایون) امینی از بچه‌های شاد و پر جنب و جوش اردوگاه تکریت بود که در اجرای نمایش‌های شاد و آموزش کنکفو تلاش فراوانی می‌کرد. روزی پس از آمدن هیأت صلیب سرخ نامه‌ای به دستش رسید که در آن نوشته بود «همسرش از او درخواست طلاق کرده است». این نامه جنب و جوش و خوش‌حالی را از او گرفت و تا مدتی او را درهم رفته و افسرده کرد. او چند ماه بدحال شد، تا آن‌که در نامهٔ بعدی پی برد که این خبر، نوشتهٔ منافقین و دروغ بوده است.

در سال ۱۳۶۶ یکی از بچه‌های اصفهان به‌نام «مسعود هزاوه‌ای» نامه‌ای به دستش رسید که در آن خبر سکتهٔ قلبی مادرش و فلج شدن نیمی از بدن او را برایش نوشته بودند. در جایی که هیچ کاری از دست مسعود برنمی‌آمد تا برای کمک به مادرش بکند، این خبر برایش بسیار آزاردهنده بود؛ اما کمی دقت در نامه موجب شد تا او این خبر را ساختگی بداند. او با نگاه به نامه متوجه شد بخشی که دربردارندهٔ این خبر است با قلم و دست‌خطی دیگر نوشته شده است و همین موجب رهایی او از هجوم ناراحتی‌ها شد.

روزی نامه‌ای به‌دستم رسید که جمله‌ای از آن خط خورده بود ولی با کمی دقت توانستم آن را بخوانم. دیدم چیزی نیست که برای آن‌ها ضرری داشته باشد؛ فقط نوشته بود که «خدا به خواهرت فرزندی داده است». کینهٔ آنان از ما چنان جوان‌مردی را از آنان گرفته بود که حتی نمی‌خواستند به همین اندازه هم خوش‌حال شویم.

 «حسین رضاپور» -از آزادگان اردوگاه رمادی ۲- نیز در یادمانده‌ای که در شبکهٔ «وایبر» در گروه «بیان خاطرات» آورده بود، در این باره نوشته است:

 «... تقریباً سال سوم بود. در نامه‌ای که به دست من رسید زیر نامه اضافه کرده بودند «برادرت شهید شده». این‌جا برای خودم ناراحت نشدم، فقط برای پدر و مادرم ناراحت شدم که یک پسرش اسیر و یکی دیگر شهید [شده]. مدتی گذشت؛ دوباره در نامه‌ای دیگر قید کرده بودند «یکی دیگر از برادر‌هایت شهید شده». این‌جا واقعاً خیلی ناراحت شدم. هرچه نامه برای خانواده‌ام می‌فرستادم، به دستشان نمی‌رسید. دوباره بعد از چند مدت یک نامه‌ای به دستم رسید که در آن قید کرده بودند «پدرت شهید شده». این‌جا واقعاً دنیا برایم تیره و تاریک شد. نمی‌دانستم چه‌کار کنم؛ تا این‌که تمامی دوستان قاطع (=بلوک) ۲ خیلی در حقم لطف کردند و اصلاً نمی‌گذاشتند ناراحتی بکشم. خیلی دوستان برایم برادری می‌کردند. تا این‌که اسارت تمام شد و به ایران برگشتیم. وقتی به شهرمان یزد آمدیم دیدم عده‌ای در اطرافم می‌گردند که اصلاً آن‌ها را نمی‌شناختم؛ تا این‌که به من گفتند این‌ها برادران و پدر و مادرت هستند و این‌جا خیلی شوکه شدم. گفتم «مگر شما شهید نشدید»؛ گفتند «نه! ما همگی سالم هستیم». این‌جا بود که فهمیدم منافقین این کار‌ها را انجام می‌دادند.»

امتیاز بزرگ

یکی از بزرگ‌ترین امتیازهایی که در اردوگاه تکریت به ما داده شد، «اجازهٔ دویدن و نرمش کردن» بود. دو سه ماه از آمدنمان به تکریت گذشته بود که «حسن ساعت‌لو» -خلبان هوانیروز و مسئول اردوگاه- پس از صحبت با نقیب (=سروان) جمال -فرماندهٔ عراقی اردوگاه- توانست موافقت او را برای این کار بگیرد. برابر آن‌چه که زندانبانان به حاج‌آقا ابوترابی گفتند، ما تنها می‌توانستیم نیم ساعت پیش از صبحانه نرمش کنیم که البته این مدت به یک ساعت افزایش یافت. پس از سال‌ها ممنوع بودن ورزش در اردوگاه‌های عراق، و نیاز فراوان آزادگان به ورزش، همهٔ بچه‌ها این موقعیت را غنیمتی بزرگ می‌دیدند. برای همین، در روز نخست آزادی ورزش، تقریباً همهٔ بچه‌ها –به‌جز کسانی که ناتوانی داشتند- به دویدن و نرمش پرداختند؛ بدین ترتیب که نخست همگی با هم می‌دویدند و سپس هر کس در گوشه‌ای نرمش می‌کرد. پس از آن همه شکنجه و آزار، دیدن این همه ورزش‌کار در حیاط اردوگاه برای بچه‌ها نشاط‌آور و برای صدامیان نشانگر ایستادگی آزادگان و امید آنان به زندگی بود. در روزهای نخست که شمار ورزش‌کاران بیشتر بود، با کمیِ جا برای نرمش و به هم خوردن بچه‌ها روبه‌رو شدیم؛ برای همین بچه‌ها باید بسیار آرام می‌دویدند تا برخوردی پدید نیاید.

همهٔ بچه‌ها تا پیش از صبحانه دویدن و نرمش را به‌پایان می‌رساندند و سپس در حیاط اردوگاه صبحانه می‌خوردند؛ اما حاج‌آقا تا هنگام صبحانه می‌دوید و در هنگام صبحانه نرمش خود را آغاز می‌کرد. از کسی در آن سن و با آن تن لاغر (نزدیک ۵۰ کیلو)، این اندازه تلاش جسمی چیزی دور از باور بود. «امیر افشین‌پور» که او را در ورزش همراهی می‌کرد در کتاب خاطرات خود (شن‌های سرخ تکریت) آورده که «روزهای اول، نیم ساعت با حاج‌آقا می‌‏دویدم که بعد‌ها به یک ساعت و نیم افزایش یافت. دقیقاً ۸۰ بار دور اردوگاه و روی هم رفته روزی ۷ کیلومتر می‌‏دویدم. ۷ کیلومتر، یک ساعت زمان نیاز داشت و نیم ساعت نیز در کنار حاج‌آقا نرمش می‌‏کردم. روزهای جمعه ورزش تعطیل بود. قدرت بدنی حاج‌آقا، وصف‌ناپذیر بود. ایشان با اندامی لاغر و ۵۳ کیلوگرم وزن، از چنان قدرتی برخوردار بود که دهان همه اسرا از تعجب باز می‌‏ماند.... گاهی اوقات، برای قوی شدن پنجه و کتف، بیش از ۱۰۰ بار حرکت شنا را انجام می‌‏دادم. وقتی در کنار حاج‌آقا قرار می‌‏گرفتم، ایشان بیش از ۳۰۰ بار این حرکت را انجام می‌‏داد. این نیرو فقط یک نیروی الهی بود.»

خوردنی‌های خودساز

سهمیهٔ خوراکی که برای گذراندن زندگی به ما داده می‌شد، هم کم بود و هم بی‌تنوع. این سهمیه تنها دربردارندهٔ نان و برخی مواد خوراکی برای آشپزخانه بود. در این میان خبری از خوردنی‌های دیگر -مانند ماست و ترشی و مانند این‌ها- نبود.

برخی آزادگان، ده سال، و ما نزدیک به هفت سال، هر روز صبح، صبحانه‌ آش شوربا خوردیم و از پنیر و کره و مربا خبری نبود. آقای «عنزی»، پیرمرد اندیمشکی گاهی به‌شوخی می‌گفت: «خدایا! روزی می‌رسه که صبحونه کره مربا بخوریم؟» منظور او این بود که «آیا روزی می‌رسد که آزاد شویم» زیرا تا در اسارت بودیم، چنین چیزی دست‌یافتنی نبود.

آزادگان برای ایجاد گوناگونی در خوراک خود کارهایی می‌کردند. در اردوگاه رمادی ۲ که همه جوان و نوجوان بودند و تجربهٔ چنین کارهایی را نداشتند، این کار‌ها کمتر می‌شد؛ ولی در اردوگاه تکریت که آزادگان سن و سالی داشتند کارهایی انجام می‌شد؛ برای نمونه:

با استفاده از خمیر خشک شدهٔ درون نان، و خرید شکر و روغن از حانوت (فروشگاه چندکالایی)، چیزهایی مانند حلوا، زولوبیا بامیه، و شیرینی می‌پختند.

خرما می‌خریدند و با آن سرکه درست می‌کردند، و سپس با کلاهک و پوست بادمجان ترشی می‌گرفتند.

شکر می‌خریدند و با جوشاندن و خنک کردن آن، قند درست می‌کردند.

با جوشاندن شکر، ماده‌ای عسل‌مانند می‌ساختند و برای جلوگیری از شکرک زدن، لیمو عمانی در آن می‌ریختند.

با خرید شیر خشک، ماست درست می‌کردند.

برخی رخدادهای دیگر سال ۱۳۶۶

در نهم آذر سال ۱۳۶۶ بیست تن از آزادگان اردوگاه را از آن‌جا به اردوگاهی دیگر بردند ولی به ما نگفتند آن‌ها را به کجا می‌برند. آن‌گونه که پس از آزادی دانستم، آنان را به اردوگاه تازه تأسیس تکریت ۱۷ برده بودند.

محرم آن سال را به‌آرامی و بااحتیاط گذراندیم تا بهانه‌ای به دست زندانبانان ندهیم. زندانبانان نیز با آن‌که شبانه‌روزی در اردوگاه بودند، می‌دانستند که بهتر است در هنگام سوگواری آزادگان به آسایشگاه‌ها نزدیک نشوند. آنان با این روش می‌خواستند برخی کارهای ما را نادیده بگیرند تا با برهم زدن آرامش پدید آمده، زحمت خود را فراوان نکنند.

عید سال ۱۳۶۶ در حالی فرا رسید که آرامشی نسبی بر اردوگاه حاکم شده بود؛ و زندانبانان که هیچ‌گاه به آزادگان اجازهٔ بازی تئا‌تر نمی‌دادند در نوروز ۱۳۶۶ به ما اجازه دادند تا نمایش بازی کنیم و خودشان نیز، هم برای سرگرمی و هم برای نظارت بر محتوای آن، از آغاز تا پایان آن را نگاه کردند.

سال ۱۳۶۷

دیدن ماه و ستاره

یکی از رخدادهایی که درون آنچهاردیواری می‌توانست برای آزادگان بسیار تازگی داشته باشد این بود که بتوانیم یک شب از هوای گرم و آلوده‌ی‌ درون آسایشگاه رهایی یابیم و ساعاتی از آغاز شب را در بیرون از آسایشگاه بگذرانیم. پس از عوض شدن فرماندهٔ اردوگاه، برای نخستین بار در تاریخ اسارت این خواسته با او در میان گذاشته شد و او نیز با گذاشتن شرط‌هایی آن را پذیرفت. بنابراین در یکی از شب‌های تابستان سال ۱۳۶۷ پس از ‌آن‌که آمار شامگاهی در ساعت ۷ عصر گرفته شد حیات اردوگاه را جارو زدیم و پس از آن‌که پتو‌هایمان را در میان حیاط پهن کردیم، شام را در زیر نور ماه و ستاره خوردیم.

این رخداد برای ما که چندین سال شب‌ها جز سقف آسایشگاه چیزی در بالای سر خود ندیده بودیم، بسیار تازگی داشت و تا دو سه ساعت می‌توانست سختی‌های اسارت را از سرمان دور کند. آن شب هیچ کس زمین را نگاه نمی‌کرد؛ همهٔ نگاه‌ها به آسمان و به سوی جایی بود که شاید سال‌ها به درازا می‌کشید تا دوباره آن را ببینند.

آن شب یکی از بچه‌ها پس از ساعتی ماندن در هوای بیرون آسایشگاه به شوخی به دیگران می‌گفت: «سرم داره گیج می‌ره! باید زود‌تر برم توی آسایشگاه. انگار هوای تمیز با تنم سازگار نیست!»

چه‌گونگی آگاهی از فوت پدرم

چندی بود که دربارهٔ پدرم نگران بودم. چند بار در نامه‌هایم جویای وضعیت ایشان شدم و هربار پاسخ آمد که: «نگران نباش! حال او خوب است.» اما‌‌ همان نامه‌هایی که خبر از تن‌درستی ایشان می‌داد به‌گونه‌ای بود که مرا نگران‌تر می‌کرد؛ زیرا در آن‌ها به‌جز خبر تن‌درستی هیچ حرف دیگری از ایشان دیده نمی‌شد، حتی حرفی مانند این‌که: «پدرت سلام می‌رساند.» می‌دانستم که حتی اگر پدرم فوت کرده باشد خانواده‌ام برای آن‌که یک ناراحتی به ناراحتی‌های دیگرم نیفزایند من را از آن آگاه نمی‌کنند. برای همین پس از نزدیک به یک سال نگرانی برای آنان نوشتم:

 «من ازبابت پدرم بسیار نگرانم. یک عکس از همهٔ خانواده برایم بفرستید. هر کس که در آن عکس نباشد، به معنی این است که او دیگر در میان شما نیست.»

پس از چهار ماه همراه با نامه عکسی برایم آمد که پدرم در آن نبود، اما آنان هم‌چنان نمی‌خواستند که من چیزی بدانم و برای آن‌که نتوانم از این نامه هم به چیزی برسم، دو برادرم نیز در عکس نایستاده بودند. بااین‌وصف، تقریباً مطمئن شدم که پدرم فوت کرده و نمی‌خواهند به من بگویند. برای همین در نامهٔ بعد نوشتم:

 «من یقین پیدا کرده‌ام که پدرم فوت کرده، تنها کاری که مانده این است که زمان آن را برایم بنویسید.»

سرانجام آنان از فوت پدرم پرده برداشتند و نوشتند که پدرت یک سال است به رحمت خدا رفته و ما برای آن‌که نمی‌خواستیم ناراحت شوی این خبر را پنهان می‌کردیم. «

نخستین کسی که این موضوع را دانست «حاج حسن انجیدانی» -از فرماندهان لشکر ۵ نصر خراسان- بود. در اردوگاه‌های عراق برگزاری هر گونه مجلسی، ازجمله مجلس، ختم ممنوع بود؛ ولی در اردوگاه تکریت با توجه به وضعیت ایجاد شده، مسئول ایرانی اردوگاه -آقای «حسن ساعت‌لو» - پس از صحبت با زندانبانان توانست موافقت آنان را برای برگزاری این مراسم بگیرد.

آقای ابوترابی و گنده جاسوس

یکی از روزهای سال ۱۳۶۷ دو تن را به اردوگاه ما آوردند: یکی از آنان «رضا زاغی» جاسوسی بود که بدنامی‌اش در همهٔ اردوگاه‌ها پیچیده، و از گُنده‌جاسوسان اردوگاه‌های عراق بود و دیگری جاسوسی از بلوک ۱ اردوگاه پشین ما بود. پیش‌ از این، رضا زاغی در اردوگاه رمادی ۲ (بین‌القفسین) ما را بسیار آزار و حتی شکنجه داده بود. کسانی که پیش از این رضا زاغی را دیده بودند، جزآن‌که او را به رفتار، گفتار، پندار و چهرهٔ زشت می‌شناختند، کاستی دیگری در تن او ندیده بودند؛ اما او اکنون یک گوش کم داشت. نمی‌دانم در اردوگاه بعدی چه بلایی بر سر بچه‌ها آورده بود که یک گوش او را بریده بودند.

هیچ آزاده‌ای نبود که رضا زاغی را به جرم و جنایت نشناسد و مستقیم یا نامستقیم از او زیانی ندیده باشد؛ برای همین تا به اردوگاه ما آمد بچه‌ها وضعیت اردوگاه را در خطر دیدند و در‌‌ همان روز نخست، چند تن تصمیم گرفتند او را بکشند. نمی‌دانم که آیا آنان این موضوع را با آقای ابوترابی درمیان گذاشتند یا نه، ولی به‌هرحال، آقای ابوترابی پس از آگاهی از تصمیم ایشان، به‌سختی جلوی آن‌ها ایستاد و گفت:» اگر می‌خواهید او را بکشید، باید اول من را بکشید! «

 پس از آن‌که زندانبانان هم از به‌هم ریختگی بچه‌ها آگاه شدند، چیزی بیش از یک شبانه‌روز نگذشت که او را از اردوگاه ما به اردوگاهی دیگر بردند.

پذیرش قطع‌نامهٔ ۵۹۸

چندی بود که روزنامه‌های عراقی خبر از عقب‌نشینی‌های ایران از خاک عراق می‌دادند. آنان می‌گفتند که ایرانیان درپی شکست از حملات ما، درحال ترک خاک عراق هستند. بچه‌ها تحلیل‌های گوناگونی دراین‌باره می‌کردند و برخی تحلیل‌ها نیز نشان دهندهٔ احتمال پذیرش قطع‌نامه بود.

یک شب یکی از زندانبانان سراسیمه به پشت پنجرهٔ آسایشگاه آمد و گفت:» [امام] خمینی قطع‌نامه را قبول کرده و تلویزیون الان دارد پیام او را می‌خواند. «سپس رفت و ترجمهٔ پیام را که بچه‌های آسایشگاه ۳ از تلویزیون نوشته بودند برای ما آورد. تردید سنگینی در دلمان نشست؛ چنین چیزی هیچ‌گاه برایمان باورکردنی نبود. یک‌باره همهٔ سختی‌های اسارت و مصیبت‌ها و شهیدان و جانبازان جنگ و خانواده‌های آنان را به یاد آوردم و با خود گفتم:» پس این‌ها چه می‌شود؟ مگر همهٔ این‌ها برای آن نبود که دشمن متجاوز را تنبیه کنیم؟ «اما تنها چیزی که توانست همه را آرام کند این بود که «امام این قطع‌نامه را با آگاهی پذیرفته است. او هر تصمیمی بگیرد به‌صلاح کشور است. روزی گفت دشمن را از خاکتان بیرون کنید، اطاعت کردیم؛ سپس گفت او را تنبیه کنید، چنین کردیم؛ و امروز نیز که گفته دیگر بس است، باز هم اطاعت می‌کنیم.» نمی‌دانستیم خوش‌حال باشیم یا ناراحت. خوش‌حال از این‌که به ایران باز خواهیم گشت یا ناراحت از این‌که جنگ این گونه پایان یافته است و ممکن است تاریخ، ما را بازندهٔ جنگ بنویسد.

باآن‌که خودمان جزو کسانی بودیم که بیشترین آسیب را از ادامهٔ جنگ می‌دیدیم، اما این رخداد برایمان بسیار سنگین، مبهم و ناپذیرفتنی بود. بااین‌حال، بیشترین گمانمان این بود که «حضرت امام می‌خواسته با قبول قطع‌نامه، کشور را از خطری بزرگ نجات بدهد.»

امید به آزادی

با شنیدن خبر پذیرش قطع‌نامه نخستین جرقه‌ای که در دل‌ها زده شد، امید به آزاد شدن پس از سال‌ها رنج و سختی بود؛ چیزی که حتی اگر نیروهای ما بغداد را می‌گرفتند، به آن امید نداشتیم؛ زیرا حتی در آن صورت نیز صدامیان ما را زنده نمی‌گذاشتند. اما اکنون که جنگ میان دو کشور پایان یافته بود، بسیار طبیعی می‌نمود که آزادگان دو کشور نیز آزاد شوند. برای همین، برخی بچه‌ها وسایل اضافهٔ خود را دور می‌ریختند و برخی چنان آزادی را نزدیک می‌پنداشتند که حتی تنپوش‌های زمستانی خود را دور می‌انداختند. عکس یادگاری به هم می‌دادیم؛ نشانی خانه‌هایمان در ایران را برای هم می‌نوشتیم و برنامه‌ریزی می‌کردیم که پس از آزادی چه‌کارهایی بکنیم.

از حاج‌آقا پرسیدن شما نظرتون چیه؟ گفت:» دیر و زود داره اما سوخت و سوز نداره. «

من نیز از آزاد شدن خوش‌حال بودم، ولی چون‌که چشمم آب نمی‌خورد که به‌زودی آزاد شویم، چیزی را که دور نریختم هیچ، تنپوش گرم یکی از بچه‌ها را هم –که می‌خواست آن را دور بیندازد- گرفتم. البته خود را برای رفتن نیز آماده می‌کردم.

عراقی‌ها از پایان یافتن جنگ، بسیار خوش‌حال‌تر از ما به‌نظر می‌رسیدند؛ سربازان بیرون اردوگاه تیر هوایی می‌انداختند و هلهله می‌کردند. شاید حق داشتند؛ زیرا در عراق، تا پایان جنگ، به هیچ سربازی پایان خدمت داده نمی‌شد و جنگ، همهٔ آنان را اسیر صدام کرده بود.

تلاش برای جلوگیری از رسوایی

یک روز یکی از افسران عراقی «توجیه سیاسی» به اردوگاه آمد؛ بچه‌ها را گرد هم آوردند و پس از کمی مقدمه‌چینی گفت:

» از شما نمی‌خواهیم هنگامی که به ایران رفتید از ما تعریف کنید! ولی پا روی حق هم نگذارید و آن‌چه را که در این مدت دیده‌اید بگویید!! می‌خواهیم چیزی غیر از حقیقت نگویید!!! «

او چنان با بی‌شرمی این سخنان را بر زبان می‌آورد که با خود گفتم:» این‌ها یا خود به این زودی فراموش کرده‌اند که چه بر سرمان آورده‌اند، یا از ما انتظار دارند که جنایت‌هایشان را به همین آسانی فراموش کنیم. «

کربلا، پاداش بردباری

صدام پس از پذیرش قطع‌نامهٔ ۵۹۸ در پیامی که از تلویزیون عراق پخش شد اعلام کرد که همهٔ آزادگان ایرانی را به زیارت کربلا خواهد برد. همه می‌دانستیم این انسان سنگدل که از هیچ جنایتی در حق آزادگان ایرانی کوتاهی نکرده، این کار را نه برای دل‌جویی و نه برای خوش‌حال کردن ما می‌کند. ما بهتر از همه او را شناخته و به‌روشنی می‌دانستیم که «او که در میان حاکمان جهان عرب در دورویی مانندی ندارد، می‌خواهد این رفتار به‌ظاهر خیرخواهانه‌ را -که قرار بود با پوشش رسانه‌ای گسترده‌ای به جهان رسانده شود- چون پرده‌ای بر جنایت‌های ده‌سالهٔ خود بکشد.»

نزدیک به هفت ماه از پذیرش قطع‌نامه گذشته بود که افسر عراقی توجیه سیاسی در دهم اسفند ۱۳۶۷ وارد اردوگاه شد و گفت:» می‌خواهیم شما را به کربلا ببریم. «سپس چیزهایی دربارهٔ چه‌گونگی سوار و پیاده شدن از اتوبوس‌ها گفت و نکاتی را که از هنگام رفتن تا هنگام بازگشتن باید رعایت می‌کردیم به ما گوشزد کرد. بچه‌ها دربارهٔ نماز بین راه از او پرسیدند و او نیز با اوقات تلخی حرف‌های بی‌ادبانه‌ای بر زبان آورد.

پس از رفتن او بچه‌ها دو دسته شدند: دسته‌ا‌ی موافق، و دسته‌ای مخالف رفتن به زیارت. حرف مخالفان این بود که:» ما در زیر پرچم صدام (یعنی در حکومت صدام) به زیارت نمی‌رویم. «اما این دودستگی چند ساعت بیشتر به درازا نکشید؛ زیرا پس از آن‌که مسأله با آقای ابوترابی در میان گذاشته شد، ایشان نظر خود را موافق با زیارت اعلان کردند. بنابراین به‌جز سه تن، همهٔ بچه‌ها خود را برای رفتن به زیارت آماده کردند.

شب پیش از زیارت حال و هوای وصف‌ناپذیری داشت. بچه‌ها که پارچه‌ای نداشتند تا برای متبرک کردن به ضریح آماده کنند، پارچه‌های دور پتو‌هایشان را می‌شکافتند تا با خود ببرند. برخی به دعا نشسته بودند و برخی نیز زیارت‌نامه بر کاغذ می‌نوشتند تا در آن‌جا از روی آن بخوانند.

صبح روز بعد، پس از نماز صبح سه یا چهار اتوبوس به اردوگاه آمد. درهای آسایشگاه‌ها باز شد؛ به حیاط اردوگاه رفتیم و سوار اتوبوس‌ها شدیم. آن‌چه را رخ می‌داد به‌آسانی باور نمی‌کردم. ایرانیان سال‌ها در آرزوی زیارت کربلا شعر‌ها و نوحه‌ها سروده بودند و اکنون کسانی که دستشان بسته‌ترین دست‌ها بود به این آرزو دست می‌یافتند. گویی خداوند می‌خواست نخستین پاداش سختی‌های اسارت را در همین دنیا و این گونه به ما بدهد.

برای نخستین بار در تاریخ اسارت، هنگام سوار شدن به اتوبوس‌ها ما را از تونل وحشت نگذراندند و دستان و چشم‌هایمان را نبستند. در راه هنگامی که از کنار شهر سامرا می‌گذشتیم از دور، گنبد‌ها و منارهای حرم دو امام عسکری –علیهم السلام- را می‌دیدیم و از آن‌جا که قرار نبود ما را به زیارت آن امامان ببرند، از دور سلامی به آنان دادیم.

از شهرهای تکریت و بغداد و چند شهر دیگر نیز گذشتیم تا این‌که نزدیک ساعت یازده به شهر کربلا رسیدیم. شهر کربلا برخلاف بغداد و دیگر شهرهای عراق شهری مذهبی بود که حتی یک بی‌حجاب نیز در آن ندیدیم. شمار زنانی که در خیابان‌ها دیده می‌شدند بیش از شمار مردان بود و بیشتر مردان نیز تنپوش نظامی بر تن داشتند. این‌ها نشانگر آن بود که همهٔ کشور عراق درخدمت جنگ است. برخی از مردان و زنان و بچه‎‌ها برایمان دست تکان می‌دادند.

سرانجام انتظار به‌پایان رسید و به حرم امام حسین –علیه السلام- رسیدیم. بدون آن‌که تونل وحشتی در جلوی در اتوبوس درست کرده باشند، همه را از اتوبوس‌ها پیاده کردند.

 حرم را از پیش خالی کرده و به‌جز یک در، همهٔ درهای آن را بسته بودند. سربازان به‌سختی آن‌جا را زیر نگاه داشتند و نیروهای امنیتی نیز با لباس شخصی دورتادور حرم در میان مردم پراکنده شده بودند. همین‌که به در صحن حرم رسیدیم بچه‌ها در آستانهٔ در به زمین افتادند و زمین آن‌جا را بوسیدند. مردم دورتادور حرم جمع شده بودند و با سکوتی سنگین ما را تماشا می‌کردند.

از ساعت چهار صبح تا نزدیک یازده ظهر که در راه بودیم به کسی اجازه نداده بودند به توالت برود؛ برای همین باید پیش از رفتن به زیارت حتماً به توالت می‌رفتیم و دست‌نماز (وضو) می‌گرفتیم. نخست همگی را به توالت‌ها بردند و صف بلندی در آن‌جا درست شد. نگهبانان هم پشت سر هم «اِبسُرعَه اِبسُرعَه» (زودباش زودباش) می‌گفتنند. شمار بچه‌ها فراوان، و زمان دست‌نماز گرفتن بسیار کم بود. کسانی که دست‌نماز می‌گرفتند به جلوی درِ حرم می‌رفتند و در جایی که ضریح امام حسین –علیه‌السلام- در چندقدمی آنان بود، بر سکوی روبه‌روی حرم می‌نشستند تا دیگران هم دست‌نماز بگیرند و به آنان بپیوندند. اما پرده‌های جلوی در را انداخته بودند تا ضریح امام دیده نشود. هرکس که جلوی در می‌نشست، چون ابر بهار گریه می‌کرد. نگهبانان هم دورتادور بچه‌ها ایستاده بودند و همه چیز را زیر نگاه داشتند. نزدیک به یک ساعت بر سکوی روبه‌روی حرم نشستیم. در این میان برخی از بچه‌ها را که فرصتی برای رفتن به توالت نداشتند، مجبور کردند بدون رفتن به توالت نزد ما بیایند و در جلوی در، در کنار دیگران بنشینند.

 در همین هنگام یکی از افسران عراقی که در هنگام اسیر شدن آقای ابوترابی او را از مرگ نجات داده بود، ایشان را دید و به او گفت:» در هنگام اسارت من شما را نجات دادم و اکنون دیگر باید خودت مراقب خودت باشی. «

یکی دیگر از افسران عراقی با صدای بلند اعلان کرد:» این آخرین فرصت برای کسانی است که می‌خواهند به ما پناهنده شوند و نمی‌خواهند به ایران برگردند. «اما این درخواست او بی‌پاسخ ماند.

پس از آن‌که همه در جلوی در شبستان گرد هم آمدند، پرده را کشیدند و گذاشتند به کنار ضریح برویم. ناگهان همه با هم به‌سوی ضریح رفتیم و دورتادور ضریح بر زمین نشستیم. در این هنگام همه از خود بی‌خود شدند؛ دیگر هیچ کس توجهی به نگهبانان دور و بر ضریح نداشت و هر آن‌چه در دل داشت، از نفرین بر صدام گرفته تا دعا برای امام خمینی را بر زبان می‌آورد. چنان بر امام حسین –علیه‌السلام- گریه می‌کردند که گویی تازه امام را شهید کرده‌اند. آنان چون کودکی که شکایت به نزد پدر برده، با گریه و زاری از بلاهایی که بر سرشان آورده بودند شکایت می‌کردند.

نزدیک به نیم ساعت دور ضریح بودیم و سپس زودباش زودباش نگهبانان شروع شد. از این‌جا به بعد زیارت‌ قبر دیگر شهیدان با داد و فریاد نگهبانان و با دویدن و دنبال کردن ما در حرم همراه بود. قبر حضرت علی اکبر، حبیب‌بن مظاهر و دیگر شهیدان کربلا را این‌گونه زیارت کردیم. به هر یک که می‌رسیدیم حتی نمی‌گذاشتند به اندازهٔ یک فاتحه گفتن هم دور ضریح آن شهید بمانیم و با داد و فریاد ما را دنبال و از آن‌جا بیرون می‌کردند.

سپس نوبت به زیارت قتلگاه رسید. قتلگاه اتاق کوچکی در حرم بود که سکویی از سنگ مرمر در کنار یک دیوار آن ساخته بودند. از آن‌جا که این اتاق بسیار کوچک بود، باید گروه گروه به درون آن می‌رفتیم و بیرون می‌آمدیم؛ اما رفتار نگهبانان چنان خشن بود که کسی نمی‌توانست با فرصت زیارت کند و از زیارت خود لذت ببرد. این‌جا نیز با زور و داد و فریاد بچه‌ها را از قتلگاه بیرون کردند و زیارت حرم امام حسین –علیه السلام- در کمتر از یک ساعت، این گونه پایان یافت.

پس از زیارت حرم امام حسین –علیه السلام- به سوی حرم حضرت ابوالفضل به راه افتادیم. مردم، میان دو حرم در دو سوی گذرگاه آزادگان ایستاده بودند. ویژگی هر گرد هم آمدنی شلوغی و همهمه است؛ اما اینان فقط به ما نگاه می‌کردند و چیزی بر زبان نمی‌آوردند، و چنان خاموش بودند که صدای گام‌های خود را بدون آمیختن با صدایی دیگر می‌شنیدیم. چنان سکوت معنی‌داری بر این مردم چیره شده بود که تا امروز نیز علت واقعی آن برایم ناپیدا مانده است. البته می‌توان ترس از مأموران حکومتی را عامل آن دانست، ولی این به‌تنهایی نمی‌توانست جمعیتی با آن شمار فراوان را آن گونه خاموش کند.

به حرم حضرت عباس رسیدیم. آن‌جا را نیز با داد و فریاد و زودباش زودباش نگهبانان زیارت کردیم و به‌سوی شهر نجف به روانه شدیم.

زیارت نجف اشرف

در راه نجف از کوفه گذشتیم و مسجد معروف کوفه را از دور دیدیم. به نجف اشرف و سرانجام به حرم مطهر امام علی –علیه السلام- رسیدیم. وارد صحن حرم شدیم. هنگامی که در اردوگاه بودیم، در کنار پخش ترانه‌های گوناگون، قرائت قرآن هم برایمان پخش می‌کردند. قرائت قاریان معروفی چون استاد منشاوی بسیار گوش‌نواز بود؛ اما خواندن قاریان عراقی چنان ناخوش‌آیند بود که گمان می‌کردم در کشور عراق هیچ قاری خوش‌صدایی پیدا نمی‌شود. آوای زیبا و دل‌نشین قاری قرآنی که در بلندگوی حرم قرآن می‌خواند این گمان نادرست من را درست کرد. بچه‌ها همه خاموش و بی‌همهمه بودند. کبوتران حرم چنان پایین می‌آمدند که نزدیک بود به سر بچه‌ها بخورند. بیشتر خادمان حرم فارسی می‌دانستند و برخی از آن‌ها نیز دست و پا شکسته با بچه‌ها سخن می‌گفتند.

در زمانی بسیار کوتاه دور ضریح مبارک امام علی –علیه السلام- چرخیدیم و دعا‌هایمان را کردیم و از شبستان به صحن (حیاط) حرم رفتیم.

ناهار آدمیان

آن روز، خادمان حرم میزبانی آزادگان را به‌عهده گرفته بودند. به صحن حرم که رفتیم، چیزی به چشم دیدیم که پس از چند سال برایمان بسیار تازگی داشت؛ می‌زهایی دیدیم که بر روی آن‌ها غذاهایی چون غذای آدمیان چیده شده بود: برنج و خورش قیمه، با دوغی غلیظ، و نان و خرما و پرتقال! این غذا‌ها برای ما که در این سال‌ها نخوردنی‌ترین غذا‌ها را خورده بودیم، بسیار شگفت‌آور و خیره‌کننده بود. می‌توانم بگویم بیشترین و بهترین غذایی که در آن هفت سال خوردم،‌‌ همان یک وعده ناهار حرم بود و بس! بچه‌ها چون کسانی که در نعمت‌های بهشت غوطه‌ور شده‌اند، تا جایی که می‌توانستند خوردند؛ اما چون معده‌هایمان کوچک شده بود، هرچه را نتوانستیم بخوریم، از تکه نان‌های باقی‌مانده در سفره گرفته تا خرما و پرتقال را در میان تکه‌های سفره‌های یک‌بار مصرف پیچیدیم و با خود برداشتیم.

پس از خوردن ناهار به سوی اتوبوس‌ها رفتیم و اتوبوس‌ها دوباره به‌سوی جایی به‌راه افتادند که معلوم نبود چند سال دیگر در آن‌جا می‌ماندیم. ساعت ۲ بامداد به اردوگاه رسیدیم و سرانجام، یک روز از زندگی اسارتمان که چون خوابی شیرین سپری شد، به‌پایان رسید.

هنرهای ماندگار

در کشوری که ایرانیان را به جرم ایرانی بودن در زیر سخت‌ترین شکنجه‌ها نابود می‌کردند و اگر از دستشان برمی‌آمد همهٔ ما را زنده به گور می‌کردند؛ و در کشوری که نظامیان گوش‌به‌فرمان صدام چنان از ایرانیان متنفر بودند که حاضر نبودند هیچ نام و اثری از ایرانیان در عراق باقی بماند، مایهٔ بالندگی ما ایرانیان بود که بر در و دیوار و کاشی و پرده و ضریح حرم امامان –علیهم السلام- جمله‌هایی فارسی و نشانه‌هایی از هنر ایرانیان به‌چشم می‌خورد؛ نوشته‌هایی که نشان دهندهٔ کیستی سازندگان بنا‌ها و پدیدآورندهٔ آن هنر‌ها بود و تنها با فرو ریختن آن بنا‌ها می‌توانستند آن‌ اثر‌ها را از میان بردارند.

 نخستین نوروز در تکریت

رفته‌رفته سال ۱۳۶۷ نیز به پایان نزدیک می‌شد و روزهای نوروز ۶۸ از راه می‌رسید. آقای ابوترابی بر این باور بود که «هر‌گاه بهانه‌ای برای خوش بودن پیش می‌آید، باید برای دور کردن آزادگان از یک‌نواختی و پدید آوردن تنوع و خوش‌حالی در زندگی اسارت، به‌خوبی از آن بهره ببریم.» برای همین، یکی دو هفته مانده به عید، بچه‌های زحمت‌کش و هنرمندی که کارشان خدمت کردن به دیگران بود شروع به‌کار کردند.

از یکی دو هفته مانده به عید، بچه‌ها خمیر درون نان‌ها را بر پارچه‌ای پهن و خشک می‌کردند. (نزدیک یک‌سومِ هر نان، خمیر میان آن بود.) سپس با صرف وقت فراوان و با مالیدن هم‌زمان دو دست بر روی خمیرهای خشک‌شده، آن‌ها را آسیاب و به آرد تبدیل می‌کردند. پس از آن نوبت به قنادباشی می‌رسید. یکی از بچه‌های اصفهان با استفاده از وسایل شیرینی‌پزی دست‌ساز و مقداری و شکر و روغن، برای هر سه آسایشگاه شیرینی و زولوبیا بامیه می‌پخت. به‌یاد دارم که «عبدالصاحب بخردی» و «جلال ربانی» در آسایشگاهِ ما، روز‌ها و شب‌های فراوانی را صرف این کار‌ها کردند.

برخی دیگر نیز به آراستن آسایشگاه‌ها پرداختند. آن‌ها ملحفه‌هایی را که هنوز تیره نشده بود از بچه‌ها می‌گرفتند، به هم می‌دوختند و مانند مخروطی زیبا از سقف آویزان می‌کردند؛ پتوهای تمیز را به هم می‌دوختند و بر روی میخ‌های لباس وکیسه‌های انفرادی روی دیوار‌ها آویزان می‌کردند تا بتوانند تااندازه‌ای از چشم‌خراشی و شلوغی و به‌هم ریختگی دیوارهای آسایشگاه بکاهند و ظاهری آراسته‌تر به آن بدهند؛ کاغذهای رنگی دست‌ساز را به سقف آویزان می‌کردند و هر هنری را که داشتند از کارهای دستی گرفته تا نقاشی‌ها و تابلوهای تبریک‌گویی، به پتو‌ها آویزان می‌کردند.

 این آویزه‌ها تا سه روز بر در و دیوار آسایشگاه‌ها می‌ماند. در این سه روز نیز هر روز، در ساعت بیرون‌باش، دو آسایشگاهِ دیگر مه‌مان یک آسایشگاه بودند و آسایشگاه میزبان نیز با انواع هنرنمایی‌ها و برنامه‌ها -از برنامه‌های آزاد گرفته تا ممنوع- از دو آسایشگاه می‌ه‌مان پذیرایی می‌کرد.

در هنگام تحویل سال، قرآن خوانده شد و پس از آن آقای ابوترابی برای آزادگان سخن گفت و از آنان خواست تا برای گذراندن روزهای پیشِ رو بردباری بیشتری کنند.

 پس از آن همه روز‌ها و زندگی تکراری، این تغییر‌ها که به بهانهٔ عید، امکان ایجاد آن‌ها برایمان فراهم شده بود، در پدید آوردن تازگی در روحیهٔ بچه‌ها بسیار مؤثر بود. هرچند هیچ کس و هیچ چیز نمی‌توانست احساس عیدی بدون ناراحتی و رنج و اضطراب، و در کنار خانواده بودن را در بچه‌ها پدید آورد.

بازی تئا‌تر

یکی از بزرگ‌ترین شگفتی‌های دوران اسارت این بود که در اردوگاه تکریت به ما اجازه داده شد تا آزادانه (ولی زیر نگاه زندانبانان) تئا‌تر بازی کنیم.

 «سجاد (همایون) امینی» از بچه‌هایی بود که پس از برگزاری چندین بازی تئا‌تر، در این کار مهارت پیدا کرده بود. او تصمیم گرفت برای نوروز ۶۸ یک تئا‌تر برای بچه‌ها برگزار کند. یکی از نقش‌های این تئا‌تر نوجوان شروری بود که به کارهای خلاف -ازجمله جیب‌بری- دست می‌زد. سجاد برای اجرای این نقش به شخصی نیاز داشت که به‌اصطلاح «زلزله» باشد؛ ولی برای آن‌که این بازی را جذاب‌تر کند، به‌دنبال کسی بود که هیچ گونه همانندی با این نقش نداشته باشد؛ به زبان دیگر، به دنبال شخصی آرام برای نقشی شلوغ بود. او که استاد رزمی من بود و به‌خوبی مرا می‌شناخت، من را برای این نقش برگزید؛ ولی پس از یک مقدمه‌چینی و بیان مسأله، با پاسخ «نه» ی من روبه‌رو شد و هر چه اصرار کرد نتوانست من را به گرفتن این نقش راضی کند. ازهمین‌رو دست به دامن آقای ابوترابی شد و من نیز پس از بیان درخواست سجاد از زبان ایشان، به احترام حاج‌آقا مجبور به پذیرفتن آن نقش شدم.

اتفاقاً از آن‌جا که بچه‌ها انتظار اجرای چنان نقشی را از من نداشتند ولی آن را به‌خوبی بازی کردم، آن تئا‌تر در کنار بازی خوب بازیگران دیگر، چیز خوبی شد.

مراسم آجر شکنون!

در اردوگاه گاهی برای عوض شدن حال و هوای بچه‌ها و کاهش فشارهای روحی، دور از چشم زندانبانان، کارهایی می‌کردیم که برای ساعتی هم که شده ذهن بچه‌ها از همه چیز‌‌ رها بشود.

یک شب سجاد -که هم دستی در تئا‌تر داشت و هم مربی کنکفو بود- کنکفو و تئا‌تر را در هم آمیخت و برنامه‌ای برای آسایشگاه ۱ ریخت. سه شاگرد کنکفوی او، یعنی من، حسین شکرنیکچه و محمدرضا مهدیه برای تکمیل این برنامه باید او را همراهی می‌کردیم. نگهبان‌ها را برای پاییدن زندانبانان، پشت پنجره گذاشتیم و هر چهار تن با ژست رزمی ویژه‌ای دور آجر‌ها ایستادیم. همگی راه را برای استاد باز کردیم و استاد با ژستی ویژه‌تر پشت آجر‌ها ایستاد. بخش هیجانی برنامه شروع شد. با پیشینه‌ای که سجاد در ذهن بچه‌ها داشت، همه انتظار داشتند که با یک ضربه –و نه حتی دو ضربه- ده آجر را بشکند. سجاد دست خود را بالا برد و با کشیدن یک فریادِ بلند بر آجر‌ها کوبید؛ اما هیچ آجری نشکست. انتظار بچه‌ها از سجاد کمی پایین‌تر آمد و به او حق دادند که با وضعیت غذای آن‌جا از پسِ شکستن ده آجر برنیاید. جلو رفتم و با گذاشتن احترام ورزشی به استاد، یک آجر را از روی ده آجر برداشتم، کمی آجر‌ها را مرتب کردم و سجاد دوباره جلو آمد و با کشیدن فریادی بلند بر آن‌ها کوبید؛ اما حتی یک آجر هم نشکست. این بار حسین جلو آمد و با گذاشتن احترام، یک آجر را از روی نُه آجر برداشت؛ سجاد هم با فریادی بلند‌تر بر آجر‌ها کوبید. همه منتظر بودند که تکه‌های آجر را از زیر دست او جمع کنند؛ اما این بار هم خبری نشد! محمدرضا با حالتی شرمسار جلو آمد و او نیز یک آجر را از روی هشت آجر برداشت. شاید همه با خود می‌‌گفتند:» با خوراکی که به ما می‌دهند، اگر سجاد همین هفت آجر را هم بشکند فیل هوا کرده. «اما با همهٔ ناباوری، این بار هم آجری نشکست.

کم‌کم شلوغی و ول‌وله، جای خود را به خاموشی پرسش‌داری می‌داد که با تردید همراه بود. آخر آن‌چه از سجاد انتظار داشتند با آن‌چه می‌دیدند دوتا شده بود. همه منتظر بودند که می‌خواهد چه بشود؟ از این‌جا به بعد بچه‌ها بزرگی و آبروداری کردند و طوری رفتار نکردند که سجاد خجالت‌زده شود. برای همین، چون پیش، خود را مشتاق و پاگیر برنامه نشان می‌دادند.

سرانجام، احترام ورزشی و نشکستن آجر تا جایی پیش رفت که تنها یک آجر بر جا ماند؛ و هنگامی که با آخرین فریاد و ضربهٔ سجاد، نه ما توانستیم جلوی خندهٔ خود را بگیرم و نه او، همه دانستند که نزدیک نیم ساعت بی‌آن‌که کسی متوجه نقشهٔ این گروه شود، یک آسایشگاه را سرِ کار گذاشته‌ایم. نشان به این نشان که اگر هر جای کار، یقین می‌کردند که سرِ کار رفته‌اند، کاسه کوزهٔ ما را جمع می‌کردند؛ ولی با آن‌که در دلمان به بچه‌ها می‌خندیدیم، کار را چنان جدی پیش بردیم که آن‌ها را تا آخرین آجر سر جایشان نشاندیم. این‌جا بود که همهٔ آسایشگاه با هم زدند زیر خنده و به تلافی نیم ساعت آبروداری بیهوده و سرِ کار رفتن، به جانمان افتادند.

سال ۱۳۶۸

 

ش‌تر در خواب بیند پنبه‌دانه

در روزهای نوروز ۱۳۶۸ کارت‌های تبریک دست‌نویسی میان بچه‌ها پخش شد که روی آن‌ها نوشته شده بود: «آخرین عید در اسارت، بر شما مبارک باد!» بی‌چاره بچه‌ها نمی‌دانستند که یک سال و نیم دیگر باید روز و شب را در انتظار آزادی بشمارند.

سختی دوران پس از قطع‌نامه

تا پیش از پذیرش قطع‌نامهٔ ۵۹۸ و پایان یافتن جنگ، تحمل اسارت با همه‎ی سختی‏‌هایش برای آزادگان چیزی قابل‌قبول بود؛ زیرا با خود می‌گفتیم «تا زمانی که جنگ است، به آزادی حتی نباید فکر هم کرد، تا چه رسد به این‌که به آن امید داشته باشیم.» اما پس از قطع‌نامه، طبیعی بود که همه خود را برای آزادی آماده کنند، درحالی‌که هر صبح که از خواب برمی‌خاستیم، دوباره خود را در آن‌جا می‌یافتیم و باید آن روز را در اسارت شب می‌کردیم. تحمل این وضعیت برای آزادگان بسیار دشوار بود و رفته‌رفته این گمان را ایجاد می‌کرد که تا پایان زندگیمان دیگر نباید به آزادی بیندیشم.

این وضعیت فشار روانی فراوانی به آزادگان وارد می‌کرد تاجایی‌که موجب به‌هم ریختگی روانی در برخی آزادگان شد و ادامهٔ زندگی را برای آنان و همبندانشان دشوار کرد.

بحران بی‌حرفی

انسان‌ها در زندگی آزاد چیزهای فراوانی برای گفتن دارند؛ از اخبار گرفته تا سیاست، کار، روابط فامیلی، فیلم و سینما، و رخداهای محلی و.... اما آزادگان، زندگی خود را در محیط بسته‌ای سپری می‌کردند که –به‌جز روزنامه- حتی روزنه‌ای هم به جهان بیرون از اردوگاه نداشت. بنابراین، بیشتر چیزهایی که دربارهٔ آن‌ها سخن می‌گفتیم، چیزهایی بود که در چهاردیواری اسارت رخ می‌داد.

آزادگان هنگامی که کنار هم می‌نشستند، از رخداهای اردوگاه و از زندانبانان برای هم می‌گفتند و کسانی که سن بیشتری داشتند از رخداد‌ها و یادمانده‌های پیش از اسارت خود می‌گفتند؛ اما با دراز شدن دورهٔ اسارت، رفته‌رفته همهٔ چیزهایی که دربارهٔ آن سخن می‌گفتیم، حتی جوک‌هایمان تکراری شده بود و کم سن و سالانی چون من که سال‌های فراوانی را در دنیای آزاد دنیای آزاد سپری نکرده بودیم، دیگر چیزی برای گفتن نداشتیم.

به‌یاد دارم روزهای جمعه که درس خواندن را کنار می‌گذاشتم و سرم خلوت‌تر می‌شد، هنگامی که برای سرکشی به دوستانم به آسایشگاه دیگر می‌رفتم و کنار هم می‌نشستیم، پس از سلام و احوال‌پرسی، چند دقیقه‌ای که می‌گذشت، چون چیزی برای گفتن نداشتیم با هم خداحافظی می‌کردیم.

دیدگاه‌های آقای ابوترابی

 آقای ابوترابی دیدگاه‌های بی‌مانندی داشت که از آشنایی درست ایشان با آموزه‌های دینی سرچشمه می‌گرفت.

ایشان می‌گفت:» احترام به انسان‌ها از احترام به قرآن واجب‌تر است. «همواره آزادگان را به «خدمت به انسان‌ها و رعایت تقوا» فرا می‌خواند و خودش نیز نمونه‌ای از عمل به شعار «خدمت و تقوی» بود.

او می‌گفت:» حتی به کافران هم باید احترام گذاشت و خدمت کرد، زیرا اسلام فقط دین احترام و خدمت به مسلمانان نیست؛ دین احترام و خدمت به همه‎ی انسان‌هاست. «البته همه‌ خدمت به غیر مسلمانان را تا جایی روا می‌دانست که ضرری برای مسلمانان نداشته باشد. در این می‌ان، روشن بود که ما تا جایی که ضرری برایمان نداشت، باید حتی به زندانبانان خود نیز احترام می‌گذاشتیم و اگر کاری -که برای دوستانمان ضرر نداشت – از دستمان برمی‌آمد، باید برای زندانبانان انجام می‌دادیم. ایشان دو مفهوم «تولی و تبری» و «دوستان و دشمنان خدا» را این گونه که ما آموخته‌ایم، نمی‌دانست. رفتار‌ها و نتیجهٔ رفتارهای او نشان داد که باورهای ایشان از باورهای ما و جامعهٔ ما درست‌تر است.

یک سال پس از رفتن به اردوگاه تکریت، به آسایشگاه آقای ابوترابی (آسایشگاه ۲) رفتم. در آن آسایشگاه، میان من و ایشان تنها دو تن فاصله بود و آن‌چه را می‌نویسم، دیده‌ام نه شنیده‌ام:

بچه‎‌ها را از ریاضت‌کشی و درپیش گرفتن شیوه‌های سخت خودسازی –مانند گرفتن روزه‌های پی‌درپی- در اسارتگاه‌ها منع می‌کرد؛ البته خودش گاهی روزه می‌گرفت. نمی‌دانم چرا، ولی هنگام خواب، پایش را دراز نمی‌کرد. در زمستان‌های سرد فقط یک پارچه بر روی خود می‌انداخت؛ شاید این کارش برای این بود تا بتواند با آزادگانی که در سرما می‌خوابند همدردی کند. نماز شبش هر شب به‌پا بود. یک سوم شب بیدار بود و بسیار کم می‌خوابید. سجده‌هایش بسیار بلند بود و هر نماز چهار رکعتی‌اش دستِ کم بیست دقیقه زمان می‌برد.

رفتارش بسیار نرم و چون پدری مهربان، و حتی مهربان‌تر و دلسوز‌تر از پدر بود؛ اما اگر لازم می‌شد، بسیار سخت و برنده رفتار می‌کرد. چیرگی شگفت‌انگیزی بر دل‌های آزادگان و زندانبانان داشت. در جایی که هیچ کس کارش گیر کسی نبود، حزب‌اللهی، منافق، انقلابی، ضدانقلاب، سنی، شیعه، علی‌اللهی، شیطان‌پرست، پناهنده، جاسوس و همه به او احترام می‌گذاشتند.

باآن‌که تدبیر‌هایش بی‌مانند بود و هیچ کس در تصمیم‌گیری به پایش نمی‌رسید، اما برای انجام کارهای اردوگاه مشورت می‌کرد. کسی بردبار‌تر و پرحوصله‌تر از او پیدا نمی‌شد. اگر کسی دچار مشکل روحی می‌شد، همه‌ی وقت شبانه‌روزش را برای او می‌گذاشت؛ گاهی حتی نرمش صبحگاهی‌اش را نیز با آن کس انجام می‌داد. همهٔ ساعت‌های بیرون‌باش را به قدم زدن با بچه‌ها و حل مشکلات آنان می‌گذراند و در آسایشگاه هم گاهی شب‌ها تا دیرهنگام پای صحبت‌ها و مشکلات بچه‎‌ها می‌نشست و گاهی نیز در‌‌ همان حال خوابش می‌برد؛ سپس چند ساعتی استراحت می‌کرد و دوباره بلند می‌شد و تا اذان صبح عبادت می‌کرد.

او تندیسی زنده از یک انسان عابد، دلسوز، پُرکار، خدمت‌کار، باتدبیر و باتقوا بود.

آمدن شش تن

 یک روز شش تن از آزادگان اردوگاه موصل ۴ را از زندان الرشید بغداد به اردوگاه ما آوردند: «حاج‌آقا جمشیدی، حاج‌آقا صالح‌آبادی، [مهندس] سعید اوحدی، [@مهندس] سیدحسین هاشمی، سجاد (بهروز) رئیسی و خدایار چمانی». @جرم پنج تن از آن‌ها انجام فعالیت‌های مخالف با شخص صدام در هنگام زیارت کربلا و انجام فعالیت‌های راه‌بری و فرهنگی در اردوگاه، و جرم خدایار هم پاره کردن نشریهٔ منافقین بود. از اردوگاه موصل ۴، سی و یک تن را به «زندان الرشید» بغداد برده بودند و پس از گذراندن ۶۸ روز دورهٔ زندان، به پنج گروه پنج‌نفره و یک گروه شش‌نفره تقسیم کرده بودند. هر یک از گروه‌های پنج‌نفره را به یک اردوگاه برده و این شش تن را نیز به اردوگاه ما آورده بودند. داستان آن‌ها نیز از این قرار بود:

 در هنگامی که آن‌ها را به زیارت کربلا برده بودند نمایندگان اردوگاه‌شان به صدامیان گفته بودند:» تنها با این شرط حاضر هستیم به زیارت برویم که زیارت ما را ابزاری برای انجام کارهای سیاسی یا تبلیغاتی نکنید. «از آن‌جا که خودِ «بردن آزادگان به زیارت» دستور صدام و کاری سیاسی و تبلیغاتی بود، آن‌ها پذیرفته بودند که کار اضافهٔ دیگری انجام ندهند. در هنگام رفتن نیز مشکلی پیش نیامده بود، ولی پس از آن‌که آزادگان برای زیارت از اتوبوس‌ها پیاده شدند، صدامیان نبودن آن‌ها را غنیمت شمردند و عکس صدام را بر اتوبوس‌ها زدند. پس از زیارت، هنگامی که بچه‌ها می‌خواستند سوار اتوبوس‌ها شوند، عکس صدام را بر شیشهٔ اتوبوس‌ها می‌بینند و می‌گویند:» تا عکس‌ها را برندارید، سوار اتوبوس‌ها نمی‌شویم. «صدامیان حاضر به انجام این کار نمی‌شوند، اما می‌بینند که آزادگان بر خواستهٔ خود اصرار می‌کنند و کسی سوار نمی‌شود. از ‌آن‌جا که ممکن بود درگیر شدن با آزادگان در بیرون از اردوگاه مشکلاتی برای آنان درست کند، آنان مجبور شدند تن به خواستهٔ آزادگان دهند؛ برای همین، عکس‌ها را یکی پس از دیگری از شیشهٔ اتوبوس‌ها کندند و پایین کشیدند. در همین هنگام هم یکی از عکس‌ها پاره می‌شود و این در ارتش صدام جزای سنگینی دارد. از سوی دیگر، آزادگان از پنجرهٔ اتوبوس‌ها نوشته‌هایی را که در پرتغال و لولهٔ خودکار و پوست شکلات جاسازی کرده بودند به میان مردم می‌اندازند و چندتایی از آن‌ها به دست مأموران می‌افتد.

همهٔ این کار‌ها و برخی کارهای دیگرِ آزادگان موجب می‌شود که پس از بازگشت از زیارت، ۳۱ تن از آزادگان آن اردوگاه را جدا ‌کنند و به جرم برنامه‌ریزی و تحریک آزادگان دیگر برای این اقدامات به زندان بغداد ببرند و پس از سپری شدن دورهٔ محکومیت، ۶ تن از آنان را به اردوگاه تکریت ‌آوردند.

رونق گرفتن آموزش

در این گروه شش نفره توانمندی‌های فراوانی وجود داشت؛ ازجمله سواد بسیار خوب و توان تدریس برخی علوم. این توانمندی‌ها موجب دگرگون شدن اردوگاه و رونق گرفتن درس و آموزش در آن شد.

آمدن کتاب‌های درسی

نمایندگان صلیب سرخ در هر بار دیدار خود از اردوگاه فهرستی چندنسخه‌ای از کتاب‌های مورد نیاز را از آزادگان می‌گرفتند. تا پیش از قطع‌نامه، این تنها می‌توانستیم کتاب‌های آموزش زبان‌های خارجی را در این فهرست سفارش دهیم، زیرا زندانبانان اجازه نمی‌دادند کتاب دیگری وارد اردوگاه شود؛ اما پس از قطع‌نامه که سخت‌گیری زندانبانان در این باره کمتر شد، از آن‌جا که بیشتر آزادگان در دورهٔ دبیرستان به اسارت در آمده بودند، کتاب‌های درسی دورهٔ دبیرستان نیز به این فهرست افزوده شد. البته از هر کتاب تنها یک نسخه برای همهٔ اردوگاه می‌آوردند که برای همین، باید از آن‌ها به‌خوبی نگهداری می‌کردیم و آن‌ها را در میان سه آسایشگاه نوبت‌بندی می‌کردیم و می‌چرخاندیم.

معرفی شش تن

سعید اوحدی: سعید دانش‌جوی رشتهٔ مهندسی در یکی از دانشگاه‌های آمریکا و از فعالان انجمن‌های اسلامی آن‌جا بود که در میانهٔ درس خود به جبهه آمده و در بند عراقی‌ها افتاده بود. او به زبان انگلیسیِ دانشگاهی و کوچه بازاری مسلط بود و درس‌های زبان انگلیسی، ترجمهٔ انگلیسی قرآن کریم، مکالمهٔ زبان انگلیسی، فیزیک، شیمی، ریاضیات، جبر، مثلثات و مانند این‌ها را به‌خوبی درس می‌داد. او در یک روز چندین کلاس را پشت سر هم برگزار می‌کرد؛ به‌گونه‌ای‌که وقتی برای انجام کارهای شخصی‌اش باقی نمی‌ماند. برای همین، برخی روز‌ها بچه‌ها خودشان درس را تعطیل می‌کردند تا آقا سعید هم استراحتی کند و هم به کارهای شخصی‌اش برسد.

در اردوگاه تکریت، نشستن تا پنج تن دور هم –البته نه برای درس- منعی نداشت، اما دور هم نشستن بیش از پنج تن برای هر کاری ممنوع بود. از آن‌جا که کلاس‌های آقا سعید همیشه شلوغ و بیش از شمار مجاز بود، هر روز یکی از شاگردان کلاس باید نگهبانی می‌داد تا دیگران آموزش ببینند.

نشاط و انرژی مثبت سعید چنان فراوان بود که حتی پیرمردهای کم‌سواد اردوگاه را هم به آموختن زبان انگلیسی ترغیب کرد و به‌گونه‌ای به آنان درس می‌داد که پس از چند ماه، دست و پا شکسته چیزهایی را به زبان انگلیسی می‌گفتند. او حتی در جاهایی که امید و زمینه‌ای برای انجام کار فراهم نبود، کار می‌کرد و موفق می‌شد.

حاج‌آقا جمشیدی: حاج‌آقا جمشیدی یکی دیگر از این پنج تن و از بزرگان اردوگاه موصل ۴ بود. آقای جمشیدی پیش از بردن آزادگان اردوگاه‌شان به زیارت، با افسر عراقی اردوگاه شرط کرده بود که هیچ گونه تبلیغاتی در این سفر انجام نشود و حتی از او برای این کار تعهد کتبی نیز گرفته بود. البته این تعهد، برای آن افسر دردسرساز شد و او را از آن اردوگاه بردند.

حاج‌آقا صالح آبادی: حاج‌آقا صالح آبادی طلبه‌ای جوان -در حدود ۳۰ ساله- و کاردان بود. آقای ابوترابی پس از رفتن از موصل، آقای احدی را جانشین خود و رهبر اردوگاه معرفی کرد و آقای احدی نیز هنگامی که به اردوگاه ما می‌آمد، آقای صالح‌آبادی را به جانشینی خود و به‌عنوان رهبر اردوگاه معرفی کرد. ایشان نیز در رهبری اردوگاه خود پیشینهٔ خوبی برجا گذاشته بود و آزادگان اردوگاه او همگی از مدیریتش خوشنود بودند و از خوبی او بسیار می‌گفتند. شیوهٔ راه‌بری و منش او به آقای ابوترابی نزدیک بود و توانسته بود با الگوگیری از آقای بوترابی در دل بچه‎‌ها جا باز کند. او در ترجمهٔ نهج البلاغه و قرآن سرآمد بود وبه کلاس‌های قرآن و نهج البلاغهٔ اردوگاه رونق فراوانی بخشید.

 [مهندس] سیدحسین هاشمی: یکی دیگر از آن پنج تن، سیدحسین‌ هاشمی خبرنگار و از بچه‌های تهران بود. او نیز تحصیلاتش را در آمریکا گذرانده و به زبان‌های انگلیسی و فرانسه مسلط بود. آقای هاشمی در زمینهٔ آموزش ترجمهٔ قرآن و نهج البلاغه به زبان‌های فارسی و انگلیسی مهارت داشت و کلاس‌های فیزیک، شیمی و زبان انگلیسی برپا می‌کرد.

 سجاد (بهروز) رئیسی: اهل اصفهان که در اسارت نام «سجاد» را برای خود برگزیده بود، در اسارت در زمینهٔ امور فرهنگی و تئا‌تر مهارت یافته بود. سجادِ دیگری هم (سجاد یا همایون امینی) از پیش داشتیم که او نیز در کار تئا‌تر و آموزش کنکفو فعال بود. با رسیدن دو سجاد به هم، تئا‌تر اردوگاه بسیار رونق گرفت. هنگامی که دو سجاد با هم در صحنهٔ تئا‌تر حاضر می‌شدند غوغا می‌کردند و بچه‌ها از خنده روده‌بُر می‌شدند

خدایار چمانی: سن خدایار به‌اندازه‌ای نبود که تا پیش از اسارت توانسته باشد از حوزه یا دانشگاه دانشی کسب کند. جرم او نیز در میان این شش تن پاره کردن نشریهٔ منافقین بود.

معلمان دیگرِ اردوگاه

مرحوم «یدالله آزادی»: آموزش ترجمهٔ قرآن و نهج‌البلاغه پیش از این هم در اردوگاه دایر بود. آزادی از بچه‌های بسیار خوب استان فارس با شیوه‌ و بیانی بسیار گیرا قرآن و نهج‌البلاغه را به بچه‌ها می‌آموخت، به‌گونه‌ای‌که هر مخاطبی را به‌سوی خود می‌کشید. آزادگان فراوانی از کلاس‌های او بهره بردند. آزادی از بچه‌هایی بود که احساس بی‌تابی خود برای آزادی را پنهان نمی‌کرد و جمله‌ای که همیشه بلند بر زبان می‌آورد هنوز در گوشم هست که:»‌ای خدای آزادی، آزادی را برسان! «آزادی تنها چند ماه پس از بازگشت به ایران براثر تصادف درگذشت.

 «حاج‌سعید (حاج‌حمید) طایفه‌نوروز»: حاج‌حمید فرمانده‌ی سپاه همدان بود. نام اصلی او «سعید» بود و برای این‌که لو نرود، پس از اسارت، خود را «حمید طایفه‌نوروز» معرفی کرده بود. ایشان که سنی نزدیک به سن پدرم داشت، تحصیلاتش را در نظام قدیم و به‌خوبی گذرانده بود. او هندسه و مثلثات را به‌خوبی درس می‌داد و من این دو درس را نزد او ‌آموختم.

 «محمد موسی‌خانی»: محمد موسی‌خانی، اهل مرند، نیز از دانش‌جویانی بود که برخی درس‌ها را تدریس می‌کرد و من برای چند درس، نزد او شاگردی کردم.

دکتر «مسعود مولودی»: دکتر مسعود مولودی، پزشک و اهل مشهد بود. او افزون بر انجام کارهای درمانی با امکانات ناچیز اردوگاه، «رئیس آموزش و پرورش» اردوگاه هم بود و مدیریت و هماهنگی امور کلاس‌ها را برعهده داشت. البته عنوان رئیس آموزش و پرورش یا عنوان‌های دیگر، همگی درونی بود و زندانبانان نباید از این عنوان‌ها و کار‌ها آگاهی می‌یافتند؛ زیرا در این صورت، یا چوب لای چرخ می‌گذاشتند یا مانع برگزاری کلاس‌ها می‌شدند.

او افزون بر مدیریت آموزش‌های اردوگاه، آن‌قدر کلاس‌های پشتِ ‌سرِ هم داشت که حتی گاهی شاگردان کلاس بعدی‌اش منتظر می‌ماندند تا کلاس قبلی تمام شود و سپس بی‌درنگ بر سر کلاس خود می‌نشستند. ازهمین‌رو، او حتی میان کلاس‌هایش هم استراحت چندانی نداشت.

هنگامی که امتحان بچه‌ها فرا می‌رسید دکتر مسعود با استادان اردوگاه دور هم می‌نشستند، دانه‌های خرما را می‌ساییدند و از آن‌ها تسبیح‌های قشنگی برای جایزهٔ بچه‎‌ها درست می‌کردند. جایزه‌های دیگری را هم مانند جانماز گل‌دوزی شده و تسبیح‌هایی از گل که نقش‌هایی زیبا بر آن‌ها نگاشته شده بود، از پیش برای جایزه آماده می‌کردند و پس از آزمون به شاگردان بر‌تر می‌دادند.

خدمت‌گزاران اردوگاه

در همهٔ اردوگاه‌ها همیشه کسانی بودند که وقت و انرژی و حتی تن‌درستی خود را برای آسایش همبندان خود صرف می‌کردند. آقای ابوترابی را می‌توان «پدر خدمت‌گزاران اردوگاه‌ها» نام نهاد، زیرا هیچ نوع خدمتی را از آزادگان دریغ نمی‌کرد؛ اما کسان دیگری نیز بودند که حس انسان‌دوستی در آنان زنده و پرنمود و پربازده دیده می‌شد، نه چون حسی نهفته یا مرده!

امروز کسانی را می‌بینم که برای دست‌یابی به رانت‌ها از خوردن هیچ حقی خودداری نمی‌کنند و دیروز کسانی را می‌دیدم که برای خدمت به همنوعان خود هیچ کاری را پست یا ننگ نمی‌شمردند، حتی تمیز کردن توالت‌ها را. کسانی که نام و خدمات آن‌ها را درپی آورده‌ام تنها نمونه و بخشی از نمایندگان این باور در اسارت هستند:

دکتر «مسعود مولودی» (درمانگاه): دکتر مسعود به‌جز مسئولیت آموزش و پرورش، پزشک اردوگاه هم بود. حسن محمدی، درجه‌دار ارتشی اهل شیراز نیز در درمانگاه اردوگاه به او کمک می‌کرد.

زندانبانان، یک اتاق شش متری را در حیاط اردوگاه برای انجام کارهای درمانی اختصاص دادند و با گذاشتن یک تخت سربازی و دو صندلی در آن، درمانگاه اردوگاه شروع به کار کرد. هنگامی که هیأت صلیب سرخ به اردوگاه آمد، دکتر مسعود فهرستی از وسایل ابتدایی درمانی به آنان داد و در دیدارهای بعدی، آنان برخی از این وسایل را برایمان آوردند تا در اختیار دکتر مسعود گذاشته شود؛ وسایلی مانند: گوشی قلب، چراغ قوه، جعبه وسایل اولیه، تیغ جراحی، نخ بخیه، آمپول‌های تقویتی و سرنگ. همین وسایل ابتدایی در آن‌جا بسیار برای ما بسیار سودمند بود و دکتر مسعود کارهای فراوانی با آن‌ها می‌کرد؛ کارهایی مانند: بیرون آوردن ترکش‌های سطحی، بیرون آوردن ریشهٔ ناخن‏، بخیه زدن پارگی‌های ناشی از ورزش، و پانسمان.

 «علی احدی» (آرایشگاه): علی احدی روحانی ملایری بود که پیش از آمدن به تکریت، راه‌بری اردوگاه خود (موصل ۴) را بر عهده داشت. او شوخ‌طبع و خوش‌مشرب بود و ازهمین‌رو، رابطهٔ بسیار خوبی با بچه‌ها داشت. او چندی پس از آمدن به تکریت آرایشگاه اردوگاه را تحویل گرفت. آرایشگاه اردوگاه یک آینه، ماشین اصلاح دستی، قیچی و شانه و یک پیت حلبی روغن هفده کیلویی برای نشستن مشتری داشت. آقای احدی اصلاح کردن را روی سر بچه‌ها تمرین کرد و یاد گرفت. هنگامی که اصلاح کردن را به‌خوبی یاد گرفت، زندانبانان هم برای اصلاح سر نزد او می‌رفتند.

 «مهرعلی دستجردی» (خیاط‌خانه): در یکی دو سال پایانی اسارت، اتاقکی در کنار آسایشگاه ۱ ساخته شد و هیأت صلیب سرخ دو چرخ خیاطی به همراه برخی وسایل دیگر مانند نخ و سوزن و قیچی به اردوگاه آورد. مهرعلی دستجردی بسیجی اهل تهران با «مرتضی نصراللهی» بروجردی در خیاط‌خانه دست به کار شدند و نیازهای اولیهٔ خیاطی بچه‌ها را برآورده می‌کردند؛ کارهایی مانند: بلند و کوتاه کردن، و تنگ و گشاد کردن لباس‌ و وصله زدن به آن، و دوختن جلد آلبوم. هنگامی که به ایران آمدیم، اندک وسایل شخصی خود را با ساک‌هایی که این دو برایمان دوختند، با خود آوردیم.

 «رجب‌علی کشاورز، حسین قماشچی، حاج‏اصغر تهرانی، داوود سلیمانی، حمید چرب‏گو و مسعود هزاوه‏ای» (زحمت‌کشان آشپزخانه): اینان آزادگانی بودند که در گرمای تابستان در اتاقی نه متری با سقف فلزی که به تنور می‌ماند، برای همبندان خود از جان و دل مایه می‌گذاشتند و برخی از آنان نیز در آن‌جا دچار سوختگی شدند.

انقلاب در آشپزخانه

یکی از امتیازهای بسیار بزرگی که آزادگان اردوگاه تکریت توانستند از زندانبانان بگیرند «چرخ گوشت» بود. در سال ۱۳۶۸ نمایندهٔ آزادگان از فرماندهٔ اردوگاه درخواست کرد تا دربرابر پولی که از حقوق ماهیانهٔ یک و نیم دیناری آزادگان به او داده می‌شد یک چرخ گوشت دستی برای اردوگاه بخرد. در اوج ناباوری، او این درخواست را پذیرفت و پس از چندی یک چرخ گوشت به مبلغ ۵۰ دینار برای آشپزخانهٔ اردوگاه خریده شد.

پس از آمدن این چرخ گوشت، زندگی آزادگان کمی تنوع در خود دید؛ زیرا در جایی که سال‌ها زندگی یک‌نواخت و بدون هیچ گونه تنوعی در جریان بود، یکی از همراهان هر روزهٔ آزادگان، یعنی خوراک آنان دستخوش تغییری خوش‌آیند شد.

برنج، روغن، رب‌گوجه، بادمجان، هویج و کلم موادی بود که در روزهای گوناگون هفته به آشپزخانه داده می‌شد. گاهی اوقات، سیب‏زمینی و کرفس نیز می‌‏آوردند.

اما گوشتی که در اردوگاه تکریت برای ما می‌آوردند گوشت یخ‌زدهٔ بسیار نامرغوب و پیری بود که پس از سال‌ها ماندن در سردخانه به آشپزخانهٔ اردوگاه آمده بود. «تاریخ تولید برخی از بسته‌ها به پیش از جنگ جهانی دوم برمی‌گشت!!!» بااین‌حال، روشن است بازار مصرف این گوشت‌ها فقط و فقط اردوگاه‌های عراق بود و صدامیان نمی‌توانستند آن را به هیچ کس جز آزادگان بدهند.

این واقعیت که هزینهٔ نگهداری درازمدت گوشت در سردخانه می‌تواند از قیمت خود گوشت بیشتر باشد، مرا به تردید کشاند که این جملهٔ شگفتی‌آور را دربارهٔ تاریخ تولید گوشت‌ها بنویسم و با خود گفتم شاید بچه‌ها در آن هنگام برای شوخی چنین چیزی را گفته بودند. اما پس از آن‌که با چند تن از هم‌اردوگاهی‌ها تماس گرفتم و آن‌ها هم تأیید کردند، این مطلب را بدون توجه به ملاحظات دیگر –ازجمله تردید یا تکذیب احتمالی- نوشتم؛ زیرا صدامیان آن‌قدر بدی‌های فراوانی داشتند که برای بیان بدی‌های آنان نیازی به دروغ نیست.

از آن‌جا که پخت غذا در اردوگاه تکریت در دست آزادگانی خودی و دلسوز بود، آشپزهای اردوگاه همهٔ تلاش خود را می‌کردند که با کمترین امکانات و مواد غذایی، خوراکی خوش‌مزه برای همبندان خود بپزند. اما به علت نامرغوب بودن مواد آشپزی و با محدودیتی که در تهیهٔ مواد طعم دهنده به غذا (مانند ادویه، پیاز، فلفل و...) در اردوگاه‌های عراق وجود داشت، تلاش آشپزهای اردوگاه برای خوش‌مزه کردن غذا بسیار کارساز نبود. در یکی دو سال پایان اسارت پس از آمدن چرخ گوشت به اردوگاه، این مشکل تا اندازهٔ فراوانی برطرف شد و با آمدن آن، نخستین بار در تاریخ اسارت، آشپز‌هایمان توانستند با گوشت یخی چیزی مانند «کباب کوبیده» درست کنند. البته با آن‌که هر سیخ این کباب، درست نصف یک سیخ معمولی بود، ولی این رویداد، برای آزادگان رویدادی خوب بود؛ زیرا انقلابی درخوراک روزانهٔ ما به‌شمار می‌آمد که به‌ندازهٔ خود، بر زندگی آزادگان تأثیرگذار بود.

پس از آمدن چرخ گوشت، زحمت آشپز‌ها چندبرابر شد؛ آنان گوشت را در چرخ گوشت می‌ریختند و به‎نوبت دستهٔ آن را می‌چرخاندند. چرخ کردن گوشت یک وعده غذا برای صد و پنجاه تن هرچند کاری بسیار سخت و طاقت‌فرسا بود، اما بچه‌های آشپزخانه با انگیزهٔ خدمت به همبندان خود، این کار را با دل و جان انجام می‌دادند.

یکی دیگر از خدمت‌گزاران آشپزخانه، آقای «@محبوب»، اهل دزفول و از آزادگان عملیات بیت المقدس بود. او با بهره‌گیری از ضایعات فلزی و موادی دورریز، وسایل آشپزخانه و باغبانی و دیگر وسایل موردنیاز اردوگاه را می‌ساخت و تعمیر می‌کرد. برای نمونه از ورق‌های فلزی اضافه مانده از سقف توالت‌ها و حمام‌ها، تشت لباس‌شویی، سیخ کباب، کفگیر و ملاقه تهیه می‌‏کرد یا با چوب‌های زیر سقف، برای ظرف آب آسایشگاه‌ها (حبانه‌ها) پایه درست می‌‏کرد.

 «سیدکمال معنوی» و «مصطفی لیلی» (مسئول باغچه): سیدکمال معنوی (از تهران) و مصطفی لیلی (از اصفهان) از بچه‌های زحمت‌کشی بودند که کار در باغچه، چهرهٔ آن‌ها را آفتاب‌سوخته کرده بود. کاشت محصولاتی مانند گوجه، خیار، بادمجان، کاهو، فلفل و سبزی خوردن در باغچه، بر بهتر شدن غذای آزادگان اردوگاه تکریت بسیار مؤثر بود. کاشت گل نیز تااندازه‌ای به کاستن سختی و زبری از چهرهٔ اردوگاه کمک کرد و همهٔ این‌ها را مدیون این دو بودیم.

 «سیدعلی اجاقی، امیر تروند، عبدالمجید کارگر» (امور ورزش): سیدعلی (از تهران)، امیر (از خرم‌شهر)، و عبدالمجید (از جهرم) نیز کارهایی مانند برگزاری بازی‌ها و مسابقه‌های فوتبال، والیبال، پینگ‌پنگ و گاهی مسابقهٔ دو استقامت را انجام می‌دادند. برگزاری مسابقه‌های فوتبال و والیبال میان تیم‌های دسته یک اردوگاه، برای بچه‌ها کاری جذاب بود و همهٔ اردوگاه را برای دیدن بازی به حیاط می‌کشاند.

 «محمود پهلوان‌مقدم» و «ناصر شهبازی» (شهرداری و نظافت اردوگاه): این دو از فرماندهان یگان‌های سپاه مشهد بودند. توالت‌ها و حمام‌های جدید اردوگاه به‌دست و پیشنهاد آن‌ها ساخته شد. آنان همهٔ وقت خود را صرف نظافت و پیشرفت ساختمانی اردوگاه می‌کردند.

با حاج‌آقا هم شوخی!؟

پس از نقشی که در تئا‌تر گرفته بودم (نقش جیب‌بر) گهگاهی برای خنده، جیب بچه‌ها را می‌زدم. نخستین روزی که حاج‌آقا جمشیدی به اردوگاه تکریت آمد، ایشان را به آسایشگاه ما (آسایشگاه ۲ یا آسایشگاه آقای ابوترابی) آوردند. آقای جمشیدی پس از سلام گرم و روبوسی با آقای ابوترابی در آسایشگاه، درست روبه‌روی ایشان نشست. من هم بی‌درنگ رفتم و پس از سلام و احوال‌پرسی کنار ایشان نشستم. تا کنار ایشان رفتم، آقای ابوترابی اشاره‌ای به آقای جمشیدی کرد تا هوای دوروبرش را داشته باشد، ولی ایشان چون از آن‌چه در اردوگاه گذشته بود آگاهی نداشت، اشاره‌های حاج‌آقا سودی نکرد. سپس در میان حاج‌آقا و دور و بری‌هایش خنده‌هایی بی‌اختیار و پچ‌پچ‌هایی آغاز شد که درپی پنهان کردن آن بودند؛ ولی چنان بی‌اختیار می‌خندیدند که نتوانستند خنده‌هایشان را از آقای جمشیدی پنهان کنند. آقای جمشیدی علت را می‌پرسید و حاج‌آقا می‌گفت:» آقاجون چیزی نیست، بعداً خودتون می‌فهمید! «

سپس حاج‌آقا و اطرافیانش با تیزبینی رفتار من را زیر دید گرفتند تا این‌که کار انجام شد و خنده‌های پنهانی بیشتر شد. پس از چند دقیقه هنگام نماز شد و من از جایم برخاستم و به نزد آقای ابوترابی رفتم. این درحالی بود که آقای ابوترابی و دیگران هنوز آقای جمشیدی را زیر نگاه داشتند. آقای جمشیدی دست در جیب راست و سپس جیب چپ برد تا جانمازش را درآورد؛ آن را پیدا نکرد. سپس شروع کرد به جست‌وجوی زیرپایی و چیزهای دیگر، اما هر چه می‌گشت جانمازش را پیدا نمی‌کرد. تازه هنگامی که همگی زدند زیر خنده و به من و جانماز در دستم اشاره کردند، آقای جمشیدی علت خنده‌ها را دانست و چندتایی مشت نرم نثارم کرد.

از آن هنگام هر‌گاه نزد او می‌رفتم، می‌خندید و وسایلش را جمع و جور می‌کرد؛ حتی پس از آزادی، در زمستان ۱۳۶۹ که ایشان را در ساری در کنار امام جمعهٔ شهر ملاقات کردم، ایشان با خنده به امام جمعه‌ گفت:» درسته که ایشون آزاده است، ولی مواظب جیبتون باشید! «

سخنرانی‌های آقای ابوترابی و جمشیدی

آقای ابوترابی گاهی در ساعت‌های درون‌باش در آسایشگاه ۲ برای بچه‌ها صحبت می‌کرد. در برخی مناسبت‌ها نیز ایشان در ساعت‌های بیرون‌باش برای هر سه آسایشگاه صحبت می‌کرد. البته سخنرانی‌ها همه با گذاشتن نگهبان بود تا زندانبانان نتوانند آن را ببینند. سخنان ایشان به هر مناسبتی که بود سرانجام به روابط و رفتارهای ما با یک‌دیگر و با زندانبانان پایان می‌یافت. این صحبت‌ها برای ما بسیار سودمند، راه‌نما و راه‌گشا بود؛ بچه‌ها بسیار به آن رو می‌آوردند و زندگی خود در اسارت را با همین راه‌نمایی‌ها همانند می‌کردیم. (@برخی آزادگان این سخنرانی‌ها را نوشتند و با خود به ایران آوردند. انتشارات پیام آزادگان این مجموعه سخنرانی‌ها را در یک کتاب چاپ کرده است.)

آقای جمشیدی نیز مردی باتجربه و اهل دانش بود. ایشان نیز بعدازظهر‌ها پس از بیرون‌باش، در آسایشگاه ۱ حرف‌های سودمندی می‌زد که بچه‌ها از آن استقبال می‌کردند.

یادمانده‌های «رجب کشاورز» از آقای ابوترابی

رجب‌ کشاورز اهل کردکوی شمال نزدیک سی سال داشت. او بسیار باانرژی و بانشاط بود؛ تنی چهارشانه و ورزشی داشت. بخشی از زندگی‌اش را در جنگل‌های شمال گذرانده و بسیار رک‌گو و بی‌باک بود. از بچه‌هایی بود که در آشپزخانهٔ اردوگاه زحمت فراوانی برای همبندان خود می‌کشید. اما موقع بازی فوتبال، همین که گرم بازی می‌شد دوست داشت همهٔ انرژی خودش را توی توپ خالی کند؛ و وقتی به خود می‌آمد می‌دید توپ از روی دیوارهای اردوگاه به بیرون پرت شده است. از آن‌جا که اردوگاه چندتایی توپ‌ بیشتر نداشت، وقتی توپ‌ها بیرون می‌افتادند، باید دست به دامان زندانبانان می‌شدیم تا آن‌ها را از بیرون برایمان بیاورند. آن‌ها هم هنگامی که خوش بودند، می‌آوردند، و هنگامی که ناخوش بودند، بازی تعطیل می‌شد.

رجب در‌‌ همان روز‌ها برایم گفت:

» یک روز که حاج‌آقا بازی ما را تماشا می‌کرد شوت محکمی زیر توپ زدم و توپ به بیرون پرت شد. حاجی بلند شد و با ناراحتی گفت: «مالِ کی رو این‌جور شوت می‌کنی؟» همین که حاجی رو در این حالت دیدم، بی‌اختیار فرار کردم، به پشت آشپزخانه رفتم و پنهان شدم. کمی ایستادم؛ آرام که شدم، به خودم آمدم و با خود گفتم: «رجب خجالت بکش! این چه کاری بود که کردی؟ مگه حاجی کیه که از او ترسیدی؟ او یه پیرمرده که نه زور بازویی داره و نه ترسی. تو که حریف چند تا آدم قلچماق هم می‌شی، برای چی از این پیرمرد ترسیدی؟» کمی خودم رو جمع و جور کردم، به خودم جرأت دادم و از پشت آشپزخونه بیرون آومدم. ولی همین‌که چشمم به حاجی افتاد، دوباره بی‌اختیار دویدم پشت آشپزخونه. این‌جا دیگه فهمیدم که این قدرت جسمی حاجی نیست که من رو شکسته؛ بلکه روح بزرگ این پیرمرده که من رو با این همه ادعا به پشت آشپزخونه فراری داد. «

رجب یک خاطرهٔ دیگر را هم از حاج‌آقا چنین برایم نقل کرد:

» یه روزی توی اردوگاه موصل با یه نفر دعوام شد. اون توی دعوا سرسختی و لجاجت می‌کرد و به هیچ وجه حاضر نبود کوتاه بیاد؛ من هم از اون بد‌تر. اون روز ما رو از هم سوا کردند و به خیر گذشت، ولی چنان از هم‌دیگه کینه برداشته بودیم که هر کدوممون می‌خواست اون یکی رو داغون کنه. یکی دوبار با هم درگیر شدیم و بچه‎‌ها ما رو از هم جدا کردن. اما وقتی قضیه به همین ‌یکی دو بار ختم نشد و ادامه‌دار شد، حاجی اومد پیشم و گفت:

- آقاجون مگه تو از اون ناراحت نیستی؟

- چرا، دلم می‌خواد بزنم درب و داغونش کنم.

- اشکال نداره. دفعهٔ بعد اون رو خرد و خمیرش کن؛ اصلاً اون رو به قصد کشت بزن! اما یه قول مردونه بهم بده!

- چه قولی حاجی؟ تو هرچی بگی رو چشم می‌ذارم.

- قول بده تا اون روی تو دست بلند نکرده دست روش بلند نکنی.

- باشه، ولی حاجی! اگه دست بلند کرد خودت گفتی‌ها.

از این حرف حاجی خیلی خوشم اومد و منتظر موندم تا طرف بیاد و دستشو روی من بلند کنه تا حقش رو بذارم کف دستش. اون طرف هم کسی نبود که به این راحتی دست برداره، چون‌که هر چند بار، خودش درگیری رو شروع کرده بود؛ اما هرچی دور و برش آفتابی می‌شدم، می‌دیدم اون هم خیلی با تعجب از کنارم رد می‌شه و انگار منتظر یه چیزیه!

این انتظار من اون قد طول کشید که ناراحتی‌م ازبین رفت. ولی همیشه برام سؤال بود که چرا طرف مقابل هم که این همه آتشی بود، هیچ کاری نکرد؟ تا این‌که بعد از چند ماه که دیگه ناراحتی‌م کاملاً ازبین رفته بود فهمیدم حاجی همون چیزی رو که به من گفته به اون هم گفته بود! «

آقای ابوترابی و زندانبانان

روز‌ها و ماه‌های نخست ورود به اردوگاه تکریت، فشار‌ها و شکنجه‌های اسارت به بیشترین اندازهٔ خود رسید؛ ولی پس از گذشت مدتی، شیوهٔ مدیریت آقای ابوترابی، رفتار سنجیدهٔ آزادگان، و از همه مهم‌تر، شخصیت آقای ابوترابی و توان معجزه‌وار ایشان در جذب دوست و دشمن، موجب شد که رفتار زندانبانان بسیار بهتر از روزهای نخست شود؛ به‌گونه‌ای که کابل‌ها کنار گذاشته شد، نه به کسی بی‌احترامی می‌کردند و نه کاری با کارمان نداشتند؛ ما برای خود زندگیمان را می‌کردیم و آن‌ها نیز با حضور شبانه‌روزی در اردوگاه بر شب و روز رفتارهای ما را زیر نگاه داشتند. البته این‌ها به‌ این معنی نیست که مشکل‌های ما در آن‌جا برطرف شد؛ ولی این شیوهٔ رفتار زندانبانان عراقی با آزادگان ایرانی در اردوگاه‌های عراق، مانندی نداشت.

کاظم که روز‌ها و ماه‌های نخست ورود ما به تکریت چون گرگی گرسنه با ما و آقای ابوترابی رفتار می‌کرد، اکنون دیگر آرام شده بود. آقای ابوترابی چنان او و دیگر زندانبانان را دوست‌دار خود کرده بود، که حتی مشکل‌ها و مسائل خانوادگیشان را هم با ایشان درمیان می‌گذاشتند. اکنون آنان دیگر یا خود به نزد ایشان می‌رفتند و یا او را به اتاق خود می‌خواندند.

حسن ساعت‌لو، مسئول ایرانی اردوگاه می‌گوید:

» یک روز من و آقای ابوترابی در اتاق زندانبانان بودیم. کاظم -زندانبان اردوگاه- به ایشان گفت: «حاج‌آقا محمد (زندانبان دیگر اردوگاه) نماز نمی‌خواند.» محمد با شنیدن این حرف ‌یک‌باره رنگش قرمز شد وخودش را باخت و از خجالت نمی‌دانست کجا فرار کند. حاجی گفت: «نه ان‌شاءالله صبر کرده خدمتش تمام بشه؛ بعد از خدمت حتماً نماز می‌خونه.»

 بعد از آن‌که حاجی از اتاق نگهبان‌ها بیرون رفت، محمد به کاظم پرخاش کرد و گفت: «چرا من را جلوی این مرد، شرمنده کردی؟ موقعی که آن حرف را زدی، چنان از او شرمنده شدم که دوست داشتم زمین باز بشود تا درون زمین بروم!» «

این رفتار یا گفتار یک زندانبان شاید برای کسانی که رفتار‌ها و گفتارهای آنان را ندیده و نشنیده باشند، چیز شگفت‌آوری نباشد، اما آزادگان ایرانی نمی‌توانند به‌آسانی باور کنند که یک زندانبان عراقی چنین رفتاری با آنان داشته است؛ زیرا آن‌چه را در این‌جا نوشته‌ام نشان‌دهندهٔ رفتار دو انسان است، درحالی‌که آزادگان ایرانی به‌خاطر آن‌چه از زندانبانان عراقی دیده‌اند، انتظار رفتار انسانی از آنان ندارند.

 (سرنوشت کاظم پس از جنگ را در پایان این کتاب زیر عنوان «زندانبانانی که مرید آزادگان شدند» آورده‌ام.)

تنپوش‌های زرد اسازت

در پاییز سال ۱۳۶۷، تنپوش‌های زردرنگ و همانندی برای همهٔ اردوگاه‌های عراق آوردند که بر سینه و پشت پیراهن‌های آن دو حرف انگلیسی «PW» نوشته شده بود. این دو حرف، کوتاه‌نوشتهٔ «Prisoner of War» به معنی «زندانی جنگی» است. جنس این تنپوش‌ها از پارچه‌ای کلفت بود که پوشیدن آن در تابستان، گرمای تن را افزایش می‌داد. ازآن‌پس، دیگر پوشیدن تنپوش‌های ناهمانند ممنوع شد.

برخی آزادگان نظر ویژه‌ای درباره‌ی رنگ این تنپوش‌ها نداشتند؛ ولی برخی نیز به‌سختی می‌توانستند رنگ آن را تحمل کنند. به‌هرحال، از آن‌جا که گزینهٔ دیگری برای پوشیدن نبود، هیچ کس چاره‌ای جز پوشیدن آن نداشت.

رحلت امام

چند روزی بود که رسانه‌های عراق خبر از بستری شدن امام خمینی –رحمت خدا بر او- می‌دادند. روز ۱۴ خرداد ۱۳۶۸ یکی از بچه‎هایی که از بیمارستان تکریت آمده بود گفت:» آن‌جا که بودم توانستم رادیوی ایران را بشنوم. امروز رادیوی ایران از صبح فقط قرآن پخش می‌کرد. «با شنیدن این خبر بچه‎‌ها خیلی نگران شدند. آقای ابوترابی از همه خواست تا کلاس‌ها را تعطیل کنیم و برای سلامتی و شفای امام دعا کنیم. همگی آشفته شده بودیم و نمی‌دانستیم در ایران چه خبر است. به هر دری می‌زدیم تا خبری دریافت کنیم. ازسویی خود را با این گمان دل‌داری می‌دادیم که «اگر خدای ناکرده امام رحلت کرده باشد زندانبانان این‌گونه ساکت نمی‌مانند، اگر چنین باشد آنان شادی می‌کنند»؛ ولی ازسوی دیگر، خبر پخش قرآن از رادیوی ایران را نیز نمی‌توانستیم نادیده بگیریم. تا نزدیک ظهر پریشان و سرگردان بودیم و فقط دعا و گریه می‌کردیم. در همین حال هنگام آمار ظهر شد؛ به آسایشگاه رفتیم؛ زندانبانان آمار گرفتند و در‌ها را بستند. بعدازظهر که شد، زندانبانان چون همیشه، دوباره آمار گرفتند و در‌ها را باز کردند. هنگامی که به حیاط می‌آمدیم، دیدیم بزرگ‌ترهای آسایشگاه ۳ (آسایشگاهی که تلویزیون داشت) گریه‌کنان به آسایشگاه ما آمدند و به آقای ابوترابی تسلیت گفتند.

 بهدنبال آن‌ها آزادگان دیگر نیز گریه‌کنان به آسایشگاه ما آمدند. تا نزدیک نیم ساعت همه فقط گریه می‌کردند. سپس آقای ابوترابی درحالی‌که خود نیز گریه می‌کرد شروع به آرام نمودن آنان کرد و پس از آن همگی به آسایشگاه‌های خود رفتند و هر کس غریبانه در گوشه‌ای نشست و زانوی غم در بغل گرفت. مسئولان آسایشگاه‌ها یک هفته تعطیل و عزای عمومی اعلام کردند. تا همین یکی دو روز پیش هنگامی که عصر‌ها در حیاط اردوگاه مسابقهٔ فوتبال برگزار می‌شد، صدای سوت و کف بچه‌ها تا اردوگاه افسران هم -که نزدیک اردوگاه ما بود- می‌رفت، اما یک‌باره گویی که همه مردیم؛ فقط راه می‌رفتیم، آن هم تنهایی و کسی حال و دماغ حرف زدن با کسی را نداشت. عصر‌ها که هنگام راه رفتن بچه‌ها در حیاط بود، فقط صدای پا شنیده می‌شد و بس. گاهی نیز همگی خاموش دورتادور حیاط می‌نشستند.

در آسایشگاه‌ها مجلس‌های ختم پنهانی برگزار می‌شد که هیچ صدایی از آن به بیرون از آسایشگاه نمی‌رفت. حتی صلوات‌ها را آهسته می‌فرستادیم تا صدایی بلند نشود. البته زندانبانان همهٔ این چیز‌ها را، هم می‌دانستند و هم می‌دیدند، اما چون نادیده رفتار می‌کردند و به روی خود نمی‌آوردند، زیرا آنان می‌دانستند که هیچ‌گاه نمی‌توانند جلوی سوگواری ما را بگیرند. آن‌ها هرچند برای رویارویی با آشکار کردن هر گونه «رفتار خمینی‌دوستانه‌ای» در آماده‌باش کامل بودند، اما با این وضعیت بسیار بااحتیاط برخورد می‌کردند.

اما این همهٔ واقعیت نبود. آب، نان، سلامت، شکنجه، هواخوری در حیاط و حتی توالت رفتن ما در دست زندانبانان عراقی بود. آن‌ها حتی اگر ما را هم می‌کشتند، صدای اعتراض زنده‌مانده‌های ما از دیوار اردوگاه فرا‌تر نمی‌رفت. بنابراین، آنان اگر اراده می‌کردند، برای اجرای خواست فرماندهان و فرونشاندن کینه و دشمنی خود، چشمانشان را بر هر چیزی می‌بستند و آن‌قدر با ما ستیز می‌کردند تا بر ما چیره شوند. اما یک چیز این خواست و انگیزهٔ درونی آنان برای ستیزه‌جویی را تغییر داده بود. پس از رفتارهایی که از ما دیده بودند، آنان اکنون دیگر خود را به ما نزدیک‌تر می‌دیدند تا به فرماندهانشان. برای همین، برخلاف خواست فرماندهان خود، با ما رفتاری نه نرم، ولی به دور از دشمنی می‌کردند.

ما از یک سو، بسیار ماتم‌زده و سوگوار بودیم و از سوی دیگر، نگران آیندهٔ کشور و نمی‌دانستیم چه خواهد شد. اما پس‌از آن‌که از روزنامه‌های عراق خبر «برگزیدن آیت‌الله خامنه‌ای برای رهبری جمهوری اسلامی» را خواندیم، خیالمان از درون کشور آسوده شد.

محرم سال ۱۳۶۸

محرم سال ۱۳۶۸ هم فرا رسید. سوگواری در اردوگاه تکریت مانند سوگواری در اردوگاه پیش نبود.

در اردوگاه رمادی زندانبانان همواره با آزادگان در ستیز بودند و خودشان موجب می‌شدند تا وضعیت اردوگاه به‌هم بریزد. حتی پیش از تاسوعا آمپولی به همهٔ آزادگان می‌زدند که سه روز همه را بیمار می‌کرد. برای همین، بچه‎‌ها بدون توجه به خط و نشان‌هایی که آنان پیش از محرم می‌کشیدند، کار خود را می‌کردند. هر طور که می‌خواستند سینه می‌زدند و هنگامی که گرم سوگواری می‌شدند، کاری با زندانبانان و این‌که پس از آنچه به سرشان می‌آورند نداشتند.

 اما در اردوگاه تکریت، زندانبانان بیشترِ تلاششان این بود که اردوگاه آرام بماند. برای همین نیز آقای ابوترابی اجازه نمی‌داد که بچه‌ها بلند سوگواری کنند. آنان آرام سینه می‌زدند و آرام هم گریه می‌کردند. درعوض، آقای ابوترابی و آقای جمشیدی جلسات وعظ و سخنرانی خوبی برگزار می‌کردند. زندانبانان هم می‌دانستند که ما حتی در هنگام بیرون‌باش هم جلسهٔ سوگواری داریم، اما برای این‌که برای خودشان دردسر درست نکنند، به روی خودشان نمی‌آوردند. حتی در هنگام سوگواری، در اردوگاه گشت نمی‌زدند، تا چیزی نبینند.

خداوند یاری کرد تا با تدبیر آقای ابوترابی و کمک بچه‌ها این محرم هم بدون درگیری با زندانبانان بگذرد.

رفتن حاج‌آقا از اردوگاه

تن‌ها آزادگان ایرانی نبودند که از محضر آقای ابوترابی درس آموختند؛ زندانبانان عراقی نیز نزد او شاگردی کردند. زندانبانان، به‌ویژه کاظم، آقای ابوترابی را بسیار سخت زده بودند، به‌گونه‌ای که نزدیک بود او را در زیر کتک بکشند. اما محبت‌هایی که پس از آزار دادن ایشان، از او دیدند، انسان بودن را به آنان یاد داد و راه زندگیشان را عوض کرد.

بروز رفتارهای انسان‌مانند از زندانبانانی که ما با آن‌ها بودیم، چیزی دور از اندیشه بود؛ واژه‌هایی که نشانگر ادب باشد در دایرهٔ واژگان آنان وجود نداشت و رفتارهایی که درخور انسان‌های متمدن باشد، بسیار کم در آن‌ها دیده می‌شد. آنان هنگامی که آزادگان را از اردوگاه‌هایشان به اردوگاهی دیگر می‌بردند، حتی اجازه نمی‌دادند با دوستانی که سال‌ها در کنارشان بودند خداحافظی کنند. حتی در جایی به آزاده‌ای اجازهٔ خداحافظی با برادرش را هم ندادند. اما درمورد آقای ابوترابی چنین نشد:

یک روز زندانبانان، ایشان را به اتاق خود خواندند. کاظم به او گفت:» خواب دیده‌ام که شما را از این اردوگاه می‌برند. اگر شما را آزار دادیم ما را ببخش!!! «تاکنون این نخستین بار بود که چنین رفتاری از زندانبانان عراقی می‌دیدم.

چند روزی گذشت؛ زندانبانان نام آقای ابوترابی و دو تن دیگر را خواندند و گفتند آماده بشوید می‌خواهیم شما را از این اردوگاه ببریم. سپس کاظم به ایشان گفت:» اگر بخواهی می‌توانی برای همبندانت صحبت کنی!!! «در تاریخ اسارت، این نیز نخستین بار بود که می‌دیدم زندانبانان به کسی اجازه می‌دادند پیش از رفتن، با دوستاش خداحافظی کند و برای آنان حرف بزند.

آقای ابوترابی سفارش‌هایی به بچه‌ها کرد، سپس حاج‌آقا جمشیدی را جانشین خودش معرفی کرد و پس از خداحافظی با بچه‎‌ها او را به اردوگاه تازه‌تأسیس تکریت ۱۷ در‌‌ همان منطقهٔ تکریت بردند. پس از رفتن ایشان، اردوگاه را ماتم‌ گرفت. حتی زندانبانان هم از رفتن او ناراحت بودند و یکی از آنان را -که احسان نام داشت- دیدم که گریه می‌کرد.

نمایندگان صلیب سرخ، مأموران آقای ابوترابی

یکی از ناممکن‌ترین کار‌ها در اسارت، ایجاد ارتباط میان اردوگاه‌های آزادگان ایرانی در عراق بود. هیچ یک از اردوگاه‌های عراق با هم ارتباط نداشتند و گرفتن خبر از اردوگاه‌ها تنها هنگامی ممکن بود که آزادگان اردوگاه‌های گوناگون در یک بیمارستان بستری می‌شدند و سپس با پذیرفتن خطر فراوان، با هم ارتباط ایجاد می‌کردند و از هم خبر می‌گرفتند. یک راه دیگر ارتباط‌گیری نیز ترفندی ابداعی بود که از راه غیرمستقیم و باواسطهٔ طرف سوم در ایران صورت می‌گرفت. البته در این شیوه باید ظرافت و تیزبینی فراوانی خرج داده می‌شد تا هنگام خوانده شدن نامه‌ها در سانسورخانه‌های عراق، سانسورچی‌ها چیزی پی نبرند، زیرا در غیر این صورت، خطر بزرگی جان نویسندگان نامه در دو اردوگاه را تهدید می‌کرد.

اما کار «ایجاد ارتباط» برای آقای ابوترابی آسان بود. نفوذی که ایشان در مأموران هیأت‌های صلیب سرخ داشت، دو کار را ممکن و بی‌خطر کرده بود: آنان، هم ایشان را از اخبار اردوگاه‌های دیگر آگاه می‌کردند و هم پیام‌های ایشان را به رابط‌های وی در برخی از اردوگاه‌ها می‌رساندند. البته در این فرآیند نیز صدامیان نباید از چیزی آگاه می‌شدند.

سال ۱۳۶۹

نوروز سال ۱۳۶۹ نیز درحالی فرا رسید که هنوز غم رحلت امام در دل‌هایمان باقی بود. ازهمین‌رو، برای این عید مراسمی به‌جز دید و بازدید و تبریک گویی برپا نکردیم. یکی دیگر از چیزهایی که این عید را بر ما ناخوش کرده بود نیز نبود آقای ابوترابی در اردوگاه بود.

مسافرت دوروزه

یک روز زندانبانان به آسایشگاه‌ها آمدند و گفتند:» زود وسایلتان را جمع و آسایشگاه‌ها را خالی کنید و فقط به‌اندازهٔ دو روز وسایل شخصی دم دستی (پتو، قاشق، مسواک و حوله) برای خودتان بردارید. قرار است از این‌جا به اردوگاهی دیگر برویم و دو سه روز دیگر برمی‌گردیم. «

همگی وسایلمان را از آسایشگاه‌ها بیرون آوردیم و در اتاقک‌های حیاط و انبار و آشپزخانه و جاهای دیگر جا دادیم. برخی از بچه‌ها فقط برای دو روز وسایل برداشتند و برخی دیگر با این گمان که ممکن است از این اردوگاه به اردوگاهی دیگر برویم وسایل بیشتری با خود برداشتند؛ هرچند همهٔ وسایل شخصی که در این چند سال گرد خود جمع کرده بودیم –به‌جز پتوها- در نصف یک کیسهٔ انفرادی جا می‌گرفت.

در اردوگاه‌های عراق باهم گذاشتن موقت آزادگان دو اردوگاه، کاری دور از ذهن بود؛ برای‌همین باورمان این بود که حتماً کار بسیار مهمی قرار است در این اردوگاه انجام شود که حاضر شده‌اند چنین کاری بکنند. گمانه‌زنی‌ها دربارهٔ علت این کار آغاز شد. بیشتر گمان‌ها «ایجاد تغییراتی برای بهتر شدن ساختمان اردوگاه» بود. با خود می‌گفتیم می‌خواهند:

زمین پشت اردوگاه را به اردوگاه پیوند بدهند تا هم برای بازی فوتبال و والیبال جا داشته باشیم و هم برای راه رفتن.

تیغه‌های کشیده شده بر پنجره‌های یک دیوار آسایشگاه‌ را باز کنند تا هوا از پنجره‌های یک دیوار درون بیاید و از پنجره‌های دیوار دیگر بیرون برود.

در آسایشگاه‌ها توالت بسازند تا غروب‌ها و شب‌ها که درهای آسایشگاه‌ها بسته می‌شود و بچه‌ها نمی‌توانند به حیاط بروند، بتوانند از آن‌ها استفاده کنند...؛ و گمان‌های خوشی مانند این‌ها.

 اما گویی که پس از سال‌ها زندگی در زیرِ دستان صدامیان، هنوز آن‌ها را درست نشناخته بودیم که این گونه درباهٔ آن‌ها گمان خوب می‌کردیم.

دو شبانه روز در اردوگاه افسران زندگی کردیم. با آن‌که آن‌جا نیز یک زندان با کمترین امکانات بود، اما چون‌که چیزهایی داشتند که ما نداشتیم، آن‌جا را بهشت اردوگاه‌های عراق دیدیم:

چون در همهٔ آسایشگاه‌ها پنجره‌های دو دیوارِ روبه‌روی هم، باز و بدون تیغه‌کشی بود، باد از یک پنجره به درون آسایشگاه می‌آمد و از پنجرهٔ دیگر بیرون می‌رفت. این جریان هوا موجب می‌شد که هم هوای آسایشگاه در تابستان خنک شود و هم بوی بد آسایشگاه بیرون برود.

حیاط اردوگاه به‌اندازه‌ای بود که هم برای راه رفتن و هم برای بازی کردن جای کافی داشت.

از آن‌جا که زمین کافی در اختیار داشتند، توانسته بودند با تلاش فراوان، باغچه‌هایی پر از گیاه برای خود بسازند.

آنان تخت و جای کافی برای خوابیدن داشتند و مجبور نبودند روی زمین سرد و سفت پتو بیندازند و بخوابند.

 یکی از آزادگانی که برای ساختن و آباد کردن آن اردوگاه زحمت فراوانی کشیده بود «سرگرد علی» نام داشت. او از بچه‎های خوب ارتش بود که از خدمت‌ها و بی‌باکی‌های او بسیار شنیده بودیم.

برخی از افسران آن اردوگاه در برخورد نخست، با ما رفتاری سرد داشتند و ما را خوب و گرم تحویل نگرفتند. بیشتر آزادگان اردوگاه ما حزب‌اللهی بودند و تصور آن‌ها از فرد حزب‌اللهی، آدمی خشک و نچسب بود که غیر خود را نه دوست دارد و نه برمی‌تابد. اما پس از آن‌که دیدند بچه‌ها خودشان به‌سوی آن‌ها می‌روند و هیچ نشانه‌ای از خشک‌رفتاری یا بدرفتاری در آن‌ها ندیدند، یخ آن‌ها هم آب شد و با ما گرم گرفتند.

البته آن‌ها حق داشتند که چنین بیندیشند؛ شاید زمانی با کسانی نشست و برخاست کرده بودند که به نام مذهب، با رفتارهایی غیرمذهبی، ریشهٔ مذهب را در سرهای آن‌ها خشکانده بودند.

پس از دو روز، وسایلمان را جمع کردیم و از آن‌جا به اردوگاه خود برگشتیم. مشکلاتی که با آن روبه‌رو بودیم برای یک هفته و یک ماه قابل تحمل بود، ولی هنگامی که کار به یک سال و چند سال کشید، فشار فراوانی بر زندگی ما می‌آورد. برای همین، در هنگام بازگشت، تصویرهای خوبی از اردوگاه در سرمان می‌گذراندیم: آسایشگاه‌هایی روشن و خنک که دیوارهای دو سوی آن پنجره دارند؛ باد از یک پنجره می‌آید و از پنجرهٔ دیگر می‌رود. شیر آبی در آسایشگاه، که نگرانی شب تا صبحِ تمام شدن آبِ خوردن و شستن را پایان می‌دهد. یک توالت که به خودنگهداری شب تا صبحِ دل‌پیچه‌داران پایان می‌دهد. حیاطی باز و بزرگ که دو هَووی «بازی کردن» و «راه رفتن» را از هم جدا می‌کند و هنگام بارندگی به بِرکهٔ آب تبدیل نمی‌شود.

از در اردوگاه که وارد شدیم، نخست نگاه خوش‌خوشانه‌ای به حیاط انداختیم؛ اما حیاط،‌‌ همان حیاط پیش بود و زمینی به آن افزوده نشده بود. کمی حالمان گرفته شد، اما هنوز به تغییرهای دیگر امید داشتیم. درون آسایشگاه‌ها شدیم؛ هنگامی که دیدیم نه از شیر آب خبری هست و نه از پنجره‌های تازه و توالت، دو گوشهٔ لب‌ها و ابرو‌هایمان از بالا به پایین افتاد.

هنگامی که دیدیم پس از گذشت دو شبانه روز، تازه سربازی مشغول کندن یک سوراخ یک‌وجبی در زیر سقف است، دانستیم که این همه دنگ و فنگ برای نصب تهویه بوده است؛ ولی احمقانه‌تر این بود که دیوار یکی از آسایشگاه‌ها را هنوز پس از دو روز سوراخ نکرده بودند.

کار دیگری که زحمت فراوانی برایمان درست کرد این بود که مقدار زیادی گچ را با دست یا پارچه بر دیوار آسایشگاه‌ها کشیده بودند و لکه‌های گچ همهٔ دیوار‌ها را خراب و بدشکل کرده بود. با آن‌که زحمت زیادی برای تمیز کردن دیوار‌ها کشیدیم، اما دیوار‌ها مانند قبل نشدند. گچ و آشغال فراوانی کف آسایشگاه ریخته شده بود که همه را تمیز کردیم. همهٔ هنرهایی که برای زیبا کردن آسایشگاه صرف کرده بودیم به باد رفته بود. وسایلی را که در اردوگاه گذاشته بودیم درهم و خراب شده بود.

برایمان باورکردنی نبود که دو شبانه‌روز خالی کردن اردوگاه و این همه به زحمت انداختن ما، برای سه سوراخ بر روی دیوار سه آسایشگاه، برای گذاشتن تهویه باشد؛ سوراخ‌هایی که هنوز هم همهٔ آن‌ها کنده نشده بود. برای همین، خودبه‌خود گمان‌هایمان به این سو رفت که باید در آسایشگاه دوربین یا گوشی پنهان کار گذاشته باشند. اما هر جا را وارسی کردیم چیزی نیافتیم و این رخداد برایمان معمایی حل نشده باقی ماند.

بااین‌همه، این سفر دو روزه برایمان بسیار خوب بود، زیرا برای دو روز صد و پنجاه تن را از زندگی یک‌نواخت در خانه‌ای سه‌اتاقه‌‌ رها کرد.

تهاجم عراق به کویت

صبح پنجم مرداد ۱۳۶۹، رادیو عراق که از بلندگوی اردوگاه پخش می‌شد اعلان کرد:» عده‌ای جوان در کویت علیه حکومت انقلاب کرده‌ و آن را سرنگون کرده‌اند. آن‌ها از دولت عراق درخواست کمک کرده و ما نیز به کمک آن‌ها شتافته‌ایم. «سپس این آیه از سورهٔ کهف را خواند: «انهم فتیه آمنوا بربهم و زدناهم هدی»

بچه‎‌ها که از هوشیاری سیاسی بالایی برخوردار بودند بی‌درنگ گفتند:» عراق به کویت تجاوز کرده و داستان انقلاب جوانان دروغ است. «ه‌مان هنگام عراقی‌ها هیأت دولت جدید کویت را از میان فرماندهان نظامی خود منصوب و ادعا کردند که «کویت جزئی از خاک عراق بوده و استان هفدهم عراق است.»

سربازهایی که پس از ده سال خدمت، تازه پایان خدمت گرفته و به خانه برگشته بودند دوباره به خدمت بازگشتند. سربازهای عراقی، باافتخار برای هم‌دیگر از غنیمت‌هایی که از مردم هم‌زبان خود به غارت برده بودند، می‌گفتند؛ آنان از شکست دادن دولتی می‌گفتند که تا دیروز در جنگ با ما به عراق کمک می‌کرد.

اسیران کویتی را به اردوگاهی نزدیک ما آوردند، به‌طوری‌که از جلوی درِ اردوگاه می‌توانستیم آن‌ها را ببینیم. آن‌ها از این پیروزی خود بسیار شاد بودند و رادیو عراق پیوسته مارش نظامی و ترانه‌ پخش می‌کرد.

هنگامی که آمریکا عراق را تهدید به جنگ کرد، عراقی‌ها با آن‌که تازه از جنگ با ایران فارغ شده بودند، تنها کشوری که امید داشتند دربرابر آمریکا از آنان پشتیبانی کند، ما بودیم؛ زیرا با خود می‌پنداشتند که ایران فرصتِ پیش آمده برای تسویه حساب با آمریکا را از دست نخواهد داد.

ازسوی‌دیگر، آنان بیشتر نیروهای خود را به کویت و مرزهای عربستان برده بودند و چون می‌پنداشتند ایران از فرصت پیش آمده برای تهاجم به عراق استفاده کند، برای باج دادن به ایران و برای فراهم کردن نیروی انسانی مورد نیاز خود، تصمیم گرفتند همهٔ بندهای زمین‌ماندهٔ قطع‌نامهٔ ۵۹۸ را عملی کنند.

پذیرش خواسته‌های ایران

بیست و چهارم مرداد ۱۳۶۹ رادیو اعلام کرد که صدام بعدازظهر پیام مهمی را اعلان خواهد کرد. بعدازظهر، همهٔ بچه‎‌ها به آسایشگاه ۳ که تلویزیون داشت رفتند تا پیام را بشنوند. محتوای پیام این بود که: «من تمامی خواسته‌های ایران، ازجمله قرارداد الجزایر را می‌پذیرم و از چند روز دیگر، مبادلهٔ آزادگان را آغاز می‌کنیم. دیگر هیچ مانعی برای عملی شدن قطع‌نامهٔ ۵۹۸ وجود ندارد و فقط مکاتبات و تشریفات اداری آن باقی مانده که آن نیز انجام خواهد شد.»

 با شنیدن این پیام آن‌چه را تنها در خواب می‌توانستیم ببینیم و در بیداری فقط آن را توهم می‌پنداشتیم رخ داد. از خوش‌حالی در کالبد خود نمی‌گنجیدیم و گویی که بال در آورده بودیم. لحظه‌ای که سال‌ها انتظار آن را می‌کشیدیم نزدیک شده بود. همهٔ کلاس‌ها تعطیل شد چون کسی نمی‌‎توانست بر خواندن درس متمرکز شود. البته من با آن‌که آزادی را باور کرده بودم، ولی چون‌که احتمال می‌دادم که تا آزاد شدنمان چند ماه مانده باشد، درس را تعطیل نکردم. همه خود را برای رفتن به ایران آماده می‌کردند. برخی بچه‌ها کارهای دستی (مانند آلبوم، گیوه، پارچه‌های گل‌دوزی و...) درست می‌کردند تا برای یادگاری با خود به ایران ببرند.

تغییرات روزهای آخر

روزهای پایانی، کمی ساعت‌های آزاد باش را بیشتر کردند، تا شب بیرون بودیم و شب به آسایشگاه می‌رفتیم. یک شب را هم در حیاط شام خوردیم. هنگامی که تلویزیون آسایشگاه ۳ نخستین گروه از آزادگان مبادله شده را نشان داد، دانستیم که این حرف‌ها واقعیت دارد و «آزاد شدن» را باور کردیم. هنگامی که تلویزیون عراق اتوبوس‌ها و پاسدارهای ایران را نشان می‌داد، برخی بچه‎‌ها تلویزیون را می‌بوسیدند. بچه‎‌ها از هم حلالیت می‌خواستند و نشانی خانه‌هایشان در ایران را از یک‌دیگر می‌گرفتند؛ کاری که تا کنون هیچ‌گاه در اسارت بیهوده می‌نمود.

لحظه‌به‌لحظه به خط پایان نزدیک‌تر می‌شدیم. خط پایانی که آن سویش دنیایی در انتظارمان بود که چند سال پیش از آن جدا شده و اکنون با آن غریبه بودیم. ‌

نمی‌دانستم پس از آزادی چه‌گونه خود را با جامعه‌ای که سال‌ها از آن دور بوده‌ام، هم‌خوان کنم. نمی‌دانستم اکنون با بیست و سه سال سن و مدرک دوم راه‌نمایی چه‌گونه می‌توانم جایگاهی در جامعه بیابم. حتی نمی‌دانستم قیافهٔ برادران و خواهران و مادرم پس از این هفت سال چه‌گونه شده است.

شب آزادی

سرانجام، هنگام آزادی رسید. شب چهارم شهریور، یکی از زندانبانان پس از شام وارد آسایشگاه شد و گفت:» وسایل خود را آماده کنید. چیزهای فاسد شدنی را از آسایشگاه بیرون بگذارید. ساعت ده امشب حرکت می‌کنید. «سپس کفش و لباس نو به همه دادند. شور و ول‌ولهٔ وصف‌ناپذیری در میان بچه‌ها برپا شد. برخی حالت عادی نداشتند؛ گویی که نمی‌توانستند این رخداد را باور کنند؛ از خوش‌حالی نمی‌توانستند بنشینند؛ فقط میان آسایشگاه راه می‌رفتند و انتظار باز شدن در‌ها را می‌کشیدند.

آخرین کلاس

در روزهای پایانی که همه در حال آماده شدن برای بازگشت به ایران بودند، به استادانم اصرار می‌کردم تا کلاس‌هایم را تعطیل نکنند و همهٔ تلاش خود را می‌کردم که تا پیش از آزاد شدن، کتابی را ناتمام نگذارم. درس «مثلثات» سال سوم دبیرستان را نزد مهندس «سعید اوحدی» خوانده، ولی هنوز تمرین‌های درس پایانی آن را نزد او حل نکرده بودم. تا ساعت ده شب، یعنی «ساعت حرکت برای آزاد شدن»، دو ساعت مانده بود. نزد آقا سعید رفتم. در حال جمع کردن وسایل و پوشیدن کفش و لباس نو بود. گفتم:

- آقا سعید!

- بله

- وسایلت را جمع کرده‌ای؟

- بله! برای چی؟

- آخه تمرین‌های درس آخر رو هنوز حل نکردیم.

- آقا مسلم! دست بردار. شوخی نکن!

- شوخی نمی‌کنم. شما که این همه زحمت کشیدی کار رو تموم کن!

- آخه حالا توی این وضعیت من اصلاً حواسم یک جا جمع نمی‌شه.

- اشکال نداره. شما فقط بشین؛ من خودم حواست رو جمع می‌کنم.

خلاصه از او اصرار که حالا وقتش نیست و از من هم اصرار که «کار، آن کرد که تمام کرد.» سرانجام موفق شدم که او و هم‌کلاسی‌ام «ارسلان ساجدی» را بنشانم. کلاس شروع شد، ولی آقا سعید که می‌خواست هرطوری شده دست از سرش بردارم، هر تمرینی را، چه درست حل کرده بودم چه نادرست، می‌گفت:» درسته! برو تمرین بعدی! «و این‌گونه درس آخر را به پایان رساندم.

ساعت ده شد. در آسایشگاه‌ها را باز کردند و گفتند:» بیایید بیرون! هر کس تنها می‌تواند کارهای دستی‌اش را با خود بردارد و حتی کتاب‌های درسی را هم باید همین جا بگذارید. «جلوی در اردوگاه صف کشیدیم و یکی‌یکی ما را بازرسی بدنی و سپس سوار خودروهای نظامی کردند. از هر چیزی که خوششان می‌آمد -مانند گیوه‌هایی که بچه‎‌ها درست کرده بودند- می‌گفتند:» ممنوع است. نمی‌توانید با خود ببرید. «سپس آن را برای خودشان برمی‌داشتند.

یک گروه از بچه‎‌ها رفتند و ما که گروه بعدی بودیم در حیاط نشسته بودیم تا خودروی بعدی بیاید. در همین هنگام زندانبانان و سربازانی را که از بیرون اردوگاه آمده بودند، می‌دیدیم که در جلوی چشمان ما بر سر تصاحب وسایل شخصیمان با هم دعوا می‌کنند. روزی را به‌یاد آوردم که در همین‌جا و در جلوی همین در، آن‌قدر بچه‌ها را با کابل و چوب زدند که تن بچه‌ها را خونمال کردند و اکنون که از آن‌ها انتظار داشتیم برای جبران گذشتهٔ خود با ما خوش‌رفتاری کنند، یا حتی از ما پوزش و حلالیت بخواهند، رفتارشان بسیار تند‌تر و بی‌ادبانه‌تر از چند روز پیش شده بود.

رفتن به اردوگاه ۱۷

خودرویی که گروه نخست را برده بود برگشت و نوبت به ما رسید. سوار شدیم؛ این‌بار دیگر برخلاف عادت رایج صدامیان در این جور هنگام‌ها، خبری از مشت و لگد و بستن چشم و دست و گذشتن از تونل مرگ نبود. به‌سوی اردوگاه ۱۷ یعنی اردوگاهی که آقای ابوترابی در آن بود رفتیم. کمی بعد به آن‌جا رسیدیم. همه رفته بودند و آسایشگاه‌ها خالی بود. آسایشگاه‌ها پر از وسائل به‌جا‌مانده از آزادگان ساکن آن‌جا و بسیار درهم و به‌هم ریخته بودند.

ممنوع‌الخروج‌ها

از پنجره بیرون را نگاه کردیم؛ دیدیم دارند آقای ابوترابی را به همراه هشت تن دیگر می‌آورند. همهٔ آزادگان آن اردوگاه -به‌جز این نُه تن- را آزاد کرده بودند. این‌طور که نشان داده می‌شد، ‌عراقی‌ها نمی‌خواستند این نه تن را آزاد کنند. البته آزادگان آن اردوگاه سوار اتوبوس‌ها نشده بودند و گفته بودند:» تا آقای ابوترابی را آزاد نکنید ما به ایران نمی‌رویم «اما ایشان با اصرار فراوان توانسته بود آن‌ها را قانع کند که:» شما بروید ما هم انشاءالله می‌آییم «برای همین کشمکش‌ها هم بود که حرکت ما یک روز با تأخیر انجام شد.

حاج‌آقا را با همراهانش به آسایشگاهی بردند و گفتند:» هیچ کس حق ندارد با این‌ها حرف بزند والّا هر چه به سرتان آمد خودتان مقصر هستید. «شب را همان‌جا خوابیدیم؛ اما حتی با خطرهایی که برایمان داشت، کسی نمی‌توانست از دیدن حاج‌آقا چشم‌پوشی کند. برای همین، صبح که شد، بچه‎‌ها یکی‌یکی و پنهانی به پشت پنجره‌ی آسایشگاه حاجی می‌رفتند تا او را ببینند. پس از نزدیک یک سال، از این‌که دوباره حاجی را می‌دیدیم بسیار خوش‌حال بودیم. من هم پیش او رفتم؛ و پس از سلام و احوال‌پرسی، حاجی نشانی خانهٔ خود در قم را به من داد و گفت:» هر وقت برگشتی به این نشانی برو و بگو که من حالم خوب است. نگران نباشید انشاءالله ما هم برمی‌گردیم. «

نمایندگان صلیب سرخ آمدند؛ تک‌تک بچه‌ها به پشت می‌زی می‌رفتند و نمایندگان از آن‌ها می‌پرسیدند:» می‌خواهی به ایران برگردی، یا به عراق و یا کشوری دیگر پناهنده می‌شوی؟ «در این هنگام شوخی بچه‌ها هم گُل کرده بود و به‌شوخی از هم می‌پرسیدند:» دوست داری به کدوم کشور پناهنده بشی؟ «

هنگام صبحانه و هنگام ناهار فرا رسیده بود، اما خبری از غذا نبود. هنگامی که دیدیم صدامیان قصد ندارند حتی تکه نانی برای خوردن به ما بدهند، به سوی باغچه‌های اردوگاه رفتیم و با خوردن فلفل و بادمجان‌ کمی توانستیم گرسنگی خود را بنشانیم.

بعدازظهر اتوبوس‌ها آمدند. دوباره جلوی در اردوگاه صف کشیدیم و تنمان را بازرسی کردند. سربازان این اردوگاه برخی وسایلی را که از اردوگاه خود آورده بودیم از ما گرفتند؛ ولی پس از صحبت کردن با فرماندهٔ آن‌ها توانستیم چیزهایی مانند یک کتاب و لباس زرد اسارت را برای یادگاری با خود بیاوریم.

دیدار دوباره‌ با دوستان

آزادگان اردوگاه پیشینمان را هم به این اردوگاه آوردند تا از این‌جا آن‌ها را به مرز ببرند. پس از سه سال و نیم دوباره دوستانمان را از دور می‌دیدیم، با این تفاوت که در آن هنگام هنوز مویی بر صورتشان نروییده بود، اما امروز همه از نوجوانی پا به جوانی گذاشته بودند و ریش به صورت داشتند.

مرز خسروی

در هوای گرم شهریور، یکی دو ساعت در اتوبوس‌هایی چون تنور نشستیم. با خوردن فلفل‌ها و بادمجان‌های باغچهٔ اردوگاه کمی از گرسنگی خود کاسته بودیم، ولی آبی حتی نیمه‌خنک هم برای نوشیدن نیافته بودیم. در راه نیز هر چه از نگهبان‌ها آب خواستیم، آبی که جگرمان را خنک کند و تشنگیمان را بنشاند به ما ندادند. نزدیک غروب بود که از سوی شهر خانقین عراق به مرز خسروی رسیدیم. پس از نزدیک هفت سال، برای نخستین بار، پرچم ایران را بر روی تپه‌ای برافراشته دیدیم. بچه‎‌ها از پنجرهٔ اتوبوس، مقر نیروهای ایرانی را در آن سوی مرز به هم‌دیگر نشان می‌دادند. سپس چیزی دیدم که برایم بسیار شگفت‌آور بود: شماری از بچه‎های سپاه که در این سوی مرز، در خاک عراق، کنار نظامیان عراقی بودند. به یاد هنگامی افتاده بودم که اگر صدامیان کسی را با این لباس می‌دیدند، یا سر از تنش جدا می‌کردند یا بلای دیگری بر سرش می‌آوردند و برای همین بود که از دیدن آن‌ها در کنار صدامیان شگفت‌زده شده بودم.

سپس کسی با تنپوش نظامی وارد اتوبوس شد و زود و بدون مقدمه، به زبان فارسی، با گفتن چیزهایی ما را برای ورود به مرز ایران آماده و راه‌نمایی کرد. بچه‎‌ها که یک‌هویی برای نخستین بار یک ایرانی غیراسیر را دیده بودند، پیش از آن‌که حرفش تمام شود شروع به بوسیدن او کردند. از نقطه‌ی‌ صفر مرزی وارد خاک ایران شدیم. بچه‌های سپاه و ارتش با گل و آب‌میوه و آب خنک منتظرمان بودند. پس از یک شبانه‌روز تشنگی و گرسنگی، نوشیدنی‌های خنکی که به ما دادند به جانمان نشست.

سرانجام در شامگاه چهارم شهریور ۱۳۶۹، پس از شش سال و شش ماه به کشورم بازگشتم.

خواب اسارت، خواب کودکی

دوری از خانواده باعث شده بود که هرگاه خواب آنان را می‌دیدم، چهره‌هایی را ببینم که در در آخرین دیدار در ذهنم مانده بود. اکنون پس نزدیک به هفت سال، جز آن‌که بسیار دوست داشتم آنان را ببینم، بسیار کنجکاو بودم بدانم که چهرهٔ هر یک چه‌گونه شده است. تغییرات هفت سال چنان فراوان بود که هیچ کس را نشناختم. من نیز اگر چند عکس برای آنان نفرستاده بودم، آنان نیز مرا نمی‌شناختند؛ زیرا انتظار نداشتند کسی را با چهرهٔ سیاه و تن بسیار لاغر و صورتی استخوانی ببینند.

 در نخستین دیدار، چهار تن به نزدم آمدند که جمال -برادر کوچک‌ترم- نیز با آنان بود. رو به آنان کردم و پرسیدم:» کدام ‌یک از شما جمال است؟ «هنگامی نیز که مادرم را دیدم شگفت‌زده شدم؛ زیرا در هنگام رفتن، با مادری سی و پنج ساله خداحافظی کرده بودم؛ ولی اکنون چهرهٔ او مانند چهرهٔ مادری شصت‌ساله شده بود.

جمشید سرمستانی
متولد 1346، دانش‌جوی دکتری ادیان و عرفان، ناشر، پژوهشگر، نویسنده، مترجم، سرویراستار، مدرس «زبان انگلیسی» و «ویرایش و نگارش»، مبدع شیوه‌های تازه در ویرایش و نگارش، نخستین برگزار کننده‌ی دوره‌های مجازی ویرایش در کشور، مبدع شیوه‌ی نظام‌مند حفظ قرآن کریم، عضو سرای اهل قلم، مشاور امور تولید و نشر متون.
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :