بین دو قفس
یادمانده‌های جمشید سرمستانی از جنجاس (جنگ، جبهه، اسارت)
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
نویسنده: جمشید سرمستانی - ۱۳٩٤/٢/۱

شنیدن کی بود مانند دیدن

پیش از اسیر شدن، چیزهایی دربارهٔ رفتار صدامیان با اسیران ایرانی شنیده بودیم. حتی اندک کسانی نیز در جبهه بودند که می‌گفتند: «اگر دیدیم داریم اسیر می‌شویم، با یک تیر، خود را خلاص می‌کنیم.» هنگامی که اسیر شدم از خود می‌پرسیدم: «چه سرنوشتی در انتظار ماست؟» هرچه زندگیمان در اسارت به پیش می‌رفت درمی‌یافتم که آن‌چه می‌بینیم، بسیار بد‌تر از آن یکی دو کلمه‌ای است که دربارهٔ اسارت شنیده بودیم. گاهی از خود می‌پرسیدم: «آیا توان دارم این زندگی را ادامه دهم؟» کسانی نیز درمیانهٔ راه بُریدند: برخی برای رهایی از سختی‌ها پشت به دوستان و رو به دشمن کردند و برخی نیز که نمی‌توانستند داغ ننگ دوستی با دشمن را بر پیشانی خود بزنند، برای رهایی از سختی‌ها دست به خودکشی زدند.


اما از آن‌چه دیدم دانستم که اگر کسی در هنگام سختی از خدا کمک بخواهد، خداوند توان تاب آوردن را به او می‌دهد. آموختم که در ناهمواری‌ها و سختی‌ها، تنها باور به یک نیروی بر‌تر می‌تواند به آدم نیرو و توان تاب آوردن بدهد.

اکنون پس از پشت سر گذاشتن آن دوران پر از رنج، بی‌هیچ گونه تردیدی می‌توانم بگویم که: «کاروان آزادگان ایران، کاروانی سربلند و پیروز بود که اگر کسی دربارهٔ آن کاوش کند، به‌روشنی می‌تواند نشانه‌های نگاه ویژهٔ خداوند به آنان را به چشم ببیند.»

امروز پس از گذشت بیش از دو دهه از آزادی، کمتر آزاده‌ای را می‌توان یافت که از بیماری‌های جسمی و آسیب‌های روحی آن دوران‌‌ رها شده باشد. هنوز هم برخی آزادگان خواب‌های ناآرام دارند.

آزادگان مردانه و تا آخرین گلوله جنگیدند؛ به عقب‌نشینیِ بدون فرمان تن ندادند؛ به‌آسانی و به خواست خود اسیر نشدند و دوران اسارت را نیز مردانه سپری کردند. آنان تسلیم خواسته‌های دشمن نشدند و با ایستادگی دربرابر بدرفتاری‌ها و شرایط دشوار اسارت عزت و شرافت خود را به دوست و دشمن نشان دادند.

سختی‌های اسارت

آن‌چه جهانیان امروز از جنایت‌های «داعش» (دولت [ضد] اسلامی عراق و شام) می‌بینند، برای بسیاری از آزادگان تازگی ندارد. بعثی‌های دیروز که بسیاری از آنان امروز در جایگاه فرماندهان نظامی داعش به آمریکا و صهیونیست خدمت می‌کنند، در جنگ هشت‌ساله نیز با نام اسلام، همهٔ این جنایت‌ها و حتی سخت‌تر از آن را در هنگام به‌اسارت گرفتن رزمندگان ایرانی در حق آنان روا داشتند.

آن‌چه درپی می‌آورم، تنها نمونه‌هایی از جنایت‌های بعثی‌ها در حق آزادگان است، که آن‌ها را از دیده‌ها و شنیده‌های خود یا از کتاب‌های شاهدان این رخداد‌ها نوشته‌ام:

جنایت‌های صدامیان در جبهه:

سال ۱۳۵۸، شهر سوسنگرد: صدامیان پس از تجاوز به زنان و دختران اسیر شده، آنان را شهید، و در یک گور گروهی دفن کردند.

عملیات رمضان، سال ۱۳۶۱: شماری از رزمندگان به‌اسارت گرفته‌شده را سه‌تا سه‌تا به‌گونه‌ای با جرثقیل بالا بردند که در دید رزمندگان ایرانی قرار بگیرند و سپس آن‌ها را زنده‌زنده سوزاندند. شهید احمد کاظمی نیز پس از عملیات، در یک سخنرانی در مقر لشکر ۸ نجف اشرف در اهواز، این رخداد جان‌فرسا را بیان کرد. (راوی: حسین رستمی، اهل نجف‌آباد، که در آن هنگام، خود در محاصرهٔ عراقی‌ها و شاهد این رخداد بود.)

تیر ۱۳۶۷، جزیرهٔ مجنون:

صدامیان نزدیک به یکصد رزمنده را زنده‌زنده در نی‌زار‌ها سوزاندند. (عبدالامیر عبدزاده (راوی)، سهیلا محمدی (گردآورنده و نویسنده)، حماسهٔ مجنون، ۴/۴/۱۳۶۷، دزفول، ناشر مؤلف، ۱۳۹۳، ص ۸۷)

اعضای بدن سه پاسدار را با قیچی‌های بسیار بزرگ تکه‌تکه کردند و سپس درحالی که هنوز زنده بودند و ناله می‌کردند، بنزین بر تنشان ریختند و آن‌ها را سوزاندند. (عبدزاده، پیشین، ص ۹۰ تا ۹۱)

 «دردآور‌ترین صحنه زمانی بود که عراقی‌ها با ماشین‌های خودمان جنازه‌ها را زیر می‌گرفتند. با دیدن این صحنه، آن‌چه را از عاشورا شنیده بودم برایم مجسم می‌شد.» (سیدناصر حسینی‌پور، «پایی که جا ماند» تهران، انتشارات سورهٔ مهر، ۱۳۹۱، چاپ بیست و سوم، ص ۸۱)

جنازه از پشت به زمین افتاده بود. نظامی سیاه‌سوختهٔ عراقی در کنار جنازه ایستاد و یک‌دفعه پرچم عراق را به پایین جناق سینهٔ شهید کوبید، طوری که پرچم درون شکم شهید فرو رفت. آرزو می‌کردم بمیرم و زنده نباشم.... هیچ صحنه‌ای به‌اندازهٔ نصب پرچم عراق روی شکم این شهید زجرم نمی‌داد. «(حسینی‌پور، پیشین، ص ۸۴)

جنایت‌های صدامیان در هنگام بردن آزادگان به اردوگاه:

تیر ۱۳۶۷، شهر بصره: سیصد آزاده را در سیاه‌چالی چهل پنجاه متری انداختند. آنان سه شبانه‌روز در خواب و بیداری به‌صورت ایستاده و به‌هم چسبیده در این سیاه‌چال زندگی کردند. جایی برای تکان خوردن یا حتی نشستن نداشتند. (عبدزاده، پیشین، ص ۱۰۴ تا ۱۰۵) ده‌ها تن از آزادگان به‌علت گرما و نبود هوا در آن سیاه‌چال شهید شدند. (ه‌مان، ص ۱۱۰)

برخی از آزادگان به‌علت نبود آب، با خوردن پیشاب (ادرار) خود، خود را از مرگ نجات دادند. (عبدزاده، پیشین، ص ۱۱۹) و (محمدرضا گودرزی، اهل بروجرد)

در هنگام جابه‌جا کردن آزادگان از شهری به شهری دیگر یا از جایی به جای دیگر، سربازان کابل به‌دست روبه‌روی هم و در دو سو می‌ایستادند و سپس با کابل برق بر سر و تن آزادگانی می‌زدند که از میان آنان می‌گذشتند. در هنگام زدن، هیچ تفاوتی میان پیر و جوان و زخمی و سالم نمی‌گذاشتند. آزادگان پس از گذشتن از این دالان آسیب‌های فراوانی می‌دیدند. (خودم دیدم)

اسفند ۱۳۶۲، پس از عملیات خیبر: پیکر پیرمرد شهیدی را که در زیر کتک شهید شده بود به درون ماشین زباله‌بر انداختند و به جای نامعلومی بردند. (خودم دیدم)

پدر و پسری را که با هم اسیر شده بودند از هم جدا کردند؛ پدر را به جای نامعلومی بردند و پسرش –که با هم به یک اردوگاه رفتیم- دیگر نتوانست از سرنوشت پدر آگاه شود.

تیر ۱۳۶۷، شهر بصره: پنج تن از پاسداران را که لباس پاسداری به‌تن داشتند، پس از نیمه‌جان کردن در زیر کتک، زنده به گور کردند. (عبدزاده، پیشین، ص ۱۱۰)

تیر ۱۳۶۷، شهر بغداد: در سلول‌هایی که برای یک زندانی ساخته شده بود، سی آزاده را سه شبانه‌روز نگهداری کردند؛ به‌گونه‌ای که هنگام خواب هم ایستاده می‌خوابیدند.» بیشتر دست و پای بچه‌ها از لای می‌له‌های در آهنی قرنطینه‌ها بیرون رفته بود. چون سرمان از لای می‌له‌ها عبور نمی‌کرد، جای می‌له‌ها روی پیشانی و هر جا از سر یا بدن بود، دراثر فشار زیاد و تنگی جا کبود شده بود. «(عبدزاده، پیشین، ص ۱۲۸)

سرگرد در قمقمه را باز کرد، مقدار کمی آب ریخت روی سرم، طوری که سردی آب را حس کردم. نگاهم به دستش بود که آب قمقمه را در مقابل زبان عطش زده‌ام به زمین ریخت!» (سیدناصر حسینی‌پور، پیشین، ص ۷۶)

 «سرگرد با تکرار واحد، اثنین، ثلاث (یک، دو، سه) برای این‌که به امام توهین کنم، برایم مهلت تعیین کرد. با تکرار «ثلاث» منتظر بود به امام توهین کنم.... می‌توانستم تصور کنم می‌خواهد مرا بکشد، اما چون هر دو پایم مجروح بود، تصور نمی‌کردم به پای مجروحم شلیک کند! دو گلوله به پایم شلیک کرد.» (حسینی‌پور، پیشین، ص ۷۷ تا ۷۸)

 ««علی البغدادی»، محقق و کار‌شناس عراقی، می‌گوید: سرهنگ «عبدالرشید الباطن» بازپرس ویژهٔ گارد ریاست جمهوری عراق اسرای ایرانی را پیش از به شهادت رساندن شکنجه‌های شدید می‌داده است؛ برای مثال وی دربارهٔ یک اسیر ایرانی که بر اثر اصابت مین پایش را از دست داده بود، اعتراف کرده که: زمانی که این اسیر را بازجویی می‌کردم به علت مقاومتش شروع به قطع انگشتان دستانش نمودم. پس از قطع هر انگشت و به فاصله هر دو دقیقه، محل قطع شده را با فندک می‌سوزاندم تا این‌که تمام انگشتانش را بریدم، اما مقاومت حیرت‌آور او که بسیار جوان هم بود، من را خشمگین ساخت و با اره پای او را نیز قطع کردم، اما این اسیر ایرانی هیچ اطلاعاتی نداد.

البغدادی افزود: عبدالرشید در بازجویی‌های خود اعتراف کرده است که به دستور فرماندهان ارشد ارتش و به ویژه گارد ریاست جمهوری که از صدام دستور مستقیم داشتند، بیش از هزار اسیر ایرانی را کشته‌ است.

وی از قول این جنایتکار بعثی می‌گوید: سرهنگ عبدالرشید تأیید می‌کند که صدام در اعدام بیش از ۴۵۰ اسیر ایرانی، مستقیم و به همراه گروهی از همراهان همیشگی خود در تیم حفاظتش دست داشته است.

این کار‌شناس به نقل از این جنایتکار بعثی می‌افزاید: بر روی برخی از اسرای تیرباران شده آهک یا مواد شیمیایی یا اسید می‌پاشیدم تا اثری از آن‌ها باقی نماند.

البغدادی به نقل از این بعثی جنایت‌کار تصریح می‌کند که وی در بازجویی‌های خود اعتراف کرده است، تا آن‌جا که در جریان بوده، ماشین جنگی جنایات صدام معدوم شش هزار اسیر ایرانی را به شکل فجیعی به شهادت رسانده است.» (خبرگزاری فارس، ۲۶/۵/۱۳۹۱)

جنایت‌های صدامیان در اردوگاه‌ها

شکنجه‌ها و فشارهای جسمی

آزادگان در دو تا ده سال زندگی در اسارت، با مشکلات و سختی‌های فراوانی دست به گریبان بودند؛ ولی هیچ یک از این مشکلات نتوانست آنان را تسلیم خواسته‌های دشمن کند. ازهمین‌رو، به‌اعتراف زندانبانان، «آنان اسیر [خواست] آزادگان بودند.» آن‌چه درپی آورده‌ام، تنها برخی از مشکلات و سختی‌هایی است که آزادگان با آن‌ها روبه‌رو بودند، ولی تاب آوردند و دین و کشور خود را به صدامیان نفروختند:

با بهانه و بدون بهانه آزادگان را می‌زدند و شکنجه می‌کردند و با روش‌های زیر آنان را آزار می‌دادند. برخی از این روش‌ها در اردوگاه ما به‌کار گرفته شد و برخی دیگر را از آزادگان اردوگاه‌های دیگر شنیدم:

زدن آزادگان با کابل‌های کلفت و گاهی با کابل‌های بدون روکش، با دستهٔ کلنگ، نبشی آهنی، لولهٔ فلزی آب، سنگ و...؛ غلطاندن در گل و فرو کردن در چاه توالت؛ سوزاندن پا با گازوئیل؛ کشیدن اتو به کف پا؛ گذاشتن سیگار بر بدن؛ آویزان کردن از مچ پا و چرخاندن با پنکه؛ فلک کردن؛ وادار کردن فرد به نگاه کردن درازمدت به خورشید؛ خواباندن با تن لخت بر زمین داغ؛ بالا بردن انسان از زیر کتف؛ استفاده از باتوم الکتریکی و دستگاه ناخن‏کش الکتریکی؛ راه بردن بر شیشه خرده؛ در زمستان، دمیدن هوای سرد، و در تابستان، دمیدن هوای کرم به درون سلول؛ جلوگیری چند شبانه‌روز از خوابیدن زندانی؛ خوراندن غذای شور، دادن آب فراوان و جلوگیری از تخلیه به‌وسیلهٔ بستن محل خروج ادرار، ایستادن با دو پا بر سینه‌، زدن هم‌زمان دو دست بر گوش (که فشاری مانند موج انفجار در سر ایجاد می‌کرد)، وارد کردن شوک الکتریکی به بدن (که موجب بیماری قلبی و تناسلی می‌شد)، فرو کردن فرد در زیر خاک و بیرون نگه داشتن سر او از خاک از شب تا صبح (که موجب وارد آمدن فشار فراوان بر تن و دشواری تنفس می‌شد و حشرات زیر زمین به تن انسان آسیب می‌رساندن. در یک مورد نیز موش‌ها تا صبح از بدن یک آزاده خوردند؛ او تا صبح فریاد کشید و در زیر خاک جان داد)...

آزادگان فراوانی در زیر کتک‌ها و شکنجه‌های صدامیان به‌شهادت رسیدند یا تن‌درستی خود را از دست دادند.

درحالی‌که از کم‌‌ترین امکانات درمانی در اردوگاه محروم بودند، با بیماری‌های فراوان ناشی از شرایط سخت زندگی در اسارت دست و پنجه نرم کردند.

در سرمای زمستان و گرمای تابستان بدون وسایل گرماساز و سرماساز در آسایشگاه‌ها زندگی کردند.

در تابستان و زمستان با آب سرد حمام کردند.

آزدگان زخمی را حتی روی برانکارد، با چوب کابل می‌زدند و حتی به‌عمد بر زخم‌های آنان کابل می‌زدند.

جلوی چشمان آزادگان، سیصد ضربه کابل بر کمر یک پاسدار آزاده زدند؛ پس از هر چند ضربه از هوش می‌رفت، او را به هوش می‌آوردند و دوباره می‌زدند.

دست و چشم آزاده را می‌بستند و سپس چند سرباز از هر سو بر سر و تن او ضربه می‌زدند، بدون این‌که بتواند با دستانش از خوردن چوب و کابل بر بخش‌های آسیب‌پذیر تنش جلوگیری کند.

آزاده را در گونی می‌گذاشتند و از پله‌ها به پایین می‌انداختند.

در گرمای تابستان آب خنک نمی‌نوشیدند.

آزادگانِ بسیاری از اردوگاه‌ها تنپوش کهنه و وصله‌خورده به تن می‌کردند. گاهی ماه‌ها بی‌کفش می‌گذراندند؛ تاجایی‌که حتی برخی آزادگان یک تکه حلبی روغن را با نخ به کف پایشان می‌بستند.

غذاهایی خوردند که در آن پودر رخت‌شویی و پیشاب ریخته می‌شد.

در هنگام جابه‌جایی آزادگان از اردوگاهی به اردوگاه دیگر، آزادگان را از «دالان مرگ» می‌گذراندند. سربازان کابل و گرز به دست در دو سوی این دالان می‌ایستادند و هر آزاده‌ای که از میان آنان می‌گذشت از دو سو با کابل و گرز بر سر و تن او می‌زدند. برخی از آزادگان در همین دالان‌ها آسیب‌های جدی دیدند.

به کسی اجازه نرمش کردن نمی‌دادند.

کسانی را که به زندان می‌بردند، چند شبانه‌روز از آب و خوراک محروم می‌کردند.

فرماندهٔ اردوگاه برای آزردن و شکنجه کردن آزادگان دست زندانبانان را بسیار باز گذاشته بود و هنگامی که آزادگان خواسته یا اعتراضی داشتند، به اردوگاه نمی‌آمد.

بد‌تر این‌که، در جاهایی، آنان به منافقین و وطن‌فروشان ایرانی اختیار شکنجه و آزار آزادگان را داده بودند.

 دربرابر سوگواری محرم که در طول تاریخ برای ایرانیان خط قرمز به‌شمار می‌رفته، ایستادگی می‌کردند. پیش از سوگواری، با تزریق یک میکروب، ما را بیمار، و پس از سوگواری، بدن‌هایمان را در زیر کابل و چوب، سیاه می‌کردند.

در هنگام تنبیه، آب را بر ما می‌بستند، درهای آسایشگاه را می‌بستند و چندین روز اجازهٔ رفتن به توالت به ما نمی‌دادند.

در غذایمان ادرار می‌کردند، در آش صبحانه پودر رخت‌شویی می‌ریختند و به‌عمد ما را دچار بیماری اسهال می‌کردند، سپس در‌ها را به رویمان می‌بستند و ما را از رفتن به توالت بازمی‌داشتند.

بر سر و صورت آزادگان آب دهان می‌انداختند.

دو وعده غذای افطار و سحر در هنگامی به ما داده می‌شد که درهای آسایشگاه بسته بود و کسی نمی‌توانست از توالت استفاده کند.

در بیش از دوسوم اوقات شبانه‌روز که در آسایشگاه بودیم و اجازه رفتن به توالت نداشتیم، مجبور بودیم در گوشهٔ آسایشگاه در پشت یک گونی، پیشاب خود را بریزیم. اگر کسی دچار بیماری اسهال –که بسیار رایج بود- می‌شد، باید کار خود را در یک قوطی، در‌‌ همان جای خورد و خوابش (یعنی در آسایشگاه) می‌کرد.

بوی بسیار بد برخاسته از توالت، در آسایشگاه‌های بدون تهویه یکی از چیزهای آزاردهنده بود. به‌گونه‌ای که زندانبانان صبح که برای گرفتن آمار به آسایشگاه می‌آمدند با ماسک وارد می‌شدند.

همواره برای رفتن به توالت مشکل داشتیم:

مشکلِ کمی شمار توالت‌ها، صف چهل پنجاه نفری هر توالت. چون‌که شمار توالت‌ها متناسب با شمار استفاده کنندگان نبود (۸ توالت برای ۴۰۰ تن بود)، در هنگام بیرون‌باش صبح نیز که به توالت می‌رفتیم، در جلوی هر توالت چهل پنجاه تن صف می‌کشیدند؛ برای همین گاهی به برخی نوبت نمی‌رسید.

مشکلِ نرسیدن نوبت به همه و بازگشت به آسایشگاه بدون رفتن به توالت.

مشکل استفاده از توالت در حالی که به‌علت خالی نکردن چاه‌، فضولات تا مچ پا، در کف توالت و راهروی آنجاری بود.

آن‌چه را نیز درپی آورده‌ام نمونه‌ای از رخدادهایی است که برادر آزاده «عبدالامیر عبدزاده» (اهل دزفول) دربارهٔ رفتار صدامیان در اردوگاه رمادی، در کتاب خود آورده است:

 «برای اسرا غذا آوردند. عراقی‌ها خوب می‌دانستند که اسرا چه‌قدر گرسنه هستند. با این کار می‌خواستند از بچه‌ها پذیرایی کنند و خود از این کار لذت ببرند. مرغ‌های فاسد شده را به‌عنوان ناهار به بچه‌ها دادند.... هر کدام از اسرایی که از آن غذای فاسد شده خوردند، دو شبانه‌روز تمام اسهال خونی و استفراغ شدید گرفتند. برای مداوای آن‌ها کوچک‌ترین کاری انجام ندادند و از این کارشان ‌‌نهایت لذت را می‌بردند. دراثر آن مسمومیت غذایی که عمداً به‌وجود آوردند، چهار نفر از اسرا شهید شدند.» (عبدالامیر عبدزاده (راوی)، سهیلا محمدی (گردآورنده و نویسنده)، «حماسهٔ مجنون: ۴/۴/۱۳۶۷»، دزفول، ناشر مؤلف، ۱۳۹۳، ص ۱۳۴)

 «آب‌ها خیلی کثیف و آلوده بودند. به‌وضوح درون آن‌ها دیده می‌شد که پر از مو و آشغال بودند. انگار که فاضلاب حمام بودند...» (عبدزاده، پیشین، ص ۱۳۶)

 «در هر آسایشگاه که ۱۲۰ نفر جمعیت داشت، هنگام خوابیدن، [عرض آسایشگاه] ۳ نفر به‌ردیف جا می‌گرفت. فضای هر نفر برای خوابیدن، [به] طول ۸ موزائیک، [و به] عرض دو موزائیک بود. باوجود ازدحام جمعیتِ ۱۲۰ نفرهٔ اسرا در هر آسایشگاه، واقعاً با کمبود جا مواجه بودیم. شب‌ها هنگام خواب، تکان هم نمی‌توانستیم بخوریم. وقتی که صبح بیدار می‌شدیم تمام بدنمان از مچاله خوابیدن درد گرفته بود و همیشه دچار گرفتگی شدید عضلات می‌شدیم.» (عبدزاده، پیشین، ص ۱۴۶)

 «اسیری پیدا نمی‌شد که دندان‌درد نداشته باشد. وقتی هم پیش دندان‌پزشک می‌رفتیم، دندان‌پزشک به‌خاطر این‌که کسی پیش او نرود، دندان سالم پهلوی دندانی که درد می‌کرد را عمداً و بدون سِر کردن، با انبردست می‌کشید. هرکس پیش دندان‌پزشک می‌رفت، صددرصد این کار را با او می‌کردند. (عبدزاده، پیشین، ص ۱۵۲)

» هر کدام از بچه‌ها اگر زخمی یا تیرخورده بودند، هیچ کاری برای کمک به مداوا کردن به آن‌ها انجام نمی‌دادند و آن‌قدر آن زخم می‌ماند تا عفونت می‌کرد و آن اسیر را به شهادت می‌رساند. «(عبدزاده، پیشین، ۱۵۴)

» ماه‌های اول برای نماز خواندن خیلی اذیتمان می‌کردند. اصلاً نمی‌گذاشتند نماز بخوانیم. هرکس را در حین نماز ‌خواندن می‌دیدند، آن‌قدر کتکش می‌زدند تا خون بالا می‌آورد.... کم‌کم بعد از مدتی، وقتی فهمیدند کتک‌هایشان کارساز نیست... خودشان خسته شدند. «(عبدزاده، پیشین، ص ۱۵۶)

» بعضی از بچه‌ها را هم برای شکنجه کردن، ساعت‌های متعددی زیر آفتاب داغ نگه می‌داشتند؛ طوری که تا ساعت‌ها بعد از شکنجه، از شدت آفتاب‌زدگی بی‌هوش می‌ماندند. «(عبدزاده، پیشین، ص ۱۵۹)

» وقتی ما را برای بازجویی می‌بردند، چنان زخمی و خون‌آلوده می‌شدیم که هر کس ما را می‌دید وحشت می‌کرد. انگار تصادف کرده بودیم. بعضی از بچه‌ها را نیز با باتوم برقی آن‌قدر شکنجه می‌کردند تا نیمه‌جان روی زمین می‌افتادند. بعد هم آن‌ها را زنده‌زنده دفن می‌کردند. «(عبدزاده، پیشین، ص ۱۷۶)

» سلول‌های انفرادی در خارج از اردوگاه قرار داشتند. طول هر سلول سه متر و عرض آن نیز سه متر بود. یعنی هر سلول انفرادی نه متر مربع مساحت داشت که در مواقع ضروری و مواقعی که می‌خواستند اسرای ایرانی را تنبیه کنند از آن سلول‌ها استفاده می‌کردند. سلول‌های انفرادی عراق تاریک، بدون روشنایی و بسیار تنگ و کوچک بودند. البته سلول‌ها طوری ساخته شده بود که همان‌طور که از اسمش پیداست و می‌گفتند، هر سلول برای زندانی کردن یک نفر بود؛ اما عراقی‌های ظالم در هر سلول انفرادی که نه متر مربع مساحت و جا داشت، سی نفر را زندانی می‌کردند. درِ سلول‌ها از آهن و به‌شکل می‌له‌ای بود. در هر سلول سی نفر جا می‌دادند و آن‌قدر جا تنگ بود که به‌خاطر تنگی جا در می‌له‌ای آن بسته نمی‌شد. عراقی‌ها با فشار زیاد و به‌زور آن را می‌بستند. وقتی در می‌له‌ای سلول‌ها را می‌بستند سر‌ها و دست‌های اسرا به هم چسبیده می‌شدند و از فشار زیاد که به سر‌ها و تنمان می‌آمد، مثل چیزی که پرس شده باشد، به درهای آهنی پرس می‌شدیم و جای در روی بدن و سرمان گود می‌شد. آن‌قدر جا تنگ بود که نمی‌توانستیم حتی تکان بخوریم و جایمان را با کسانی که به می‌له‌های در نچسبیده بودند عوض کنیم. سر بعضی از بچه‌ها به‌خاطر فشار زیاد از لابه‌لای می‌له‌ها بیرون می‌آمد و تا روزی که آزادمان می‌کردند به‌‌ همان صورت باقی می‌ماند. «(عبدزاده، پیشین، ص ۱۸۰)

 فشارهای روحی

هنگامی که صدامیان ما را تنمان را آزار می‌دادند، فشار روانی چندانی بر ما وارد نمی‌شد؛ تنها چیزی که در برخی آزارهای تنی، روحمان را نیز آزار می‌داد، «شیوهٔ زدن» بود. در برخی هنگام‌ها، آزاردهندگان تلاش می‌کردند تا آزارشونده را کوچک کنند؛ برای نمونه: کمربند را چون قلاده به گردن وی می‌انداختند و او را چهار دست و پا به دنبال خود می‌کشیدند؛ آب دهان بر سر وصورتش می‌اندختند؛ به او ناسزا می‌گفتند و...

شاید آزادگان برخی از اردوگاه‌ها -به‌ویژه اردوگاه‌های نام‌نویسی نشده- در همهٔ یا بیشتر روزهای اسارتشان در حال شکنجه شدن و کتک خوردن بودند؛ اما همان‌گونه که از بیان یادمانده‌های من می‌توان دریافت، من و همبندانم با آن‌که آزارهای فراوانی دیدیم، اما تنها روز‌ها و دوره‌هایی از اسارتمان را در حال کتک خوردن بودیم، نه همهٔ روز‌ها. آزار تنی، (در اردوگاه‌های من) همیشگی نبود؛ اما آزار روانی (چه در اردوگاه‌های من و چه در اردوگاه‌های دیگر) همیشگی بود و پایانی نداشت؛ زیرا چه در روزهای باکتک و چه در روزهای بی‌کتک، همیشه چند احساس، چون سایه با آزادگان بود و از آنان جدا نمی‌شد: حس «اضطراب»، «ناامنی»، «ترس از فردا»، «آزردگی» و ناخوش‌حال. گاهی «حس افسردگی» نیز به این‌ها افزوده می‌شد.

اضطراب: اضطراب، حسی بود که شاید همهٔ یا بیشتر روزهای اسارت چون سایه با هر آزاده همراه بود.

ناامنی: حتی هنگامی که آرامش بر اردوگاه حکم‌فرما بود، همواره احساس می‌کردیم که این آرامش جای خود را به تنش و خشونت زندانبانان خواهد داد.

ترس از فردا: زمان‌های بسیاری -حتی در اوج سختی‌ها- می‌پنداشتیم که فردایمان بد‌تر از امروزمان خواهد بود. با سابقهٔ بدی که از صدامیان داشتیم، تا هنگامی که خبر آزادی قطعی را شنیدیم، نمی‌دانستیم سرنوشتمان چه خواهد بود.

آزردگی: هنگامی که خود کتک می‌خوردیم، درد می‌کشیدیم؛ اما هنگامی که صدای فریاد دوستانمان را در زیر کتک می‌شنیدیم، از کتک خوردن دیگران –بیش از کتک خوردن خود- آزرده می‌شدیم. دیدن کتک خوردن و شکنجهٔ زخمی‌ها و پیران، و شهید شدن دوستان در زیر کتک، از چیزهای دیگری بود که روانمان را آزرده می‌کرد.

ناخوش‌حالی: برنامه‌های طنز و شادی‌آوری که دوستان فرهنگی برایمان برگزار می‌کردند، ما را می‌خنداند ولی خوش‌حالمان نمی‌کرد. کم نمی‌خندیدیم، ولی به‌جز هنگامی که خبر قطعی آزادی را به ما دادند، حتی یک روز هم به‌معنی واقعی شاد نشدیم؛ حتی به اندازهٔ «‌شادیِ پدید آمده از آمدن مه‌مان به خانه».

شاید بتوان «احساس‌ چندش‌» را نیز جزو چیزهایی آورد که روح آزادگان را می‌‌آزرد. آن‌چه تاکنون دربارهٔ شرایط تحمیل شده بر زندگی روزمرهٔ آزادگان نوشته‌ام، تأثیر فراوانی بر آزردگی روان آنان داشت؛ شرایطی مانند:

بیمار کردن عمدی همهٔ آزادگان یک اردوگاه، بستن در‌ها و مجبور شدن همهٔ آسایشگاه (شصت تن) به استفاده از آسایشگاه (اتاق زندگی)، به‌جای توالت. (گاهی)

رفتن تا مچ در فاضلاب و فضولات، برای استفاده از توالت‌های بیرون آسایشگاه. (گاهی)

تنفس شب تا صبح از گاز و بوی بد سطل پیشاب در اتاقی بدون تهویه و رفت و آمد هوا. (همیشه)

استفاده از سطل توالت برای آب خوردن. (گاهی)

با همهٔ آن‌چه نوشتم، رفتارهای صدامیان با آزادگان و شرایطی که آنان برای زندگیمان پدید می‌آوردند، موجب وارد آمدن فشارهای روحی و آزردگی روانی آزادگان می‌شد. در زیر، برخی از این رفتار‌ها و شرایط زندگی را برشمرده‌ام؛ هرچند آن‌چه نوشته‌ام تنها برخی از موارد است و هر آزادهٔ دیگری می‌تواند شمار دیگری از این رفتار‌ها به این نوشته بیفزاید:

آزادگان از خبرهای ناگوار دروغی که صدامیان به‌دست منافقین (سازمان مجاهدین خلق) در نامه‌هایشان می‌گنجاندند، آسیب فراوانی دیدند؛ خبرهایی مانند: ازدست دادن اعضای خانواده، طلاق همسر، آوراگی فرزندان و مانند این‌ها.

دو آزاده را رو در روی هم می‌گذاشتند و آنان را مجبور می‌کردند تا بر چهرهٔ هم سیلی بزنند. اگر یک طرف آهسته می‌زد، خودشان محکم می‌زدند و می‌گفتند:» این‌طور بزن. «

دوستانی را که مدت‌های فراوان با هم در یک‌جا بودند و به هم انس گرفته بودند، بدون خداحافظی، از هم جدا می‌کردند و به اردوگاهی دیگر می‌بردند. در جایی که هیچ کس امید به آزاد شدن نداشت، چنین چیزی به‌معنی دیدار بعدی در قیامت بود.

آزادگان از توهین‌ها، فحش‌های زشت، طعنه‌های بنیان‌سوز، و رفتارهای تحقیرساز دشمنان آسیب فراوان دیدند.

فرد را به انجام کارهای چندش‌آوری مانند دردست گرفتن مدفوع وادار می‌کردند.

دوری از خانواده موجب شده بود تا آزادگان باوجود آگاهی از مشکلات آنان نتوانند کاری برایشان بکنند، و این دست‌بستگی، آنان را بسیار در سختی و تنگنا می‌گذاشت.

در جایی که به تغذیهٔ ذهنی و روحی نیاز داشتیم، از برگزاری کلاس درس یا خواندن دعا و برگزاری برنامه‌های سرگرم کننده و شاد جلوگیری می‌کردند؛ باید پنهانی چنین می‌کردیم و اگر ما را در این هنگام می‌دیدند تنبیه می‌شدیم.

حتی از خندیدن و خوش‌حال شدن ما هم ناخرسند می‌شدند؛ اگر بازی تئا‌تر از آسایشگاهی لو می‌رفت، هم بازی‌کنان و هم تماشاچیان را می‌زدند.

سال‌ها از محیط بستهٔ اسارت و ندیدن جایی جز در و دیوار کهنهٔ اردوگاه در رنج بودند.

از صبح تا شام با پخش موسیقی با صدای بلند، حتی در هنگام برگزاری دعا –وگاهی هنگام نماز- ما را آزار می‌دادند.

با شکنجه و تهدید، از آزادگان انجام کارهایی را می‌خواستند که برخلاف خواستشان بود؛ کارهایی مانند: توهین به امام، مصاحبه علیه امام و نظام جمهوری اسلامی، و تمرین صف‌جمع برای استفادهٔ تبلیغاتی.

شهیدانمان را بسیار غریبانه و مظلومانه؛ گاهی بدون حضور حتی یک آزاده و گاهی تنها با حضور یک یا دو آزاده، به خاک می‌سپردند.

شهید اسدی از اردوگاه رمادی را بدون حضور حتی یکی از دوستان، از اردوگاه بردند و نمی‌دانیم چه بر سر پیکر او آوردند. اما در اردوگاه موصل، یک تن برای انجام کارهای خاک‌سپاری به همراه هر شهید به قبرستان می‌رفت.

 «شیخ جلال جابریان» روحانی لورفتهٔ اهوازی که تا مدتی آزادگان به‌شهادت رسیده در «موصل ۲» (موصل خیبری‌ها) را به‌تنهایی به خاک می‌سپرد، یادمانده‌های تلخ خود از این کار را این‌گونه برایم گفت:

» در اردوگاه موصل به‌نمایندگی از بچه‌ها، وظیفه داشتم که آزادگان به‌شهادت رسیده را به‌خاک بسپارم. من و آزادهٔ شهید را در آمبولانس می‌گذاشتند، سپس دو دست، دو پا و چشمانم را می‌بستند و دو سرباز تفنگ‌دار ما را همراهی می‌کردند. در قبرستان موصل بخشی بود که بر تابلوی آن نوشته شده بود «مقبره اسری الایرانیین» (یعنی گورستان اسیران ایرانی). از آمبولانس که پیاده می‌شدم، به همراه دو سرباز تفنگ به‌دست، با دست و پا و چشم بسته به‌سوی غسال‌خانه می‌رفتم. سپس در غسال‌خانه دست و پا و چشمم را باز می‌کردند و ده سرباز تفنگ‌دار دیگر از پادگان موصل به دو سرباز دیگر می‌پیوستند.

دست تنها بودم و هیچ یک از سربازان در غسل دادن و کفن کردن کردن شهید کمکم نمی‌کردند و انجام این کار به‌تنهایی برایم سخت بود. تنها لطفی که در حقم می‌کردند این بود که برخلاف همیشه‌شان، در این‌جا دیگر کابلی به‌دست نداشتند و «زودباش زودباش» به‌راه نمی‌انداختند. بارهای نخست، برای انجام برخی از کار‌ها مانند «خواندن تلقین»، غرغر و مسخره می‌کردند؛ اما هنگامی که گفتم این‌ها از آداب دفن شیعیان است، گفتند «باشه هر غلطی می‌کنی بکن». برای غسل دادن نیز، از آن‌ها سدر و کافور می‌خواستم، اما مسخره‌ام می‌کردند؛ برای همین، سه بار شهید را با آب غسل می‌دادم، که دو بار آن را به‌نیت غسل با سدر و کافور انجام می‌دادم. در بارهای بعد، رفته‌رفته دیگر، سربازان کاری با کارم نداشتند و تنها کنار می‌ایستادند تا کارم را به‌پایان برسانم.

هنگامی از غسال‌خانه بیرون می‌آمدم، ده سرباز تفنگ‌دار دیگر که از پادگان موصل آمده بودند، به دو سرباز دیگر می‌پیوستند و دوازده سرباز تفنگ به‌دست دور قبر می‌ایستادند. تنها شانسی که آورده بودم این بود که در این هنگام حس انسان‌دوستی برخی از آن‌ها بیدار می‌شد؛ من به درون قبر می‌رفتم و دو سرباز، شهید را به دستم می‌دادند.

از آن‌جا که به خاک سپردن شهید، به‌تنهایی برایم بسیار سخت بود، پس از خاک‌سپاری چند شهید، از زندانبانان خواستم تا یکی دیگر از آزادگان را برای کمک به همراهم بفرستند. از آن پس، «سید سجادی» (اهل ایذهٔ استان خوزستان) را برای کمک به همراهم فرستادند.

تا سال ۱۳۶۳ نزدیک به پنجاه شهید از اردوگاه‌های موصل در آن‌جا به‌خاک سپرده شده بود. مدارک حتی شناسایی هر آزاده، شامل نام و نام خانوادگی، شمارهٔ صلیب سرخ و نظر دروغ پزشک دربارهٔ علت مرگ، در یک شیشه، در بالای سر او در خاک گذاشته می‌شد.

در هنگام غسل دادن آزادگان شهید، دیدن زخم و کبودی جای کابل بر تن آن‌ها بسیار برایم آزاردهنده بود. آزادگان شهید، بدون حضور پدر و مادر یا حتی جمعی از همبندان، در غربت تمام به خاک سپرده می‌شدند. از خدا می‌خواستم دیگر چنین چیزهایی نبینم؛ ولی اگر من این کار را نمی‌کردم، آزادهٔ دیگری باید این رنج را به‌جان می‌خرید. حتی امروز پس از گذشت بیست و چند سال، هنوز هم سنگینی این غم‌‌ رهایم نمی‌کند. «

فشارهای روانی صدامیان بر آزادگان، بیش از آن است که بتوان آن‌ها را شمارش کرد. شماری از آزادگان براثر فشارهای روحی، سلامت روانی خود را از دست دادند.

نقش نیایش در زندگی آزادگان

هیچ فرد عاقلی نمی‌تواند نقش خنده و شادی را در سلامت روانی انسان‌ها نادیده بگیرد. اما روح انسان به‌ه‌مان اندازه که به خنده و شادی نیاز دارد، به گریستن و اشک ریختن نیز نیازمند است؛ گریستنی که انسان را به منبعی بی‌کران و بی‌نیاز پیوند دهد و آدمی به‌واسطهٔ این پیوند، بتواند از آن منبع نامحدود و مسلط بر جهان هستی نیرو بگیرد و روح خود را نیرومند کند؛ گریستن بر آن‌چه که باید می‌بودیم ولی نشدیم، نه گریستن بر آن‌چه که باید می‌داشتیم ولی نداریم؛ گریستنی که امید به تغییر و تلاش برای پیشرفت را در انسان پدید آورد، نه گریستنی که او را افسرده سازد و از تلاش برای پیشرفت بازدارد؛ گریستنی که درپی آن روح آدمی سبک و شاد شود، نه گریه‌ای که باری از غصه را بر دل گرینده بر جای گذارد و او را زمین‌گیر کند.

نیایش و اشک ریختن برای خدا، آبیاری روح و رویش دوبارهٔ امید در آن است؛ چون آبیاری زمینی که تابش گرمای سخت، آن را خشک و بی‌حاصل ساخته.

کارکرد نیایش و اشک در اسارت، متکی ساختنِ آزادگان به یک نیروی مسلط بر دشمن و کسب نیرو از آن منبع نامحدود، امیدبخشی برای تاب آوردن دربرابر سختی‌ها، و پدیدآوردن حالِ خوشِ برآمده از احساس نزدیکی به یک نیروی بر‌تر است. از همین روست که پس از نیایش و سوگواری –برخلاف آن‌چه گمان می‌رود- حال خوش و سرزندگی به انسان دست می‌دهد نه حال اندوه و افسردگی.

آزادگان نیازمند آن بودند که با پیوند دادن خود به نیرویی بر‌تر، از راه نیایش، از او نیرو بگیرند تا بتوانند در برابر سختی‌ها بایستند و تاب بیاورند.

شمار آزادگانی که در دوران اسارت یا پس از آن، براثر فشارهای روحی و جسمی دچار بیماری‌های روحی شدند، دربرابر اندازهٔ بسیار فراوان این فشار‌ها چنان ناچیز است که جای شگفتی دارد. شگفت این است که چه‌گونه با آن همه فشار بر تن و روان آزادگان، همهٔ آنان دچار بیماری روانی نشدند.

من در سال ششم اسارت، و برخی در سال نهم اسارت بودند. روزی نمایندگان صلیب سرخ در حالی وارد اردوگاه شدند که بچه‌ها فوتبال بازی می‌کردند. تماشاچیان چنان بازی‌کنان را با سوت و کف تشویق می‌کردند که گویی در استادیوم آزادی بودند. آنان که کم و بیش از وضعیت زندگی ما آگاه بودند، از این روحیه بسیار شگفت‌زده شدند. آنان علت شگفتی خود را این‌گونه گفتند:

» ما تاکنون در دوران خدمت در سازمان صلیب سرخ، از اردوگاه‌های اسیران جنگی در کشورهای فراوانی بازدید کرده‌ایم. هیچ یک از آنان از چنین روحیه‌ای برخوردار نبوده‌اند. در بازدیدی که چندی پیش از اسیران «جنگ جزایر مالویناس» (فالکلند) –میان انگلیس و آرژانتین- داشتیم، با آن‌که هنوز بیش از شش ماه از اسارت آنان نگذشته بود، بسیاری از آنان دچار افسردگی و بیماری‌های روحی سخت شده بودند. «

تازه این درحالی‌ بود که اسیران آن جنگ، تا آن هنگام تنها شش ماه در اسارت بودند و هیچ‌گاه به‌اندازهٔ آزادگان ایران در رنج و فشار نبودند.

درواقع، آزادگان سلامت روح خود را بیش از آن‌که به برنامه‌های شادی آفرین –که بودن آن‌ها نیز بسیار لازم و مؤثر بود- مدیون باشند، مدیون اشک و دعای اسارتند؛ اشک و دعایی که خود پدیدآورندهٔ شادی و سبک‌کنندهٔ روح آزادگان بود.

بهره‌گیری از این رفتار (نیایش کردن)، به آزادگان دارای باورهای مذهبی در مقایسه با آزادگانی که دارای باورهای مذهبی نبودند یا باور‌هایشان سست بود، دربرابر سختی‌ها تاب و توان بیشتری می‌داد.

خوبی‌های اسارت

با همهٔ آن‌چه گفته شد، زندگی در اسارت خوبی‌هایی نیز داشت که از باور‌ها و رفتارهای خود آزادگان سرچشمه می‌گرفت. خوبی‌های اسارت بیش از آن است که بتوان آن‌ها را شمارش کرد، بااین‌حال، برخی از آن‌ها را درپی آورده‌ام:

هیچ‌گاه در زندگی‌ام چنان جمعی را ندیده بودم و نخواهم دید؛ جمعی یک‌دل، دردکشیده، صمیمی، دلسوز، خیرخواهِ هم‌دیگر، بی‌آلایش و تکبر و بدون خودخواهی.

در سخت‌ترین وضعیت‌ها کمتر کسی برای این‌که اعصابش از دست زندانبانان به‌هم ریخته، با دوستان خود بدخلقی یا بدرفتاری می‌کرد.

آزادگان در اسارت حالات معنوی (حال دعا و نیایش) بسیار خوبی داشتند.

در اسارت، کسان فراوانی بودند که در خدمت بدون مزد و توقع به همنوعان، از خود مایه می‌گذاشتند و از دیگران پیشی می‌گرفتند.

مهر ورزیدن به همنوعان چیز کم‌یابی نبود.

برخی برای آن‌که دیگران سختی نکشند، خودشان سختی می‌کشیدند.

هر کس هر چه را می‌آموخت به دیگران یاد می‌داد.

قدر همه چیز به‌ویژه وقت را می‌دانستیم و به‌خوبی از آن استفاده می‌کردیم.

بیشتر آزادگان به‌دنبال فراگیری دانش و هنر بودند.

آزادگان میان خودشان تبعیض نمی‌گذاشتند و همه به‌صورت یکسان و برابر، از آن‌چه در اختیارشان گذاشته می‌شد بهره‌مند می‌شدند.

با آن‌که سلیقه‌ها و خواسته‌های آزادگان مانند هم نبود، ولی در کنار هم، هم‌دیگر را تحمل می‌کردند.

با آن‌که اسارت رنج‌های فراوانی بر تن و جانم وارد کرد، اندوخته‌های سودمندی برایم داشت که پس از آزادی نیز بهرهٔ فراوانی از آن‌ها بردم:

دانستم که در دنیای بیرون از اسارت مردم حتی در اوج فقر و نداری، چیزهای بسیاری دارند که ما آن‌ها را نداشتیم، ولی نه از آن آگاهند و نه قدر آن را می‌دانند. برای همین، قدر داشته‌های دنیای آزاد را دانستم و آن‌ها را سرمایهٔ دست‌یابی به نداشته‌های زندگی‌ام کردم.

اسارتگاه، آشکارساز درون

 یکی از ویژگی‌های اسارت این بود که درون افراد را نمایان می‌‌کرد و هیچ کس نمی‌توانست درون خود را از دیگران پنهان کند؛ زیرا رخداد‌ها و ناهمواری‌های پی‌درپی و گوناگون این امکان را برای کسی فراهم نمی‌-ساخت. برای شناختن دوستان، نیاز نبود خود را به زحمت اندازیم، زیرا ظاهرسازی در آن‌جا دوامی نداشت.

ملاک‌های نگاه به آدم‌ها در اسارتگاه

 ارزش آدمیان در محیط اسارت، به خانه، تنپوش، خودرو، مال و دارایی، درجه و جایگاه شغلی و مانند این‌ها نبود. در آن‌جا هیچ کس بر دیگری برتری بیرونی نداشت: تنپوش همه یکسان بود؛ هیچ کس درجهٔ خود را بر دوش نداشت؛ خانهی همه آسایشگاه بود؛ دارایی همه یکسان بود؛ جایگاه شغلی در آن‌جا نبود، و گذر دوران و سختی‌های اسارت، موقعیت‌های شغلی پیش از اسارت را فراموش‌شده و بی‌رنگ و بی‌اثر کرده بود. تنها چیزی که به آدمی بزرگی می‌بخشید و او را در نزد دیگران بزرگ یا کوچک می‌کرد، گفتار، پندار و رفتار او، و کوتاه این‌که اخلاق و تقوای او بود. هیچ کس از این قاعده برکنار (=مستثنا) نبود: از دکتر گرفته تا مهندس و فرماندهٔ پاسدار و سرهنگ ارتش و قهرمان ورزش و شهروند دارا و ندار، همگی دربند این قاعده بودند.

جنگ نرم صدامیان با آزادگان

جنگ نرم صدامیان در قالب دو کار «جنگ روانی» و «جنگ دگرگون‌ساز» اجرا می‌شد.

جنگ روانی

یکی از هدف‌های جنگ روانی آن‌ها نامشروع و باطل نشان دادن نظام جمهوری اسلامی به مردم ایران و جهان بود. بزرگ‌ترین راه دست‌یابی به این هدف نیز این بود که «نگاه آزادگان به نظام جمهوری اسلامی و امام خمینی -رحمت خدا بر او-» را تغییر دهند؛ به‌گونه‌ای که آنان خودخواسته علیه نظام و امام مصاحبه کنند. با این کار به مردم ایران و جهان نشان می‌دادند که آزادگان ایرانی که نمایندگان مردم ایران در بیرون از قلمرو نظام هستند، به‌خاطر بمب‌باران تبلیغاتی حکومت، از آن طرف-داری می‌کرده‌اند و اکنون که از این تبلیغات دور شده‌اند و آزادانه می‌اندیشند، به ماهیت حکومت پی برده و از آن برگشته‌اند. آنان می‌پنداشتند که چنین پنداری می‌تواند مانند خوره به باورهای مردم بیفتد و آنان را سست و متزلزل کند، نه کسی به جبهه برود و نه کسی در پشت جبهه از حکومت پشتیبانی کند؛ و با این وضع جنگ را به سود خود پایان دهند.

صدامیان می‌خواستند به دنیا و دولت و ملت ایران بگویند که «شما برحق نبودید و با توسل به دروغ رزمندگانتان را به جبهه فرستاده‌اید!؛ برای همین، هنگامی که واقعیت‌ها در دسترس اسیران ایرانی گذاشته شد، از باورهای خود دست کشیدند!!!» نتیجهٔ چنین نمایشی این می‌شد که رزمندگان در جبهه‌ها در حقانیت دفاع از کشور خود دچار تردید شوند و به جبهه نیایند؛ و آنان نیز که در جبهه هستند در جنگ با دشمن (در جنگ با کشور مسلمان، نه جنگ با دولت کافر) تردید کنند. نتیجهٔ این سستی‌ها پیروزی ارتش عراق بود؛ زیرا اگر از ایرانیان که سازوبرگ نظامی چشم‌گیر و –به‌جز یکی دو کشور- هیچ پشتیبانی نداشتند، روحیه و ایمان نیز گرفته می‌شد، هیچ برتری نظامی‌یی بر ارتش عراق نداشتند.

یکی از راه‌های جنگ روانی صدامیان برای بی‌اعتماد کردن آزادگان به امام خمینی و نظام جمهوری اسلامی، پخش اخبار دروغ بود. آنان در دروغ ‌گفتن به کسانی که به هیچ منبعی جز زندانبانان و رسانه‌های عراقی دست‌رسی نداشتند، کم نگذاشتند. دروغ بزرگی که همواره گفته می‌شد این بود که «ایرانیان جنگ را آغاز کرده‌اند.»

آنان برای دست‌یابی به هدفشان از هیچ راه و ابزاری دست برنمی‌داشتند؛ از آوردن روحانی‌نمایان وابسته به صدام گرفته تا سخنرانی عوامل سازمان مجاهدین، پخش برنامه‌های فارسی سازمان و....

در اردوگاه رمادی ۲ (اردوگاه آزادگان نوجوان)، تلاش‌ها و تبلیغات صدامیان بیشتر از اردوگاه‌های دیگر بود؛ زیرا آنان تأثیر مصاحبه‌های ما بر مردم و رزمندگان را بیشتر از اردوگاه‌های دیگر می‌دانستند.

با این همه، یک جای کار آنان می‌لنگید: آنان هیچ‌گاه نمی‌توانستند دشمنی خود را با ما و امام خمینی پنهان کنند؛ برای همین پیوسته می‌خواستند کینهٔ خود را بر سر رزمندگان اسلام خالی کنند؛ رزمندگانی که گناه‌شان سرسختی در اصرار به دفاع از کشورشان و عشق به امام خمینی بود. نتیجهٔ این کینه‌ورزی، شکنجه، آزار و بدرفتاری با آزادگان بود و این بدرفتاری آنان همواره موجب می‌شد تا ما در باور‌هایمان سرسخت‌تر شویم و آنان را نه مورد تجاوز قرار گرفته و نه مسلمان بدانیم.

خداوند دشمنان ما را از نادانان آفرید؛ آنان در گفتار، خود را مسلمان، و ما را مه‌مان خود می‌خواندند، اما کینهٔ آنان موجب می‌شد تا هیچ‌گاه نتوانند گفتار و رفتارشان را یکسان کنند. اگر از آغاز اسارت، با ما «رفتاری نه خوب و نه بد» و دور از خشونت می‌کردند، ممکن بود تبلیغاتشان هم بر شماری از آزادگان اثر کند؛ برخی گول آنان را بخورند و صدامیان را مسلمان، و جنگ را، میان «دو دولت مسلمان» بپندارند. چنین باوری برای روحیهٔ آزادگان بسیار مخرب بود؛ زیرا مانند خوره به جانمان می‌افتاد و ما را از درون تهی می‌کرد. باور کردن ادعای عراق، یعنی «آغاز جنگ ازسوی ایران»، این خطر را برای آزادگان داشت که با خود بگویند:» برای چه با یک دولت مسلمان!؟ جنگیدیم؟ «چنین تردیدی موجب می‌شد تا کسی انگیزه‌ای برای ایستادگی دربرابر خواسته‌های صدامیان نداشته باشد. البته ریزش‌هایی هم داشتیم، اما دربرابر آن همه فشار جسمی و روحی و جنگ روانی صدامیان، بسیار اندک بود و نتیجه و سرانجام دو تا ده سال اسارت، ایستادگی و بردباری آزادگان و سربلند ماندن آنان در تاریخ بود.

اما در آن سوی مرز‌ها، نتیجهٔ رفتار ایرانیان با اسیران عراقی آن شد که شمار فراوانی از آنان به «لشکر بدر» پیوستند، در هنگام جنگ، با صدامیان جنگیدند و پس از سرنگونی صدام نیز جزو نیروهای قابل اطمینان دولت عراق شدند و دوست‌دار ایران شدند.

جنگ دگرگون‌ساز

 «جنگ دگرگون‌ساز» در دنیای اسارت،‌‌ همان چیزی است که امام خامنه‌ای در دنیای آزاد، آن را «شبیخون فرهنگی» «@یا استحالهٔ فرهنگی» نامیدند.

در اوایل اسارت می‌پنداشتیم که زندانبانان عراقی فقط درپی آزار و شکنجهٔ روحی و جسمی و توهین کردن به آزادگان هستند؛ ولی رفته‌رفته دریافتیم که آن‌ها دو دسته‌اند: زندانبانانی که در درون اردوگاه، آزادگان را شکنجه می‌کنند و کسانی که بیرون از اردوگاه برای ایجاد تغییر در باور‌ها و رفتارهای آزادگان نقشه می‌کشند.

هدف آن‌ها نیز از این تلاش‌ها و نقشه‌ها این بود که ما را به‌سوی بی‌دینی و دوری کردن از باورهای دینی بکشانند تا سست شویم و به خواسته‌های آنان برای انجام مصاحبه‌های صدام‌پسند و نشان دادن مخالفت خود با نظام جمهوری اسلامی‌ تن دهیم.

صدامیان می‌خواستند آزادگان بدون هیچ گونه فشار و شکنجه‌ای حاضر شوند علیه نظام جمهوری اسلامی مصاحبه کنند، به امام و مسئولان توهین کنند، و به مردم سفارش کنند تا به جبهه نیایند. اما برای رسیدن به این هدف‌ها یک مانع بزرگ داشتند: «باورهای انقلابی» آزادگان که از «باورهای دینی» سرچشمه می‌گرفت. بنابراین آنان برای این‌که باورهای انقلابی ما را سست یا نابود کنند باید نخست باورهای مذهبی ما را ریشه‌کن می‌کردند. برای همین، برنامه‌ها و نقشه‌های فراوانی اجرا می‌کردند تا آزادگان را به سوی لاابالی‌گری و بی‌دینی سوق دهند.

به زبان دیگر همهٔ رزمندگانی که باورهای دینی استواری داشتند، برای دفاع از اسلام گزینه‌ای جز دفاع از انقلاب، امام و نظام اسلامی نداشتند؛ برای همین، صدامیان باید مانع بزرگِ باورمندی (اعتقاد) آزادگان به آموزه‌های دینی را از سر راه خود برمی‌داشتند.

نمود‌ها و مصداق‌های باورمندی آزادگان به آموزه‌های دینی در نزد صدامیان، برگزاری نماز جماعت، سوگواری، برنامه‌هایی برای جشن‌ها و مناسبت‌های انقلابی و مذهبی، اذان گفتن، قرائت قرآن برای دیگران، خواندن نماز شب، و حتی در برخی اردوگاه‌‌ها، خودِ خواندن نماز بود.

برخی ابزارهایی که صدامیان برای سست یا نابود کردن باورهای دینی آزادگان به‌کار می‌گرفتند؛ این‌ها بود: پخش فیلم‌های بد، پخش ترانه (که جنبهٔ آزار رسانی هم داشت)، دادن ابزارهای قمار (پاسور و تخته نرد)، ترویج اخبار دروغ مبنی بر انجام کار ناشایست در میان آزادگان، برای ازبین بردن زشتی کار و عادی نشان دادن آن، ممنوع کردن امر به‌معروف و تنبیه کسانی که دیگران را امر به معروف می‌کردند یا آنان را از پیوستن به عراقی‌ها بازمی‌داشتند.

صدامیان هم‌چنین برای دست‌یابی به هدف‌های خود، راه‌های زیر را در پیش می‌گرفتند:

در میان ما اختلاف ایجاد می‌کردند تا دربرابر خواسته‌های آنان یک‌دست و یک‌صدا ایستادگی نکنیم.

جاسوسانی در میان ما درست می‌کردند تا از اخبار درون ما آگاه باشند و بتوانند از اجرای برنامه‌های فرهنگی ما –که موجب تقویت روحیهٔ ما می‌شد- جلوگیری کنند. آنان حتی پس از پذیرش قطع‌نامه نیز به این کار خود ادامه دادند.

هر کس را که می‌توانستند از جمع آزادگان جدا می‌کردند و به بلوک ۳ می‌بردند؛ جایی که بیشتر ساکنان آن دربرابر خواسته‌های صدامیان ایستادگی نمی‌کردند.

اگر صدامیان می‌توانستند باورهای دینی و انقلابی آزادگان را ازمیان بردارند، با استفاده از رسانه‌های تبلیغاتی خود، از آزادگان سوءاستفاده می‌کردند و با حضور و اظهار پشیمانی آنان در تلویزیون عراق، مردم و رزمندگان ایران را در مقاومتشان سست می‌کردند. اما آزادگان با ایستادگی دربرابر جنگ دگرگون‌ساز صدامیان، اجازه ندادند چنین شود.

ریزش‌های اسارت

هرچه کاروان اسارت به پیش می‌رفت، برخی از کسانی که تاب آوردن دربرابر رنج‌های اسارتگاه برایشان سخت‌تر شده بود و یا دراز شدن این سفرِ سخت آن‌ها را خسته و ناتوان کرده بود، از کاروان آزادگان جدا می‌شدند. آنان یا علیه دوستان خود، به همکاری با زندانبانان می‌پرداختند؛ یا با آنان همکاری نمی‌کردند، ولی از همراهی با خواسته‌ها و برنامه‌های هم‌اردوگاهی‌های خود پرهیز می‌کردند. هرچند شمار این کسان دربرابر شمار «آزادگان پابرجا و استوار» اندک بود، اما بریدن آنان از جمع آزادگان بیانگر این واقعیت بود که:

تاب آوردن دربرابر سختی‌های اسارت، کاری بسیار دشوار بود که تنها با چند چیز ممکن می‌شد: «باورهای پابرجا به خدا و روز رستاخیز، پذیرفتن امام خمینی به‌عنوان رهبری که راهش حق و درست است، پذیرفتن این واقعیت که عراق کشور ما را اشغال کرده و ما در هنگام گوش‌مالی و شکست دادن تجاوزگران، به دست آنان اسیر شدیم، نه در راه تجاوز به کشور آنان.»

بااین‌همه، امروز پس از پشت سر گذاشتن آن دوران پر از رنج، با باور قوی می‌توان گفت که:

 «روی‌هم‌رفته، بدون نگاه به استثنا‌ها -که در هر پدیده‌ای یافت می‌شوند- کاروان آزادگان ایرانی، کاروانی باعزت و پیروز بود که اگر کسی دربارهٔ آن کاوش کند، به‌روشنی می‌تواند نشانه‌های نگاه ویژهٔ خداوند به آنان را به چشم ببیند.»

ایستادگی آزادگان

اکنون تااندازه‌ای می‌توان دریافت که آزادگان دربرابر چه چیزهایی ایستادگی کردند. آن‌چه ادعا می‌کنم، شاید استثناهایی نیز داشته باشد، اما بزرگی کاری که خانوادهٔ بزرگ آزادگان انجام داد، چنان در تاریخ ایرانیان برجسته و مایهٔ سربلندی هست و خواهد بود که خیانت شمار بسیار کمی از خودفروختگان منافق و بریدن شمار کمی از ناتوانان، دربرابر آن بسیار ناچیز شمرده می‌شود.

آزادگان دربرابر آزار‌ها و شکنجه‌های صدامیان ایستادگی کردند ولی تن به خیانت ندادند. بزرگ‌ترین هدفی که صدامیان در میان آزادگان درپی دست‌یابی به آن بودند، این بود که آزادگان$ از راه مصاحبه با رسانه‌ها به ایرانیان و جهانیان اعلان کنند که:

 «ما از شرکت در جنگ با دولت مسلمان! عراق پشیمانیم؛ شما ایرانیان نیز به جبهه نیایید.»

حتی برخی، در زیر فشار‌ها و اصرار صدامیان حاضر شدند بگویند «آتش ارتش عراق در جبهه‌ها سنگین است و اگر به جبهه بیایید کشته می‌شوید.»؛ (زیرا همهٔ رزمندگانی که به جبهه می‌آمدند، خود، این واقعیت را می‌دانستند) اما حاضر نشدند روحیهٔ ایستادگی رزمندگان در جبهه‌ها را با «ابراز پشیمانی از جنگ با دولت مسلمان!؟» بشکنند؛ زیرا آنان از نزدیک، این واقعیت را دریافته بودند که «مردم عراق مسلمانند و حزب بعث، کافر است».

تن‌ها شمار بسیار کمی از خودفروختگان و خیانت‌کاران یا بریدگان، این خواستهٔ صدامیان را برآورده کردند، ولی خانوادهٔ بزرگ آزادگان، آنان را از دست‌یابی به این هدف ناامید کرد.

آزادگان در جایی که حتی به یک رسانهٔ جمهوری اسلامی دست‌رسی نداشتند و سال‌ها زیر بمب‌باران تبلیغاتی یک‌سویه و تردیدآور دشمنان علیه شخص امام و نظام جمهوری اسلامی بودند، تبلیغات دشمن نتوانست باورهای آنان را تغییر دهد.

نمایندگان سازمان منافقین (سازمان مجاهدین خلق) برای پیوستن آزادگان به آنان وعده‌های بسیار چشم‌گیری می‌دادند؛ وعده‌هایی مانند: رهایی از اسارت و دریافت اقامت کشورهای اروپایی، مسکن و حقوق ماهیانهٔ بالا و.... اما آنان حاضر نشدند کشور خود را به هیچ بهایی بفروشند.

دربرابر شکنجه‌ها، کتک‌های منجر به شهادت، کمبود‌ها، محدودیت‌ها و سختی‌های زندگی اسارت و محرومیت از ابتدایی‌ترین امکانات زندگی (بهداشتی، درمانی، ورزشی، تغذیه و...) ایستادگی کردند و به آرمان‌ها و راه خود پای‌بند ماندند.

سختی‌ها و فشار‌ها را به‌جان خریدند، ولی در جنگ دگرگون‌ساز صدامیان برای تغییر باور‌ها و رفتارهای آزادگان پیروز شدند.

اسارتگاه، بستری برای پرورش نخبگان

احساس نیاز، همیشه نخستین انگیزه برای حرکت و شکوفا شدن است. محیط اسارت، به دلیل محرومیت‌های ذاتی‌اش، «محیط پر از نیاز» و «محیط احساس نیاز» بود. در محیط اسارت، کسانی بودند که این نیاز‌ها را به‌موقع درک می‌کردند و فرق آن‌ها با دیگران این بود که دست روی دست نمی‌گذاشتند، بلکه برای رفع آن نیاز‌ها تا جایی تلاش می‌کردند که موفق به رفع آن شوند. تبلور نیاز‌ها در محیط اسارت در چند حوزهٔ «آموزش»، «مدیریت و راه‌بری»، «امور تنوع‌زایی، سرگرمی و فرهنگی»، «امور معنوی» و «ورزش» بود، که در این‌جا تنها به دو حوزهٔ «آموزش» و «مدیریت و راه‌بری» اشاره می‌کنم:

حوزهٔ آموزش

در دنیای آزاد اگر کسی پول بدهد، وقت بگذارد و همت کند، می‌تواند دانش را بیاموزد؛ زیرا در هر زمینه‌ای متخصصان و صاحبان دانشی وجود دارند که مردم می‌توانند دانش را از آنان بیاموزند و کسی نیز مانع دست‌یابی دیگران به دانش نمی‌شود. اما در اسارت این‌گونه نبود؛ در آن‌جا چند مشکل وجود داشت:

مشکل اول، نبود یا کمبود معلم در آغاز اسارت بود:

 در آغاز اسارت، به‌ویژه در اردوگاه ما -که همگی در سن راه‌نمایی و دبیرستان بودیم- کسانِ بسیار کمی بودند که بتوانند دانش‌های مورد نظر اسیران (مانند زبان‌های خارجی) را به آن‌ها بیاموزند. برای غلبه بر این مشکل، عده‌ای خط‌شکن می‌شدند؛ آن‌قدر با یک کتاب، سر و کله می‌زدند تا بدون معلم آن را یاد می‌گرفتند و سپس همین‌ها، آن‌چه را یاد گرفته بودند به دیگران می‌آموختند. برای نمونه، در اردوگاه رمادیه [دکتر] «عباس جوزی» از بچه‌هایی بود که با خواندن فراوان سری کتاب‌های «موژه» توانست زبان فرانسه را بدون استاد، بسیار خوب بیاموزد. بعد‌ها که ما را به اردوگاه تکریت بردند، عباس چنان خوب با نمایندگان صلیب سرخ، فرانسوی سخن می‌گفت که از او می‌پرسیدند:» شما در فرانسه زبان را یاد گرفته‌اید؟ «

حتی همهٔ یا بیشترِ کسانی که چیزی را از دیگری می‌آموختند، به‌گونه‌ای یاد می‌گرفتند که بتوانند آن را به دیگران هم بیاموزند؛ زیرا «نیاز به آموختن و آموزش دادن» را درک کرده بودند.

مشکل دوم، جلوگیری زندانبانان از آموختن و آموزش بود:

زندانبانان عراقی جلوی هر کاری را که به «آموختن دانش» می‌انجامید یا به آن کمک می‌کرد‌، می‌گرفتند. البته این جلوگیری تنها به فراگیری دانش محدود نمی‌شد؛ آن‌ها جلوی هر کاری را که به سلامت روحی و جسمی اسیران ایرانی و بهتر شدن روحیهٔ آنان کمک می‌کرد، می‌گرفتند. $ برای همین حتی اگر معلم هم فراهم می‌شد باز هم مشکل جلوگیری زندانبانان از دانش آموختن وجود داشت.

مشکل سوم، نبود یا کمبود منابع درسی و دفتر و قلم بود:

یکی دیگر از مشکلات ما این بود که حتی اگر معلم پیدا می‌شد و با پنهان‌کاری و ترفند، کلاسی را برگزار می‌کردیم، کتاب‌ها و منابع مورد نیاز برای آموختن آن دانش را یا نداشتیم، یا چنان کم بود که با سختی روبه‌رو می‌شدیم. زندانبانان هیچ کتاب و منبعی را برای ما نمی‌آوردند؛ هر چه را نیاز داشتیم باید از هیأت صلیب سرخ درخواست می‌کردیم و آن‌ها نیز برای هر اردوگاه تنها نسخه‌های کمی می‌آوردند. برای نمونه، همهٔ –یا بیشتر- اسیران اردوگاه‌های عراق، زبان انگلیسی را با سه کتاب «The Present Day English» آغاز می‌کردند، اما این کتاب چنان کم بود که گاهی میان دو یا چند آسایشگاه ۶۰ نفری در گردش بود؛ برای همین، همیشه در دست بچه‌ها بود و هیچ‌گاه بر زمین نمی‌ماند. ‌ ضمن این‌که در این فرآیند یادگیری، دفتر و قلمی وجود نداشت و همه چیز فقط باید به ذهن سپرده می‌شد.

حوزهٔ مدیریت و راه‌بری

یکی از سخت‌ترین و خطرناک‌ترین حوزه‌های فعالیت در اسارت، حوزهٔ مدیریت و راه‌بری اسیران بود. مدیران و راه‌بران اردوگاه‌ها دو دسته بودند: «راهبران آشکار یا رسمی» و «راهبران پنهان یا غیررسمی».

راه‌بران آشکار، مسئولانِ آسایشگاه‌ها و بلوک‌ها و اردوگاه بودند که ازسوی زندانبانان و در بیشتر جا‌ها ازسوی آزادگان انتخاب می‌شدند. اینان نمایندگان رسمی اسیران در نزد زندانبانان و فرماندهان اردوگاه‌ها بودند. آن‌ها، هم باید دربرابر هر کاری که از سوی آزادگان انجام می‌شد به زندانبانان پاسخ‌گو می‌بودند، و هم باید با تدبیر خود، از آزادگان دربرابر زندانبانان دفاع می‌کردند. آن‌ها همواره در معرض تهدید‌ها و خط و نشان‌های زندانبانان بودند و حتی گاهی برای کارهایی که در حوزهٔ مسئولیت آنان انجام می‌شد، شکنجه می‌شدند.

راهبران پنهان، کسانی غیر از مسئولان رسمی -و گاهی از خود آنان- بودند. از ‌آن‌جا که امور و فعالیت‌های اردوگاه‌ها محدود به کارهای روزمرهٔ آشکار نبود (کارهایی مانند: شرکت در آمار گیری، گرفتن غذا، امور نظافت، رساندن دستورهای زندانبانان به آزادگان و...) آزادگان همواره به کسانی نیاز داشتند تا کارهای درونی و پنهان (ممنوع) آنان را نیز اداره کنند. (کارهایی مانند: تصمیم‌گیری، برنامه‌ریزی و اجرایِ مراسم دعا، سوگواری‌، نماز جماعت، برنامه‌های سرگرمی، سخنرانی، مسابقه، تئا‌تر، ورزش رزمی و... و حتی برنامه‌ریزی برای نشان دادن اعتراض آزادگان به برخی رفتارهای زندانبانان). راهبران پنهان نیز همواره درمعرض خطر شناسایی شدن ازسوی جاسوسان و زندانبانان بودند، که پی‌آمدهای ناگواری را برای آنان درپی داشت.

یکی از سختی‌های مدیریت و راه‌بری در محیط اسارت این بود که به‌علت درنده‌خویی زندانبانان، و شکنجه کردن بابهانه و بدون‌بهانهٔ آزادگان، مسئولان آشکار و پنهان و خود آزادگان باید همهٔ تلاششان را می‌کردند تا هیچ بهانه‌ای به دست زندانبانان ندهند. برای همین، در حوزهٔ تصمیم‌گیری نیز باید همهٔ تدبیر‌ها و تلاش‌ها به‌کار گرفته می‌شد تا تصمیمِ گرفته شده خطری برای اسیران دربر نداشته باشد. از سوی دیگر، اگر تصمیمی آسایش یا جان اسیران را به‌خطر می‌انداخت، حتی اگر کسی تصمیم‌گیرندگان را سرزنش نمی‌کرد، خود آن‌ها در فشار روحی قرار می‌گرفتند. ازهمین‌رو، مدیریت در اسارت، بیشتر، «مدیریت بحران» بود.

در دنیای آزاد، مدیران و راهبران نمی‌توانند همواره برای کارهای جاری از جامعهٔ خود نظرخواهی کنند و معمولاً تصمیم‌ها –حتی تصمیم‌های مهم- با شیوهٔ «رأی‌گیری درون‌جلسه‌ای» گرفته می‌شود؛ اما در محیط اسارت، از آن‌جا که آزادگان ازسویی نمی‌توانستند دربرابر کارهای زندانبانان دست روی دست بگذارند، و ازسوی دیگر نیز هر تصمیمی می‌توانست خطرهایی برای آنان درپی داشته باشد، در برخی اردوگاه‌ها برای تصمیم‌گیری دربارهٔ کارهای مهم، شیوهٔ «همه‌پرسی» درپیش گرفته شد تا هیچ کس نتواند مسئولان اردوگاه را به‌خاطر پی‌آمدهای ناگوار احتمالی آن تصمیم سرزنش کند.

نیاز به مسئولان و راهبرانی که بتوانند یک‌پارچگی آزادگان را دربرابر اقدامات و نقشه‌های زندانبانان حفظ کنند، همواره یک نیاز اساسی محیط اسارت بود. اما هرگاه این افراد شناسایی می‌شدند، برای آن‌که تأثیرگذاری آنان بر اسیران هیچ شود، پس از شکنجهٔ فراوان، آنان را به اردوگاهی دیگر می‌بردند تا به علت این‌که آزادگان اردوگاه تازه، آنان را نمی‌شناسند، کسی از آنان سخن‌شنوی نداشته باشد. هنگامی که راهبران یک اردوگاه را به اردوگاهی دیگر می‌بردند، کسانی پس از آنان راه‌بری را به‌دست می‌گرفتند، که تا پیش از آن، کسی فکر نمی‌کرد از عهدهٔ این کار برآیند؛ اما این احساس نیاز غیرقابل چشم‌پوشی، همواره موجب شکوفایی و رو آمدن نخبگانی در آن محیط می‌شد.

@آزادگان ایرانی از نگاه نمایندگان صلب سرخ

نمایندگان صلیب سرخ جهانی، تنها کسانی بودند که در دنیای بستهٔ اسارت به ما دست‌رسی داشتند و از نزدیک زندگی ما را می‌دیدند؛ برخی سختی‌های زندگیمان را با چشمان خود می‌دیدند و برخی سختی‌ها را نیز از زبانمان می‌شنیدند.

 یکی از نمایندگان صلیب سرخ که پایان کار خود را در عراق می‌گذراند و پس از چند سال بازدید از اردوگاه‌های آزادگان ایرانی می‌خواست عراق را ترک کند. هنگامی که با «حسن ساعت‌لو» -مسئول اردوگاه- خداحافظی می‌کرد، وی به نمایندهٔ صلیب سرخ گفت:» حالا که از این‌جا می‌روید، جمله‌ای را به من یادگاری دهید، حتی اگر از کتاب مقدستان باشد. «نمایندهٔ صلیب سرخ گفت:» من در این مدت آموختم که شما (آزادگان) به هر چه که بخواهید دست پیدا می‌کنید. «

 یکی دیگر از نمایندگان صلیب سرخ ‌گفته بود:» ما تا پیش از برخورد با اسرای ایرانی گمان می‌کردیم که شیوهٔ زندگی را می‌دانیم؛ اما پس از آشنایی با شما فهمیدیم که تا امروز شیوه زندگی کردن را نمی‌دانسته‌ایم. مازندگی کردن را از شما آموختیم.»

@گفته‌های صلیب درباره ابوترابی

زندانبانانی که مرید آزادگان شدند

کاظم

رفتار آقای ابواترابی چنان تأثیری بر زندانبانان عراقی گذاشت که کاظم –زندانبان بی‌رحم عراقی- را به یکی از مریدان خود تبدیل کرد. البته رفتار آزادگان اردوگاه تکریت ۵ نیز در تغییر دادن کاظم مؤثر بود. کاظم پس از سرنگونی صدام برای درخواست بخشش از آزادگان به ایران آمد. او که از یک سو هیچ سرنخ و نشانی‌یی از آقای ابوترابی و آزادگان نداشت و از سوی دیگر نیز از رفتن به نهاد‌ها می‌دولتی مرتبط با آزادگان ترس داشت، در خیابان‌های مشهد از مردم سراغ آقای ابوترابی را می‌گیرد و در نخستین سفر خود، هنگامی که نمی‌تواند از ایشان یا آزادگان اردوگاه تکریت کسی را بیابد، به عراق برمی‌گردد.

اما او چنان شیفتهٔ ایشان بود که ناامید نمی‌شود و بار دیگر نیز به ایران می‌آید. در سفر دوم، موفق می‌شود با دو تن از آزادگان دیدار کند. این دیدار زمینه‌ساز دیدار او با یکی از آزادگان اردوگاه تکریت به‌نام «حسین اسلامی» و سپس مصاحبهٔ مؤسسهٔ پیام آزادگان با وی می‌شود. او که با رفتار‌هایش پیشینهٔ بدی از خود در سر آزادگان به‌جا گذاشته بود، انتظار هرگونه رفتار تلافی‌جویانه را نیز از آنان داشت؛ ولی آنان پس از روبه‌رو شدن با او، با وی چون می‌ه‌مان رفتار کردند. کاظم در بخشی از مصاحبهٔ خود با مؤسسهٔ پیام آزادگان، بدون اشاره به شکنجه‌ها و بدرفتاری‌هایش با آزادگان و آقای ابوترابی می‌گوید:

 «... ابتدا من در پادگان شمارهٔ ۵ (تکریت ۵) با مرحوم ابوترابی آشنا شدم؛ ولی قبل از این‌که ایشان را ببینم، درباره‌شان شنیده بودم و یک ذهنیت این‌که ایشان رهبری معنوی اسرا را دارد درباره‌اش داشتم. من به یک رازی در رابطه با ایشان رسیدم و آن این‌که «ایشان تمام خصلت‌های اهل بیت را دارد: شهامت، جهاد، وطن دوستی و....» علاوه بر این‌ها ایشان کاملاً به زبان عربی تسلط داشت و این باعث آشنایی بیشتر من با ایشان شد.

به‌غیراز آقای ابوترابی بیشترین خاطره را از «حسین عبدالسّتار اسلامی، [علی] احدی، حسن محمدی» و... دارم. البته بیشتر از همه ابوترابی را به یاد می‌آورم؛ چون من بعد از تحول روحی، همهٔ مشکلات خانواده‌ام را برای او تعریف می‌کردم، چون به او ایمان آورده بودم و می‌دانستم که به‌عنوان یک مرد تمام عیارِ صبور و مؤمن بود و همهٔ اسرا هم می‌دانستند که من چه‌قدر با ایشان صحبت می‌کردم…

من در طول این مدت چندین بار می‌خواستم که به دیدار اسرای زیر دستم بروم و با آن‌ها ملاقات داشته باشم. وقتی [هنگامی‌که] در ایران با راننده‌ها صحبت می‌کردم، می‌گفتند «آقای ابوترابی را می‌شناسیم»، ولی از نزدیک او را نمی‌شناختند. حتی وقتی با بعضی ایرانی‌ها صحبت می‌کردم و آن‌ها را خوش برخورد می‌یافتیم، با وجود ترسی [که] از معرفی خودم داشتم، از آن‌ها هم [که] سؤال می‌کردم فقط او را از نزدیک می‌شناختند، ولی از نزدیک اطلاعی [از او] نداشتند.

تا این‌که در یک هتل در مشهد نشسته بودم و صاحب آن هتل آقایی بود به نام «امیر»، که این قضیه را هم از او پرسیدم. او گفت «بله من آن‌ها را می‌شناسم.» ایشان دو نفر را به من معرفی کرد و من با آن‌ها ملاقات کردم و قرار بر این شد که در سفر آینده (که همین سفر باشد) با چند اسیر ایرانی دیدار داشته باشم، که نهایتاً هم با آقای «اسلامی» ملاقات داشتم.» (سایت جامع آزادگان دفاع مقدس- سجاد: iran. pw. com)

کاظم در محضر آقای ابوترابی چنان دگرگون شده بود که در ارتش صدام، از «سرباز صدام» به «سرباز امام خمینی» تبدیل شد. او درپی ناآرامی‌های سوریه، برای دفاع از حرم حضرت زینب (سلام‌الله علی‌ها) به دمشق رفت و در سال ۱۳۹۳ به شهادت رسید.

 از درون دل همهٔ آزادگان اردوگاه تکریت که از او آسیب دیدند آگاهی ندارم؛ ولی من از او گذشتم؛ خداوند نیز از او بگذرد.

سعد

کاظم، تنها زندانبان عراقی نبود که تأثیر‌گرفته از رفتارهای خوب آزادگان، پس از مرگ صدام برای دیدار با آنان به ایران آمد. «سعد» نیز یکی دیگر از زندانبانان اردوگاه رمادی ۲ بود که پس از مرگ صدام، برای دیدار با آزادگان، در بیشتر گردهمایی‌های آزادگان این اردوگاه در ایران شرکت کرده است.

جمشید سرمستانی
متولد 1346، دانش‌جوی دکتری ادیان و عرفان، ناشر، پژوهشگر، نویسنده، مترجم، سرویراستار، مدرس «زبان انگلیسی» و «ویرایش و نگارش»، مبدع شیوه‌های تازه در ویرایش و نگارش، نخستین برگزار کننده‌ی دوره‌های مجازی ویرایش در کشور، مبدع شیوه‌ی نظام‌مند حفظ قرآن کریم، عضو سرای اهل قلم، مشاور امور تولید و نشر متون.
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :